سورپرایز!

استیت کنونی: در حال خوردن آخرین سوپ شلغم در وطن!

۴۰ نظر ۲۵ لایک

یا یکی گفته الهی داغ فرزند نبینی. مثلا.

میگم یعنی شاید یکی یه روز سر خاک یه عزیزی به مادر جان بهار گفته غم آخرت باشه و آرزوش اینطوری برآورده شده.

۵۵ لایک

دامبلدور طور

در این روزهای حساس، براتون چایی-آبلیمو-عسل-عشق آرزو دارم.

۵۸ نظر ۳۸ لایک

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. خداییش دیگه.

ما رسم داریم شش ماه یه بار یه جوری سرما بخوریم که استخونای بدنمون به فریاد بیان، مجاری تنفسیمون تحصن کنن و دستگاه گوارشمون روی به اعتصاب غذای خشک بیاره. طی چهل و هشت ساعت گذشته به اندازه نیمی از ذخایر ارزی کشور دستمال کاغذی مصرف کردم و یک چهارم حجم سد کرج آبلیمو عسل نوشیدم، تو گویی خودم رو به دست سیاست های اقتصادی آی روحانی در برابر شرایط کنونی سپرده باشم؛ دریغ از ذره ای تغییر مثبت.

خلاصه که از حال ما اگر می پرسید، من مشغول مردنم هستم!

۲۹ نظر ۲۹ لایک

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف/ مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

[آگاهنده پیش از پست: به دعوت رادیو بلاگیها و چالش من به جای تو]


من که وبلاگم رو بسته‌ام، و شما هیچ کدوم‌‌تون دسترسی ندارین که برین آرشیوم رو بخونین. ولی حتماً یادتونه که کنکور دکتری داده‌بودم*، رتبه تک رقمی کسب نمودم*، و با وجود اینکه جولیک این همه خودش رو به در و دیوار زده‌بود که ما رو از این حقیقت آگاه کنه که دانشگاه‌شون جای درس خوندن نیست، دانشگاه بهشتی رو به عنوان اولویت دومم برگزیده‌بودم* . بعدش هم احتمالاً یادتونه که رفتم مصاحبه و هیچ‌کس ازم سوال فنی و علمی نپرسید و آخرش خودم بهشون گفتم نمیخواین بدونین از کجا با این رشته آشنا شدم؟ و اونا گفتن از فرهنگستان دیگه*.

99 کلمه از 100 کلمه‌ای که قرار‌بود بنویسم تموم‌شد. ولی چون من به طویله‌نویسی شهره‌ام، و چون این پست مرثیه‌ای برای فصل چهارمیه که وعده داده‌بودم با قبولی دکترام شروع می‌کنم، و حق پستی این‌چنین بیشتر از 100 کلمه‌ست، ادامه می‌دم.:دی

بله. خبر کوتاه بود و جان‌سوز: قبول نشدم. در نتیجه، فصل چهارم رو هم شروع نمی‌کنم.

دانشگاه بهشتی که ازم نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدم و خودم بهشون گفتم، بیشترین نمره رو بهم دادن. دانشگاه تربیت مدرس که استاد مصاحبه‌کننده خودش بهم توصیه‌نامه داده بود، کمترین نمره رو. البته اون استادای دانشگاه بهشتی که بیشترین نمره رو بهم دادن، اونایی نبودن که نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدی. چون دانشگاه بهشتی حتماً و قطعاً خیلی جای خوبیه، من از اونجا دو تا گرایش انتخاب کرده‌بودم که یکیش روان‌شناسی‌تر بود و یکیش مهندسی‌تر. اونی که روان‌شناسی‌تر بود همون بود که نپرسیدن از کجا آشنا شدی و قبولت نمی‌کنیمِ خاصی تو نگاهِ اساتیدشون بود. اون که مهندسی‌تر بود همونه که حسابی تحویلم گرفتن و کلی صحبت کردیم و بیشترین نمره رو بهم دادن. 

هنوز تصمیم نگرفته‌ام که دوباره کنکور دکتری بدم یا نه. مراد هم که هنوز تصمیم نگرفته منو پیدا کنه یا نه. بنابراین چون هیچ فصل جدیدی در زندگیِ من گشوده‌ نشده، فصل چهارم وبلاگم رو هم نمی‌گشایم. منو فراموش نکنین. یادتون باشه برگشتنی یعنی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، رفتنی یعنی وقتی داشتیم می‌رفتیم، و اومدنی یعنی وقتی داشتیم می‌اومدیم. هکسره رو رعایت کنین. نیم‌فاصله بزنین. گذاشتن به معنی قرار دادن رو با ذال بنویسین. و تو اون یکی وبلاگم منو به اسم شباهنگ صدا نزنین.


پی نوشت: به جای ستاره ها، لینک به پست های مربوطه تصور شود.[چشم غره به شیخ]

پی نوشت تر: ممنون از شیخ که من رو به این بازی دعوت نمود و دمپایی بر او که نمی توان به وبلاگش لینک داد. من از چارلی و هولدن دعوت می کنم اگه جرات دارن شرکت کنن و خودشون رو جای من بذارن. :|

۲۷ نظر ۲۳ لایک

ولایت (2)

آنچه گذشت!

چندین بار سعی کردیم با پدر تماس بگیریم و هر بار به در بسته‌ی خانمِ اپراتور برخوردیم. هی فکر کردیم خدایا، برای نماز که بیدار میشه گوشیش شروع می کنه تواشیح و اذان و سوره دسر! می‌خونه، یعنی یه بار هم نگاه نکرده گوشی رو؟ زنده‌س اصن؟ نکنه خبری شده به ما نمی‌گن. :|

سپس، از اونجا که آدم ساعت پنج و بیست دقیقه صبح زنگ نمی‌زنه خونه کسی که خبر بده من تو خیابون گیر افتاده‌م و از دار دنیا یک عدد کوله همراهمه که داد می‌زنه من مسافرم و ای غارتگران و راهزنان و مرادبیک ها بیاین منو از هم بدرین(!)، و البته تر با توجه به این مهم که نه من نه آقای برادر پول نقد چندانی همراه نداشتیم برای گرفتن ماشین و روحمون هم خبر نداشت در ولایت میشه اسنپ گرفت (خدایی؟! اااا!) در راستای همون خیابون راه افتادیم تا الف) به یک بانک یا خودپرداز برسیم و پول بگیریم یا ب) به حراست دانشگاهه که گَلِ خیابون بود برسیم و ازشون بخوایم ما رو پناه بدن تا طلوع آفتاب. ایده الف مال آقای برادر بود که معتقد بود از رو نقشه می‌تونه خونه یکی از عمو ها رو پیدا کنه چون یادشه که نزدیک یه نهر آبه، و وسط گرگان به این کوچیکی و خلاصگی مگه چند تا نهر هست اصن؟ (پاسخ: یدونه، که طویله، و از روستای جنوبی گرگان (قلعه حسن) تا مرزهای شمالی گرگان کشیده شده، و اینکه نهر آب گرگان رو نشون کنی برای پیدا کردن خونه‌ی کسی همونقدر کارامده، که خیابون ولیعصر تهران رو نشون کرده باشی!!) ایده ب مال من بود که معتقد بودم باید انقد بمونیم تو خیابون که یا بابامون بیدار شه و گوشی رو روشن کنه، یا استخونامون تا ابد تو حفره اسرار می‌مونه چون هیچ‌کس دیگه ای نمی‌دونه ما قرار بوده امروز برسیم ولی کسی نیومده ما رو برداره. :|

انقدر رفتیم تا رسیدیم به یه عابربانک تنها. از اینا که بانک شهر بعضی جاها زده، یه اتاقه، توش پر عابربانکه. با این تفاوت که اولا این یکی مال بانک مسکن(؟) بود، دوما تو اتاقه کلا یدونه عابر بانک بود و درش قفل بود، سوما و قدرتِ خدا تو دیوار بیرونی اتاقک هم یه عابربانک بود و در نداشت. :| یعنی شما از هر طرف به این سازه نگاه می کردی نمی‌تونستی نسبت به سازنده‌ش تفکر مثبتی پیدا کنی!! رفتیم از عابربانک بیرونیه که اتفاقا سخنگو هم بود و با صدای بلند اعلام می‌کرد بیاین نگاه کنین اینا دارن پول می‌گیرن پول گرفتیم(حالا نه که کسی تو خیابون بوده باشه اون موقع، صرفا این مساله که عابربانک ها اعلام می‌کنن پول برداشتی یا داری کارت به کارت می کنی مساله مریضیه و لطفا مسئولین رسیدگی کنن) و کمی که جلوتر رفتیم رسیدیم به یک عدد مسافرخونه.

مسافرخونه در شیشه ای داشت و توش که چراغ ها روشن بودن پیدا بود، ولکن در قفل بود و با توجه به پلکانی که جلوی دیدمون رو می گرفت فقط نصف پیشخوان پذیرش دیده می‌شد که کسی پشتش نبود. با آقای برادر چک کردم، گفتم مطمئنی میتونی پیدا کنی دیگه؟ همونطور که سرش تو گوشیش بود و گوگل مپ رو چک می کرد گفت آره اینم خیابونِ فلان، قشنگ یادمه اینو، همینجاس. لذا بنده به وی اعتماد کرده، خطر کرده و زنگِ آیفونِ مسافرخونه رو به صدا در‌آوردم.

بعد از حدود یک دقیقه، یه صدای بسیار خواب‌آلود پاسخ داد:

-بلههعع؟!


من و آقای برادر که ابدا توقع نداشتیم در مسافرخونه ای با چراغ های روشن مسئولین خواب باشن، لحظاتی کپ‌مرگ شده، و بعد بین فرار، عذرخواهی و درخواست کمک سومی رو انتخاب کردیم. بدین شکل:

-ببخشید قربان خواب بودین؟! بیدارتون کردم؟!

-بلههه...!بلهههه؟

-ام...والا...میشه یه لحظه بیاین پایین یه صحبتی باهاتون داشته باشم؟


تو گویی من مدیر دبستان پسرانه امام جعفر صادق سه هستم و دارم محمدباقر از کلاس یکِ یک رو به دفتر فرا می خونم. :| اون بزرگوار ده دقیقه بعد با یک تیپِ کلاسیکِ «مردِ خوابِ ایرانی در سریال های شبکه یک» اومد پایین؛ دمپایی پلاستیکی، پیژامه راه راه، زیر‌پیرهنی، و یک عدد پوشش ربدوشامبر مانند کرم رنگ روی همه اینها! بنده خدا حتی شبیه سعید پورصمیمی هم بود!!

موقعیت رو برای آقای پورصمیمی شرح دادیم و گفتیم اگه ممکنه برای ما یه آژانس بگیرن. ایشون اشاره کردن به کوچه بغلی، که از این کوچه‌ها بود که درِ هیچ خونه‌ای بهش باز نمی‌شه و پنجره هیچ خونه‌ای به سمتش نیست و فی‌الواقع یه زمین خالیه بین دو تا خونه که جون میده برا خفت‌گیری و اینا... و گفتن که تهِ کوچه، دستِ راست، یه آژانس شبانه‌روزی هست، میتونیم بریم اونجا ماشین بگیریم. از لطف ایشون تشکر و بابت بیدار کردنشون عذر خواستیم و ایشون برگشت داخل، ما موندیم همینطور تو خیابون. به آقای برادر گفتم بریم دیگه. گفت چی چی بریم، کجا بریم، بریم تو کوچه به این تاریکی و خلوتی چی‌کار؟! گفتم بابا کلا سر و ته کوچه بیست قدم هم نیست، من الان به پشتوانه تو دلم گرمه، تو مردی همراه منی، بعد اصن ما دو نفریم همینطوری تنها خفتمون نمی‍کنن که! گفت دکی، معلومه که تو دلت گرمه، تو تحت حمایت منی، من که دارم حمایتت می کنم باید بترسم، کسی بیاد سمتمون بخواد چاقو بزنه من وایمیستم چاقو می‌خورم تو در میری! 

و من هنوز که هنوزه اینطوری ام که...واعت؟! :|

خلاصه آقای برادر رو راضی کردم بریم تو کوچه. زدیم به دل خطر. رفتیم تو دل تاریکی. شیرجه رفتیم تو ترسمون. شمشیر برداشتیم و با نگرانیامون مواجه شدیم.

و رسیدیم اون‌ور کوچه. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. دست چپ هم اتفاقا آژانس بود، باز هم بودن.:|

رفتیم رو نقشه به آقای آژانس نشون دادیم که آقا ما میخوایم بریم اینجای خیابونِ فلان که نزدیکِ نهره. آقای آژانس هم رفت بیرون با یک آقای راننده برگشت گفت بفرمایید ایشون خدمت شما، و ما رو با هم تنها گذاشت. آقای راننده نقشه رو نگاه کرد، ما رو نگاه کرد، دوباره نقشه رو نگاه کرد، گفت خب این خیابون که درازه، کجاش؟ آقای برادر اشاره کرد به کوچه بهمانش، گفت اینجا، سرش هم مدرسه داره! آقای راننده که خوشبختانه گرگانی بود و چون گرگان قد کف دسته کوچه‌هاشم بلد بود گفت اونجا مدرسه نیستا، کوچه بیساری رو نمیگی؟ آقای برادر گفت نه بابا همین کوچه بهمانه، شما حالا حرکت کنین پیدا میشه ایشالا!

سیزده ریزنز وای وقتی گم شدین عقلتون رو ندین دست مردها. اصن یه جوکی بود میگفت نیاکان ما هزاران سال آواره دشت و بیابون بودن چون مردان اولیه هم وقتی گم می شدن نمی‌رفتن آدرس بپرسن. :|

ساعت دیگه شده بود یه ربع به شیش. سوار شدیم و من شروع کردم زنگ زدن به هر کی که شماره‌ش رو داشتم و فکر می‌کردم اون ساعت بیداره. که یعنی عمویی که در راه خونه‌شون بودیم (ایشالا!) که قطع می کرد(:|)، بابام (که خاموش بود) و بالاخره عموم که تهرانن ولی قرار بود اون موقع گرگان باشن و خونه عمه‌م اینا. خود عمه هام رو هم نداشتم حتی! این یکی عموم گوشی رو برداشت و با صدای آدم بازنشسته‌ای که یه ربع به شیش صب قصد نداشته بیدار شه ولی بیدارش کردن گفت:

-سلام عمو، چی شده؟!

-سلام عمو، بیدارتون کردم؟ [کوبیدن به پیشانی]

-نه من همیییییشه پنج صب بیدارم :| چی شده؟!

-هیچی بابا ما قرار بود یه ساعت دیگه برسیم گرگان، الان رسیدیم، بابام نیومده دنبالمون، هیشکی جواب ما رو نمی‌ده، ما ماشین گرفتیم بریم خونه اون یکی عمو، اون یکی عمو هم بر‌نمی‌داره، ما کجا بریم عموووو [افکت اشک و زاری]

-والا ما که الان ساری ایم...

- شعت :|

-شما الان کجایین؟


شرح دادم که نمیدونم تو کدوم خیابونیم ولی میدونم از کجا راه افتادیم و داریم میریم خیابون فلان چون محمد فکر می کنه بلده مسیر رو ولی عمرا بلد باشه، نشون به اون نشونی که همون موقع رسیدیم به خیابون فلان کوچه بهمان و سرش مدرسه ای نبود که نشون کرده بود!! عمو هم گفت تا خیابونِ فلان رو درست اومدیم، ولی اسم کوچه ها رو بلد نیست و همیشه چشمی رفته و تنها کاری که میتونه بکنه اینه که زنگ بزنه به موبایل اون یکی عمو بلکم بیدار شه یا بابام رو بیدار کنه. گفتم باشه، فقط یه کاری کنین ما تو خیابون نمونیم که نه بابام بلده آدرس بگیره نه ما بلدیم آدرس بدیم و اینجوری جدی جدی استخونامون تا ابد فلان میشه.

آقای راننده که گرگان و کوچه هاش رو بلد بود، پیشنهاد داد که گفتم یه کوچه‌ بیساری نامی تو این خیابون هست سرش مدرسه داره، بریم اونجا؟ گفتیم باشه، ما که فعلا اسیر خیابونیم، بریم. رفتیم سی تا کوچه بالاتر رسیدیم به مدرسه‌هه، و آقای برادر یهو شروع کرد به به خاطر آوردن مسیر. گفت آقا بریم که زین پس رو بلدم! کلی کوچه پس کوچه و جاهای عجیب غریب رد کردیم تا رسیدیم دم یه خونه ای، گفت همینجاس! من که نمیشناختم خونه رو، جدید بود چون. ولی شکمون هم با دیدن ماشینمون که بیرون درش پارک بود برطرف شد. پول آقای راننده رو دادیم و رفتیم سمت ساختمون. پرسیدم زنگ چندن؟ گفت ندانم، فقط میدونم طبقه اوله. گفتیم خب هر طبقه دو واحد، پنجاه پنجاه شانس داریم زنگ درست رو بزنیم، رندوم یکی رو می‌زنیم.

زنگ همسایه رو زدیم. :|

یه خانمی اومد آیفون رو برداشت و عذرخواهی کردیم از ایشون هم. :| اون یکی زنگ رو زدیم، لا پاسخ. :| هی زدیم، هی هیچ. :|

رفتیم سمت ماشین، گفتم بیا صدا دزدگیر اینو دراریم، بابا رو صدای این حساسه. شروع کردیم لگد زدن، تکون دادن، هل دادن، ور رفتن به دستگیره ها و قفل ها، تو بگو ذره ای این ماشین صدا بده. چراغ بزنه. لااقل خش برداره احساساتمون تخلیه شه بابا اه گندشو دراوردین:|:| داشتم کم کم از تو کوله م چنگال در میاوردم بزنم شیشه ها رو بشکنم که صدای خوابالویی از پشت سرمون گفت:

-چه وقت رسیدنه؟!


و ما برگشتیم و دیدیم عمومون با همون تیپ مردِ خوابِ کلاسیکِ ایرانی، و البته بدون شباهت به سعید پورصمیمی، پشت سرمون ایستاده. :دی


پی نوشت: بله، بله، خیلی طول کشید...به جوونیم رحم کنین، منو نکشین :-"

پی نوشت تر: پست بعدی 999اُمین پست اینجا خواهد‌بود و بعدش هزار پستی میشم. طی مدتی که در غیبت صغری به سر می‌بردم و در جهان موازی مشغول یادگیری جادوی سیاه بودم پونصد فالوئری هم شدم حتی. کیکی، کادویی، چیزی نمی‌دن؟ :دی

۱۹ نظر ۱۷ لایک

ولایت (1)

سه شنبه اون هفته، من و آقای برادر تصمیم گرفتیم اتوبوس گرفته، بریم ولایت، پیش پدرمون که مدتیه اونجاست دنبال یه سری کار اداری. مقصود از ولایت، خطه سرسبز شمال، و منظور از خطه سرسبز شمال شهر پدریمون گرگان هست! هماهنگی های لازم انجام شد، کیف و کوله ها چیده شد، ساعت حرکت به اطلاع آقای پدر رسانده شد، ساعت رسیدن به مقصد از آقای کمک راننده پرسیده شده و مخابره شد، و به توصیه آقای پدر قرار شد آقای راننده به جای ترمینال گرگان، ما رو فلکه بسیج پیاده کنه که بیان دنبالمون و ما رو در این شهر که دو وجب بیشتر نیست ولی ما فقط نهارخورانش رو بلدیم(:|)، تحویل بگیره. به عمه ها و عموها خبر دادیم که میایم، ولکن نگفتیم چه ساعتی، چرا که بعدش همه شروع می کردن به آماده شدن برای مهمونی و مجبور می شدیم خونه هر چهارتاشون صبحونه بخوریم :دی

طی مسیر بنده با جدیت بیدار موندم و در حالی که آقای برادر با دهن باز کنار دستم به خواب اصحاب کهف فرو رفته بود و بمب هم تکونش نمی داد، هر نیم ساعت یه بار وضعیت رو به اطلاع بابام می رسوندم که «الان بابلیم»، «ساری رو رد کردیم»، «گلوگاه زدیم بغل»! البته بابام جوابی نمی داد، ولی من مصرانه همچنان با همون فرکانس مکانمون رو اعلام می کردم. از گلوگاه به بعد صحابی کهف عزیز بیدار شد و بی سیم رو تحویل گرفت تا من چرت بزنم.

ما ساعت ده و نیم از تهران راه افتاده بودیم و طبق گفته آقای کمک راننده، ساعت شیش و نیم اینطورا می رسیدیم میدون بسیج.  ولکن، ساعت پنج و بیست دقیقه آقای برادر زد رو شونه م که رسیدیم! آقای راننده ما رو که خوابالو و کشان کشان از در خارج می شدیم با تعجب نگاه کرد، گفت مطمئنین همینجا، ما هم گفتیم آره بابا میان دنبالمون، اونم گفت باشه و گازشو گرفت و رفت. حالا ساعت پنج و بیست دقیقه، هوا نسبتا تاریکه. میدون بسیج هم یه جاییه تو مایه های بلوار دانشجوی تهران. این دستش یه دانشگاه عظیم (و البته تخت!) هست، اون سمتش نشونه های کمرنگی از تمدن و آدم و خونه و اینا. یعنی به جز ما و میدون و جیرجیرکای درختای دانشگاه، تقریبا هیچ جنبنده ای، خواب یا بیدار، تو میدون نبود و خب موقعیتی نیست که آدم دلش بخواد یک ساعت توش منتظر بشینه تا بیان دنبالش. گوشیمو دراوردم تا موقعیت نهایی رو مخابره کنم و:

-دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد!


به آقای برادر نگاه کردم، آقای برادر منو نگاه کرد، هر دومون به ظلمات و برهوت اطرافمون نگاه کردیم و آب دهنمونو قورت دادیم.


ادامه دارد!


پی نوشت: سفرنامه ها رو تگ کنم؟ :دی

۵۳ نظر ۲۸ لایک

بنده به عنوان یک متخصص و اهل قلم معترضم!

بنده همکنون داشتم یک عدد ترجمولیک آپلود می کردم که محتوای نسبتا طولانی ای داشت(چیزی حدود 2280 کاراکتر تا اون لحظه)، و متوجه شدم که از نیمه پست به اونور، وقتی اینتر میزنم، به جای اینکه برم خط بعد، خط بالای نوشته م حذف میشه تا جا برای این خطی که دارم می نویسم باز شه! :|

پست رو پیشنویس کردم، صفحه رو بستم، برگشتم، درست نشد. تو ورد نوشتم، کپی کردم، محتوای تهش پرید. بدون اینتر تایپ کردم، بازم همین منوال. پست رو ارسال کردم با این امید که اشتباه از مرورگر منه و متن داره کامل ارسال میشه، اما متوجه شدم دقیقا همون چیزی که من میبینم رو شما هم میبینید. بنابراین پیش نویسش کردم و بیخیال شدم.

دیگه وجدانا اینکه بشه یک متن رو به صورت کامل در ادیتور یک سرویس دهنده وبلاگی جا داد، از بدیهی ترین سرویس هاییه که سرویس دهنده باید ارائه بده. بیان عزیز، رسانه متخصصان و اهل قلم، فیچر های ابتدایی و بدیهیِ سرویست رو حفظ کن لطفا، ما اگه نتونیم پستمون رو مثل آدم تایپ کنیم و بفرستیم بالا، ماهیتمون به عنوان بلاگر زیر سوال میره، در نتیجه ماهیت شما به عنوان سرویس وبلاگ نویسی زیر سواله!! کم کم داره کار به جایی میرسه که موج دوم مهاجرت رو کلید بزنیم..!


پی نوشت: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید، جا نیست، به صورت مختصر و مفید، این رو هم ببینید!

۲۵ نظر ۱۹ لایک

ارث

خانواده قشنگی شدیم. بابامون منتظره مثل مادرش آلزایمر بگیره، ما منتظریم مثل مادرمون از سرطان بمیریم.

#راز_قانون_جاذبه

#اسیر_شدیم_به_امامسین

۳۶ لایک

خوشمزه هم نیست، صرفا خوشرنگ است!

شما اگر تا به حال بلوکاراسائو نخورده باشید، هرگز هوسِ خوردنِ بلوکاراسائو به سرتان نخواهد زد. هرگز دلتان برای رنگ آبی و مزه شیرینش تنگ نخواهد شد. هرگز وسط انتخاب بین شربت آبلیمو و دلستر هلو فکر نمی کنید «ای بابا، کاش بلوکاراسائو داشتیم».

نداشتن، با از دست دادن، فرقش یک چیزی تو این مایه هاست.


پی نوشت: بلوکاراسائو یکی از طعم های موجودِ سیروپ های سن ایچ است، که عکس پرتقال دارد ولی مزه اش را نه.

۲۵ نظر ۲۵ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|