میگذره این روزا از ما

و تنها پنیر است که می ماند.

۲۲ نظر ۱۵ لایک

خبر مهم دارین بدین پدر من برسونه!

نشسته بودم عقب ماشین و بابام پشت فرمون بود. داشتم میگفتم از دیشب که تا صبح پای برگه های بچه های کلاسم بودم و اعتراض جواب می دادم، چشم راستم تیر می کشه، و الان هم نور بیرون زیاده و دارم اذیت میشم.

از توی آینه نگاهم کرد، گفت "همون چشمت که غده اشکیش نصفه کار می کنه؟"

-جاااان؟!

+یکی از چشمات هست، نمی دونم کدومشه، همون که از اون یکی کوچیکترم هست، بچه بودی مشکل پیدا کرد غده اشکیش درست کار نمی کنه. وقتی گریه می کنی از کدوم چشمت کمتر اشک میاد؟

-چپ :|

+خب همونو میگم. اون درد می کنه؟

-نه، اون یکی:|

فرمون رو پیچوند. "هاه خب مهم نیست پس".


پی نوشت: و من این همه سال گفتم چشمام تا به تاست، یَک یَکتون تکذیب کردین :|

۳۴ نظر ۲۳ لایک

غم شیرین بازگشت به خانه

اتفاقای مهم زندگیتونو بنویسین. جزییات ریزی که اون لحظه براتون مهمه. بوهایی که شما رو دوباره یاد اون اتفاق میندازه به خاطر بسپرین. آهنگایی که حس اون اتفاقو بهتون میده یادداشت کنین.

ذهن ما عادت داره جزییات رو حذف کنه. ذهن ما کم کم خود خاطره ها رو هم حذف می کنه. ذهن ما معلوم نیست حقوق میگیره چی کار می کنه خدایی.

ولی اگه یادداشت کنین، اگه مکتوب نگهشون دارین، بعدا یه ماشین زمان دارین که می بردتون به آخرین کادوی تولدی که از مادرتون گرفتین، به اولین باری که دست کسی که دوستش دارین تو دستتون نگه داشتین، به اولین روز کاریتون، به روز فارغ التحصیلیتون، به هر جای مهمی از زندگیتون که اراده کنین.

پی نوشت: نوستالژی، از ترکیب nostos به معنی "بازگشت به خانه" و algia به معنی رنج کشیدن ساخته شده.

پی نوشت: پس از رایزنی با همکاران عزیزم در پست قبل، عنوان های روزانه به 14 تا افزایش یافت و لینک های معمولی به قوت سابق باقی می مونه.

۱۹ نظر ۱۸ لایک

نظرسنجی یک بلاگر حساس به لینکدونی از همکاران خود!

با توجه به اینکه اعتباری به شماها نیست و هر چند وقت یه بار یکیتون وبلاگشو می بنده در میره، و نظر به اینکه بسیاری از وبلاگ های این لینکدونی دیر به دیر آپ میشن، آیا موافقین که لینکدونی رو کلا بردارم، عوضش تعداد لینک های روزانه رو بگسترونم؟

۵۳ نظر ۲۵ لایک

آیا تو چنان که می نمایی...؟

من همواره این احساس رو داشتم که "از دور شبیه اقیانوسم، اما حقیقتم قد یه لیوانه".

۳۸ نظر ۲۰ لایک

سانسور

دیشب که داشتم فالویینگ های اینستاگرامم رو بررسی می کردم، متوجه شدم تعداد زیادی از آنچه دنبال می کنم رو عکاس های طبیعت، آدم های جهانگرد و صفحه های تشویق به سفر تشکیل میدن. بیشتر چیزایی که دنبال می کنم از سال اول دانشگاه به جا مونده، بعد از اون موقع دیگه تقریبا هیچ صفحه جدیدی رو دنبال نکردم و به نوعی فالویینگ هام چیزهایی هستن که منِ هجده ساله دوست داشته دنبال کنه. یادم اومد که چقدر دوست داشتم برم سفر، برم جاهای سرسبز، کویر، جنگل، دریا. اما یادم نیومد کی دیگه همه چیز رو ول کردم و چسبیدم به صندلیم، به بالش و پتوم، به ماگ شیرکاکائوم روی میزِ خودم.

میدونین؟ من دوست دارم از زندگیم لاگ بگیرم. از اینکه روزام چطور میگذره. شاید هرروز تو سررسیدم ننویسم چی کار کردم، اما دوست دارم نشونه بذارم که چه اتفاقای مهمی، کی و کجا برام میفته؛ اینکه اولین سفر تنهاییم رو کی رفتم؛ اولین بار که رفتم سر کار کجا بود؛ اولین چیزی که با اولین حقوقم گرفتم چی بود. اما باز هم انگار بعضی چیزا از دستم در میرن. و من نمیفهمم که از دستم در رفتن، مثل مچ بندم که توی مترو از دستم افتاد و من نفهمیدم. بعد، یه جا در دوردست ها، یهو نگاهم میفته به خودم و میبینم یه تیکه م نیست، یه چیزیم کمه، یه جاییم عوض شده و من هیچ ایده ای ندارم چرا، کی و کجا.

۲۳ نظر ۳۰ لایک

رفتن، نماندن، نگذشتن

تازگیا هر خانم میان‌سالی که تو خیابون یا مترو می‌بینم، واحدی توی مغزم روشن می‌شه با عنوانِ «مادر جان بهار اگه به این سن می‌رسید، هنوز همون‌جوری خودشو هفت بیست و چهاری وقف خونه و آشپزخونه کرده بود و نرفته‌بود دنبال زندگی و آرزوهای خودش» و بعد قاضی کوچولوی ساکن در این واحد چکشش رو با قاطعیت می‌کوبه روی میزش: «تو کشتیش».

۲۵ نظر ۲۷ لایک

البته که من هنوز امید دارم پیدا بشه!!

دو هفته پیش یدونه از این مچ‌بند‌های هوشمند برای خودم ابتیاع نموده بودم، دیروز توی مترو شادمان گم شد. دقیقا می‌دونستم تا کجا دستم بوده (تا وقتی از قطار خط دو پریدم بیرون و شروع کردم به دویدن به سمت خط چهار)، و دقیقا زمانی متوجه شدم دستم نیست که قطار خط چهار (به همراه من!) در حال ترک ایستگاه بود. یعنی کمتر از دو دقیقه بعد از آخرین باری که دیدمش. برگشتم، مثل اینایی که دستگاه فلزیاب دستشون می‌گیرن گوشی به دست کل مسیر رو عقب عقب اومدم تا یه جا band is connected بشه و همون محدوده رو دنبالش بگردم. ایستگاه بعدی خط دو رو هم گشتم، به این امید که تو همون قطار اول افتاده باشه و یکی دیده باشه، تحویل داده باشه. از نگهبانی و پرسنل خدمات  ایستگاه ها پرسیدم. و نبود. و همه بهم گفتن اگه کسی پیدا کنه هم، پسش نمیاره، می‌بره مال خودش. دنبالش نگرد. برو یکی دیگه بخر.

پس از این واقعه، به یک مرحله ای از استیصال رسیده‌م که احساس می‌کنم کلهم اجمعین خرج کردن به من نیومده. اون از گوشیم که رو پر قو نگهش می‌داشتم و نه ماه هم کار نکرد، این از مچ‌بندم که بدین منوال. یعنی به این نتیجه رسیدم که پول جمع کردن برای خریدی که از جیبِ آدم بزرگ‌تره، از بیخ اشتباهه. چون فقط خرید نیست که. نگهداری هست، تعمیرات احتمالی هست، بلایی سر وسیله بیاد و کلا از کف بره هست؛ الان اگه من حقوقِ دو روزِ کاریم رو نداده بودم برای مچ‌بنده، و مثلا پول خرد توجیبیم صد تومن بود، چه بسا رفته بودم یدونه دیگه خریده بودم، یه بند ارتشی نو هم انداخته بودم براش، اون مرحوم رو هم حلالِ هرکی پیدا کرد کرده بودم و خلاص. یا اگه هزینه تعمیر گوشیم به اندازه قیمت دو تا گوشی قبلیم رو هم نبود، چه بسا مادربوردش رو عوض می‌کردم و هپیلی اور افتر با دوربینِ اژدهای نازنینم می‌زیستم. ولکن پول خرد توجیبیم صد تومن نیست، و اساسا توجیبی هم ندارم، چون بیست و چهار سالمه و انسان تا ابد که نمیتونه انگل‌واری بچسبه به والدینش، و در نتیجه همکنون نه دوربین دارم، نه مچ‌بند، نه توانایی دیدن خوشگلیای دنیا.


+حالا مملکت رو هواست من نگرانِ مچ‌بندِ صد تومنیمم:))

۳۷ نظر ۲۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|