سیاره ما دیگر به آدم های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجی،قصه گو و عاشق است.


with love

$$$


بِیب آرزده از اینکه وینسنت مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت: «پدر، ببخشین، نمیخوام فضل فروشی کنم، ولی شما و همه ی همسن هاتون گاهی در مورد جنگِ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازیِ زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسر بچه ها سوا می کرده. نمی خوام از این حرفای خسته کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگِ آخر بوده‌یین همه تون میگین جنگ چیزِ وحشتناکیه، ولی....نمی دونم، به نظرم همه تون چون توی اون جنگ بودین یه جورایی احساسِ برتری می کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگِ آخر بوده‌ن همین حرفا رو می زده‌ن و همینطوری فکر می کرده‌ن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسلِ جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه اثبات کنن از پدراشون دستِ کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.» 
بِیب دستپاچه مکثی کرد. « من خودم به این جنگ اعتقاد دارم، اگر نداشتم می رفتم اردوگاهِ سربازای معترض به جنگ و اونقدر تبر می زدم تا جنگ تموم شه. من به کشتنِ نازیا و فاشیستا و ژاپنیا اعتقاد دارم، چون غیر از این راهِ دیگه ای به فکرم نمی رسه. اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه اخلاقیِ همه ی مردایی که تو این جنگ بوده‌ن یا هستن اینه که وقتی جنگ تموم شد دهن شونو ببندن و دیگه اصلا اسمشم نیارن. دگه واقعا وقتشه بذاریم مرده ها بی هیچ فخر و اعتباری بمیرن. خدا می دونه که برعکسش تا حالا جواب نداده» بیب زیر میز دست چپش را مشت کرد. « ولی اگه ما برگردیم، آلمانیا برگردن، انگلیسیا برگردن، و ژاپنیا و فرانسویا و باقی مردای دیگه برگردن، و همگی از قهرمانا و سوسکا و سنگرای تک نفره و خون حرف بزنیم و بنویسیم و نقاشی کنیم و فیلم بسازیم، اون وقت باز نسلای آینده محکومن گیر هیتلر های آینده بیفتن. پسر بچه ها هیچ وقت یاد نگرفته‌ن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکسِ سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسر بچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون وقت هیتلر الان مجبور بود واسه این که خودی نشون بده بره یه غلطِ دیگه بکنه.» *



*هفته ای یه بار آدمو نمی کشه- جی دی سلینجر

+راستی کجای دنیا، کنار قصه های جنگی، کنار مرگ بر هر کجا ها،  اهمیت صلح را در مدرسه به بچه ها درس می دهند؟ کجای دنیا برای بچه ها تعریف می کنند هر بمبی که توی خاک هر کشوری، توی هر شهر و روستایی فرود بیاید، چه آن کشور دشمن کشور شما باشد چه متحد شما، آدم ها می میرند، بچه ها و مادر ها و پدربزرگ ها؟ توی کدام مدرسه به بچه ها یاد می دهند بچه های سراسر دنیا فقط بچه اند ...
۳۶ نظر ۱۵ لایک

چالش کتابخوانی 95 - فلش فوروارد!

به چالش می پیوندیم.

تا به حال از نویسنده اش چیزی نخوانده باشم مذگان.

صبح تا شب یک روزه تمامش کنم خوانی.


من بیشترِ چالش کتابخوانی 95 رو توی تابستون و سر کاراموزیم تموم کردم. اون موقع که بی کار میشوندنم پشت صندلی که تلفن جواب بدم و روزی دو تا رمان تموم می کردم در همون حال. :دی 

نشد بقیه پست هاشون رو بذارم به دلایلی. سرشلوغی و عدم استقبال ملت از پست های معرفی کتاب هم مزید بر علت شد که مدام پشت گوش بندازم معرفی کتاب ها رو و این شد که میبینید:دی

چالش کتابخوانی جهش رو به جلو!

-اولین تماس تلفنی از بهشت رو خریدم چون عطفش فیروزه ای بود و یه کتاب دیگه از انتشاراتش داشتم که دقیقا عطف همون رنگی داشت. :)) متاسفانه اصلا به طرح جلد نمیتونم اعتماد کنم و تمام تلاشم رو کردم این حرکتم همون چالش رو پوشش بده:-" :دی

-خروج اضطراری رو از کتابخونه گرفتم و رسما رفتم خم شدم رو میز یارو گفتم یه کتاب میخوام نویسنده ش با الف سین یا سین الف شروع شه. :| پنج شیش ماهه دیگه نرفته م اونجا، آخرین باری که آقاهه رو دیدم رفته بود زیر میز و جیغ میزد:))

-برای دوست داشتم بخوانمش ولی هنوز نخوانده ام لااقل سه جلد کتاب خوندم. «چرا از اوانس نپرسیدند» آگاتا کریستی، «هرآنچه را دوست داری از دست خواهی داد» استفن کینگ، و «از رنجی که می بریم» جلال. چالش محبوبم هم همون بود اصن. ایکنِ کلک رشتی:دی


در ادامه:

-همینطوری الکی و جهت استشمام بوی کتاب وارد یه دست دوم فروشی تو انقلاب شدم، سه جلد کتاب ناشناخته+یک عدد جین ایر دوران رضاشاه بهم فروخت 70 تومن. :| 40 تومنش رو گرفت بقیه ش رو گفت نخواستی نیار. فرداش بردم کتابا رو پسش بدم، نگرفت و بهونه آورد و اینا. احساس مورد کلاهبرداری واقع شدن داشتم، تا ایتکه مدت ها بعد خاله م که کتابخوری بس قهاره کتابها رو دید و گفت ووهه از کجا آوردی این جواهرات رو؟! اینا اصلا گیر نمیاد و مفت خریدی و برو طرف رو ببوس اصلا. :دی

حالا واسه رمان های کلاسیک چهار تا انتخاب از بین همون جواهرات(!) دارم: جین ایر، زنبق دره، ربه کا، گل سرخ و شمشیر. پیشنهادات؟

-نوشته یک ایرانی ولی در ایران ممنوع باشد از کجا بیارم؟ :|

-نویسندگان ایرانی نامدار چی ترجمه کرده ن جدیدا؟ :-"

-آمریکای لاتین رو خودم هندل می کنم، قربونتون:دی


پی نوشت: حالت آدرس دهی پست ها رو از اسم+تاریخ تغییر دادم به شماره پست، به نظر میاد که لینک پست های قدیمی رو هم داغون کرده. ضمن تبریک به تیم برنامه نویسی خنگ بیان، بابت لینک هایی که احتمالا ازتون پرونده شرمنده هستم.

۲۹ نظر ۷ لایک

فرار از اردوگاه ۱۴ (یا) چالش کتابخوانی ۹۵ فاز دو


اولین خاطره‌ی او یک اعدام است.

همراه با مادرش به طرف مزرعه‌ی گندمی در نزدیک رودخانه‌ی تائِدونگ می‌رفت که نگهبانان در آن‌جا چند هزار زندانی را گرد‌هم آورده بودند. پسرک که به خاطر جمعیت هیجان‌زده بود، از میان پاهای بزرگ‌سالان راهش را به ردیف جلو خزید و دید که نگهبان‌ها مردی را به تیرکی چوبی می‌بندند.

شین این‌گِئون چهارساله بود و بسیار کوچک‌تر از آن‌که از سخنرانی پیش از اعدام سر‌نگهبان سر در‌ بیاورد. در اعدام‌های فراوانی که در سال‌های آینده اتفاق می‌افتادند او به سخنرانی سرنگهبان گوش خواهد داد که به جمعیت می‌گوید به زندانی در آستانه‌ی مرگ «رستگاری» از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد، اما او این سخاوتمندی حکومت کره‌‌شمالی را رد کرد. نگهبانان برای جلوگیری از ناسزا‌گویی زندانی به حکومتی که می‌خواهد جانش را بگیرد، دهان او را پر از سنگ‌ریزه ‌کردند و سرش را با پارچه‌ای ‌پوشاندند.

در اعدام اول، شین دید که سه نگهبان هدف‌گیری کردند و هر کدام سه‌بار ماشه را چکاندند. صدای شلیک تفنگ‌ها پسرک را ترساند و او سریعاً به عقب جست. اما از همان عقب بالا‌و‌پایین می‌پرید تا ببیند نگهبانان به سمت بدن آغشته‌به‌خون می‌روند و آن را در پارچه‌ای می‌پیچند و به‌زحمت آن را در گاری می‌گذارند.

در اردوگاه 14 که زندانی برای دشمنان سیاسی کره‌‌‌‌ی شمالی است، تجمع بیش از دو نفر ممنوع است مگر مواقع اعدام. همه باید در این مراسم شرکت کنند. در اردوگاه کار اجباری از اعدام در ملأعام و ترس حاصل از آن برای درس عبرت استفاده می‌شد.



پیش از اینکه در سال ۲۰۱۰ کیم جونگ اون به طور رسمی جانشین منتخب کیم جونگ ایل شودُ، کیمِ پیر و مریض دوبار به پکن سفر کرد و دیپلمات ها میگویند او از چین خواست تا از طرح جانشینی اش حمایت کنند. بر خلاف واقعیتِ‌کره شمالی از متکی بودن به خود دفاع می کند و بیشتر از هر چیز دیگری آن را با نام سین کوانان تبلیغ می کند. هدف این برنامه هم تبدیل شدن به «کشوری بزرگ، ثروتمند و قوی» تا سال ۲۰۱۲ یعنی سالگرد تولد صدسالگی کیم ایل سونگ است.
برای رسیدن به این پایان خیالیِ‌حکومن در قالب شعار های شکوهمند مرتب مردم را درگیر انجام کارهای رقت انگیز می کند. تبلیغات حکومت خلاقانه است: قحطی را تحت پوشش «تحمل سختی» به مردم تحویل می دادند، تلاشی میهن پرستانه که از طریق آن مردم کره شمالی تشویق میشدند از شعار الهام بخش «بیاید در روز دو وعده غذا بخوریم» پیروی کنند.


فرار از اردوگاه ۱۴ در مورد پسریه به اسم شین، که در یکی از اردوگاه های کارِ اجباری کره به دنیا اومده. افرادی که تو این اردوگاه ها هستن،‌ عمدتا هرگز حق خروج پیدا نمی کنن،‌ و شین تنها کسیه که موفق به فرار شده. کتاب ترکیبیه از شرح زندگی شین در اردوگاه تا سن ۲۳ سالگی که فرار می کنه، و توضیحات بلین هاردن-روزنامه نگار آمریکایی و نویسنده کتاب- در مورد شرایط حاکم بر کره در اون زمان و الان، و تاثیر این احوالات بر زندگی شین یا بقیه کره ای ها.

ابدا برای افراد دل نازک خوب نیست،‌ پر از صحنه های خشن فیزیکی یا روانیه،‌ به کسی هدیه ندید،‌ برای افراد زیر هجده سال هرگز نخونیدش.

در موردش تحقیقاتی کردم و ظاهرا شین به تازگی بخشی از چیزایی که تو کتاب نوشته شده رو،‌ رد کرده یا گفته حاوی جزییات اشتباهی هستن. بیشتر چیزایی که پیدا کردم تاریخ هاست که جابجا اعلام شده،‌با این حال شاید اگر جزییات بیشتری رو تکذیب کرده باشه از تاثیرگزار بودگی کتاب بکاهه. با این وجود بخش هایی از کتاب مثل پاراگراف دومی که نقل قول کردم،‌ میتونه شما رو به فکر واداره و یاد شرایط مشابهی بندازتون. و خب چون حوصله آژان کشی نداریم خیلی سربسته رد میشیم از این جریان. :دی

در صورتی که به تاریخ/سیاست علاقه دارید یا همینطوری الکی به جنبه های روان شناسی همه چی نگاه می کنید، براتون جالب خواهد بود. برای من فقط قسمت هایی که یاد چیزای مشابه میفتادم...جالب توجه اومد. بقیه ش اصلا به عنوان کتاب شب مناسب نبود! باز هم تاکید می کنم اگر دل نازکی دارید و خشن ترین فیلمی که تا حالا دیدید سریع و خشن چهار بوده، بیخیالش شید!


فرار از اردوگاه ۱۴

بلین هاردن-مسعود یوسف حصیر چین

انتشارات چشمه

۱۷۰۰۰ تومان-۲۲۹ صفحه

زندگی نامه-تاریخی


پی نوشت: کامنت های پست قبل را سپاس گزارم.
۱۶ نظر ۶ لایک

راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها (یا) چالش کتابخوانی ۹۵ فاز یک!

داستانِ ما داستانِ یه کتابه. کتابِ راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها.

این کتاب در کره زمین منتشر نشده و تا پیش از اون فاحعه اسفناک هیچ ادم زمینی ای اسم این کتاب رو هم نشنیده بود.

اما کتاب؛ کتابِ خیلی قابل توجهی بود. قابل توجه ترین کتابی بود که انتشاراتی بزرگ دب اصغر که هیچ آدم زمینی ای اسم اون رو هم نشنیده منتشر کرده بود.

این کتاب نه تنها خیلی قابل توجهه که خیلی هم موفقه. موفق تر از فصل نامه ی حفاظت آسمانی از حریم خانه؛ پر فروش تر از ۵۳ تا سرگرمی جدید در موقعیت بی وزنی؛ و جنجالی تر از‌ سه کتاب فلسفی اولون کولفید به نام های: اشتباهات ایزد, چند تا از اشتباهات دیگه ی ایزد و این ایزد که میگن اصلا کیه!؟

کتاب راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها در بسیاری از بخش های شرقی کهکشان با تمدن های خفن تر, جای کتاب مرجع دایره المعارف کهکشان رو گرفته.

در کتاب راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها خیلی جاها چیزی از قلم افتاده, بسیاری از اطلاعات این کتاب جعلی و من دراوردی اند یا نادقیق و غیرقابل اعتماد. اما راهنما کهکشان برای اتواستاپ زن ها از دو نظر از دایره المعارف بهتره:

اول اینکه راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن ها یه کم از دایره المعارف ارزون تره و دوم اینکه پشت جلدِ اون با حروف درشت و آرامش بخش نوشته اند «هول نشوید»!



هر چیز در مورد کتاب بگم خطر اسپویل شدن داره. بنابراین سعی می کنم به سربسته ترین شکل ممکن یه کاری کنم ترغیب شین بخونیدش!:دی

ویرایش: ولش کن. توضیح نمیدم. حیفه! بخونیدش:دی بهم اعتماد کنین:دی



راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها

داگلاس آدامز-آرش سر کوهی

انتشارات چشمه

۱۴۰۰۰ تومان-۲۰۵ صفحه

علمی-تخیلی؛ طنز


پی نوشت: دارم با عجیب ترین کی بورد فارسی عالمِ هستی  تایپ می کنم. ویرگول نداره:))

پی در پی نوشت: شما رو با تگ جدید «جولیکتاب» آشنا می کنم! جهت مرتب سازی معرفی کتابها !

۱۸ نظر ۷ لایک

پست های درخواستی: معرفی کتاب!

در پست قبل "پوکرفیس" درخواست کردن تعدادی کتاب معرفی کنیم برای عزیزانی که به تازگی از چنگال کنکور رهانیده شده ن و وقت آزاد پیدا کردن که دوباره برگردن به آغوش گرم کتابخونه هاشون^-^ 

در حالی که خواهرم داره از اونور سر من رو میخوره که مجردا نباید برن سر عقد کسی چون بختشون بسته میشه و بنابراین من نباید جمعه برم عقد دختر عموم( :| ) میریم که داشته باشیم معرفی کتابها رو!


خوبی خدا-مجموعه داستان نویسندگان معاصر آمریکا

نشر ماهی


اسمش اگنس بود. چهارده سالم که بود، سرطان سینه گرفت و مرد. پدرم همیشه میگفت معدن اورانیوم قرارکاه یک همچین غده هایی تو تنش درست کرد. ولی مادرم میگفت مرض اگنس از شبی شروع شد که تو راه برگشت از مراسم رقص، یک موتور سیکلت زیر گرفتش. آن شب سه تا از دنده هاش شکست و این طور که مادرم همیشه میگفت، دنده ها هیچوقت درست و حسابی جوش نخوردند و مادربزرگ درست و حسابی درمان نشد. وقتی هم که درست و حسابی درمان نشوی، سر و کله ی غده ها پیدا می شود و تو یک چشم به هم زدن میبینی همه جا را گرفته اند.

کنار جونیور نشسته بودم و دود سیگار و بوی نمک و استفراغ تو دماغم پیجیده بود. از خودم پرسیدم یعنی می شود سرطان از وقتی افتاده باشد به جانش که لباس رقصش را دزدیدند؟ شاید سرطان از قلب شکسته اش شروع شده و بعد نشت کرده به سینه هاش. می دانم که مسخره است، اما به خودم گفتم یعنی ممکن است اگر لباس رقص اش را پس بگیرم، مادربزرگ دوباره زنده شود؟ پول لازم داشتم، پول حسابی. پس جونیور را گذاشتم و راه افتادم طرف اداره ی ریل چنج.


اندازه گیری دنیا-دانیل کلمان

نشر افق


قایق برای مرحله بعدی سفر آن ها آماده شد. به قدری باریک بود که ناچارا باید پشت سر هم روی صندوق هایی می نشستند که وسایلشان داخل آنها بود.

بن پلان گفت ترجیح می دهد یک ماه تمام در جهنم بماند.

پدر ثیا به او مژده داد که هر دو نصیبش خواهد شد. هم جهنم و هم قایق.

...

به یک برکه رسیدند. بُن پلان لباس های خود را درآورد، از سنگی بالا رفت، یک لحظه ایستاد، خره ای کشید و بعد با تمام هیکل در آب شیرجه زد. آب پر از مارماهی برق دار بود.


تارک دنیا مورد نیاز است-میک جکسون

نشر چشمه


همه آدم ها دوست دارند چاله بکنند. این غریزه ی آدمیزاد است:ما دوست داریم دست هایمان خاکی شوند. دلمان میخواهد بدانیم آن پایین ها چه خبر است. قبرکن ها، باستان شناس ها، و باغبان ها، همه چاله کن های حرفه ای هستند. برای همین است که همه شان، بدون استثنا، بی خیال و شادند و همیشه سروقت سر کارشان حاضر می شوند.

....

به پشتی صندلی اش تکیه داد و احساس رضایتی شیطانی او را فرا گرفت. برگشت. به مادرش نگاه کرد و منتظر پاسخ او ماند. لازم نبود زیاد منتظر شود. انواع و اقسام کلمات مثل مسلسل از دهان مادرش خارج می شدند. بعضی از آنها جدید بودند. فین با خودش فکر کرد که این کلمات من درآوردی هستند و در لحظه با هم ترکیب شده اند. شاید هم کلماتی باشند که در مناسبت های خاص از آنها استفاده می شود . در هر صورت فین متوجه بود که نیازی نیست حرف بزند، چون مادرش آن قدر حرف میزد که برای هر دویشان کفایت کند.


اومون را- ویکتور پلوین

نشر راوش


"رفیق سرهنگ لطفا متوجه باشید که من یه آدم معمولی ام...فکر کنم منو با یه آدم دیگه اشتباه گرفته یین...من به هیچ عنوان اون آدمی نیستم که..."

ویلچر اورچاگین غژغژ کرد و نزدیک من ایستاد.

گفت " صبر کن اومون، یه لحظه صبر کن. این جاست که داری اشتباه می کنی. فکر می کنی خاک وطن ما با خون چه کسی سیراب شده؟ خون آدم های خاص؟ خون آدم های غیر معمولی؟"

دستانش را طرفم دراز کرد، به صورتم دست زد و بعد با مشت کوچکس به لبانم زد، نه چندان محکم، در حدی که مزه ی خون را در دهانم حس کردم.

"دقیقا از همین خون سیراب شده. خون آدم های عادی یی مثل خودت."


سنگی بر گوری-جلال آل احمد

نشر جامه دران


اصلا بحث این نیست که ببینی یا نبینی مردم چه می گویند. بحث این است که هر رفتارت حمل شونده به بی بچه ماندن است. در حالیکه تو میخواهی یک آدم عادی باشی. با رفتاری عادی. آنوقت اگر با بچه های مردم خوب تا کنی و گرم باشی و قصه برایشان بگویی و بگذاری از سر و کولت بالا بروند پدر و مادرش می گویند حسرت دارد. و حتی بفهمی نفهمی بچه هایشان را از آزادی هایی که تو بهشان داده ای منع می کنند و شاید در غیابت هم برایش اسفند دود کردند. تو چه می دانی؟ و اگر باهاشان بد تا کنی و از اخ و پیف و شاشو گهشان دلزدگی نشان بدهی می گویند حسودیش می شود. و اگر بی اعتنایی کنی و اصلا نبینی بچه ای هم در خانه هست با شری و شوری و یک دنیا چرا و چطور...می گویند از زور پیسی است. و خشونت بی بچه ماندن است. با مردم هم که نمی شود برید.


+این پست سوای چالش کتابخوانی 95 بود!

+به ذهنم رسید اگه بازم پست درخواستی دارین تگ کنمشون اصلا:دی هوم؟

+شما هم کتاب پیشنهاد بدید شاید منم نخونده باشم:دی

۲۰ نظر ۶ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک