13 reasons why

وقتی جبر زمانه شما رو وادار به اداره پارلمانی آشپزخونه می کنه، متوجه میشید که چرا آقایون رو باید به ضرب گلوله از این محیط مقدس دور کرد و فقط بهشون اجازه داد برای ظرف شستن واردش بشن.


الان روند خونه ما اینطوریه که آقایون با هم میرن خرید تره بار؛ بعد بر می گردن، متوجه میشیم که سه قبضه(فروند؟) آناناس، دو هندونه لشکری، شیش کیلو انواع آلو ها از سبز و زرد و قرمز گرفته تا خورشتی و لواشکی، یک کیسه پر از کلم بروکلی و مقادیر معتنابهی گوجه گیلاسی خریداری کرده ن. توجه داشته باشید که هر هفته میرن خرید و دو نفر آدمِ کوتاهِ باریک، یک درازِ باریک و یک درازِ کلفت (!) در این خونه می زی اند که میانگین مصرف مواد خوراکیشون زیر خط فقر جهانیه. پنجشنبه هفته بعد، یکی از آناناس ها خراب شده، نیمی از آلو ها کپک زده ن، هندونه ای که قاچ خورده ترش شده و گوجه گیلاسی ها سیاه و کلم بروکلی زرد و نزار افتاده ن ته یخچال. آقای پدر سر در یخچال کرده، با این صحنه مواجه شده، و فریاد بر میاورد «چرا نخوردین اینا رو؟!» بدیهتا پاسخ ما اینه که «چون زیاد بود!» و پاسخ آقای پدر هم اینه که «خب بخوریدشون که زیاد نیاد!». :|

و فرداش آقایون با هم میرن خرید و وقتی برمی گردن دوباره سه قبضه آناناس و... الخ.


یا مثلا روند غذا پختن اینطوریه که هر کی فردا امتحان نداره، امروز کارگاه یا آزِ سر پایی نداشته، و کمتر خسته س، غذا با اون. حالا کاری ندارم که بابام پنجشنبه جمعه ها از زور بیکاری میره شیش جور غذا می پزه و به دم قیچی های یخچال می افزایه و وقتی همه شون تو یخچال جا نمیشن دوباره همون روندِ «چرا نخوردین اینا رو» بر جاست. مساله اینه که اولا، دستِ آقایون به کم نمیره. هر یدونه غذا رو در ابعاد هیاتی می پزن و استخوناش تا ابد تو حفره اسرار می مونه. دوما، هدفشون از غذا پختن سیر کردنِ خانواده نیست. مثلا ما یه هفته و نیم داشتیم لوبیا چشم بلبلی پلو با هویج و نخود فرنگی و ذرت(!) می خوردیم، چون بابام حوصله ش از دیدن ظرف لوبیای تو یخچال سر رفته و خواسته تمومش کنه، ضمنا پی برده یه کنسرو کوکتل سبزیجات هم ته یخچال بوده که یه روز جوشونده بریزه تو مایه ماکارونی ولی یادش رفته و کلک اونم باید کنده شه. لذا ظرف لوبیا رو با شیش پیمونه برنج و کوکتل سبزی پخته، و به خورد ما داده. یا مثلا یک ماه الویه داشتیم چون مقدار زیادی سیب زمینی ابتیاع شده بود که در شرف خراب شدن قرار گرفته بودن و به جای هر کار هیجان انگیز دیگه ای مثل برپایی پارتیِ سیب زمینی سرخ کرده، تصمیم گرفتن الویه ش کنن. و هر هفته یه بار کوفت استروگانف داریم چون دو بسته قارچ می خرن با شیش تا فلفل دلمه رنگی و ما هم مجبور میشیم مرغی، میگویی، ماهی ای، گوشت خورشتی ای، چیزی باهاش تفت بدیم چیپس بریزیم کله ش بشه اون-چیز-استروگانف.


الان دو سه هفته س خونه رو شاپرک برداشته، و کاشف به عمل اومده که سطل آجیل عید(!) درش باز بوده و توش حشره مشره رفته زاد و ولد کرده و بعد پخش شده ن تو چین و شکن های سقف و اونجاها تخم نهادن و چند وقت دیگه اعلام استقلال می کنن ما رو از خونه شوت می کنن بیرون.

اما میدونید واکنش بابام چی بوده؟

«چرا هنوز نخوردین اینا رو؟!»

۲۶ نظر ۲۲ لایک

فیلم و عکسم بذارید خبرنگارا بگیرن، محض رضای خدا پناه بگیرین

لطفا مراقب خودتون و خانواده تون باشید.

۱۰ نظر ۱۹ لایک

تجربی خونده هاش بیان وسط

چرا اگه مچ دست آدم قطع بشه، جاش پوست می بنده، در حالی که اصلا قرار نبوده پوست اونجا رشد کنه، ولی استخون و گوشت و عصب در نمیاد جاش که یه دست کامل تشکیل بده؟

چرا مثلا اگه خودمونو بسوزونیم، پوستمون دوباره رشد می کنه، ولی یه تیکه از خودمونو بکنیم، جاش پر نمیشه و تا ابد سوراخ میمونه؟


آیا خدا وسط نوشتن کد حوصله ش سر رفته، بقیه توابع رو ننوشته؟

آیا در نسخه های بعدی برطرف خواهد شد؟

آیا ما چی مون از ستاره دریایی کمتره؟

آیا چی؟


+اصلا هم معلوم نیست درگیر چاله گوشه چشمم هستم:دی

۳۴ نظر ۲۰ لایک

اومد؟ نیومد؟

من یک مشکل اساسی دارم، نمیفهمم کی ملت در حال تعارف کردن هستن، کی واقعا منظورشون همونه که میگن.

از اونجا که خودم معمولا تعارف نمی کنم، یک اصل ساده در زندگی خودم تعبیه کردم که منو از درگیری برای کشف مقصود اصلی ملت، می رهانه: همیشه فرض می کنم طرف داره راست میگه و همونی که میگه منظورشه.

طایفه ما از هر دو طرف شدیدا تعارفی هستن و در نتیجه وقتی من میزبان باشم- و خواهرم و بابام نباشن که کنترلم کنن- بسیار بهشون سخت میگذره. مثلا یک مورد داریم که میاد خونه ما اصرار داره ظرف ها رو بشوره. خب لطف می کنی بزرگوار، مراقب بشقاب های چینی هم باش نشکنن -شربت آلبالوی خود را هم میزند و پا روی پا می اندازد-. یا یه کدبانوی گرامی داریم که یه سری اومده بود خونه مون، ما سبزی خریده بودیم رو اوپن مونده بود؛ هر چقدر گفتیم بابا اینا رو وسط مهمونی لازم نداریم که، بذار سر جاش باشه بعدا رسیدگی می کنم به گوشش نرفت؛ آبکش پیدا کرد و یک کیلوسبزی رو پاک کرد دست تنها. منم نشستم نگاهش کردم و لبخند تحویلش دادم. من نمیخواستم اون سبزیا رو فعلا پاک کنم به هر دلیلی، تو خونه خودم که نمیتونی با شوخی و خنده و تعارف و لبخند کار بتراشی برام. اگرم خیلی سبزیا رو اعصابته یا برو خونه تون یا کظم غیظ کن یا خودت پاک کن ویرت بخسبه.

اما فکر می کنید این کار من تاثیر داشته و ملت دست از تعارف کردن برداشته ن؟ حاشا و کلا. همکنون سه ساعت و چهل دقیقه به اذان مغرب مونده، نه تنها شام داریم بلکه به اندازه سحری هم غذا هست. لکن یک تعارفی عصبانی تو آشپزخونه داره لوبیاپلو بار میذاره و هر چند وقت یه بار یه چیزی دلنگ دولونگ کنان پرتاب میشه زمین که یعنی بیاید جلوی منو بگیرید، من الکی گفتم میخوام غذا بذارم که شام تکراری نخوریم.

-دست زیر چانه به پنجره آشپزخانه خیره می شود و به حال فرهنگ عجیب آریایی افسوس می خورد-

۴۲ نظر ۳۰ لایک

هشت ترمه تموم نمی کردی، نمی مردی!

پس از اینکه این دو ماه تموم شه، چهارسال خودمو حبس می کنم تو اتاقم، هر کی هم نزدیکم بشه جیغ میزنم.
۲۲ نظر ۳۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک