کنایه میزنید چرا، رک و راست نظرتونو بگید:|

آقا من یه چیزی برام سوال شد.

چرا میگیم بعضی ها دم از آشتی ملی میزنند و مردم با اینها آشتی نخواهند کرد؟ چرا نمیگیم آقای خاتمی غلط میکنی دم از آشتی ملی میزنی مردم به حرفش گوش نکنید؟

چرا میگیم دلواپس؟ چرا مثل آدم نمیگیم خیانتکار/ وطن فروش/ کاسب تحریم؟


کلا قضیه یه جوری شده که مثلا طرف داره سخنرانی می کنه میگه "بعضی ها فلان کردند اما بیسار شده است" مجبوری بری تحقیق کنی بعضی ها کی بوده، فلان چی بوده، بیسار کنایه از چیه،...شده حکایت همشهری جوان که یه جوری هر شماره تلمیح میزد به من و تو و صدای آمریکا و کر کر هم میخندیدن، که ما رفتیم ماهواره خریدیم بلکم بفهمیم چی میگن اینا و دست آخر جفتشونو انداختیم دور. :|

۲۹ نظر ۱۲ لایک

سیاره ما دیگر به آدم های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجی،قصه گو و عاشق است.


with love

بِیب آرزده از اینکه وینسنت مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت: «پدر، ببخشین، نمیخوام فضل فروشی کنم، ولی شما و همه ی همسن هاتون گاهی در مورد جنگِ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازیِ زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسر بچه ها سوا می کرده. نمی خوام از این حرفای خسته کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگِ آخر بوده‌یین همه تون میگین جنگ چیزِ وحشتناکیه، ولی....نمی دونم، به نظرم همه تون چون توی اون جنگ بودین یه جورایی احساسِ برتری می کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگِ آخر بوده‌ن همین حرفا رو می زده‌ن و همینطوری فکر می کرده‌ن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسلِ جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه اثبات کنن از پدراشون دستِ کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.» 
بِیب دستپاچه مکثی کرد. « من خودم به این جنگ اعتقاد دارم، اگر نداشتم می رفتم اردوگاهِ سربازای معترض به جنگ و اونقدر تبر می زدم تا جنگ تموم شه. من به کشتنِ نازیا و فاشیستا و ژاپنیا اعتقاد دارم، چون غیر از این راهِ دیگه ای به فکرم نمی رسه. اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه اخلاقیِ همه ی مردایی که تو این جنگ بوده‌ن یا هستن اینه که وقتی جنگ تموم شد دهن شونو ببندن و دیگه اصلا اسمشم نیارن. دگه واقعا وقتشه بذاریم مرده ها بی هیچ فخر و اعتباری بمیرن. خدا می دونه که برعکسش تا حالا جواب نداده» بیب زیر میز دست چپش را مشت کرد. « ولی اگه ما برگردیم، آلمانیا برگردن، انگلیسیا برگردن، و ژاپنیا و فرانسویا و باقی مردای دیگه برگردن، و همگی از قهرمانا و سوسکا و سنگرای تک نفره و خون حرف بزنیم و بنویسیم و نقاشی کنیم و فیلم بسازیم، اون وقت باز نسلای آینده محکومن گیر هیتلر های آینده بیفتن. پسر بچه ها هیچ وقت یاد نگرفته‌ن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکسِ سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسر بچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون وقت هیتلر الان مجبور بود واسه این که خودی نشون بده بره یه غلطِ دیگه بکنه.» *



*هفته ای یه بار آدمو نمی کشه- جی دی سلینجر

+راستی کجای دنیا، کنار قصه های جنگی، کنار مرگ بر هر کجا ها،  اهمیت صلح را در مدرسه به بچه ها درس می دهند؟ کجای دنیا برای بچه ها تعریف می کنند هر بمبی که توی خاک هر کشوری، توی هر شهر و روستایی فرود بیاید، چه آن کشور دشمن کشور شما باشد چه متحد شما، آدم ها می میرند، بچه ها و مادر ها و پدربزرگ ها؟ توی کدام مدرسه به بچه ها یاد می دهند بچه های سراسر دنیا فقط بچه اند ...
۲۸ نظر ۱۴ لایک

چالش کتابخوانی 95 - فلش فوروارد!

به چالش می پیوندیم.

تا به حال از نویسنده اش چیزی نخوانده باشم مذگان.

صبح تا شب یک روزه تمامش کنم خوانی.


من بیشترِ چالش کتابخوانی 95 رو توی تابستون و سر کاراموزیم تموم کردم. اون موقع که بی کار میشوندنم پشت صندلی که تلفن جواب بدم و روزی دو تا رمان تموم می کردم در همون حال. :دی 

نشد بقیه پست هاشون رو بذارم به دلایلی. سرشلوغی و عدم استقبال ملت از پست های معرفی کتاب هم مزید بر علت شد که مدام پشت گوش بندازم معرفی کتاب ها رو و این شد که میبینید:دی

چالش کتابخوانی جهش رو به جلو!

-اولین تماس تلفنی از بهشت رو خریدم چون عطفش فیروزه ای بود و یه کتاب دیگه از انتشاراتش داشتم که دقیقا عطف همون رنگی داشت. :)) متاسفانه اصلا به طرح جلد نمیتونم اعتماد کنم و تمام تلاشم رو کردم این حرکتم همون چالش رو پوشش بده:-" :دی

-خروج اضطراری رو از کتابخونه گرفتم و رسما رفتم خم شدم رو میز یارو گفتم یه کتاب میخوام نویسنده ش با الف سین یا سین الف شروع شه. :| پنج شیش ماهه دیگه نرفته م اونجا، آخرین باری که آقاهه رو دیدم رفته بود زیر میز و جیغ میزد:))

-برای دوست داشتم بخوانمش ولی هنوز نخوانده ام لااقل سه جلد کتاب خوندم. «چرا از اوانس نپرسیدند» آگاتا کریستی، «هرآنچه را دوست داری از دست خواهی داد» استفن کینگ، و «از رنجی که می بریم» جلال. چالش محبوبم هم همون بود اصن. ایکنِ کلک رشتی:دی


در ادامه:

-همینطوری الکی و جهت استشمام بوی کتاب وارد یه دست دوم فروشی تو انقلاب شدم، سه جلد کتاب ناشناخته+یک عدد جین ایر دوران رضاشاه بهم فروخت 70 تومن. :| 40 تومنش رو گرفت بقیه ش رو گفت نخواستی نیار. فرداش بردم کتابا رو پسش بدم، نگرفت و بهونه آورد و اینا. احساس مورد کلاهبرداری واقع شدن داشتم، تا ایتکه مدت ها بعد خاله م که کتابخوری بس قهاره کتابها رو دید و گفت ووهه از کجا آوردی این جواهرات رو؟! اینا اصلا گیر نمیاد و مفت خریدی و برو طرف رو ببوس اصلا. :دی

حالا واسه رمان های کلاسیک چهار تا انتخاب از بین همون جواهرات(!) دارم: جین ایر، زنبق دره، ربه کا، گل سرخ و شمشیر. پیشنهادات؟

-نوشته یک ایرانی ولی در ایران ممنوع باشد از کجا بیارم؟ :|

-نویسندگان ایرانی نامدار چی ترجمه کرده ن جدیدا؟ :-"

-آمریکای لاتین رو خودم هندل می کنم، قربونتون:دی


پی نوشت: حالت آدرس دهی پست ها رو از اسم+تاریخ تغییر دادم به شماره پست، به نظر میاد که لینک پست های قدیمی رو هم داغون کرده. ضمن تبریک به تیم برنامه نویسی خنگ بیان، بابت لینک هایی که احتمالا ازتون پرونده شرمنده هستم.

۲۸ نظر ۷ لایک

خودت رو دوست داشته باش

من یک نوع مشکل وسواس گونه با خرید لباس دارم. تک تک قطعات لباس هام رو برام می خرن. من نمیتونم تنهایی لباس بخرم.

چرا؟

بخشی از مشکل اینه که حس می کنم لباسای خیلی خوشگل نمی تونم بپوشم، لباسای تنگ نشون میده اینجا و اونجام زشته، لباسای گل گلی باعث میشه همه نگاهم کنن، لباسای روشن جلب توجه می کنن، بستن روسری هرجایی غیر از زیر گلو منو شبیه خونه تکون های دم عید می کنه، بنفش زیادی برای من خوشگله، سفید زیادی جسورانه س، زرد جلفه، نارنجی پوستم رو نزار نشون میده، پاشنه بلند صدا میده، پاشنه کوتاه شبیه خانمای کارمند میشم، و خلاصه هر پوشیدنی ای به جز اجسام راه راه و سیاه که کفش هم نباشن برای من یه panic attack بالقوه س که هنوز رخ نداده.


امروز رفته بودم آرایشگاه، خانمی که اونجا میشناسم و کارهامو میبرم پیشش حدودا میانساله، تپلیه و موهاشم برخلاف بقیه شون که تیشان فیشان و عجیب غریبه، مصری کوتاه و ساده س. امروز یه پیرهن نارنجی جیغ استرچ پوشیده بود، با منگوله های بامزه. هی ملت رد می شدن میگفتن فلانی جون پیرهنت چه نازه، ایشونم لپ هاش گلی میشد و سرخوش می شد و به ادامه کارش می پرداخت. از پیرهنه خوشش اومده بود، خریده بودش و پوشیده بود. حالا شاید رنگش به سنش نمی اومد یا توقع میرفت استرچ نپوشه، ولی خودش از انتخابش خوشحال بود.


شاید آدم باید عوضِ اینکه، بچسبه به اون تصویری که از خودش داره و سعی کنه همونو نگه داره، نگاه کنه ببینه چی خوشحالش می کنه. به جای اینکه بگرده ببینه چی باعث میشه موجه و موقر و جلب توجه نکننده و نشان ندهنده به نظر بیاد، بگرده ببینه از چی خوشش میاد.

۳۰ نظر ۲۰ لایک

Only miss the sun when it starts to snow

Bahahahaharf


بشنویم: Let It Go Let Her Go

+ابعاد وسیع تر دزده: ال سی دی دوربین مدار بسته ساختمون، کفش مردونه های تمام واحد ها، و بعد طرف کفشاشو تو آسانسور دراورده کفش جدیدا رو پوشیده رفته:)))))

۱۵ نظر ۱۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
بزرگی
غصه سنج
جای خالی خیلی چیز ها
مای فاکینگ مایند
شاهزاده خانومی که نمیخندید 406
جلوتو بکن اونوری!
تگ ها
بایگانی
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
ضربانِ لبخندهایت
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
درامافون
ویولا
سرو روان
از چشم ها بخوانیم
یک نفر دارد خواب می بیند
خودکار بیک
خیالِ واژه
هذیانات
سرنتی پیتی
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک