درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

اینو چی میگی!؟ ایسم

تصور کنید که یه نفر از شما سوال سختی پرسیده. مثلا شما رو متهم کرده به چیزی و خواستار اینه که از خودتون دفاع کنید. سوالی که نه میخواید جواب بدید، نه میتونید جواب ندید. هر گونه واکنشی که نسبت به اون پرسش نشون بدید میتونه براتون پیامد هایی داشته باشه و حمل بر پاسخ دادن بشه. چه راه حلی به ذهنتون میرسه که از این مخمصه رهایی یابید؟
جوابش رو شوروی سابق کشف کرد، whataboutery. 

whatabouter ها، به جای جواب دادن به اتهام ایکس، یا ابراز هر واکنشی که بتونید ازش نشونی از جواب استخراج کنید، شما رو با پاسخ به مراتب جالب تری تنها میذارن: «آلفا مرتکب عمل ایگرگ شده، اون چی؟» به جای اینکه اثبات کنی ادعای طرف مقابل غلطه، ادعا رو از بیخ زیر سوال می بری و متقابلا اذعان می کنی که طرفت حق نداره اون ادعا رو داشته باشه، چون اتهام دیگری به خودش یا دیگری یا هر کس دیگری وارده و چرا به اون نمی پردازن پس؟ چرا اومدن سراغ تو؟

چرا «اینو چی میگی!؟» جواب میده؟ چون هیچکس مرحوم هابیل نیست که از گناهان/اشتباهات مبرا باشه. مرحوم هابیل یدونه بود، اونم نهار کلاغا شد. پس عملا هر کس و هر چیزی رو میشه بالاخره به یه چیزی متهم کرد. «حالا که همه یه لکه سیاهی تو کارنامه شون هست، پس هیچکس نمیتونه به لکه سیاه کس دیگری ایراد بگیره. میخوای به من گیر بدی؟ اول برو سراغ آلفا که دیگه عمل ایگرگ رو انجام نده!». حالا اون آلفا ممکنه خود شما باشین، ممکنه من باشم، ممکنه سر نیکلاس دومیمسی پورپینگتون باشه.

-چرا تو امتحان پایان ترم تقلب کردی؟
+چطور این همه مقاله تو کشور کپی میشه، این همه اپلیکیشن از روی نمونه خارجیش کپ می زنیم هیچکس هیچی نمیگه؟ حالا که من تقلب کردم، تقلب بد شد؟

-چرا بودجه فلان نهاد مذهبی انقدر زیاده؟
+چطور ترکیه که انقدر سنگش رو به سینه میزنید انقدرِ به توانِ هشت دلار بودجه بیسار نهاد مذهبیشه اشکال نداره، مال ما اشکال داره؟

-آیا ترامپ در کمپین انتخاباتیش با روسیه همکاری کرده؟
+نظرتون در مورد رابطه کلینتون با روسیه چیه؟ چرا کسی به کلینتون گیر نمیده؟

حالا شما بیا خودت رو بکُش از اینا جواب درار. برو به همه مقاله هایی که تو کشور کپی میشه گیر بده.  بیسار نهاد مذهبی ترکیه رو از بودجه کشورشون خط بزن نفری یه سطل دستشون بده بگو به سبک مدرس آب حوض بکشن خرجشونو درارن. کلینتون رو بنداز زندان. بعد بیا دوباره همینا رو ازشون بپرس و: «چطور وقتی استاد بد درس میده نمیان توبیخش کنن، حالا منی که پول ندارم یه ترم دیگه هم بیام اگه تقلب کنم توبیخ میشم؟» «چطور سالی ان میلیون تومن خرج می کنین میرین آنتالیا مشکلی ندارین مشکلتون فقط بودجه ماست؟» «چرا به اوباما گیر نمیدین که با ایران توافق امضا کرده؟» و قضیه همینطور ادامه خواهد داشت، چون به قول عقابِ راونکلاو دایره هیچ نقطه شروعی نداره و شما دست رو هر نقطه ای بذاری بغل دستیش میگه چرا من نه.

اساسا تنها راهی که براتون باقی می مونه اینه که به خدای احد و واحد پناه ببرین، و بعدا سر فرصت یه تک تیرانداز ماهر استخدام کنین که طرف رو هدشات کنه؛ اینجوری شاید به جواب نرسین، ولی لااقلش اینه که دیگه لازم نیست برای رسیدن به جواب اون سوالتون، قبل از رفتن سراغ مسئولش تمام مشکلاتِ دیگرِ عالم هستی رو حل کنین.
۱۳ نظر ۲۳ لایک

خلاصه که من حالا حالا ها قراره درس بخونم!

خب. دوست عزیزمون هُپ، یه بازی راه انداختن که توش بیایم بگیم چقدر برای ورود به زندگی متاهلی آماده ایم.-اسمایلیِ این مجلاتِ زرد که تیتر جنجالی میزنن وارد لینک که میشی میبینی مدل موی جدید بهنوش بختیاریه. :دی

قضیه از این قراره که یه سری کار هست، باید تو دوران مجردی انجام داد. شما هم بنویسید! قراره هر کدوم رو انجام دادیم، تیک بزنیم. بعد لیست هامونو نشونِ هم بدیم و چشم و هم چشمی کنیم و پشت سر هم دیگه غیبت کنیم و خلاصه خوش بگذره. :|

با توجه به اینکه این بزرگوار گزینه سلکت رو از روی وبلاگشون برداشته ن، بنده زحمت می کشم با دست تایپ می کنم موارد رو، شما هم از روی من کپی کنین و دعا به جونم کنین که گزینه سلکتم فعاله. :دی


1-با دوست صمیمیتون برید سفر!

رفتیم. در سه قسمتِ یک، دو، و سه.


2-آشپزی یاد بگیرید.

مجبوریم. می پزیم. بعضا دسته گل هم به جوی می سپاریم: شور پلو، کته پیتزا.


3-استقلال مالی پیدا کنید.

خب، راستش من هنوز با خانواده می زی ام، بنابراین خرج آب و برق و غذا و اجاره خونه نمیدم. ولی خب خریدای شخصیمو خودم می کنم، حسابه؟


4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید.

با نبودنِ آقای برادر که نمیتونم روبرو شم...پس.... بی پولی؟ پولامو آتیش بزنم یعنی؟ :دی


5-تنها زندگی کنید.

این یه مورد رو شرمنده. ما بعضا تو واحد روبرویی خونه مون که خالیه هم نمیتونیم تنها بمونیم، یکی رو میذارن تنگ دستمون :))


6-یکی از اهداف خود را به سرانجام برسانید.

فارغ شدیم. کار پیدا کردیم. مدرک زبانمون رو گرفتیم. هنوز نرفتیم فرانسه بخونیم، ولی میریم اون رو هم ایشالا.


7-شناخت علایق شخصی. مثلا نوشیدنی مورد علاقه و غیره.

نوشیدنی مورد علاقه وی شربت آبلیمو می باشد. غذای مورد علاقه وی سیب زمینی تو فری/ یا تو ماکروفری. سرگرمی مورد علاقه وی بافتنی و قلاب بافی، و فعالیت مورد علاقه او قدم زدن های بی هدف شناسایی شده اند. در ضمن علاقه وافری به پیراهن های راه راه افقی دارد! :دی


8-پیشقدم شوید.

در چی؟ :|


9-خود را به چالش بکشید.

داریم هرروز می کشیم. رنده شدیم خدایا. بخور خلاصمون کن.


10-با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید.

نرفتیم. فرست آو آل چون اصلا ماشین نداریم. بعد از اون، چون تازه سه ماهه گواهینامه گرفتیم، هنوز نمیذارن بشینیم پشت ماشین خانواده. ضمن آنکه اشاره کردم نمیتونیم تنها جایی بمونیم دیگه نه؟ :دی


11-یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید.

رستوران شیک نه، ولی یه رستوران بغل مترو توحید هست، من دو بار رفتم اونجا به خودم سیب زمینی پنیر جایزه دادم. رستوران شیک رو با جمعیت هم نمیرم. چه کاریه آدم همون غذایی که بغل مترو میفروشن به شکل نقطه ای که دورش سس زده شده به قیمت خون پدرش تناول کنه؟ :دی جمع کنید لاکچریاتونو آقایون و خانوما. اقتصادی بزی اید.

-با توجه به فوبیای ذکر شده، وی همکنون حس خسیس بودن می کند-


12-محل اقامت خود را تغییر دهید.

یعنی مجردی بزی ایم هیچ، اسباب کشی هم بکنیم؟ آقا ما پنج ساله همینجاییم، نه خودمون تکون خوردیم نه خانواده :دی


13-رانندگی با دنده را بیاموزید.

مگه بدون دنده هم گواهینامه میدن؟ :|


14-یک سریال جدید پیدا کنید و کل آخر هفته خود را با دیدن آن بگذرانید.

هعی...هعی انسان هزاره سوم. ببین لایسنسِ مجردیتو در ازای چی بهت میدن.

suits دیدیم. کلِ یک هفته و نصفی رو به دیدنش گذروندیم و راضی ایم. :دی


15-به وزن ایده آل برسید.

والا ما ترازو نداریم در منزل، من آخرین باری که خودمو وزن کردم 54 کیلو بودم، لکن شکم داشتم به چه بزرگی. الانم یحتمل 54 کیلو ام، ولی خب همچنان شکم دارم به چه بزرگی. :دی


16-تجربه کار دست ساز داشته باشید.

دست هامو مستهلک کردم انقد کار دست ساز داشتم. به واقع دستام بعد از فارغ التحصیلی از راهنمایی گمان می کردن کاردستی و چسب و مقوا دیگه تمومه، لکن فلک گفت مه و جولیک گفت زه. :دی


17-طلوع خورشید را ببینید.

به قصد دیدن طلوع خورشید بریم و ببینیمش؟ رفتیم رصد، طلوع خورشید رو هم لاجرم دیدیم چون تا صب بیدار بودیم. :دی

لکن طی دوران تحصیلم سه بار غلط کردم کلاس هفت و نیم صبح برداشتم، و بابتش سه ترم نامتوالی صبح ها طلوع خورشید رو دیدم. :دی


18-اجرای زنده هنرمند مورد علاقه خود را ببینید.

یکی هماهنگ کنه جیک جیلنهال تئاتر داشت منو بفرسته برم ببینم. :دی


19-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه را بخوانید.

همه کتاب هایی که من قراره بخونم، تا هفتاد سالگیم هم تموم نمیشن :دی ولی خب کتابایی که امسال میخواستم بخونم، مونده. متاسفانه به جای خوندنشون میرم کتاب جدید می خرم. :|


20-مبارزه کردن را یاد بگیرید.

جولیک هستم سفیر مترو.


21-کار داوطلبانه انجام دهید.

یه بار انجام دادیم فقط.


22-سرگرمی جدید پیدا کنید.

یوتیوب گردی می کنم به تازگی. جدید آخه یعنی چقدر جدید؟ سال دوم دانشگاه شروع کردم خیاطی کردن، اونم جدیده؟ :دی


23-برای شغل رویایی خود درخواست بدهید.

داریم می دهیم. :اشک


24-بنویسید.

کانال تلگرام داریم توش می نویسیم صرفا به قصد نوشتن. البته هدف غایی اون کانال به اشتراک گذاشتن کرمِ گوش بود، ولی خب حالا شده توییتر جیبی.

اینجا هم که تریبون شخصی ماست. بعله.


25-با یک غریبه مکالمات طولانی داشته باشید.

هوم. فی الواقع غریبه ها خیلی منو جذب نمی کنن، من از آشنایان هم با افرادی وارد مکالمه طولانی میشم که حوصله م رو سر نبرن :دی و ذکر این نکته هم ضروریست که تقریبا شیش ماهی هست غریبه ندیدم. به جز اون سفری که ذکر کردم و خب مکالمه خاصی صورت نگرفت توش، بیشتر بزن برقص و کوهپیمایی و جیغ و خنده داشتیم :دی


26-حداقل یک بار کاری را که به نظرتان دیوانه بازیست انجام دهید.

وسط پارک لاله قطار بازی کردیم :دی :دی :دی و زیر آبشار آب بازی کردم!


27-خودتان را بشناسید.

خب دیگه برید خونه هاتون.

-سر در جیب مراقبت فرو می برد و تا شش ماه آینده آپ نمی کند-

۲۷ نظر ۲۰ لایک

چرا وبلاگ برای سلامتی مفید است؟

چون هر مشکلی داشته باشی میای توش مطرح می کنی و همه میگن اینکه چیزی نیست نه تنها ما هم همینطور, بلکه ما خیلی بدتر.

در نتیجه شما روحیه میگیرید و به کوچیک بودن مشکلاتتون ایمان میارید و هپیلی اور افتر به زندگی خود می پردازید.

۲۲ نظر ۳۸ لایک

جولیوسیوس

خدایان یونان باستان آدم های خلاق و اهل دلی بودن. مثل خدای متعال ما نبودن که بگن هر کی هر کار بدی کرد بندازینش تو آتیش و آلت گناهشو داغ کنین بریزین تو حلقش. نه. می شستن دور هم و سر فرصت فکر می کردن چطور حال طرف رو بگیرن که پیامِ «خوبت شد؟! خوبه ما هم باهات همچی کنیم؟» به وضوح به یارو منتقل شه.

مثلا تانتالوس, غذا و شراب خدایان رو دزدید تا برای آدمیان ببره, و مجازاتش این بود که تا ابد توی برکه ای از آب گوارا وایسه در حالی که شاخه انگوری از بالای سرش آویزونه. هر بار دست دراز می کرد تا انگور بچینه شاخه بالاتر میرفت و هر بار خم میشد آب بخوره برکه ناپدید میشد.

آراکنه زنی بود که توانایی بافندگیش در سراسر زمین بی همتا بود, و روزی ادعا کرد حتی از آتنا هم بهتر می تونه ببافه. طبیعتا به آتنا برخورد و آراکنه رو تبدیل به عنکبوت کرد-آراکنید ها و آراکنوفوبیا از همین ریشه هستن. نام نیکو گر بماند زآدمی, به کزو ماند جزای ماندگار. 

سیسفوس سعی کرد مرگ رو فریب بده و اونو به بند بکشه تا فناناپذیر بشه, و در نتیجه محکوم شد که تا ابد سنگی رو از پایین تا بالای تپه ای قل بده و بالا ببره, اما درست قبل از رسیدن به قله سنگ قل می خوره و به پایین بر میگرده. تقلای بیهوده ابدی.

یه بابایی هم بود به اسم جولیوسیوس که کسی نمی دونه چه هیزم تری به بروبچِ المپ فروخته, ولی محکومش کرده ن که تمام اتفاقات بد زندگیش رو با کیفیت اچ دی به خاطر بیاره و هر بار با یاداوریشون درست به اندازه بار اول حالش گرفته بشه. و بخشی از مجازاتش اینه که اطرافیانش هیچی از اون اتفاقات به خاطر نمیارن و بهش میگن توهم زده.

۳۲ نظر ۲۱ لایک

از تو می پرسند!

پیرو این پست، دیروز یک اتفاقی برای من افتاد که باعث شد موجی از سرزنش از طرف اطرافیانم به سوی من گسیل شه که چرا اعتراض می کنی و چرا نمیری یه واگن دیگه سوار شی و کلا چته. بنابراین من از شما راهنمایی میخوام.

قضیه از این قراره که بنده دیشب خیلی دیر از شرکت راه افتادم. با این حال، توی ایستگاه شادمان که معمولا آقایون وارد واگن بانوان میشن، خبری نبود و کسی سعی نکرد وارد واگن شه. در ایستگاه بعدی، یک نفر شروع کرد به صورت کاملا حق به جانب و عادی و «مگه چیه کار هرروزمه» طور وارد واگن بانوان شه، و من با ندای «آی آقا کجا میای!؟» هلش دادم از همون دم در. ایشون نتونست بیاد تو، بنابراین وایساد به من خیره شد. منم بهش خیره شدم و در بسته شد.

دو ایستگاه بعد خبری نبود و نگهبانی هم داشتن و اوضاع به نظر عادی بود. آخر خط وقتی پیاده شدم، ایشون-که ظاهرا پرفکتلی فاین در واگن آقایون جا شده بوده و فقط کرم داشته بیاد تو واگن بانوان چون خلوته! -خودشو به من رسوند و گفت «بچه جون مراقب خودت باش، میزنم میفتیا!» طبیعتا من هم برگشتم جواب دادم «برو ب ب»، چون یارو تقریبا هم قد من بود و از لاغری داشت می مرد و عینک هم داشت، بنابراین حتی نمیشد ازش ترسید :| و به مسیر خودم ادامه دادم، که در نتیجه ش ایشون برگشت به من خیره شد، منم دماغمو چین دادم و گفتم «گلابی!» و همچنان به مسیر خودم ادامه دادم، و ایشون گفت «چیه؟» ( :| آیا تو خونه صدات میزنن گلابی؟ آیا اسم مستعارت گلابیه؟ چرا وقتی یکی بهت میگه گلابی باید برگردی بگی چیه؟ ) و اندکی وایساد بعد رفت.

رفت سوار قطار کرج شد و حتی واینستاد ببینه چیه.


حالا من این رو برای دوستان و آشنایان تعریف کردم و به نظرم بامزه بوده، بعد بسیاری به من معترض بودن که دنبال دعوا می گردی، اگه چاقو داشت چی، چرا نمیری یه واگن دیگه سوار شی، چرا درگیر میشی از همون اول نمیگی سوار نشین - وجدانی من هرروز میگم، کسی رو هل نمیدم، ولی در ده درصد موارد فقط موثره! وقتی یکی داره عین بازیکنای فوتبال آمریکایی که توپ رو گرفته ن میزنن به دل دشمن خودشو میندازه تو واگن من وایسم ارشادش کنم؟ :| - و با اینکه عده ایشون معتقد بودن که من حق دارم اعتراض کنم، لکن عمدتا بر این عقیده اند که «حالا بیا و از این حقت استفاده نکن» .


سوال من اینه که آیا پس من باید چی کار کنم که غیورمردان سرزمینم متوجه شن هر جا سوراخی بازه نباس چپید توش؟ پس فردا طرف بیاد به من دست بماله من لگد بزنم به نواحی حساسش هم میگین دنبال دردسر می گردی :| وایسم فخش بدم؟ رد شم سرم تو کار خودم باشه؟ برم خونه به بابام بگم؟

۴۸ نظر ۲۳ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
شوهر مناسب در زمان مناسب
آقای زلزله
گرم باشید و نرم
سین بدون جیم
چرا تحریم؟
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
تگ ها
بایگانی
دی ۱۳۹۶ ( ۱۸ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک