رویاهای دورریخته شده

-دختری را می خواهم.
-قاعدتا باید همینطور باشد. نصفه های شب که کسی برای مذاکره درباره ی روش های درست کردن جوشانده ی نعنا به در خانه ی حکیم نمی آید. اما خودمانیم ها، انگار اینطور دیدن ها و خواستن ها از خصلت های ذاتی مردان ترکمن است.
-قد بلند و راه رفتنِ خوبش را که نمیتوانم نبینم آلنی اوجا!
-اما هیچکس عاشق راه رفتن کسی نمی شود آلا؛ پرت نگو! عشق از رنگ گونه آغاز می شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی و آن دختر بی آنکه به تو نگاه کند رنگ گونه هایش سرخ شد، این نشان می دهد که حق داری عاشق آن دختر بشوی و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.
-من تجربه های تو را ندارم آلنی! من خیلی جوانم.
-برای چه کار جوانی؟ تجربه، مطلقا به کار عاشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه عشق را باطل می کند. بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزی است یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یکبار. عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است-آلا!
-دانستنِ این مساله، خودش، کلی تجربه می خواهد.
-درست است آلا، درست است. کلی تجربه باعث شده که من بدانم شرط اول عشق، بی تجربگی است، و به علت دانستن همین مساله است که دیگر نمی توانم عاشق بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضدِ عشق است. آن صورتِ گل انداخته از ندانستن است که گل می اندازد و از نبود تجربه.


آتش بدون دود: واقعیت های پرخون؛ نادر ابراهیمی


چند سال پیش، زمانی که پیش دانشگاهی بودم، دفترچه ای داشتم که توش بریده های جذابی از متن کتابهایی که میخوندم یادداشت می کردم. بعدا گسترشش دادم، پست های وبلاگی قشنگی که میخواستم به هر قیمتی برام بمونه رو هم توش نوشتم. بعدترها، فکرهایی که میدونستم بعدا میخوام بدونم یه وقتی توی کله م می چرخیده، اولین هام رو، اتفاق های مهمم رو هم بهش اضافه کردم.

امروز داشتم ورق میزدمش، و فهمیدم که با دقت و وسواس خاصی هشتاد برگ جهنم خالص برای خودم تهیه کرده م. 



پی نوشت: با هم گوش بدیم

نکته نوشت: خوب یا بد، من بخش زیادی از ادبیات امروزم رو، چه گفتاری و چه نوشتاری، مدیون نادر ابراهیمی هستم. این از حماسه های پرطمطراقی که در آرشیو سالهای دبیرستانم برای اتفاقات مسخره ای نظیر عوض کردن مدرسه م سروده م، مشهوده.

نکته اشانتیون نوشت: بخش زیادی از سلیقه موسیقیاییم رو هم وامدار چهارتا سی دی آهنگی هستم که پنج سال پیش از هولدن گرفتم. تا پیش از اون دایره چیزایی که من کلا در طول عمرم گوش داده بودم شامل چند تا سولو پیانوی مشخص از موتزارت و بتهوون، کنسرت تاج محل و آکروپولیسِ یانی، سه تا آهنگِ کریس دی برگ و some day از گروه بلک فیلد بود. (یه بار یه بازی وبلاگی دعوتم کردن که ده تا آهنگ مورد علاقه ت رو بگو و من ده تا از تیتراژ های ناروتو رو اعلام کردم!!)
وراجی نوشت: ناتوانیم در ست کردنِ رنگ چیزهایی که با هم می پوشم رو هم از بابام به ارث بردم، ولی این یه مساله شخصیه و به شما ربطی نداره.
آخرسر نوشت: خیرسرم اومدم غرناله بنویسم، بعد برم در گوشه های تاریکِ ذهنم پتو بکشم رو خودم صدای گربه زخمی درارم. نوشتنِ پست رو هر جا تموم کردید همونجا در اوج ول کنید بره. اصلا من برای همین چیزهاست که پی نوشتمو همیشه قبل از خود پست می نویسم.
۲۹ نظر ۱۶ لایک

چهارمین گوسفند از سمت چپ

-...خب بیا دوباره بریم سراغ تاریخ. سه هزار سال پیش، وقتی که امپراطوری خیلی جوان بود و یک سیستم طبقه بندی خشک و جدی برقرار بود، چندین انقلاب صورت گرفت. جالب ترین اون ها- در رابطه با صحبتی که داریم می کنیم- انقلاب سوم بود که مردم پادشاه رو به قتل رسوندن. انجمنی از اعضای مجلس تشکیل شد و دیگه یک رهبر کل وجود نداشت.

تالابان گفت: اون می تونست یک دوره طلایی باشه. قوانین ملایم تر و منصفانه تری وضع شد. دانشگاه ها به وجود اومدن.

-به راستی که همین طوره. اما در عرض ده سال دوباره شاه دیگری در راس مملکت بود.

تالابان اعتراض کرد: مطمینم که اینطور نیست. پرژاک عنوان سناتور اول رو انتخاب کرد.

-چه اهمیتی داره که چه اسمی روی خودش گذاشت؟ میتونست عنوان چهارمین-گوسفند-از-سمت-چپ را انتخاب کنه. عنوان که اهمیتی نداره. اون قدرت مطلق داشت و مثل یک پادشاه فرمانروایی می کرد. دشمنانش به مرگ محکوم می شدند. فقرا فقیر باقی می ماندند و اغنیا غنی تر می شدند. چیزی که میخوام بگم اینه که آدما نیاز به رهبری دارن. ما مثل گرگ هستیم، مثل گوزن، مثل آهو، مثل عاج داران. همیشه رهبر گله ای وجود داره.


پژواک آوای دوران

دیوید گمل

۹ نظر ۱۶ لایک

سیاره ما دیگر به آدم های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجی،قصه گو و عاشق است.


with love

$$$


بِیب آرزده از اینکه وینسنت مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت: «پدر، ببخشین، نمیخوام فضل فروشی کنم، ولی شما و همه ی همسن هاتون گاهی در مورد جنگِ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازیِ زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسر بچه ها سوا می کرده. نمی خوام از این حرفای خسته کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگِ آخر بوده‌یین همه تون میگین جنگ چیزِ وحشتناکیه، ولی....نمی دونم، به نظرم همه تون چون توی اون جنگ بودین یه جورایی احساسِ برتری می کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگِ آخر بوده‌ن همین حرفا رو می زده‌ن و همینطوری فکر می کرده‌ن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسلِ جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه اثبات کنن از پدراشون دستِ کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.» 
بِیب دستپاچه مکثی کرد. « من خودم به این جنگ اعتقاد دارم، اگر نداشتم می رفتم اردوگاهِ سربازای معترض به جنگ و اونقدر تبر می زدم تا جنگ تموم شه. من به کشتنِ نازیا و فاشیستا و ژاپنیا اعتقاد دارم، چون غیر از این راهِ دیگه ای به فکرم نمی رسه. اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه اخلاقیِ همه ی مردایی که تو این جنگ بوده‌ن یا هستن اینه که وقتی جنگ تموم شد دهن شونو ببندن و دیگه اصلا اسمشم نیارن. دیگه واقعا وقتشه بذاریم مرده ها بی هیچ فخر و اعتباری بمیرن. خدا می دونه که برعکسش تا حالا جواب نداده» بیب زیر میز دست چپش را مشت کرد. « ولی اگه ما برگردیم، آلمانیا برگردن، انگلیسیا برگردن، و ژاپنیا و فرانسویا و باقی مردای دیگه برگردن، و همگی از قهرمانا و سوسکا و سنگرای تک نفره و خون حرف بزنیم و بنویسیم و نقاشی کنیم و فیلم بسازیم، اون وقت باز نسلای آینده محکومن گیر هیتلر های آینده بیفتن. پسر بچه ها هیچ وقت یاد نگرفته‌ن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکسِ سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسر بچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون وقت هیتلر الان مجبور بود واسه این که خودی نشون بده بره یه غلطِ دیگه بکنه.» *



*هفته ای یه بار آدمو نمی کشه- جی دی سلینجر

+راستی کجای دنیا، کنار قصه های جنگی، کنار مرگ بر هر کجا ها،  اهمیت صلح را در مدرسه به بچه ها درس می دهند؟ کجای دنیا برای بچه ها تعریف می کنند هر بمبی که توی خاک هر کشوری، توی هر شهر و روستایی فرود بیاید، چه آن کشور دشمن کشور شما باشد چه متحد شما، آدم ها می میرند، بچه ها و مادر ها و پدربزرگ ها؟ توی کدام مدرسه به بچه ها یاد می دهند بچه های سراسر دنیا فقط بچه اند ...
۳۶ نظر ۱۵ لایک

چالش کتابخوانی 95 - فلش فوروارد!

به چالش می پیوندیم.

تا به حال از نویسنده اش چیزی نخوانده باشم مذگان.

صبح تا شب یک روزه تمامش کنم خوانی.


من بیشترِ چالش کتابخوانی 95 رو توی تابستون و سر کاراموزیم تموم کردم. اون موقع که بی کار میشوندنم پشت صندلی که تلفن جواب بدم و روزی دو تا رمان تموم می کردم در همون حال. :دی 

نشد بقیه پست هاشون رو بذارم به دلایلی. سرشلوغی و عدم استقبال ملت از پست های معرفی کتاب هم مزید بر علت شد که مدام پشت گوش بندازم معرفی کتاب ها رو و این شد که میبینید:دی

چالش کتابخوانی جهش رو به جلو!

-اولین تماس تلفنی از بهشت رو خریدم چون عطفش فیروزه ای بود و یه کتاب دیگه از انتشاراتش داشتم که دقیقا عطف همون رنگی داشت. :)) متاسفانه اصلا به طرح جلد نمیتونم اعتماد کنم و تمام تلاشم رو کردم این حرکتم همون چالش رو پوشش بده:-" :دی

-خروج اضطراری رو از کتابخونه گرفتم و رسما رفتم خم شدم رو میز یارو گفتم یه کتاب میخوام نویسنده ش با الف سین یا سین الف شروع شه. :| پنج شیش ماهه دیگه نرفته م اونجا، آخرین باری که آقاهه رو دیدم رفته بود زیر میز و جیغ میزد:))

-برای دوست داشتم بخوانمش ولی هنوز نخوانده ام لااقل سه جلد کتاب خوندم. «چرا از اوانس نپرسیدند» آگاتا کریستی، «هرآنچه را دوست داری از دست خواهی داد» استفن کینگ، و «از رنجی که می بریم» جلال. چالش محبوبم هم همون بود اصن. ایکنِ کلک رشتی:دی


در ادامه:

-همینطوری الکی و جهت استشمام بوی کتاب وارد یه دست دوم فروشی تو انقلاب شدم، سه جلد کتاب ناشناخته+یک عدد جین ایر دوران رضاشاه بهم فروخت 70 تومن. :| 40 تومنش رو گرفت بقیه ش رو گفت نخواستی نیار. فرداش بردم کتابا رو پسش بدم، نگرفت و بهونه آورد و اینا. احساس مورد کلاهبرداری واقع شدن داشتم، تا ایتکه مدت ها بعد خاله م که کتابخوری بس قهاره کتابها رو دید و گفت ووهه از کجا آوردی این جواهرات رو؟! اینا اصلا گیر نمیاد و مفت خریدی و برو طرف رو ببوس اصلا. :دی

حالا واسه رمان های کلاسیک چهار تا انتخاب از بین همون جواهرات(!) دارم: جین ایر، زنبق دره، ربه کا، گل سرخ و شمشیر. پیشنهادات؟

-نوشته یک ایرانی ولی در ایران ممنوع باشد از کجا بیارم؟ :|

-نویسندگان ایرانی نامدار چی ترجمه کرده ن جدیدا؟ :-"

-آمریکای لاتین رو خودم هندل می کنم، قربونتون:دی


پی نوشت: حالت آدرس دهی پست ها رو از اسم+تاریخ تغییر دادم به شماره پست، به نظر میاد که لینک پست های قدیمی رو هم داغون کرده. ضمن تبریک به تیم برنامه نویسی خنگ بیان، بابت لینک هایی که احتمالا ازتون پرونده شرمنده هستم.

۲۹ نظر ۷ لایک

فرار از اردوگاه ۱۴ (یا) چالش کتابخوانی ۹۵ فاز دو


اولین خاطره‌ی او یک اعدام است.

همراه با مادرش به طرف مزرعه‌ی گندمی در نزدیک رودخانه‌ی تائِدونگ می‌رفت که نگهبانان در آن‌جا چند هزار زندانی را گرد‌هم آورده بودند. پسرک که به خاطر جمعیت هیجان‌زده بود، از میان پاهای بزرگ‌سالان راهش را به ردیف جلو خزید و دید که نگهبان‌ها مردی را به تیرکی چوبی می‌بندند.

شین این‌گِئون چهارساله بود و بسیار کوچک‌تر از آن‌که از سخنرانی پیش از اعدام سر‌نگهبان سر در‌ بیاورد. در اعدام‌های فراوانی که در سال‌های آینده اتفاق می‌افتادند او به سخنرانی سرنگهبان گوش خواهد داد که به جمعیت می‌گوید به زندانی در آستانه‌ی مرگ «رستگاری» از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد، اما او این سخاوتمندی حکومت کره‌‌شمالی را رد کرد. نگهبانان برای جلوگیری از ناسزا‌گویی زندانی به حکومتی که می‌خواهد جانش را بگیرد، دهان او را پر از سنگ‌ریزه ‌کردند و سرش را با پارچه‌ای ‌پوشاندند.

در اعدام اول، شین دید که سه نگهبان هدف‌گیری کردند و هر کدام سه‌بار ماشه را چکاندند. صدای شلیک تفنگ‌ها پسرک را ترساند و او سریعاً به عقب جست. اما از همان عقب بالا‌و‌پایین می‌پرید تا ببیند نگهبانان به سمت بدن آغشته‌به‌خون می‌روند و آن را در پارچه‌ای می‌پیچند و به‌زحمت آن را در گاری می‌گذارند.

در اردوگاه 14 که زندانی برای دشمنان سیاسی کره‌‌‌‌ی شمالی است، تجمع بیش از دو نفر ممنوع است مگر مواقع اعدام. همه باید در این مراسم شرکت کنند. در اردوگاه کار اجباری از اعدام در ملأعام و ترس حاصل از آن برای درس عبرت استفاده می‌شد.



پیش از اینکه در سال ۲۰۱۰ کیم جونگ اون به طور رسمی جانشین منتخب کیم جونگ ایل شودُ، کیمِ پیر و مریض دوبار به پکن سفر کرد و دیپلمات ها میگویند او از چین خواست تا از طرح جانشینی اش حمایت کنند. بر خلاف واقعیتِ‌کره شمالی از متکی بودن به خود دفاع می کند و بیشتر از هر چیز دیگری آن را با نام سین کوانان تبلیغ می کند. هدف این برنامه هم تبدیل شدن به «کشوری بزرگ، ثروتمند و قوی» تا سال ۲۰۱۲ یعنی سالگرد تولد صدسالگی کیم ایل سونگ است.
برای رسیدن به این پایان خیالیِ‌حکومن در قالب شعار های شکوهمند مرتب مردم را درگیر انجام کارهای رقت انگیز می کند. تبلیغات حکومت خلاقانه است: قحطی را تحت پوشش «تحمل سختی» به مردم تحویل می دادند، تلاشی میهن پرستانه که از طریق آن مردم کره شمالی تشویق میشدند از شعار الهام بخش «بیاید در روز دو وعده غذا بخوریم» پیروی کنند.


فرار از اردوگاه ۱۴ در مورد پسریه به اسم شین، که در یکی از اردوگاه های کارِ اجباری کره به دنیا اومده. افرادی که تو این اردوگاه ها هستن،‌ عمدتا هرگز حق خروج پیدا نمی کنن،‌ و شین تنها کسیه که موفق به فرار شده. کتاب ترکیبیه از شرح زندگی شین در اردوگاه تا سن ۲۳ سالگی که فرار می کنه، و توضیحات بلین هاردن-روزنامه نگار آمریکایی و نویسنده کتاب- در مورد شرایط حاکم بر کره در اون زمان و الان، و تاثیر این احوالات بر زندگی شین یا بقیه کره ای ها.

ابدا برای افراد دل نازک خوب نیست،‌ پر از صحنه های خشن فیزیکی یا روانیه،‌ به کسی هدیه ندید،‌ برای افراد زیر هجده سال هرگز نخونیدش.

در موردش تحقیقاتی کردم و ظاهرا شین به تازگی بخشی از چیزایی که تو کتاب نوشته شده رو،‌ رد کرده یا گفته حاوی جزییات اشتباهی هستن. بیشتر چیزایی که پیدا کردم تاریخ هاست که جابجا اعلام شده،‌با این حال شاید اگر جزییات بیشتری رو تکذیب کرده باشه از تاثیرگزار بودگی کتاب بکاهه. با این وجود بخش هایی از کتاب مثل پاراگراف دومی که نقل قول کردم،‌ میتونه شما رو به فکر واداره و یاد شرایط مشابهی بندازتون. و خب چون حوصله آژان کشی نداریم خیلی سربسته رد میشیم از این جریان. :دی

در صورتی که به تاریخ/سیاست علاقه دارید یا همینطوری الکی به جنبه های روان شناسی همه چی نگاه می کنید، براتون جالب خواهد بود. برای من فقط قسمت هایی که یاد چیزای مشابه میفتادم...جالب توجه اومد. بقیه ش اصلا به عنوان کتاب شب مناسب نبود! باز هم تاکید می کنم اگر دل نازکی دارید و خشن ترین فیلمی که تا حالا دیدید سریع و خشن چهار بوده، بیخیالش شید!


فرار از اردوگاه ۱۴

بلین هاردن-مسعود یوسف حصیر چین

انتشارات چشمه

۱۷۰۰۰ تومان-۲۲۹ صفحه

زندگی نامه-تاریخی


پی نوشت: کامنت های پست قبل را سپاس گزارم.
۱۶ نظر ۶ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|