بلکه بسیور هم برعکس

من بلاگر نشدم چون قهرمان روابط اجتماعی بودم.


بعدتر نوشت: حالا که ما دیروز نمایشگاه کتاب بودیم سی بوک خوشگله ایمیل داده بیا چهل درصد تخفیف گذاشتم :| 

۲۷ نظر ۲۹ لایک

یک آشنا برگزار می کند: مسابقه شیطنت

سرفصل خبرها

***

اصولا از بدو تولد انسان بسیور آروم و سر به زیر و حرف گوش کنی بودم. یعنی اگه اون دفعه که شیشه راهروی خونه مون رو با سنگ شکستم، و اون سری که کل حیاط رو رنگ زدن چون من و پسر همسایه مسابقه شاتوت-به سوی- دیوار-پرت کنی برگزار کرده بودیم، و اون روز که مامانم شمشیر زوروم رو ذوب کرد چون برادرم رو پس از شکست دادن در نبرد با شمشیرم شلاق زده بودم فاکتور بگیریم، من حیث المجموع دردسری ازم سر نزده. البته الان که بیشتر دقت می کنم یادم میاد یه بار هم در حال صعود از کمد آینه عظیمِ میز آرایش مامانم رو انداختم کف زمین خرد خاکشیر شد و وقتی چهار سالم بود مژه هام رو از ته قیچی کردم چون میخواستم ببینم چه شکلی میشم. ولی به طور کلی میبینید که میانگین شیطنت هایی که کردم از متوسطِ جهانی بسیار پایین تره. همچنین به خاطر آوردم که یه بار بسته گوشت چرخ کرده ای که مامانم گذاشته بود بیرون یخش آب شه گذاشتم رو شوفاژ و یخِ بسته که آب شد سرخورد افتاد پشت شوفاژ و مامانم فکر کرد یادش رفته گوشت بذاره بیرون و یه بسته دیگه گذاشت و فرداش این یکی بسته هه رو در حالی که همون زیر برا خودش پخته بود کشف کرد. بیاین دیگه بیشتر از این سعی نکنیم وارد جزییات بشیم، چطوره؟ :-" علی ای حال، بنده نمیتونم در زمینه «خاطره شیطنت دوران تحصیل» چیزی براتون تعریف کنم. چرا که همونطور که اشاره کردم، بسیور انسان آروم و با شخصیتی بودم و از دیوار ممکن بود مرض بریزه، از من چیزی نمیریخت ولی. بنابراین میریم که یک خاطره طنز بشنویم به جاش.

***


بنده از عنفوان کودکی بسیار ریقو و مریض شونده بودم. از اون طرف هم مادر جان بهار من بسیار روی ما سه تا حساس بود و تا ما عطسه می کردیم می پرید چندین دایره المعارف طب سنتی و نوین و اسلامی و بلادکفری می گشود، عطسه ما رو به چندین بیماری از سرماخوردگی تا سرطانِ انگشت وسطی پا منتسب می کرد، ما رو می زد زیر بغل و می برد نشونِ متخصصین طب سنتی و نوین و اسلامی و بلادکفری می داد، کوهی از دارو میاورد خونه و تا قطره آخر تک تکشونم به حلق ما میریخت. در نتیجه من نصف کودکیم رو در بیماری، و نصف دیگه ش رو در هراس از داروهایی که در صورت بیمار شدن به حلقم ریخته خواهد شد ( ریخته خواهد بوده شد؟ ریخته خواهد میشد؟ میریخته خواهم شد؟ :|) سپری کردم.

از قضا، بنده همچنین از عنفوان کودکی -تف به ریا- سرآمد و شاگرد اول و بچه درسخون بودم و نقش اون بچه همسایه ای رو بازی می کردم که لااقل یکبار تو سرِ تک تکتون کوبیده شده. جاش هم هنوز رو اقصی نقاط بدنم هست. انتهای هر ترم از من به عنوان پیتر پارکرِ دوران و هرمیون گرنجرِ زمانه تقدیر میشد و یه جایزه ای میزدن زیر بغل من میفرستادنم خونه. چهارم دبستان، مدرسه ما تصمیم گرفت یه حالی به بچه ها بده، و پنج تا شاگرد اولِ هر کلاس رو با یک برگ رضایت نامه فرستاد منزل که «میخوایم چهارشنبه عصری بعد از مدرسه ببریمشون استخر!». حالا کِی؟ اولای زمستون. اون موقع که هوا هنوز اینجوری قاطی نکرده بود که تو بهار پاییزه، تو پاییز تابستونه، تو زمستون بهاره. اون موقع وقتی زمستون بود صبح که میرفتی مدرسه میتونستی سر راه یه سری یخِ حوض/جوب هم بشکنی. زمستون سرد بود، تابستون گرم بود. that's how seasons work, children!

آیا شما باشید، فرزند ریقوی خود رو در این هوا میفرستید استخر؟ اصلا مهم نیست، چون مادر جان بهار من رو تا اواسط تیر هم نمیفرستاد استخر. فی الواقع ما یک عدد دماسنج جیوه ای در منزل داشتیم که کاربردش این بود که نشون بده دمای هوای بیرون به چهل درجه رسیده که من بتونم برم استخر یا خیر، به همین سوی چراغ! حالا از من اصرار که من شاگرد اول شدم، من میخوام برم، همه دوستام دارن میرن؛ از مادر جان بهار انکار که سینوزیت میگیری، لارنژیت میگیری، مننژیت میگیری - و چند بیماری ژیت دار دیگر- می میری، مرگ مغزی میشی، عقب مونده میشی، عفونت می کنی می میری، کوسه هایی که زمستونا مهاجرت می کنن به استخرهای شهری می خورنت. 

به لطایف الحیلی کل مدرسه و خانواده بسیج شدن، مادر جان بهار رو راضی کردن رضایت نامه رو امضا کنه. با شرایط زیر:

1-بعد از تموم شدن سانس اولین نفر خودم رو به رختکن برسونم تا نخواد خیس خیس تو صف وایسم.

2-خودم رو حسابی خشک کنم و کله کچلم رو چندین بار با حوله بسابم.

3-در مسیر بازگشت، زیر مقنعه م یه روسری و روی مقنعه م یه کلاه بافتنی سرم کنم و یه شال گردن بپیچم دور صورتم.


من هم پذیرفتم، گفتم حالا کی میاد چک کنه من نفر چندم رسیدم رختکن و موهای نداشته م رو چند بار سابیدم!  چهارشنبه بعد از مدرسه شاگرد اول های هر کلاس رو جمع کردن که بریم. استخر همین خیابون پایینی مدرسه بود، بنابراین پیاده راه افتادیم. کلی بهمون سفارش کردن که بعد از تموم شدن سانس توی استخر نمونیم و بیایم بیرون، اون بیرون همه مون منتظر ناظم بمونیم تا همه رو جمع کنه بعد راه بیفتیم، مراقب باشیم گم نشیم تو خیابون و غیره. سپس ما رو ول دادن تو آب.

از قضا من بدون هیچگونه قصد و غرض خاصی، ده پونزده دقیقه قبل از تموم شدن سانس حوصله م سر رفت و خسته شدم اومدم بیرون که لباسامو عوض کنم بشینم منتظر بقیه. همینجوری کلید به دست در راه کمد ها بودم که دستی منو از پس گردن گرفت کشید سمت رختکن.

سرم رو آوردم بالا دیدم مامانم با یک عدد سشوار در یک دست، و یک حوله عظیم در اون دست، منتظر من وایساده :)) منو پیچید تو حوله، موهام رو با داغ ترین هوایی که سشوار محترم میتونست بدمه خشک کرد، دو دست لباس و یه بافتنی تنم کرد و منو به شکل یک عدد توپ پارچه ای هدایت کرد به بیرون. میتونم شهادت بدم کل این پروسه یک ربع هم طول نکشید و پیش از اینکه حتی سوتِ سانس رو زده باشن، ما بیرون بودیم. مسیری که پیاده تا خونه مون یک ربع راهه، با آژانسی که دم در منتظرمون بود طی کردیم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه منو یه بار دیگه خشک کردن و پیچیدن لای پتو گذاشتن کنار شوفاژ، سوپ داغ به حلقم ریختن. تا شب هم مامانم در کمین بود که من عطسه کنم منو بزنه زیر بغلش ببره دکتر، لکن من در سلامتِ کامل بازگشته بودم و حتی فین فین هم نکردم.


فردای اون روز من خوشحال و خندان رفتم مدرسه، و به فاصله کمی بعد از عبورم از درب حیاط ناظم و معلم و مدیر منو پیدا کردن کشون کشون بردنم دفتر.

-کجا بودی؟!

+خونه :|

-دیروز بعد استخر کجا رفتی؟!

+خونه :|

-چرا تنهایی رفتی!؟

+تنها نبودم که، مامانم همراهم بود :|

-وات؟!


بله بزرگواران، مادر بنده بدون اطلاع دادن به هیچکدوم از مسئولین اردو، در هیبت شوالیه تاریکی ظاهر شده، بنده رو ربوده و غیب شده بود. از اون جالب تر، معلم موقع سرشماری متوجه شده من نیستم، لکن چون من بسیور انسان باشخصیت و مودب و متین و فرهیخته ای بودم بد به دلش راه نداده، گفته ایشالا که خودش بلد بوده رفته خونه، و به ناظم نگفته من کمم. ناظم تو حیاط مدرسه دوباره بچه ها رو شخصا شمرده، و متوجه شده یه چهارمی اون وسط کمه. کل مسیر رو پیاده برگشته به هوای اینکه من تو راه موندم، و منو پیدا نکرده. برگشته مدرسه از معلم پرسیده آخرین بار کی اینو دیدی، معلم گفته از همون استخر که راه افتادم جولیک کم بود. بعد در نقطه اوج داستان، نه هیچ کدومشون به این فکر کرده ن که به خانواده ما خبر بدن من گم شدم، نه فکر کرده ن که چرا خانواده ما دنبال بچه ش نمی گرده. تا غروب مونده ن مدرسه که ایشالا من برمیگردم، بعد رفته ن خونه تا صبح تیلیک تیلیک لرزیده ن که فردا صبحش(!) مامان بابای من اومدن مدرسه گفتن من گم شدم چه جوابی بدن و چطوری ماستمالی کنن که منو تا مدرسه آوردن من خودم تو راه مدرسه تا خونه گم شدم!

ما زیر دست اینچنین نوابغی تحصیل کردیم به اینجا رسیدیم، بله!


+نکته جالب اینکه معلم های همه کلاس ها با ما اومدن، ولی با مانتو و مقنعه نشستن بیرون آب ما رو نگاه کردن!

++نکته جالب ترش اینکه من اون موقع نه سینوزیت داشتم، نه سرمایی بودم. الان هم سینوزیت دارم، هم سرمایی ام. این نشون می ده که...یک چیزی.

۳۳ نظر ۳۲ لایک

خاک حاصلخیز، بارش کافی، آفتاب مناسب

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی در شهروند و رانی هلو سر می کشیدم. به مادر جان بهار فکر می کردم که هروقت برامون از این ساندیس آلومینیومی ها می خرید ( همین ها که باید از اینجا باز میشد ولی ما از اونجا باز می کردیم! ) میگفت تند تند سر نکشیدش، مزه مزه کنین که بهتون خوش بگذره، بفهمین چی خوردین. به اینکه لباس هایی که دوست داشت انقدر خوب نگه میداشت که بعضی هاشون بیست سال عمر می کردن و بیست سال تو مهمونیای مختلف می پوشیدشون. به اینکه تنها کسی بود تو خونه ما که روزانه نویسی می کرد و نوشته هاش رو نگه میداشت. به اینکه حتی اینکه شام و نهار چی درست می کرد رو هم می نوشت، همه ی همه ی روزمره هاشو. به اینکه هرروز توی خونه بود، هرروز کاراش تکراری بود، ولی حواسش بود از رنگی رنگی های کوچولوی زنگیش لذت ببره، مراقبشون باشه، و ثبتشون کنه.

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی شهروند و رانی هلو سر می کشیدم و فکر می کردم من چقدر شبیه مادرم نیستم. که چقدر هرروز دوان دوان از کنار زندگی میگذرم و نمیبینمش. که شب ها شمشیرم رو میذارم زیر سرم، سپرم رو می کشم روی سرم و می خوابم. من اون تهدید توخالی معروفه ام که طنز روزگار واقعیش کرده؛ مادرم نسیم کاشته و تورنادو درو کرده.

۲۸ نظر ۲۶ لایک

هر ایرانی یک هکر

من فکر می کنم یکی از ویژگی های خوبم اینه که وقتی چیزی رو نمیدونم، سکوت می کنم. حتی اگه اسم رشته م مهندسی نرم افزاره و سه واحد شبکه و یک دوره نتورک پلاس گذرونده باشم، نمیام ضرس قاطعمو فرو کنم تو چش خوانندگانم و وضعیت پیام رسان های موجود رو در مقام کارشناس برنامه تحلیل فنی و امنیت کنم. تهش یه بررسی ریز خانوادگی بیام.

حالا هی به من ایمان نیاورید. 


+ اینکه میگن تلگرامو یه جوری می بندیم وا نشه، یعنی فیسبوک و توییتر رو یه جوری می بستیم که وا بشه؟

++ فیلتر شکن نصب کنین. هنوز ملخ ها حمله نکردن بخورنمون. صبح فردای قیامت نیست که.

+++ ولی جدی، به جز تلگرام ایکس، تلگرام با هر پیشوند و پسوند دیگری ممکنه ویروس باشه یا اطلاعاتتونو بدزده. زعفران سحرخیز با زعفران سحرخیر یکی نیس، دیدین تو مشهد اینجوری سر ملتو کلاه میذارن؟ اینم مث همونه. فایل apk ناشناس به اسم ضدفیلتر تلگرام نصب نکنید. خود صاحب تلگرام کج نیس، بخواد ضدفیلتر بده بیرون آپدیت ارایه میده رو همون اپ.

۱۷ نظر ۲۶ لایک

شرخر میطلبیم

آیا اینکه گوشی سه ماه پیش از قسمت نوار آنتن دهی خورده زمین و قر-غر؟-شده منجر به این میشه که دیگه هیچی شامل گارانتی نیس؟! نه نرم افزار نه سخت افزار؟

آیا رواست؟

۳۰ نظر ۱۴ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|