تف به ریا، چیه خب، اصلا تو چش می کنم که شمام دلتون بخواد، شمام بکنین دوس دارن

دیروز داشتم برای یه دختر فال فروش فسقلی اسنک می خریدم-اول بپرسید چند تایید. منو برد براش اسنک بخرم، بعد خواهرش اومد، بعد پسرخاله ش، بعد برادر پسرخاله ش، و همینطور تا اینکه بعد پولام تموم شد!- همینطوری که وایساده بودیم آقاهه موفق بشه دستگاهش رو راه بندازه گفت ما فردا میخوایم بریم پارک.
گفتم خوش به حالت، من تا آخر بهار نمی تونم برم پارک.
گفت چراع؟
گفتم چون مشقام مونده.

بچه پنج شیش ساله چه می فهمه چهار تا پروژه و یه انیمیشن و یه میانترم تا بیست و یکم فروردین داشتن یعنی چی؟
۱۳ نظر ۱۶ لایک

در تمام جوانب

برابری مرد و زن فقط این نیست که من و برادرم در ازای انجام کار یکسان حقوق یکسانی بگیریم، یا اصلا من حق داشته باشم کار کنم همونطور که برادرم حق داره. یا مثلا فقط این نیست که اگه برادرم از هیجده سالگی کاملا حق کنترل تمام جوانب زندگیشو داره منم داشته باشم.
شامل این هم میشه که اگه برادرم با گرمکن میره بقالی، منم بتونم با شلوار راحتی برم سرکوچه سیب زمینی پیاز بخرم. حالا میگم شلوار راحتی فکر نکنید از این بادبزنیای گل گلی بود، طوسی بود بدبخت. بادبزنی هم نبود.
اسیر شدیم به خدا.
۱۹ نظر ۱۶ لایک

گلیمت رو قورت..چیز...از آب بیرون بکش!

نیم ساعت پیش وسط هال نشسته بودم و داشتم پروژه انیمیشن عیدم رو پیش می بردم. خواهرم خواب بود-چون اگه دقت کرده باشید ساعت چهار پنج صبحه!-و آقایونمونم خونه نبودن. در همین حال، صدای گرمپ شدیدی از سمت اتاق خواهر اومد و بعدش نوای دل انگیز آبشار.

 خب ببینید، من خودم خدایگان زنگ های صبحگاهی احمقانه ام. از ماموریت غیر ممکن گذاشته م واسه بیدار باش تا صدای آمبولانس! بنابراین حق میدم افرادی که با من زیر یه سقف می زی اند، صدای توپ سال نو + آبشار بذارن زنگ صبحگاهشون؛ پس، محل نداده و به ادامه انیمیشنم پرداختم.

پس از گذشت یک دقیقه و قطع نشدن صدای شرشر دل انگیز، نگاه کردم دیدم از سمت اتاق خواهرم نوری دیده نمیشه و اون طرف خونه در تاریکی مطلقه. بنابراین زهرا خوابیده بود. ظرف نیم ثانیه به این نتیجه رسیدم که مقاله ویکی پدیا در مورد اون دختره که تو مخزن آب هتل غرق شده بود، کار دستم داده و روح دختره به سبک فیلمای چینی داره میاد که منو ببره غرق کنه و استخونام تا ابد تو حفره اسرار می مونه و الخ. وگرنه نصفه شبی کجا صدای شرشر آب میاد اون هم اینقدر شدید!؟

لکن به خود جرات داده و رفتم سمت اتاق زهرامون و همون لحظه متوجه شدم که we are doomed عزیزانم.

حمام که روبروی اتاق زهراست، با مایع سرخ رنگی پوشیده شده بود و هر لحظه بر مقدار این پوشیدگی افزوده میشد. راه آب باز بود، ولی آب از روش رد میشد و لپر میزد به دیوار.

آیا من جیغ کشیدم؟ خیر دوستان. ساعت پنج صبحه. کدوم آدم عاقلی پنج صبح با دیدن حمومی که پر از خون(؟) شده جیغ میکشه؟ به راستی هیچکس.

بسیار شجاعانه، انقدر که انگار اونی که تا یک سال بعد از دیدن فیلم conjuring با چراغ روشن خوابیده عمه بزرگوارم بوده، سرم رو به سمت راست گردوندم و مشاهده کردم که منشاء صدا-و آب و رنگ و همه چی-روشوییه. عین دماوندی که به تازگی کارخونه آب معدنی روش احداث شده باشه، از رو و زیر و توی کاسه و زیر کاسه و توی کابین و روی کابین روشویی آب میپاشید بیرون. در اینجا خواننده باهوش متوجه میشه که خونی در کار نبوده و رنگ، مالِ زنگِ آهنِ لوله ها بوده و میره میخوابه. اما خواننده کنجکاو ادامه میده. چرا آب از راه آب پایین نمی رفت؟! آیا چه خواهد شد؟! آیا جولیک خواهد توانست از پس روشویی شیطانی برآید؟! تا هفته آینده با ما باشید!

ادامه مطلب ۳۰ نظر ۱۵ لایک

مساله اینه که هیچوقت بهش فکر نمی کنیم.

مدت زیادی ازم وقت گرفت تا متوجه بشم آدم نیازی نداره بی نقص باشه و هیچ دشمنی نداشته باشه و همه در نگاه اول شیفته ش بشن و قبولش کنن. و مدت بیشتری وقت برد تا بفهمم خودم باید تعیین کنم برام مهمه کسی ازم خوشش میاد، یا نع.

چیزی حدود نیم ساعت.

۱۱ نظر ۲۲ لایک

سالِ خوش

کمتر از دو ساعت دیگه از حالت بی زمانی خارج شده و رسما وارد یک فروردین خواهیم شد.

امیدوارم در سال جدید به ترتیب کتابخونه هاتون پر، بستنی هاتون سالار، قالب هاتون ریسپانسیو، سرورهاتون سالم، فونت هاتون بی یکان، لینک هاتون غیر فیلتر، کفی کفش هاتون مطابق با استاندارد های آناتومی بدن، پالتو هاتون کلاهدار، بافتنی هاتون یک دست، ارگان های داخلی بدنتون سالم، تعداد پلاکتتون اندازه، غده های چرکی درون بدنتون نابود شده، دوربین گوشی تون فول اچ دی، پردازنده لپ تاپ تون قدرتمند، پروژه هاتون سبک، استاد هاتون خوش اخلاق، مسیر رفت و آمدتون خلوت، هوای شهرتون پاک، نزدیک ترین دریا به شهرتون آروم، ساختمون های محل سکونتتون امن و امان، کفش هاتون از دست کفش دزد ها به دور، کراش هاتون لیوینگ هپیلی اِوِر افتر و دشمنانتون کتلت باشند. خودتون رو دوست داشته باشید، گور بابای هرکی شما رو دوست نداره، همینه که هست.


***

مهم ترین اتفاق سال گذشته نجات برادر رایان از دانشگاهِ قبلیش و قرار وبلاگی پاییزمون؛ مهم ترین دستاورد سال گذشته کسب یک پیشنهاد شغلی، کسب یک عدد معدل الف، و پایان یافتنِ بافتِ شالگردنِ دو و نیم متریِ دکترهو؛ ناکامِ بزرگ سال قبل آزمونِ آیلتس؛ و فانتزی تحقق یافته م داشتنِ یک تولدِ کاملا فیروزه ای با کادوها و کاغذکادوها و اسمارتیزهای فیروزه ای (با تشکر از بچه های دانشگاه!) بود. هدف گذاری برای سال جدید، کسب یک معدل الف دیگر، شاید گذراندن یک کاراموزی دیگر، احتمالا پیدا کردن یک شغل در ادامه، و کسب نمره زبان انگلیسی قابل قبول. کنکور هم حالا میسپرم یکی برام بخونه، نکات مهمش رو یادداشت کنه بده بهم یه نگاه اجمالی بندازم. والا.

سال گذشته رو به علت دریافت داشتن شش جفت قلاده حلقه فروند عدد دستبند جینگول منگول با فواصل زمانی یک ماهه و از طرف خوانندگان بسیور گلم و همکلاسی های بسیور مهربانم، سالِ «تولد های طولانی و دستبند های پستی» نامگذاری می کنم، و سالِ پیشِ رو رو هم «بیایید این سنت حسنه رو ادامه بدیم و کادوهامون رو خورد خورد به مولودین اعطا کنیم که ماهی یه بار خوشحال شن» می نامم.

***

به سبک سال قبل، پیشنهاد می کنم در ادامه ی امسال:

کانال تلگرام عضو بشید: آنالی اکبری

آهنگ گوش بدید: No Angel
کتاب بخونید: جهانِ صفحه (شش جلدی، تخیلی-طنز)||هرگز رهایم نکن||اولین تماس تلفنی از بهشت||چرا از اوانس نپرسیدند؟
فیلم ببینید: خوب بد جلف (ببینید، قرار نیست فیلمِ فاخر یا هنری ببینید. یه چیزِ خنده دارِ آبرومندِ قابل مشاهده با خانواده، که برای خندوندتون به سبک ده‌نمکی یا عطاران متوسل به پیژامه و توالت و اینطور شوخی های چرک نمیشه! با همین دیدگاه برید سینما که خوش بگذره!)
سریال ببینید: Victoria
نوشیدنی درست کنید: آبِ سه تا نارنگی و یه پرتقال!
اپلیکیشن برنامه ریزی نصب کنید: TouchTime

و هرگز بیست واحد تخصصی رو با دو واحد قرآن قرائت تو یک ترم نگیرید.


ویرایش:  عیدی بدید بیاین شوآف کنیم. :دی
۳۲ نظر ۱۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
ازگاردیا
من همینم بی تو، آرزویی ناچار
تو بخوان هییییس پسر ها هم فریاد نمیزنند!
قضیه آینده کاری
خورشید اندر چاه شد
بزرگی
غصه سنج
تگ ها
بایگانی
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
ضربانِ لبخندهایت
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک