وقتی بهت تکلیف میدن و خودت چون آهو در عسل توش می چلی

یه ویژگی خوب و یه ویژگی بد منو اسم ببرین!

+کامنتاتونم جواب میدم...قول :-"
۱۳ نظر ۱۵ لایک

سنگ زیرین آسیا باشد

بچه که بودم خواهرم زیاد اذیتم می کرد. الان اگه ازش -و از هرکسی که ما رو از بچگی میشناسه- بپرسین، تکذیب میکنه و میگه من یه سری توهماتی از بچگی دارم و به اسم خاطره قالب می کنم به ملت؛ به عنوان یک قربانی خشونت های ادامه دار (!) متاسفانه تایید می کنم که معمولا خود قربانی فقط یادش می مونه چی کار باهاش کردن، نه شاهدا انقدر براشون مهمه که تو ذهنشون ثبت بشه، نه کسی که بهتون آزار رسونده.

داشتم خواهرمو می گفتم که اذیت می کرد و هیچ مدرکی هم ازش نیست. من قبل تر ها، همون بچگی تا اوایل نوجوانی، اشکم دم مشکم بود. اونقدر شور گریه کردن رو دراورده بودم که حتی وقتی والدینم میخواستن دعوام کنن، اولین جمله شون این بود که «حالا بزن زیر گریه!» برام مهم نبود که شورش در اومده. گریه م میومد، گریه می کردم. بلند بلند. زیاد زیاد. نه که بخوام توجه کسی جلب بشه و بیاد کمک، فقط چشمام میگفتن لازمه. منم میگفتم باشه. 

برگردیم به خواهرم و بچگی و اذیت. ما با هم هم اتاقی بودیم. از اولش تا همین دو سال پیش. بعضی وقتا شب که همه خواب بودن، چراغا رو که خاموش می کردیم و  قبل اینکه بخوابیم، خواهرم از تختش که بالای تخت من بود آویزون میشد، یه چیزی میگفت که میدونست ناراحتم می کنه، بعد می پرید بالا و انگار نه انگار چیزی شده می خوابید رو به دیوار. من می زدم زیر گریه، و خواهرم از اون بالا با خوشحالی بهم میگفت بچه ننه ام و کارم گریه کردنه. اینکه از حفظ بود من واکنشم به حرفش چیه، حالمو بد می کرد، فکر می کردم دیگه هیچوقت حق با من نیست چون همیشه گریه می کنم و همه میدونن کارم گریه کردنه. آخرای دبستان بودم شاید، یه بار وقتی این کارو کرد، از تختم پریدم بیرون، دویدم تو پذیرایی، نشستم رو دسته یکی از مبلا رو به پنجره. بلند بلند گریه نکردم. دستامو گرفتم جلو صورتم، ریز ریز اشک ریختم، بی صدا. بعد یه مدت دست یکی اومد رو شونه م. برگشتم، خواهرم بود. لحافمو آورده بود برام. صورتمو که دید لحاف رو انداخت رو مبل و رفت. گفت «فکر کردم ناراحت شدی نمیخوای برگردی. برا چی دروغکی ادای ناراحت شدن در میاری میای اینجا گریه می کنی؟»


دیگه جلوی هیچکس گریه نکردم.

دیگه به آدما نشون ندادم که ناراحتم می کنن، دیگه نشون ندادم که ناراحتم، دلم شکسته، غمم گرفته. شمشیرمو گرفتم جلوم، سپرمو گرفتم رو سرم، عربده کشون حمله کردم بهشون. براشون مهم نبود، برای هیشکی مهم نبود. هیشکی زیر بار نمیرفت، هیشکی کوتاه نمیومد، هیشکی شب قبل خواب تو تاریکی اتاقش کارای اون روزشو با خودش مرور نمی کرد و پشیمون نمیشد، چرا باید بدونن ناراحتم پس؟ چرا ضعیف بودنمو نشونشون بدم وقتی چیزیو عوض نمی کرد، وقتی همه عادت کردن که «حالا بزن زیر گریه!»؟


اما من ناراحت می شدم هنوز. دلم میشکست. غمم می گرفت. آدما بازم براشون مهم نبود. بازم حق با من نبود. تنها فرقش این بود که دیگه یه نفر دلش برام نمی سوخت.

اون یه نفر خودم بودم.

۱۵ نظر ۲۸ لایک

چرا عاقل کند کاری؟ چرا هموطن؟ چرا؟

نامبرده دیروز صبحونه خورده نخورده راه افتاد رفت بیمارستان، قرار بود عمل جراحی زانو ببینه از نزدیک. یه کم سرش درد می کرد، ته گلوشم می سوخت، یه قرص سرماخوردگی هم داد بالا. دیشبش با منزل دعواش شده بود، شام نخورده خوابیده بود. حالش خوب  بود در مجموع، یه کم هیجان داشت برا دیدن عمل.

بعد حدس می زنین چی شد؟

رسید بیمارستان، لباس و کلاه و ماسک و همه چی، رفت تو اتاق عمل. دکتر چاقو رو گذاشت رو زانوی بیمار، رفت تو، شکافت تا پایین، گیره زد دو طرف پوستش، شصتشو انداخت زیر گوشت یارو چرخوند، و بعدشو دیگه یادم نیست، چون همه چی سیاه شد و در صحنه بعدی متیو (همکلاسیم) و یه پرستاری منو نشونده بودن رو یه چارپایه بیرون اتاق عمل، آب سیب به حلقم می ریختن. 

بله، غش کردم!!


+نه تنها رها نکردم، بلکه ده دقیقه بعد با قدرت برگشتم تو و با جدیت زل زدم به دکتر که داشت گوشت یارو رو بخیه میزد. پوست نه ها، گوشت!

++البته اینکه طی اون ده دقیقه بیرون خوابونده بودنم رو تخت، پامو گرفته بودن هوا و پتوی گرم روم انداخته بودن، و اینکه تمام مدت زمان این جراحی و جراحی بعدی منو نشوندن رو صندلی پشت سر دکتر هم، بی تاثیر نبود در قدرت بازگشتم :-"

+++مطابق توانایی هاتون انتخاب رشته کنین عزیزانم.


در انتها لازمه تشکر کنیم از متیو که تونست منو نجات بده :))

۳۳ نظر ۲۹ لایک

سال اول لیسانس یه پست عین همین نوشتم که لینک زن هم بازنشرش داد. از لحاظ میزان رشد شخصیتی عرض می کنم.

مشکل اساسی ای که من با خودم دارم اینه که تا هفده سالگی، هیچ تلاشی برای هیچ چیزی شدن نکردم. از این موجودات نفرت انگیزی بودم که دست به خاک میزنن طلا میشه. درس رو سر کلاس یاد میگرفتم، قطعه های پیانو رو با روزی ده دقیقه تمرین از بر می شدم، زبان رو همینطوری می فهمیدم و تاپ کلاس می شدم.

نمیدونم هفده سالگی چه ضربه ای خوردم. جو کنکور بود یا مدرسه عوض کردن های پیاپی، کاملا تغییر کردم. از اینا شدم که به قول هولدن تا رودخونه راین هم برن باید یه باکس شش تایی آب معدنی پر شده از آب لوله کشی شهری با خودشون ببرن. تقریبا هیچ مطلب درسی تو ذهنم نمی موند، عملا ساز رو گذاشتم کنار، و حتی یک دهم بدبختی ای که سرم اومد این نبود که خنگ شده بودم. پنجاه درصد قضیه این بود که اعتماد به نفسم با سر خورد زمین. اگه بخوام تو همون حوزه درس خوندن بهتون توضیح بدم، منی که کلی از مطالب درسی رو دو سال قبل اینکه بهم درس داده بشه با نگاه کردن به درس خوندنِ خواهرم یاد گرفته بودم، حالا برای حفظ کردن فرمول انتگرال یه تابع ساده اشک میریختم و هنوز هم فرمول های فیزیک دینامیک رو نمیتونم از حفظ بگم؛ فرمول هایی که نصفشون رو تو دبیرستان تست زدم و برای نصف دیگه شون یه سه واحدی پاس کردم. پنجاه درصدِ بقیه ش این بود که من هیچ ایده ای نداشتم آدم چطور تلاش می کنه برای رسیدن به هدفی، چیزی. مثلا چطور باید درس خوند، وقتی چیزی رو نفهمیدی باید چی کار کنی، وقتی یه سوالی رو بلد نیستی آیا تو خنگی یا همه خنگن یا اصلا سواله خارج از کتاب و سخت و لعنتیه؟

من، منِ بی نقصِ بی همتای لج درار، هرگز یاد نگرفتم اشتباه کنم، یه مسیری رو تا یه جا برم و ببینم خب، این نمیرسه به اونجا که میخواستم، در عین حال دنیا هم به پایان نرسیده، میتونم یه روش دیگه رو امتحان کنم. هرگز یاد نگرفتم وقتی یه چیزی از اولش سخته، از کجاش باید شروع کنم. هرگز یاد نگرفتم برای رسیدن به هر چیزی باید یه مسیری رو طی کرد، هیچکس نمیتونه از نقطه الف که هدف در دوردست هاست به نقطه ب که هدف زیر پاشه تلپورت کنه، و اینکه یه نفر همین الان تو نقطه ب ایستاده به این معنی نیست که تو نمیتونی به نقطه ب برسی، و گنجایش نقطه ب فقط به اندازه یه نفر نیست که جا برای تو نباشه.

اینا الان به نظر شما بدیهیه، به نظر منم بدیهیه، اما باید منو وقتی در شروع یک موقعیت سخت دست و پا میزنم ببینین که هیچکدوم اینا یادم نیست، چون هفده سال یه جور دیگه زندگی کردم و هفت سال گذشته برای یاد گرفتنِ اینکه زندگیِ جدیدم چطوریه کافی نبوده. اولِ هر کار جدیدی، من از اول کشف می کنم که آقا مسیر رسیدن به انتهای این کار اتوبان نیست، سنگلاخ گردنه حیران طوره.  عزیزم با آرامش بشین مسیر های منتهی به مقصد رو امتحان کن یکیش بالاخره اون مسیر درسته س. فرزندم زمان می بره این مسیر، اون بزرگواری که نوک قله س هم زمان برده رسیده به نوک قله، از اونجا به بعد پرواز نمی کنه که بهش نرسی. اصلا ذلیل شده برا چی میخوای به آدمه برسی، قله رو نگاه کن تو!

من شدیدا برای خودم نگرانم. برای این ناتوانیم در دنبال کردن یک مسیر و رسیدن به یک هدف. به نظرم میرسه که حتی نمیتونم سر اینکه هدف رو میخوام جدیت به خرج بدم. و حالا که تنهام، این مساله خیلی بیشتر به چشم میاد. تا الان دختر خونه بودم و خودم رو هنوز نوجوانی نورسته و ناآماده برای بزرگسالی میدیدم. الان خودمم و مشعلم و زره سوراخ سوراخم و اژدهای زندگی بزرگسالی. و من شمشیر زنی نیاموختم، انقدر که تو لیست وسایلم شمشیر نداشتم اصن.


نمیدونم چرا اینا رو برای شما گفتم.

۳۲ نظر ۳۱ لایک

با پشتِ خالی

نامبرده زندگیش رو غلتک بود، خونه داشت، کار داشت، خانواده داشت، دوست و رفیق داشت، یه بالکن پر گل و گلدون بهش ارث رسیده بود، کتابخونه داشت به چه پر و پیمونی، محله بچگیاشو هنوز خراب نکرده بودن، خیابونای شهرشو بلد بود، کاموا فروشیِ مورد علاقه و کتاب فروشیِ پاتوقشو پیدا کرده بود، منتظر ترجمه جلد های بعدی کتابهای در دستِ خوندنش بود؛ یهو تصمیم گرفت همه چیزو بذاره بره دنبال یه زندگی بهتر. رفت یه جای جدید. از اول خونه پیدا کرد. از اول رفت دانشگاه. از اول دنبال آدمای جالب و دوست داشتنی گشت. یه گلدون برای خودش جور کرد. چهارتا کتابی که قاچاقی با خودش آورده بود چید لب پنجره. محله جدیدش رو از شمال و جنوب و شرق و غرب قدم زنون گز کرد و دنبال پاتوقای تازه گشت. 

بعد نشست، نفس تازه کرد، یه نگاه به دور و برش انداخت و دید زندگیش شبیه خونه نوعروسا شده. همینطوری نگاهش کنی همه چیز نوعه و برق میزنه، همه چیز سرجاشه، هر چیزی لازم بوده تو خونه هست انگار؛ اما یه روز صبح که بدجور کارت گیره، میفهمی تو خونه ت سنجاق قفلی پیدا نمیشه بزنی زیر چونه مقنعه ت. نیازهایی همینقدر ساده و ابتدایی. از چشم دور موندن های همینقدر ساده و ابتدایی. و جهاز چیدنی که یه نفره و دست تنها، تا ابد، تا ابد، تا ابد طول می کشه.



کامنتای مهربونتتونو نخوندم، هی نخوندم که بیام جواب بدم، موندن و بیات شدن. هنوزم نخوندم، هنوزم جواب ندادم، پررویم چون. اما میام، میخونم، جواب میدم بالاخره.

بوس به همه تون.

۴۴ نظر ۳۷ لایک

سورپرایز!

استیت کنونی: در حال خوردن آخرین سوپ شلغم در وطن!

۵۴ نظر ۳۰ لایک

یا یکی گفته الهی داغ فرزند نبینی. مثلا.

میگم یعنی شاید یکی یه روز سر خاک یه عزیزی به مادر جان بهار گفته غم آخرت باشه و آرزوش اینطوری برآورده شده.

۵۹ لایک

دامبلدور طور

در این روزهای حساس، براتون چایی-آبلیمو-عسل-عشق آرزو دارم.

۵۷ نظر ۴۱ لایک

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. خداییش دیگه.

ما رسم داریم شش ماه یه بار یه جوری سرما بخوریم که استخونای بدنمون به فریاد بیان، مجاری تنفسیمون تحصن کنن و دستگاه گوارشمون روی به اعتصاب غذای خشک بیاره. طی چهل و هشت ساعت گذشته به اندازه نیمی از ذخایر ارزی کشور دستمال کاغذی مصرف کردم و یک چهارم حجم سد کرج آبلیمو عسل نوشیدم، تو گویی خودم رو به دست سیاست های اقتصادی آی روحانی در برابر شرایط کنونی سپرده باشم؛ دریغ از ذره ای تغییر مثبت.

خلاصه که از حال ما اگر می پرسید، من مشغول مردنم هستم!

۲۹ نظر ۳۱ لایک

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف/ مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

[آگاهنده پیش از پست: به دعوت رادیو بلاگیها و چالش من به جای تو]


من که وبلاگم رو بسته‌ام، و شما هیچ کدوم‌‌تون دسترسی ندارین که برین آرشیوم رو بخونین. ولی حتماً یادتونه که کنکور دکتری داده‌بودم*، رتبه تک رقمی کسب نمودم*، و با وجود اینکه جولیک این همه خودش رو به در و دیوار زده‌بود که ما رو از این حقیقت آگاه کنه که دانشگاه‌شون جای درس خوندن نیست، دانشگاه بهشتی رو به عنوان اولویت دومم برگزیده‌بودم* . بعدش هم احتمالاً یادتونه که رفتم مصاحبه و هیچ‌کس ازم سوال فنی و علمی نپرسید و آخرش خودم بهشون گفتم نمیخواین بدونین از کجا با این رشته آشنا شدم؟ و اونا گفتن از فرهنگستان دیگه*.

99 کلمه از 100 کلمه‌ای که قرار‌بود بنویسم تموم‌شد. ولی چون من به طویله‌نویسی شهره‌ام، و چون این پست مرثیه‌ای برای فصل چهارمیه که وعده داده‌بودم با قبولی دکترام شروع می‌کنم، و حق پستی این‌چنین بیشتر از 100 کلمه‌ست، ادامه می‌دم.:دی

بله. خبر کوتاه بود و جان‌سوز: قبول نشدم. در نتیجه، فصل چهارم رو هم شروع نمی‌کنم.

دانشگاه بهشتی که ازم نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدم و خودم بهشون گفتم، بیشترین نمره رو بهم دادن. دانشگاه تربیت مدرس که استاد مصاحبه‌کننده خودش بهم توصیه‌نامه داده بود، کمترین نمره رو. البته اون استادای دانشگاه بهشتی که بیشترین نمره رو بهم دادن، اونایی نبودن که نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدی. چون دانشگاه بهشتی حتماً و قطعاً خیلی جای خوبیه، من از اونجا دو تا گرایش انتخاب کرده‌بودم که یکیش روان‌شناسی‌تر بود و یکیش مهندسی‌تر. اونی که روان‌شناسی‌تر بود همون بود که نپرسیدن از کجا آشنا شدی و قبولت نمی‌کنیمِ خاصی تو نگاهِ اساتیدشون بود. اون که مهندسی‌تر بود همونه که حسابی تحویلم گرفتن و کلی صحبت کردیم و بیشترین نمره رو بهم دادن. 

هنوز تصمیم نگرفته‌ام که دوباره کنکور دکتری بدم یا نه. مراد هم که هنوز تصمیم نگرفته منو پیدا کنه یا نه. بنابراین چون هیچ فصل جدیدی در زندگیِ من گشوده‌ نشده، فصل چهارم وبلاگم رو هم نمی‌گشایم. منو فراموش نکنین. یادتون باشه برگشتنی یعنی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، رفتنی یعنی وقتی داشتیم می‌رفتیم، و اومدنی یعنی وقتی داشتیم می‌اومدیم. هکسره رو رعایت کنین. نیم‌فاصله بزنین. گذاشتن به معنی قرار دادن رو با ذال بنویسین. و تو اون یکی وبلاگم منو به اسم شباهنگ صدا نزنین.


پی نوشت: به جای ستاره ها، لینک به پست های مربوطه تصور شود.[چشم غره به شیخ]

پی نوشت تر: ممنون از شیخ که من رو به این بازی دعوت نمود و دمپایی بر او که نمی توان به وبلاگش لینک داد. من از چارلی و هولدن دعوت می کنم اگه جرات دارن شرکت کنن و خودشون رو جای من بذارن. :|

۲۷ نظر ۲۵ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|