خوشبختی های کوچک

میدونید، من هیچوقت رابطه احساسی خفنی با مادرم نداشتم. من بودم، اونم بود. همین. همدیگه رو میدیدیم و حرف میزدیم و اینا. تو خونه ما بغل کردن و بوسیدن و لمس کردن همدیگه به هر دلیلی شدیدا کم رخ میده. مادر جان بهار من قلقلکی بود و از اینکه بغلش کنی به کل بیزار.

من هیچوقت فکر نمی کردم اونقدری ما سه تا رو دوست داشته. منو از همه کمتر. من دختر دومی و بچه وسطی بودم و بعدم یه پسر ته تغاری بود و قبلم یه دختر خانوم و کدبانو که لااقل هیچوقت به اندازه من مریض نبود. 

من همیشه فکر می کردم تنهام، خیلی تنهام. تا اینکه یه روز مادر جان بهار دیگه نبود.

اول با کارای خونه که به شکل عجیبی خود به خود انجام نمی شدن مواجه شدیم. ظرفا اتوماتیک شسته نمیشد. غذا خودش نمیرفت رو گاز. لباسا خودشونو پهن نمی کردن رو بند. به اینا پیروز شدیم و یاد گرفتیم از پسشون بر بیایم.

بعد دیدیم در بزنگاه های مهم زندگی کسی نیست که بریم پیشش تند تند براش حرف بزنیم و بگیم استرس داریم. وقتی مریضیم کسی کاسه سوپ با گوشت قلقلیای ریزه ریزه نمیده دستمون. وقتی درسیو میفتیم کسی نمیاد با حرص دعوامون کنه که "به جهنم که افتادی! انقدر واسه سه واحد درس الکی تو سر خودت نزن!" کسی نمیگه قوز نکن، کسی نمیگه انقدر مایونز نخور، کسی نمیگه اتاقتو جمع کن عنکبوت برداشت زندگیتو. کسی نیست بیایم بگیم معدلم بالاخره الف شد و لبخند محوی بزنه که همزمان یعنی آفرین و تا الان چرا الف نمیشد پس. کسی نیست بگیم کار پیدا کردیم و براش با اولین حقوقمون انگشتر فیروزه بخریم.

کسی نیست بگیم تنهاییم و چشماشو گرد کنه بگه عجب.

۴ نظر ۱۸ لایک

رفتن (4)- رفتن، و رسیدن.

رفتن (1)، رفتن (2)، رفتن (3)


تو این دو هفته سعی کردم با زندگیم خداحافظی کنم. با آقای برادر. با خونه. با کاغذ دیواری هایی که مادر جان بهار انتخاب کرده بود. با منظومه شمسیِ اتاقم. با کاموا فروشی های حسن آباد. با کتاب فروشی های انقلاب. با پارک های نواب و توحید و ولیعصر. با فروشنده های مترو. با شیبِ لعنتیِ بهشتی. با دوستام. با عزیزام. با عزیزام.

خیلیاشون نشد. خیلی جاها وقت نکردم برم بعضیا تهران نبودن ببینمشون. بعضیا رو گذری و کوتاه دیدم. بعضی بغل ها رو دلم موند که نکردم. بعضی حرفا رو دلم موند که نزدم. وقت نبود چون. هیچوقت به اندازه کافی وقت نبود.

چمدون خریدیم. مهمونی خداحافظی گرفتیم. خلال بادوم و پودر نارگیل و آرد برنج و عصاره بابونه(!) اهدایی مادربزرگ رو چپوندیم تو چمدون به جای کتونیای ورزشی. چله تابستونی رفتیم سعی کردیم لباس گرم بخریم ( و اشتباه کردیم، آنلاین لباس نخرید! ). تا یک ساعت قبل از حرکت به سوی فرودگاه در حال وزن کردن چمدونا بودیم و بند و بساط های اهداییِ دوست و آشنا رو یواشکی میذاشتیم کنار تا جا برای وسایل خودم جا بشه. سوار شدم. کنار پنجره. هواپیما پرید و من یادم افتاد برای بار آخر نرفتم بهشت زهرا که سنگ مامان و همسایه هاش رو بشورم.


پرواز ترانزیتم از قطر می پرید. هواپیماییِ قطر شما رو از تهران که به مقصد نزدیک تره میبره قطر، بعد از قطر می بردتون کانادا در حالی که سر راه از تهران رد میشه باز! از هواپیما که اومدم بیرون شالم رو انداختم رو شونه م. دومین بار بود که این کار رو می کردم، بار اول وقتی بود که از پروازِ انگشت نگاریِ ترکیه پیاده شدم و قبلش خانمِ بغل دستی داشت بهم نق می زد که این جوونا تا می رسن اولین کار لخت میشن. فکر می کردم همه دارن نگام می کنن. فکر می کردم عجیبم. فکر می کردم همه می دونن بار دومیه که شالم رو از سرم در میارم و خیلی معلومه که بلد نیستم بدون شالم باید چی کار کنم با سرم* . یه کم که گذشت کلاه سوییشرتم رو کشیدم رو سرم. سردم بود. با اینکه فرودگاه سرد نبود.

هشت ساعت فرودگاه قطر بودم. دو ساعت خوابیدم. با چشم نیمه باز، در حالی که دستم دور بند کوله م قفل بود. 

پرواز دوم نکته خاصی نداشت، به جز از کار افتادنِ ناگهانیِ گوشیم. آدرس خونه دختر عمه ی دختر عمه م که قرار بود پیشش بمونم، تلفنش، تلفن هر کسی که اینجا میشناختم، تلفن هر کسی که تو کانادا میشناختم، لیست چیزایی که همراهم بود، لیست کارایی که وقتی رسیدم فرودگاه باید بکنم، همه ش تو گوشی بود. وحشت زده هارد ریست کردمش. جفت دوربیناش که تازه راه افتاده بودن از کار افتاد باز، چون نباید خاموش میشد. کوله م رو از قفسه بار بالای سرم پرتاب کردم پایین و در حالی که از شدت استرس اشک می ریختم یه دفترچه پیدا کردم، هر چی دم دستم بود هول هولکی نوشتم توش و گوشی رو هم تا وقتی رسیدیم دیگه دست نزدم. 


چمدونای سنگینم رو به فلاکت تا پایانه تاکسی ها بردم و ماشین گرفتم. تاکسی فرودگاه از روی آدرسی که توی دفترچه نوشته بودم، منو جلوی در یه ساختمون بلند پیاده کرد و سه تا چمدونم رو گذاشت تو پیاده رو. 50 دلاری که بهش دادم گذاشت جیبش، با اینکه کرایه 40 دلار بود. بلد نبودم به انگلیسی بهش بگم بقیه پولم رو بده. خیره نگاهش کردم که 100 هزار تومن پولم رو گذاشت جیبش و رفت. مدتها طول کشید از عذابِ تبدیل کردن خریدهام به ریال رها بشم. بعدها تصمیم گرفتم قبل از تبدیل خریدهام به ریال، حقوقم رو به ریال تبدیل کنم و اینطوری کمتر زجر بکشم. علی ای حال، ساختمون بلند قرار بود خونه ی دختر عمه ی دختر عمه م باشه. هیچ ایده ای نداشتم هست یا نه. ساختمونا پلاک متحد الشکل ندارن و پلاکِ این یکی معلوم نبود. تابلوی اسمِ خیابون هم که عین کیمیا کمیابه. اگه ساختمون رو اشتباهی اومده بودم، با سه تا چمدون 23 کیلویی چطور خودمو می رسوندم به جای درست؟ بدون سیمکارت چطور زنگ می زدم به د.ع.د.ع م؟ تو مملکت فرانسه زبون چطور به یکی بگم گم شدم؟ این چه غلطی بود من کردم؟ با همه این فکرا 9 طبقه رو رفتم بالا. یکی از همسایه ها منو دید و در رو برام باز نگه داشت. گفتم «مغسی»، تنها کلمه ای که به فرانسه بلد بودم، و یه چیزی گفت که در جوابش فقط لبخند زدم. چمدونام رو گذاشتم ته راهرو که اگه ساختمون اشتباهی بود، کسی که در رو برام باز می کنه با دیدنِ کسی که این همه بار دستشه وحشت نکنه، و فکر کنه یه روزِ معمولیه که یه نفر زنگِ در خونه ش رو اشتباهی زده. 

زنگ در خونه اشتباهی نبود. سگشون حضور غریبه رو پشت در حس کرد و شروع کرد به پارس کردن. و صدایی به فارسی دعواش کرد. اولین جمله فارسی که بعد از 30 ساعت میشنیدم: «مگه بهت نگفتم برای آدمای پشت در پارس نکن؟!». تو دو هفته ی بعدش، همه چی فارسی بود، مگه اینکه دیگه چی پیش میومد که با یه کانادایی کار داشته باشی. همه جا پر ایرانی بود، بانک، دانشگاه، فروشگاه، خیابون، کافی بود سعی نکنی لهجه ت رو مخفی کنی تا اون خانم فروشنده ای که حدس می زدی هموطنه آلت و شیفت بگیره رو فارسی، و دیگه یه مکالمه عادی داشته باشی تو یه سوپرمارکت تو صادقیه که میخوای بدونی سن ایچ پرتقالی دارن یا نه...! مینا در رو برام باز کرد و سگ غول پیکرش خودش رو رسوند لای در. سلام و معذرت و خوش آمد و هشدار در مورد احتمال پریدنِ سگه، و ... «من یه دقه برم چمدونامو که خیلی سنگین بودن از ته راهرو بیارم»! 


نزدیک دو ماه پیش مینا موندم. با سگش، یه ژرمن شپرد بیست کیلویی هیکلی، طوری رفیق شدم که وقتی مینا تنهامون میذاشت سگش میومد سرش رو میذاشت رو پای من می خوابید، و الانم وقتی میرم خونه شون با تمام هیکلش می پره بغلم. برای ثبت نامم، گرفتن کارت اتوبوسم، گرفتن شماره شناسایی کاناداییم، خریدن سیمکارت، پیدا کردن کلاس دانشگام، پیدا کردن دفتر استادم، یاد گرفتن مسیرا و خیابونا، یاد گرفتن قوانین روزمره رفت و امد، مینا یه هفته وقت گذاشت و هرروز باهام همه جا اومد. وقتی خونه پیدا کردم، مینا بهم تشک و پرده و کتری داد که ببرم و نگران خریدنش نباشم. بعضی تیکه عبارت های فرانسه که خیلی کاربرد داشت یادم داد. منو به یکی از دوستاش سپرد که تو شهر منو بگردونه، و دوستش جاهایی که میتونستم با قیمت خوب خریدای خونه رو بکنم، جاهایی که میتونستم بگردم، و جاهایی که میتونستم دنبال کفش و لباس بگردم بهم یاد داد. برام میل پرده و میخ و چکش آورد و کمکم کرد وسایلی که از آیکیا خریده بودم سر هم کنم.

و اینطوری بود که من نمردم.


پایان.

* یه بار بابام منو برده بود آموزش رانندگی، بهم گفت از تو آینه چی میبینی؟ گفتم یه پراید داره پشت سرم میاد..چی کارش کنم؟ گفت با بازوکا بزنش :| یعنی چی چی کارش کنم؟! مگه تو قراره همه چی رو یه کاری بکنی؟! :))

۲۹ نظر ۳۱ لایک

undo

آدمیزاد خیلی وقت ها مثل ستاره دریایی است. یک تکه از خودت را از دست می دهی، از زندگی، از رابطه، از هویتت؛ یک تکه عین همان، شبیه همان، با همان کارایی جایش سبز می شود. یک مدت طول می کشد، ولی بالاخره درست می شود. بالاخره همه چیز برمیگردد سر جایش و رندگی به روال سابق ادامه پیدا می کند.

خیلی وقت ها هم مثل ستاره دریایی نیست. مثل اسب دریایی است. یا عروس دریایی. یا سفره دریایی ماهی. وقتی یک تکه از خودت را جا میگذاری، آن یک تکه می میرد. جایش زخم می شود. درد میگیرد. چرک می کند. پوست می بندد. برجسته و تیره رنگ باقی می ماند. و هرگز چیزی جایش سبز نمی شود. شاید بمیری و استخوان هایت تا ابد توی حفره اسرار بماند. شاید هم زنده بمانی و مجبور شوی با جای خالی آن یک تکه سر کنی. اما قطع یقین دیگر هیچ چیز مثل قبلش نمی شود.


۳۵ نظر ۴۳ لایک

YES WE CAN

تاریک شده بود. باد می اومد. بادِ شدید. میخورد تو  گردنِ لختم، سینوس هام، و لب های نیمه جویده م و می سوزوندشون. صبح اونقدر دیرم شده بود که یادم رفت دستکش و شالگردن بردارم و هوا هم اونقدر سرد به نظر نمی رسید به هر حال. اما حالا اونقدر سردم بود که داشتم خودم رو نفرین می کردم چرا یه ایستگاه زودتر از مترو پیاده شدم، و خونه به اندازه فاصله اینجا تا تهران دور به نظر می رسید.

این وسط باید یه درس رو هم حذف می کردم تاقبل از مهلت آخر حذف و اضافه بتونم یه درس دیگه بگیرم، و به هزار زحمت با دست هایی که از سرما بی حس شده بودن سعی می کردم وارد سایت دانشگاه بشم. گوشی اثر انگشتم رو نمی خوند و دربرابر کلیک کردن رو همه چی مقاومت می کرد. همونطور که داشتم بهش ناسزا میگفتم و سعی می کردم وارد سیستم گلستانِ سایت بشم (!) نگاهم افتاد به گزینه بالاییِ منویی که دربرابرم مقاومت می کرد.

«وضعیت اپلای».

این یکی گزینه ی منو از کار افتاده بود. چون وضعیت اپلای دیگه مشخص شده بود. «پذیرفته شده». نگاه کردم به دور و برم. به خودم. به برف که دو وجب رو زمین نشسته بود. به خانمی که از روبرو می اومد و بچه ش رو روی سورتمه دنبال خودش می کشید. به کلید خونه م که یه جاکلیدی نوی سه بعدی پرینت شده توش چشمک می زد. به کارت ویزیتِ مسئولِ جلوه های ویژه WALKING DEAD تو جیبم.

و فکر کردم، پارسال این موقع، منتظر بودم که امسال این موقع، همینجا باشم که الان هستم. همونجایی ام که میخواستم. من یه هدف گذاشته بودم برا خودم، و حالا تونسته بودم، بهش رسیده بودم، بر بلندای اِوِرِستِ موفقیتم ایستاده بودم، و داشتم نق می زدم که سردمه.

۲۵ نظر ۴۰ لایک

رکوردمون دو ساعت و ربعه

یکی از پارادوکس های زندگی در یک کشور دیگه، که من بهش دقت کردم، اینه که وقت بیشتری رو صرف خانواده می کنی. وقتی تو خونه خودتون بودی از تو اتاقت میرفتی تو آشپزخونه یه سیب برمیداشتی بخوری، سر راه از تو هال رد می شدی، ملت میدیدنت، ملتو میدیدی، یه yo! به هم میگفتین و این میشد مکالمه اون بعد از ظهر. صرف حضور مشترک زیر سقف مشترک کنش واکنش اجتماعی محسوب میشد. حالا داری کد* میزنی یهو از منزل تماس میگیرن، عمه هات اومدن خونه تون و خانواده میخوان ویدئوچت برقرار کنن با همممممه حرف بزنی. انگار خواسته ناخواسته همیشه وسط یه مهمونی بزرگی که معلوم نیست کی مرکز توجه مهموناش قرار بگیری، اما باید آمادگی خودتو حفظ کنی.



* اتاقمو از دو تا دختر ایرانی اجاره کردم که یکیشون آی تی خونده یکیشون گرافیک؛ روز اول که اومدم خونه رو ببینم، گرافیسته فقط حضور داشت. ازم پرسید مهمون که نمیاری؟ گفتم نه، ولی شاید تو امتحانا همگروهیام بیان خونه مون کد بزنیم و تا دیروقت بمونن. این بنده خدا شنیده «کُک» بزنیم، تماس گرفته با آی تیه که «ببین این دختره گفت میخواد کُک بزنه، منظورش مواده؟» و آی تیه از این یکی خوشحال تر، گفته «نه، اینجاییا به کوکاکولا میگن کُک!» بعد اون یکی قانع نشده، نتیجتا اینا دو ماه در سکوت خبری منتظر بودن موعد امتحانا بشه ببینن من چی میزنم!!

۲۵ نظر ۴۴ لایک

رفتن (3) - چطوری جور شد؟

رفتن (1)

رفتن (2)

---


چند تا از دوستام از پاییز سال قبلش شروع کرده بودن برای آیلتس بخونن. کلاسشون به حد نصاب نرسید و من رو هم راضی کردن که بیا. به قصد آیلتس دادن نرفتم کلاس، چون که امتحانش دو سال بیشتر اعتبار نداره و مطلقا هیچ مزیتی برای کار پیدا کردنِ انسان به وجود نمیاره. اوایل بهار کلاسمون تموم شده بود و هیچکدوم بچه ها ثبت نام نکرده بودن. تا آخرشم تنها کسی که رفت ایلتس رو داد خودم بودم :)) ثبت نام کردم، کتابام رو ریختم وسط و شروع کردم به دوره کردن تکنیک ها و تست زدن.

 آخر تیر دفاع پروژه های کارشناسیمون بود و بعدش یه پیشنهاد کاری بهم شد که حقوق خوبی داشت... تو مصاحبه برای موقعیت های شغلی ازتون می پرسن برنامه زندگیتون برای ده سال آینده چیه، انگار خودشون میدونن برنامه شرکتشون برای ده سال آینده چیه! بهشون نگفتم که قصد اپلای دارم، فقط گفتم شاید یه سال بیشتر نمونم. رفتم سر کار، نیمه وقت کار می کردم و ماهی یک و پونصد می گرفتم که عالی بود. ماهی یک و صد، یک و دویست رو میذاشتم رو پس اندازم برای هزینه های اپلای و با بقیه ش زندگی می کردم (الان خودمم باورم نمیشه یه موقعی میشد این کار رو کرد!) از حقوق مامان هم یه چیزی بهم می رسید و اونم میذاشتم روش. 


آیلتسم رو آخر مهر دادم و نتیجه ش اولای آبان اومد. 7.5 شدم، با همون نتیجه شروع کردم به استادا ایمیل زدن. نمیتونستم از جیب خودم خرج کنم برای تحصیلم، و برای اینکه تو دانشگاه های کانادا قبول شی و کمک هزینه تحصیلی بگیری، پیدا کردن استادی که به رزومه ت علاقه داره شرط مهم و اصلیه. چندین تا سنگ بزرگ جلوم بود. معدلم 16.6 بود که خوب نیست. رقابتی نیست یعنی. تو مقیاس 4 که دانشگاه های کانادا می فهمنش، نمره های زیر 16 و بالای 16 خیلی فرقشونه و کارنامه من پر از 15.9 بود!! مقاله نداشتم. زمینه پایان نامه م اونچنان حوزه محدودی بود که اگه میخواستم پایان نامه م رو به عنوان تجربه ریسرچ نشون جایی بدم، از هر دانشگاه دو تا استاد بیشتر گیرم نمی اومد. استادی کارشناسیم باید برای هر دانشگاهی که اپلای می کردم توصیه نامه میفرستادن، و من اونقدر دانشجوی متوسطی بودم که خیلیاشون حتی اسمم رو نمیدونستن و به اسم دوست پگاه منو میشناختن! 

به همه اینا اضافه کنین که وسط آبان دیره برای اینکه شروع کنی استاد پیدا کنی، و اپلای کردن برای هر دانشگاه چیزی حدود 100 دلار هزینه داشت که برای من هزینه کردنش بدون اینکه استادی بهم گفته باشه رزومه م براش جالبه و شانس قبولی دارم ریسک خیلی بزرگی بود. استادای زیادی جواب مثبت بهم ندادن، راستش کلا سه تا استاد گفتن اپلای کن و شانس گرفته شدنت بالاست، و فقط دو تا مصاحبه داشتم که یکیش همین قبولیِ الانمه و اون یکی که مصاحبه نکرد بعد از اپلای کلا منو پیچوند. شیش تا دانشگاه اپلای کردم که حدس میزدم شانس قبولی دارم توشون. به زور از استادای اندکی که تو درساشون نمره خوبی گرفته بودم توصیه نامه گرفتم. متن خیلیاشونو خودم نوشتم چون خود استاد حوصله/دانش زبان انگلیسی ش رو نداشت که خودش بنویسه. و منتظر موندم.

تا آخر بهمن.


آخر دی رییسمون گذاشت رفت و داکیومنت های شرکت رو با خودش برد. آخر بهمن من تعدیل نیرو شدم. دیگه نمیتونستم دنبال کار بگردم، چون اگه قبولیم میومد (و هنوز خوشبین بودم که بیاد) تا شهریور بیشتر ایران نبودم و جایی شیش ماهه با آدم قرارداد نمی بندن. نشستم تو خونه. ایمیل زدم باز. به هر کسی که تو اون شیش تا دانشگاه به نظر میومد کارش بهم ربط داره. خبر میرسید ویزای کانادای ایرانی ها داره طولانی میشه. هستن کسایی که سه چهار ماهه منتظرن و میانگین زمان انتظار از شیش هفته رسیده به ده دوازده هفته. اولای فروردین، وقتی دیگه ول کرده بودم همه چیز رو و دنبال یه کار دیگه بودم که دیگه اینجا بمونم، یه استاد بهم پیام داد که رزومه م رو دیده و علاقه مند شده، اگه استاد ندارم بهش بگم که منو بگیره!! منو، با اون رزومه درب و داغون و امیدی که ناامید شده!! تو تعطیلات عید، مصاحبه آخرم رو دادم و پیشنهاد کمک هزینه تحصیلی نصفه نیمه گرفتم. هزینه زندگیم پای خودم میشد و سال اول همه ش بدو بدو بود. از آقای برادر بیست تومن قرض کردم و حساب کردم که میشه. بعدا کار می کنم بهش پس میدم. هفته بعدش به استاد بله رو دادم و هفته بعد ترش، آخر فروردین، قبولیم اومد.

و بازار ارز منفجر شد.

 CAQ (وقتی تو استانِ Quebec قبولی میگیری بهشون اعلام می کنی بهت مجوز تحصیل بدن، که اینه، و لازمش داری برای گرفتن ویزا) گرفتنم چهل روز طول کشید. بعدنا وقتی رفتم دنبال گرفتن گواهی تمکین مالی از بانک، به حساب ارز دولتی هزینه زندگیم رو داشتم، یه چیزی هم اضافه روش. به حساب ارز بازار، به اندازه چهارماه زندگیم پول داشتم. فرایند تسویه حساب و گرفتن مدارکم از بهشتی تا ابد کش اومد. همین ماه پیش بالاخره دانشنامه و ریزنمراتم به دستم رسیدن!! گواهی عدم سوءپیشینه م آخرش هم شماره شناسنامه 0 برام رد کرد و من همون رو با همون غلط ترجمه کردم. وقتی بالاخره همه مدارکم جمع شد و آپلودشون کردم و وقت گرفتم و برای انگشت نگاری رفتم سفارت کانادا تو استانبول، خرداد شده بود.  و میانگین ویزای ایرانی ها روی 21 هفته مونده بود. من؟ با حساب زمانی که طول می کشه تا پاسپورت رو بفرستی ترکیه، ویزا بخوره توش، و برگرده، 10-12 هفته وقت داشتم. تا یک سپتامبر. با یکی از فامیلامون که اینجاست صحبت کردم و بلیت خریدم برای دیر ترین زمانی که میشد دنبال خونه گشت و ثبت نام کرد و همه چیز، 21 آگوست. آخر مرداد.بازی انتظار شروع شد. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. نه دنبال کار بگردم، نه برنامه ای بریزم برای اون سال، هیچی. دست رو دست گذاشته بودم و منتظر بودم یه ایمیل برام بیاد : Your request was approved .


هفته سوم مرداد شروع کردم به ایمیل زدن به استادم که قبولیم رو بندازه برای ترم زمستون. گفت کمک هزینه تحصیلیم رو حذف می کنه، چون برنامه ای که منو براش قبول کرده سپتامبر به سپتامبر دانشجو میگیره. التماس کردم بذارن دیرتر بیام. توضیح دادم که ویزام نمیاد. تا 17 سپتامبر بهم مهلت دادن و گفتن 29 آگوست بهمون خبر بده که میخوای قبولیت رو نگه داریم یا میندازی عقب و فاندت رو هم حذف می کنیم. تا خودِ خودِ خود 29 آگوست منتظر موندم و خبری از ویزا نشد. نمیتونستم با پول خودم برم. حتی اون موقع که دلار 4200 بود هم نمیشد. بلیت رو تا 15 ام انداختم عقب. بلیتی که 4 تومن خریده بودم شده بود 8 تومن. ما به تفاوتش رفت تو پاچه م، و اگه تا اون موقع هم ویزام نمیومد یه پول اضافه هم جریمه داشت. گفتم نگهش دارین، یا تا 17 ام می رسیدم، یا کلا قبولی رو از دست می دادم و سال دیگه اپلای می کردم. 29 آگوست شانس عقب انداختن قبولیم رو از خودم گرفتم.

و فرداش ویزام اومد.

وقتی ایمیلش رو گرفتم شب بود. ولو شده بودم رو تختم و داشتم یه چیزی می خوندم. متن جوابشون رو سه بار خوندم تا مطمئن شم درسته. رفتم تو اتاق آقای برادر. با دهن باز. گوشی تو دستم بود. نگام کرد. گفت چیه؟ هیچی نگفتم. فقط خیره مونده بودم بهش. چند بار پرسید، نتونستم جوابش رو بدم. خودش گوشی رو دید و فهمید. جیغ زد. جیغ زدم. گریه کردیم. به هر کس که خبر داشت اپلای کردم زنگ زدم خبر دادم. دو هفته وقت داشتیم چمدون بچینیم، زندگیم رو خلاصه کنیم و تو سه تا 23 کیلو بار بزنیم، با همه خداحافظی کنم، خاطره خوب بسازم، وصیت کنم وسایلم رو به کیا بدن، در اتاقم رو قفل کنم و کلیدش رو فقط به آقای برادر بدم، و تموم.



ادامه دارد.

۳۸ نظر ۳۲ لایک

رفتن (2) - تایم لاین، یا، سنگریزه ای که قل خورد و بهمن شد

اخطار یک: این یک طویله [پستی که طول آن احتمالا از حوصله شما بیشتر می باشد] است!

اخطار دو: احتمال دارد تا انتهای پست چندین بار مجبور شوید دست از خواندن بکشید و به لینک یک وبسایت یا وبلاگ دیگر مراجعه کنید.

اخطار سه: من هیچ برنامه ای برای چارچوب این پست ندارم و تضمینی برای اینکه نهایتا یک جمع بندی در اختیارتان قرار بگیرد وجود ندارد. خود این اخطار چهل و پنج دقیقه بعد از آغاز نگارش پست نوشته شده مثلا!




1- دوم دبیرستان بودم که بهم گفتن سفارت ژاپن یه بورسیه برای تحصیل تو دانشگاه های ژاپنی ارائه میده که ایرانی ها میتونن براش اپلای کنن. درواقع، نسخه ای که به من این اطلاعات رو داد، گفته بود ایرانی ها هرسال پونزده تا سهمیه دارن تو این بورسیه، که درست نیست. ظاهرا در واقعیت اینطوریه که ممکنه یه سال پونزده تاش پر شه، یه سال اصلا هیچکس به حدنصاب مدنظر اونا نرسه و بورس نگیره.

من؟ یه اوتاکوی دو آتیشه. یه نوجوونِ خام بی تجربه که تو اوقات فراغتش هیراگانا و کاتاکانا سرمشق می نویسه. که آرزوشه تو حوزه گیم دیزاین مهندس کامپیوتر شه. گفتم ایول، ژاپن هم که مهد تکنولوژی برای سرگرمی، این دست سرنوشته که علایق منو به هم پیوند زده! هدف گذاری آینده، گرفتن بورس مونبوکاگاشو و چشم انداز ده سال آینده مون داشتن یه اتاق نقلی بامبویی تو کیوتو و بعدش، دیدن دنیا! (کیوتو پایتخت دوم ژاپنه، و مقر نینتندو اونجا بود یه موقعی. کمتر شلوغه، و بیشتر جالبه.)

تب ژاپن سال اول دانشگاه بودم که از سرم افتاد. وقتی یکی از پسرای ورودیمون از پشت سرم رد شد و به مانیتورم که توش یه انیمه دخترونه آب نباتی در حال پخش شده بود نگاه کرد و گفت «اینا چیه، دث نوت ببین»؟ خیر! بنده معاون انجمن دث نوت در انیم ورلد بودم یک موقعی، چندین چپتر از مانگای فارسیش هم ترجمه شخص خودم بوده و کل موقعیت یه «بشین سر جات بینم بابا» ی اساسی بود. این اتفاق زمانی افتاد که من ریاضی یک رو شدم هشت.

و بورسیه ژاپنی نمره زیر 14 قبول نمی کرد.

اونقدر ناامید شدم که حتی درس خوندن رو هم گذاشتم کنار. بعدا و طی ترم های آتی چند تا دوازده سیزده دیگه هم کسب کردم و دیگه اگه اون یدونه هشتِ اولی رو میشد پوشوند، هیچ بهونه ای برای توجیه نمره های ترم های بعدیم وجود نداشت. بعد هم که شرایط زندگی... طور دیگه ای رقم خورد و من یه دانشجوی متوسط عادی باقی موندم که منتظره لیسانسشو قاب بگیره بزنه به دیوار و بره دنبال کار. بی هدف روزا رو شب می کردم و تنها چشم اندازِ آینده م این بود که مهندس کامپیوتر میشی، کار می کنی، دستت میره تو جیب خودت، بقیه ش هم زندگی پیش میره و هر چی قرار باشه اتفاق بیفته خودش برات پیش میاد. حوزه مورد علاقه م رو ول کردم، چون تو ایران هیچ سر و صدایی از اون حوزه بلند نمیشد و منم فکر نمی کردم امیدی به دنبال کردن گیم و انیمیت تو ایران وجود داشته باشه. تو هیچ حوزه دیگه ای هم سرک نکشیدم، چون که به نظرم «خب که چی» میومدن همه شون و فرقی نداشت گورخر تمیز کنم یا اسب آبی بشورم، هیچ کدوم کار مورد علاقه م نبود.


2- اینستاگرامم رو ترم سوم دانشگاه از روی گوشیم پاک کرده بودم. نمیدونم چی پیش اومد که دو سال بعد، مجبور شدم دوباره لاگین کنم توی اکانتم. بیشتر صفحه هایی که دنبال می کردم هنوز فعال بودن. عکاس های طبیعت. کوله گرد های جوون با جیبای خالی. دیدنی های جهان.

من هیچوقت لیست آرزوها نداشتم. همیشه یه سری هدف برا خودم تعیین می کردم تو ذهنم، بعد شرایط عوض میشد و من میذاشتمشون کنار و هیچ اتفاق بدی هم نمی افتاد و ذهنمم درک می کرد که خب شرایط الان جور دیگریه و همه چیزو از حافظه م پاک می کرد.

اینستاگرام درک نکرده بود. اینستاگرامِ احمق، هدفگذاری های سارای نوزده ساله رو پاک نکرده بود.

اینا مال بعد از اتفاقاییه که مرداد 94 افتاد. یادم افتاد میخواستم دنیا رو ببینم. میخواستم پامو از جهان کوچیکم بذارم اونورتر. میخواستم بیشتر از اون چیزی که موقع دیدن اون عکسا اجازه داشتم، از دنیا تجربه کرده باشم. از چیزایی که عمر آدم قد میده بچشه، چشیده باشم. و سه سال گذشته رو ریخته بودم دور. فقط چون تلاش اولم برا روندن دوچرخه‌ی زندگی به سوی جاده آرزوها، رفته بود تو دیوار. و حالا مگه قرار بود چقدر عمر کنم که بقیه ش رو هم بریزم تو زباله ها؟

نشستم پیش خودم حساب کردم -و این حسابا، مال اوجِ اوجِ ثبات قیمت ها تو سالهای گذشته بود!- که اگه بدوم، خوب بدوم، حسابی بدوم و تو مسیر درست بدوم، چقد سال طول می کشه بتونم سه جا از ده جای مهمی که برا خودم نشونه گذاشتم رو ببینم. جواب؟ خب عزیزم گمون نکنم حالا حالا ها بتونی. حتی اگه پولش رو داشته باشی، ویزا رو چی کار می کنی؟ تنهایی که نمیتونی بری، خانواده ت هم که باهات نمیان، بشین خدا خدا کن یه شوهر پایه پیدا بشه برات؟

سوال مهم من از شما خوانندگان عزیز اینه که آیا ما در یک کارتونِ پرنسسیِ دیزنی زندگی می کنیم؟

خیر.

پس خودت بلند شو و به خودت یه تکون اساسی بده. تو یه جهتِ جدید.


3- سر انتخابات 96 رفتم بیرون. هنوز امتحان زبانمو نداده بودم. هنوز حتی تصمیمم رو برای اینکه راه تجربه کردن دنیا از اپلای کردن میگذره قطعی نکرده بودم. اون موقع هنوز برنامه م برای آینده دویدن بود. دویدن و رسیدن. رفتم تو خیابونا. تراکت پخش کردم. با ملت حرف زدم. نشستم مناظره نگاه کردم. مناظره بزرگتر ها در مورد مناظره ها رو نگاه کردم. تو مناظره جوون تر ها در مورد مناظره ها شرکت کردم. 

ملت رد کرده ن دیگه. یعنی هدف بلند مدتشون دیگه این نیست که «خب من قراره تو زندگیم به چی برسم» و «مملکت قراره تو ده سال آینده به کجا برسه». یه سری هدفِ فرعی دارن، در راستای همونا تلاش می کنن کلا. من چند دسته رد داده شناسایی کردم به شرح زیر:

یه عده حاضرن گشنگی بکشن، سختی بکشن، مریض بشن، همون بشه که آقا گفته. بعد چون تعدادشون به اندازه کافی نیست و مملکت فقط اونا نیستن، و آقا معمولا از طرف همه ما اشتباه می فرمان، و خب کیسه خلیفه مالیات نداره میشه ازش بخشید، حاضرن بقیه هم گشنگی و سختی و مریضی رو بکشن که نهایتا همون بشه که آقا گفته. چون هدف اینست که به هر قیمتی، حکومتی که از پسِ انقلاب سال 57 سر کار اومد باقی بماند (بله، از قصد اینطوری نوشتم. ننوشتم انقلاب باقی بماند. چون شما میدونی برا چی انقلاب کردن؟ شما میدونی هدف چی بوده؟ شما میدونی انقلاب رو اصن می کنن تموم میشه میره و بعدش شرایط عوض میشه، جایی که انقلابش باقی بمونه نداریم؟ :)) ) و براشون مهم نیست که حکومت قبل از اینکه اسلامی بودنش مهم باشه، قبل از اینکه «بابام رفته براش جنگیده ارث بابامه پس» باشه، باید بقای ملت و کشور رو در نظر بگیره. همین که اسلامی باشه بسشونه، براشون مهم نیست آبمون تموم میشه، جنگلامون تخریب میشه، سرمایه مون جای درستش خرج نمیشه، پنج شیش تا خاندان سلطنتی داریم همه مسئولیتا بین همونا می چرخه، هنوز روستا داریم امکاناتش به اندازه پنجاه سال قبله، گلریزون می کنن برا وظایف دولت و حکومت پول جمع می کنن، دلشون خوشحاله که آخی جهاد کردیم و از غیرولاییان آبی گرم نمیشه که، فقط خودمون کار می کنیم! هر کی هم اعتراض کنه از دید این دسته به غرب وصله و میخواد «انقلابمون» رو سرنگون کنه. آخه حکومت اسلامیه دیگه، مگه مردم به جز اسلامی چی ممکنه بخوان از یه حکومت که اعتراض کنن؟ قطعا غربه. شک نکنید.

یه عده که خودشون وصلن به یه جناحی از حکومت، فقط دل نگرانن فلان مسئول که میاد سر کار، با اون مسئول که اینا بهش وصلن زاویه نداشته باشه، یهو نیاد مزیت های اختصاصی ای که ازش بهره می برن رو قطع کنه. هدف بلند مدتشون اینه که جناح مدنظرشون، یا اون قسمتی از جناح مدنظرشون که ازش مزیت نصیبشون میشه، قدرتشو حفظ کنه. کار کثیف الف رو اگر مسئولی که به ما نگاه چپ داشته انجام بده، لهش می کنیم، همون کار رو مسئول جناح خودمون انجام بده توجیه می کنیم. مثلا شهرداری برفا رو نروفته، میان میگن اتفاقا در کانادا و آلمان و روسیه هم شما باید دم در خونه خودت رو خودت بروبی! حالا همین نروفتن رو اگه شهرداری جناح مقابل مرتکب میشد، شهردار رو پرچم می کردن. بعد اینا معمولا تفکیک قوای سه گانه رو هم بلد نیستن. مثلا اگه نماینده جناح مخالف ما خلاف کرده و کسی نگرفتتش، تقصیر جناح نماینده هه س. تقصیر قوه قضاییه، پلیس، مبارزه با فساد، سازمان امر به معروف نهی از منکر(!)، هیچکی، هیچکیِ دیگه نیستا. هر جناحی خودش باید مثل گنگ های یاکوزا توی خودش مشکلاتو حل کنه. اگه نماینده اینوریا خبرنگار رو کتک بزنه اینوریا باید جریمه ش کنن، وزیر اونوریا خبرنگار رو کتک بزنه اونوریا. خود خبرنگار هم این وسط مهم نیست، پیش میاد به هر صورت. اصل کار اینه که چرا جناح شما حال مسئول مدنظر رو نگرفت؟ ما بودیم مال ما رو شرحه شرحه می کردین!

در نقطه مقابل یه عده هستن که نگران آینده شونن و میخوان بدونن سر زندگیشون چه بلایی میاد. منتها خطرناکه که اعتراض جدی ای بکنن. چون دسته اول و دوم که دغدغه شون به ملت مرتبط نیست و نگرانیشون اینه که تیم مورد حمایتشون کم بیاره، میریزن خودشون و جان و مال و ناموسشون رو سفره می کنن که «ساکت شین ببینیم ما چه خاکی به سرمون میریزیم!». و خب چون نگرانی هاشون، درخواست هاشون، و راه حل احتمالیشون با هم فرق داره، هیچ درکی از این ندارن که چند تان، چقدر خواسته شون و نگرانیشون وزن داره، چقدر مهمه، چقدر احتمال داره صدا کنه و این صدا شنیده بشه و زور دو دسته بالا نرسه که قیمه قرمه شون کنن. بنابراین، ته تهش میرن تو توییتر و اینستاگرام پست های جنجالی میذارن. یا فحش میدن آنچه مسبب بدبختیشون می پندارن. یا جوک می سازن. با فیلترینگ. با گرونی. با تحریم. با گشت ارشاد. با لایحه خشونت علیه زنان. با سن ازدواج. با دلار. با جنگ. با شهیدا. با نماینده سراوان. با امام جمعه مشهد. یه موجی میاد و میره. همه یادشون میره، همه عادت می کنن، جوکا هم از مزه میفته. تا بلای بعد و موج نمک ریزی های جدید.


انگار کل مملکت یه سیستمه که درگیر آنالایز پارالایز شده. و تهش هیچکس به خواسته ش نمی رسه. همه چی داره درجا میزنه.


من نمیخوام زندگیم درجا بزنه. من مجبور نبودم خودم رو گیر بندازم تو سیستمی که محکومه تا ابد درجا بزنه.



+تلخ یک: دوست عزیزی تو پست قبل پیام داد که اصل نظام و انقلاب خوبه، دور و بریاش بدن. کامنتای قبلیش، هر کدوم با پرچم یه کشور بود. :)

+تلخ دو: یک کاربر بسیجی سایبری - سایبری به گونه ای از کاربران گفته می شود که پست هاشون، نظر خودشون نیست، نظر سازمانشونه. - توییت فرموده بودن که "از وقتی کاربران بسیجی توی توییتر فعال شدن، فیلتر شکن ها سخت تر کار می کنه. وزیر جوان، مشکوکم! به من بگو چرا؟!" :)

+تلخ سه: افزایش سن ازدواج قانونی دختران به 13 و پسران به 16، نشد که تصویب بشه. کاربرای اینوری دارن جوک میگن که همسایه ما 27 سالش بود ازدواج کرد طلاق گرفت، سن ازدواج رو بیارین رو 28 من قول میدم هیچکس دیگه طلاق نگیره. کاربرای اونوری دارن جوک میسازن که آخوندا بچه دوست دارن، نمیذارن تصویب شه! بچه ها هیچ، بچه ها نگاه. :)

۳۶ نظر ۲۶ لایک

رفتن (1)

چرا رفتم؟ چی شد که رفتم؟ چه توضیحی دارم که بدم؟

نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، دست آخر تصمیم گرفتم این پست توکا نیستانی رو از وبلاگ خاک خورده ش تمام و کمال بازنشر بدم. تا بعد براتون تعریف کنم چطور شد که رفتم...


مثال اول- فرض کنید اتاق‌های خانه‌ی پدری را- خانه‌ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده‌اید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کرده‌اند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجره‌ای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمی‌دهند گاه‌گاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهای‌تان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دل‌تان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیده‌اید و برادرها همه بزرگ و عقل‌رس شده‌اند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آن‌وقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانه‌ی همسایه، آن‌هم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانه‌ی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجره‌ی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید می‌شود لااقل گوشه‌ای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:

آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد...

حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخاب‌تان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکه‌ای از آسمان داده‌اید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید می‌شدید و این جابجایی با تمام عیب‌هایی که دارد آخرین فرصت‌تان برای تجربه‌ی ذره‌ای نور و احساس گرما بود...

مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتک‌تان می‌زند، با قاشق داغ‌تان می‌کند، گرسنه نگاه‌تان می‌دارد، اجازه‌ی درس خواندن به شما نمی‌دهد، به فکر رخت و لباس‌تان نیست، به فکر آینده‌تان نیست، زیر چشم‌هاتان همیشه کبود است و دنده‌هاتان را از فرط گرسنگی می‌شود یک به یک شمرد آن‌وقت یک نامادری پیدا می‌کنید که به هردلیلی زخم‌هاتان را مرهم می‌گذارد، به شما غذا می‌دهد، برای‌تان کیف و کفش و لباس می‌خرد و به مدرسه می‌بردتان، از شما پرستاری می‌کند و شب‌ها قبل از خواب برای‌تان کتاب می‌خواند...

آیا طبیعی نیست که نامادری‌تان را بیشتر از مادر واقعی‌تان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت می‌بیند محبت می‌کند و تظاهر است و...

هرچه هست بچه‌ی بیچاره احساس امنیت می‌کند.


۲۳ نظر ۲۳ لایک

صحابه کهف

بنده پس از ارسال پست پیشین رفتم یه دوری تو بلاگستان زدم، باغچه پشتی رو آب دادم، چمنای دم درو هرس کردم، خونه همسایه ها رو دید زدم، دیدم یکیتون شوهر کرده، یکیتون زن گرفته، یکیتون لابد داره می زاد، یکیتون مشروط شده، یکی رو فضاییا برده ن آزمایشای ژنتیکی انجام بدن روش و هنوز با هشت تا دست و سه تا سر بر نگشته، یکیتون  داشته از دم در دروازه شکرستون رد می شده بش گفته ن بیا با پسر ما ازدواج کن و ملکه این سرزمین شو - #کلیشه برعکس :| - و تو گویی من از جهان دگرم شما از جهان دگر.

پاشین بیاین دون دون برا من تعریف کنین چی کار کردین من نبودم،به کیا باید تبریک بگم، از کیا باید شاباش بگیرم، آرزوی دیدار دوباره کدومتونو با پوست سبز  و چشمابی بشقابی به گور ببرم؟

۲۶ نظر ۲۶ لایک

و پایان

ترم اولم تموم شد.

احساس می کنم یه سنگ بزرگ از رو دوشم برداشته شده. و یه کیسه قلوه سنگ از تو کوله م. و یه گونی شن از تو کفشام.

بذارین دو روز هوا بخوره به کله م، یه پست مفصل میام و میگم چیا شد.


+بله، من همونم که این پستو نوشته. :-"

:از دمپایی های پرتاب شده جاخالی می دهد:

۲۷ نظر ۲۱ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
پیشنهاد روزانه
ترسناک بودن
چگونه یک ترم یکی زنده ماند
نی
آزاده
روزی برای سطل های آبی
فرار از قطعه ی هنرمندان
ایکس = سه پنجمِ رجبی
زشته آدم به خودش لینک بده نه؟ :-"
میتوانی به سادگی عاشق شوی اما عشق ساده نیست
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
قالب: عرفان و جولیک بیان :|