آنچه شما نخواسته اید...ولی من چون زورم میرسه براتون تعریف می کنم!

در پست قبلی گفتم که The Greatest Showman رو دیدم و بسیار لذت بردم. اما به عنوان یک خوره دانستنی‌ها (به اطلاعاتی اطلاق می‌گردد که به دردِ دنیا و آخرتِ آدمی نمی‌خورد، بلکه صرفا جهتِ فرونشاندنِ عطشِ چیز-حفظ-کردنِ وی استفاده می شود) بر خود واجب می‌دونم دانسته‌های بسیور غیر ضروریم رو، در مورد آنچه در این فیلم می‌گذره، در اختیارتون بذارم، تا لذت‌هایی که شما هم احتمالا ندونسته بردین، زهرمارتون کنم. اگه فیلم رو ندیدید، شاید بهتر باشه این پست رو نخونید.


داستانِ The Greatest Showman اقتباسِ خیلی دوری از زندگی پی. تی. بارنمه (چون موجب سوءتفاهمتون شد عرض می کنم، کلا اسم شش نفر از کاراکترها از واقعیت برداشته شده که سه نفرشون هیچ نقشی تو فیلم ندارن، و تقریبا هیچکدوم از آنچه اینجا براتون تعریف می کنم تو فیلم نیست، و آنچه تو فیلم هست هم هشتاد و سه درصدش واقعی نیست!) . بارنم به عنوان یکی از پیشتازان نمایش‌های معروف به freak show شناخته می‌شه، که در اون‌ها افرادِ غیر سفیدپوست، افراد دارای ناهنجاری‌های جسمی، و افرادی که ظاهر غیرعادی داشتن جهت سرگرمی ملت به نمایش در می‌اومدن و در اکثر موارد مقصود از سرگرمی تمسخر و شکنجه فرد مورد نظر بوده. بارنم معروفه به اینکه خیلی از افرادی که نمایش می‌داده ویژگی‌های شگفت‌انگیزی که ادعا می‌کرد نداشتن، و فلسفه کارش رو اینطور توضیح داده که «مهم اینه که مردم چیزی که بهشون می‌گی باور می‌کنن و از چیزی که می‌بینن لذت می‌برن». 


آقای بارنم کارش رو با خرید یک برده سیاه‌پوست نابینای مسن شروع کرد، و اون رو به عنوان یک خانمِ صد و شصت ساله جا زد که خدمتکار جرج واشنگتن بوده. وقتی این بزرگوار فوت شد، هنوز هشتاد و یکی دو سال رو تموم نکرده بود! و تازه بعد از مرگش برای تشریحِ جنازه ش بلیت فروخته‌شد و اون‌جا آقای بارنم لو داد که در موردِ سنِ وی دروغ گفته. 

از دیگر دروغ‌های ایشون در موردِ پری دریاییِ فیجی بود. مومیاییِ میمونی که ماهی‌گیر‌های ژاپنی بالاتنه‌ش رو به دمِ یه ماهی دوخته بودن و احتمالا کاربرد آیینی/طلسم طوری براشون داشته، و یه آمریکایی اونو ازشون می‌خره و به دستِ آقای بارنم می‌رسه. با وجودی که یه دانشمند میارن و ایشون احتمال واقعی بودنِ این موجود رو رد می‌کنه، بارنم به هر حال جونور رو به عنوان پری دریایی به نمایش در میاره. با این ترفند که یکی از دستیارهاش رو به اسم دکتر فلانی می‌فرسته چند روزی تو هتل زندگی کنه، بعد یارو به عنوان قدردانی از مهمان‌نوازی صاحب هتل مومیایی رو بهش نشون می‌ده، و زمزمه‌ش در شهر می‌پیچه، و وقع ما وقع.

از آن سوی، کوتوله ای که به عنوان ژنرال تام انگشتی نمایش اجرا می‌کرد و یکی از بزرگترین ستاره های نمایشِ بارنم بود، با وجودی که 11 ساله اعلام شده بود، پنج سالش بود و جهت طبیعی‌تر جلوه کردن مشروب می‌خورد و سیگار هم می‌کشید حتی! (البته تام انگشتی واقعا کوتوله بود و با وجودی که دو سه بار در عمرش قد کشید، وقتی مرد هنوز نود سانت هم نشده بود.) همچنین، پسر سگی به سه زبون زنده دنیا حرف می‌زد، ولکن تو قفس نمایشش می‌دادن با این عنوان که نصفش واقعا سگه. فردی هم که به نامِ WHAT IS IT و به عنوان انسان نخستین نمایش داده می‌شد یک سیاه‌پوست مبتلا به میکروسفالی بود (که باعث شده بود جمجمه کوچیکی داشته باشه).


حالا در کنار رسوایی‌های اینچنینی، و پرونده‌هایی در رابطه با نقض حقوق حیوانات، بارنم در رابطه با اعضای اصلی گروهش (همون freak ها) از لحاظ مالی بسیار دست و دلباز بوده. توجه بارنم به جنبه‌های انسانیِ بعضی از اون‌ها جالبه، مثلا تام انگشتی به جای اینکه صرفا یه کوتوله بامزه معرفی بشه، زیر نظر بارنم یادگرفت برقصه، آواز بخونه و پانتومیم اجرا کنه، استعداد ذاتیش روی صحنه باعث شده بود با نمایش‌دهنده‌های حرفه ای و بنام مقایسه بشه، و حقوقی که می‌گرفت اون‌قدر زیاد بود که حتی بعد از بازنشستگی هم ثروتمند محسوب می‌شد. این‌که چرا لطفِ بارنم شامل حال یه عده می‌شده، شامل حال بقیه نه، بر من هم پوشیده‌س.


پی. تی. بارنم واقعی رو بسیاری با ترامپ مقایسه می کنن، حتی خواهر ترامپ به عنوان یکی از مفاخر برادر جانش این مقایسه رو مطرح کرده (که خب چون اینا خانوادگی ریپ می‌زنن ارزش پرداختن نداره :)) ) این شباهت از این جهته که تو کار نمایش و مجری‌گری بودن، حقیقت رو به نفع خودشون می‌پیچوندن، از رسوایی‌های فراوانی گریخته‌ن، ورشکست شدن و دوباره سرپا ایستادن. حالا نهایتا چی دست ملت رو گرفته؟ یه فیلم موزیکال خوشحال در مورد اینکه بیاین مثل فلانی رنگی‌رنگی زندگی کنیم!


پی‌نوشت: نمایش های Ringling Bros. and Barnum & Bailey Circus به عنوان یه سیرک عادی تا 2017 ادامه داشت، و بعد برای همیشه تعطیل شد.

پی‌نوشت دو: این نوشته ابدا در مذمت فیلم The Greatest Showman نیست و من همچنان معتقدم که به عنوان یک داستانِ کاملا تخیلی، فیلم شاد و قشنگیه. فقط به خاطر داشته باشید بارنم واقعی به این گل‌گلی‌ها، رنگی‌رنگی‌ها و کارپه‌دی‌یم‌ای ها نبوده، و به عنوان فیلمی که هیچ پایه حقیقی نداره از قصه، فیلم، رنگ‌آمیزی بی‌نظیر صحنه ها و آهنگ‌ها و رقص‌های لعنتی‌شون لذت ببرید!

۱۰ نظر ۶ لایک

اینو چی میگی!؟ ایسم

تصور کنید که یه نفر از شما سوال سختی پرسیده. مثلا شما رو متهم کرده به چیزی و خواستار اینه که از خودتون دفاع کنید. سوالی که نه میخواید جواب بدید، نه میتونید جواب ندید. هر گونه واکنشی که نسبت به اون پرسش نشون بدید میتونه براتون پیامد هایی داشته باشه و حمل بر پاسخ دادن بشه. چه راه حلی به ذهنتون میرسه که از این مخمصه رهایی یابید؟
جوابش رو شوروی سابق کشف کرد، whataboutery. 

whatabouter ها، به جای جواب دادن به اتهام ایکس، یا ابراز هر واکنشی که بتونید ازش نشونی از جواب استخراج کنید، شما رو با پاسخ به مراتب جالب تری تنها میذارن: «آلفا مرتکب عمل ایگرگ شده، اون چی؟» به جای اینکه اثبات کنی ادعای طرف مقابل غلطه، ادعا رو از بیخ زیر سوال می بری و متقابلا اذعان می کنی که طرفت حق نداره اون ادعا رو داشته باشه، چون اتهام دیگری به خودش یا دیگری یا هر کس دیگری وارده و چرا به اون نمی پردازن پس؟ چرا اومدن سراغ تو؟

چرا «اینو چی میگی!؟» جواب میده؟ چون هیچکس مرحوم هابیل نیست که از گناهان/اشتباهات مبرا باشه. مرحوم هابیل یدونه بود، اونم نهار کلاغا شد. پس عملا هر کس و هر چیزی رو میشه بالاخره به یه چیزی متهم کرد. «حالا که همه یه لکه سیاهی تو کارنامه شون هست، پس هیچکس نمیتونه به لکه سیاه کس دیگری ایراد بگیره. میخوای به من گیر بدی؟ اول برو سراغ آلفا که دیگه عمل ایگرگ رو انجام نده!». حالا اون آلفا ممکنه خود شما باشین، ممکنه من باشم، ممکنه سر نیکلاس دومیمسی پورپینگتون باشه.

-چرا تو امتحان پایان ترم تقلب کردی؟
+چطور این همه مقاله تو کشور کپی میشه، این همه اپلیکیشن از روی نمونه خارجیش کپ می زنیم هیچکس هیچی نمیگه؟ حالا که من تقلب کردم، تقلب بد شد؟

-چرا بودجه فلان نهاد مذهبی انقدر زیاده؟
+چطور ترکیه که انقدر سنگش رو به سینه میزنید انقدرِ به توانِ هشت دلار بودجه بیسار نهاد مذهبیشه اشکال نداره، مال ما اشکال داره؟

-آیا ترامپ در کمپین انتخاباتیش با روسیه همکاری کرده؟
+نظرتون در مورد رابطه کلینتون با روسیه چیه؟ چرا کسی به کلینتون گیر نمیده؟

حالا شما بیا خودت رو بکُش از اینا جواب درار. برو به همه مقاله هایی که تو کشور کپی میشه گیر بده.  بیسار نهاد مذهبی ترکیه رو از بودجه کشورشون خط بزن نفری یه سطل دستشون بده بگو به سبک مدرس آب حوض بکشن خرجشونو درارن. کلینتون رو بنداز زندان. بعد بیا دوباره همینا رو ازشون بپرس و: «چطور وقتی استاد بد درس میده نمیان توبیخش کنن، حالا منی که پول ندارم یه ترم دیگه هم بیام اگه تقلب کنم توبیخ میشم؟» «چطور سالی ان میلیون تومن خرج می کنین میرین آنتالیا مشکلی ندارین مشکلتون فقط بودجه ماست؟» «چرا به اوباما گیر نمیدین که با ایران توافق امضا کرده؟» و قضیه همینطور ادامه خواهد داشت، چون به قول عقابِ راونکلاو دایره هیچ نقطه شروعی نداره و شما دست رو هر نقطه ای بذاری بغل دستیش میگه چرا من نه.

اساسا تنها راهی که براتون باقی می مونه اینه که به خدای احد و واحد پناه ببرین، و بعدا سر فرصت یه تک تیرانداز ماهر استخدام کنین که طرف رو هدشات کنه؛ اینجوری شاید به جواب نرسین، ولی لااقلش اینه که دیگه لازم نیست برای رسیدن به جواب اون سوالتون، قبل از رفتن سراغ مسئولش تمام مشکلاتِ دیگرِ عالم هستی رو حل کنین.
۱۴ نظر ۲۴ لایک

جولیوسیوس

خدایان یونان باستان آدم های خلاق و اهل دلی بودن. مثل خدای متعال ما نبودن که بگن هر کی هر کار بدی کرد بندازینش تو آتیش و آلت گناهشو داغ کنین بریزین تو حلقش. نه. می شستن دور هم و سر فرصت فکر می کردن چطور حال طرف رو بگیرن که پیامِ «خوبت شد؟! خوبه ما هم باهات همچی کنیم؟» به وضوح به یارو منتقل شه.

مثلا تانتالوس, غذا و شراب خدایان رو دزدید تا برای آدمیان ببره, و مجازاتش این بود که تا ابد توی برکه ای از آب گوارا وایسه در حالی که شاخه انگوری از بالای سرش آویزونه. هر بار دست دراز می کرد تا انگور بچینه شاخه بالاتر میرفت و هر بار خم میشد آب بخوره برکه ناپدید میشد.

آراکنه زنی بود که توانایی بافندگیش در سراسر زمین بی همتا بود, و روزی ادعا کرد حتی از آتنا هم بهتر می تونه ببافه. طبیعتا به آتنا برخورد و آراکنه رو تبدیل به عنکبوت کرد-آراکنید ها و آراکنوفوبیا از همین ریشه هستن. نام نیکو گر بماند زآدمی, به کزو ماند جزای ماندگار. 

سیسفوس سعی کرد مرگ رو فریب بده و اونو به بند بکشه تا فناناپذیر بشه, و در نتیجه محکوم شد که تا ابد سنگی رو از پایین تا بالای تپه ای قل بده و بالا ببره, اما درست قبل از رسیدن به قله سنگ قل می خوره و به پایین بر میگرده. تقلای بیهوده ابدی.

یه بابایی هم بود به اسم جولیوسیوس که کسی نمی دونه چه هیزم تری به بروبچِ المپ فروخته, ولی محکومش کرده ن که تمام اتفاقات بد زندگیش رو با کیفیت اچ دی به خاطر بیاره و هر بار با یاداوریشون درست به اندازه بار اول حالش گرفته بشه. و بخشی از مجازاتش اینه که اطرافیانش هیچی از اون اتفاقات به خاطر نمیارن و بهش میگن توهم زده.

۳۴ نظر ۲۱ لایک

نفس کش

پیروی پست قبلی؛
در کتاب شاهزاده و گدا زنی هست که قراره اعدام بشه چون چندین نفر شهادت داده ن که جادوگره. چگونه فهمیدن جادوگره؟ چون با در آوردن جورابش باعث به وجود اومدن طوفان شده. تام کانتی-که در این قسمت کتاب جایگاه قضاوت رو عهده داره- می پرسه که چه کسی اینو شهادت داده؟ میگن همه دیدن آقا. تام قانع نمیشه و به زنه میگه جورابتو در بیار. حضار بر می آشوبند و وحشت می کنند و رخ به ناخن می خراشند ولی تام کوتاه نمیاد. زن جورابش رو در میاره و قصر بر اثر اصابت صاعقه ای از جانب پروردگار نابود میشه.
جاست کیدینگ. هیچ اتفاقی نمیفته و تام زنه رو میفرسته بره و همه از درایت او به وجد می آن و زان پس به افرادی که دربرابر وقایع ماوراطبیعه دلیل و برهان و شاهد و مدرک می طلبن میگن تام کانتی؟ خیر. میگن دنبال قاتل بروسلی نگرد.
باز هم جاست کیدینگ. به این افراد هیچی نمیگن و با توجه به نادر بودن این گونه جانوری هیچ دانشمندی هم مبادرت به نام گذاری ایشان ننموده است.
جاست ترایینگ در راستای بازگذاشتنِ ترشی لیته ی کیدینگ. به این افراد میگن rationalist یا skeptic که میتونیم ترجمه ش کنیم شکاکیون.

بهرحال.

رشنالیست ها همواره با مشکلاتی روبرو بودند و قضیه به راحتی جوراب در آوردن و آزاد کردن افراد نبود. مشکلاتی مثل «این معبد بیماران رو شفا میده و اینکه ما نمونه زنده ای نداریم که نشون بدیم ببینید باورتون بشه ناشی از اینه که ایمان ندارید» و عابدانی که با شبهه سلاح های سرد و گرم دنبالشون می کردن.  یا «چرا من اثبات کنم که جن وجود داره؟ تو اثبات کن جن وجود نداره!» و شوهر عمه ای که زان پس هرجا مینشست تعریف می کرد که شما نتونستید اثبات کنید جن وجود نداره و چه ادعاها. ولی وقتی مشکلات اساسی مثل کلاهبرداری های مالی کلان به اسم معجزه و رفع بلا پاشون وسط باشه, قضیه از چالش شخصی و اعتقاد فردی فراتر میره. بنابراین راه حل هوشمندانه ای توسط جمعی از ایشان اندیشیده شد؛ جایزه میذاریم آقا! اثبات کنید یه توانایی ماوراءالطبیعه دارین یا شاهد یک واقعه فراطبیعی غیرعلمی بودین, و پول هنگفتی دریافت کنید.

یکی از این جایزه ها جایزه یک میلیون دلاری جیمز رندی بود. چارچوب ها و استاندارد های علمی خاصی برای بررسی صحت و سقم ادعاهای ارسالی تعیین شد و قرار شد هر کس تحت این قرارداد بتونه اثبات کنه توانایی ماوراالطبیعه ای داره یک میلیون دلار آمریکا ببره. این جایزه نزدیک به پنجاه سال فعال بود و دو سال پیش منحل شد, در حالی که تعداد قابل توجه صفر نفر موفق به دریافتش شده بودن.

لیستی از دیگر جوایز مشابه اثبات وقایع پارانرمال در این لینک ویکی پدیا قابل مشاهده ست. به تعداد افراد برنده توجه فرمایید, صفر.

بنابراین دفعه بعدی که شاهد "شفای" کسی بر اثر فرادرمانی بودید ضمن وحشت و کشیدن صلیب بر خود و پهن کردن سفره ابوالفضل و قربانی کردن برای کریشنا, به این فکر کنید که چه ثروتی رو از کف دادید. :دی
۱۴ نظر ۱۱ لایک

Are you ok Annie؟!

در پست قبلی ورژن instrumental یکی از آهنگ های مایکل جکسون رو نهادم براتون، که اصلش اینه. اینو گوش بدید برگردید یه چیز جالب براتون تعریف کنم.


این آهنگ به شدت رو اعصاب من بود. انقدر رو اعصاب من بود که رفتم سرچ کردم who is annie? is she ok? و دیدم بله عده زیادی قبل از من این سوال براشون پیش اومده. مثل این دوستمون که پاسخ رو «آناکین اسکای واکر» و «خیر، He is not ok» دونستن:


اما حالا واقعا این آنی لعنتی کیه؟ چرا جواب نمیده که اوکی عه یا اوکی نیست و چرا جماعتی رو حیرون نگه داشته؟

پاسخ اینجاست که نمیتونه

چون در واقع آنیِ واقعی، یه مانکنه.

به طور خاص، ایشون:


Resusci Anne که در زبان انگلیسی بهش rescue Annie یا CPR Annie میگن، عروسک پلاستیکی ایه که گفته میشه صورتش رو از صورت زنی که در رود سن غرق شد و هرگز هویتش معلوم نشد قالب برداری کردن. در آموزش عملیات احیاء قلبی، به دانش آموزان(؟) یاد میدن حین عملیات احیاء هی اسم بیمار(در اینجا، Annie) رو صدا بزنن که ببینن به هوشه و میتونه جواب بده یا نه. مایکل جکسون هم یه دوره CPR گذرونده بوده و میگن که این عبارت اونجا کرم گوشش شده بوده و براش آهنگ نوشته.

یعنی میخوام بگم فرض کنید همکلاسیتون با روپوش سفید پزشکی و همه چی، ییهو با شیب سی درجه وارد کلاس میشه و میخونه Annie are you ok? Annie are you ok? Are you ok Annie؟ 

یا فرض کنید در حال مرگید و یکی داره بالاسرتون با ریتم میخونه مثلا Julik are you ok? Julik are you ok? are you ok Julik? من باشم همونجا از خنده شرحه شرحه شده جان به جان آفرین تسلیم می کنم.

حالا یه عده از علما هم معتقدند که آقا وقتی خودت داری میگی خون پاچیده رو فرش و طرف تا اتاق دنبالش اومده و هترپتر کرده بنده خدا رو، خب معلومه که Annie is not ok. اما دسته ای در مقابل معتقدند که به هر حال سوگند بقراط و وظیفه انسانی ایجاب می کنه خواننده حتی در همون حال هم از جسد بپرسه Annie are you ok ، شاید به اذن خدای یوزارسیف به سخن در اومد و گفت آره بابا آنی ایز اوکی و شصتشم به نشونه لایک گرفت سمتِ مایکل.

ما که نمی دونیم.



پی نوشت: در پستِ بعدی  میخواستم به ریسوچی آنی بپردازم که خب دیگه شورِ قضیه در میاد و خودتون برید بخونید که بود و چه کرد، اگه خواستید.

۱۳ نظر ۱۰ لایک

استکهلم زدگی

در سال 1973 یه بانک تو استکهلم سوئد مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و به مدت چند روز، بانک و کارمندان و حضار به صورت گروگان گرفتارِِ سارقین بودن. بعد از پنج شش روز که پلیس بالاخره موفق شد به لطایف الحیلی بانک رو نجات بده و ملت رو بکشه بیرون و گروگان ها رو صورت رو به دیوار و دست روی سر دستگیر کنه، متوجه نکته عجیبی شدن؛ گروگان ها به گروگانگیر هاشون علاقه مند شده بودن، دلشون برای دزد ها تنگ شد، یه سری شون حاضر نشدن علیه اونا شهادت بدن، و حتی مورد داشتیم یکی شون رفت بعدا با یکی از گروگان گیر ها مزدوج شد! 


روان شناس ها که بسیار شگفت زده شده بودند و کف دست ها به جای نارنج ها بریده و انگشت های تحیر به دندان های شگفتی گزیده، تصمیم گرفتن این پدیده رو مثل اخترک ب612 اسم گذاری کنن جهت رفرنس های آتی، و اسمش رو گذاشتن Norrmalmstorgssyndromet که نگارنده صادقانه اعتراف می کنه حتی یک بار هم حوصله ش نگرفته تا آخرش رو بخونه و تا وسطاش رفته و بیخیال شده.

سالها تو امتحانای شفاهی و کتبی دانشجوهای روان شناسی با این اسم درگیر بودن و به کاشفین این پدیده و مخترعین این اسم و گروگانگیر ها و گروگان ها و استکهلم و کارل ششم پادشاه سوئد فحش می دادن، تا اینکه servant of lion king of god smith the fair که همون حداد عادلِ خارجیاست پیشنهاد کرد اسمش رو بذارن سندروم استکهلم و جماعتی رو از فحش خوردن، و جماعت دیگری رو از فحش دادن رهانید و خوشبخت شد و رفت تو مجمع تشخیص مصلحت سوئد و اینا. اما این پایانِ قضیه نبود! در فیلمِ جان سختِ یک که مال قرن ها پیشه که آقامون آلن ریکمن هنوز زنده بودن و دوست عزیزمون بروس ویلیس هنوز مو داشتن، یه کارشناس میارن تو یه برنامه ای که بیاد در مورد شرایط گروگان ها توضیح بده و ایشون شروع می کنه در مورد سندروم هلسینکی صحبت کردن. قضیه این بود که عوامل فیلم میخواستن به ریشِ فراستی ها و جواد خیابانی های تلویزیون خندیده باشن و در مورد سوتی ها و دانشِ بی برکت کارشناسان تلویزیونی مزه ریخته باشن. ولی اون موقع هنوز توییتر نبود که ملت بریزن توییت کنن «سندروم هلسینکی چه کوفتیه؟» و ترند جهانی بشه، و کسی هم نمیرفت همچین چیزی رو گوگل کنه چون گوگل ده سال بعد اختراع شد. به همین سادگی دانشِ عمومیِ میلیون ها نفر تف تفی شد و یه عده هنوزم فکر می کنن سندروم هلسینکی داریم چون یه بابایی تو سال 1988 خواسته با جواد استریتز (!)  شوخی کرده باشه و دانشجوهای روان شناسی هنوزم فحش میدن و عوامل جان سخت هنوزم فحش می خورن.


بعدها همونطور که بدبختی صاحبش رو پیدا می کنه و دونه کاج نر دونه کاج ماده رو، سندروم استکهلم هم مبتلایانِ باحالِ خودش رو پیدا کرد. یه ورژن خانم پتی هرست بچه پولدار بود که یه عده دزدیدنش، زنگ زد خونه شون و گفت «مامان من با این گروگان گیرا خیلی حال می کنم، زین پس میخوام باهاشون کار کنم اسم رمزمم تانیاس. بوس بوس خدافس» و رفت تو کار بانک زدن و سرقت مسلحانه و تهشم گرفتنش به سی و پنج سال زندان محکومش کردن که خب دو سال بیشتر حبس نکشید. روایت است که ربایندگان وی که توقع داشتن دختره رو بدزدن و از خانواده ش پول بگیرن، پس از دیدنِ اینکه عوض پول یه نون خور بهشون اضافه شد و دختره ابراز علاقه کرد بمونه پیششون، جملگی جامه دریده سر به بیابون نهادن و خب خبری از پول ها هم نشد بهرحال.

نمونه های شگفت انگیز تری هم پیدا شد، مثل یکی که چهار سال حبسش کرده بودن تو یه تابوت و انقدر وفادار شده بود حتی یه روز ربایندگان بردنش خونه خودش که خانواده ش رو ببینه و برگشت تا سه سال و نیم دیگه توی تابوت حبس باشه، یا یه پسربچه که دزدیدنش و چهار پنج سال بعد در حالی پیدا کردنش که انقدر با گروگانگیرش صمیمی شده بود که میتونست بره بیرون خرید و تفریح و حتی دوست دخترم پیدا کرده بود، یا اون روزنامه نگارِ عزیزی که طالبان افغانستان دزدیدش و ده روز بعد که ولش کردن رفت مسلمون افراطی شد و هرچقدرم گفتن بیا درمانت کنیم تو سندروم استکهلم داری گفت نه من راهِ حقیقت رو پیدا کردم و باید نشون بدم زندگی آزادگی چیجوریه و حبل المتین توده های آرزومند است و اینا.


خلاصه که مراقب خودتون باشید دیگه.


گوش بدیم: David Garrett : Smooth Criminal Violin Cover

پی نوشت: به من نخندید، من این هفته مایکل جکسون رو کشف کردم. در مطلب بعدی به این آهنگِ رو اعصاب خواهم پرداخت!

پی نوشت: چالشِ خود ساخته ی «بدون شکلک و اسمایلی حرفت رو بزن» راه انداخته م با شرکتِ خودم، چون چه معنی داره اینقدر نگارشِ آدمی وابسته به اَشکالی باشه که نیازمندِ شناختِ قبلیِ خواننده با کد هاشونه و ضمنا در نگارش های رسمی هم کاربرد ندارن، مثلا برای استاد نمیشه نوشت «سپاس:) »! ببینم زنده می مونم یا نه.

۲۹ نظر ۱۵ لایک

از تجربیات

باج افزار یا Ransomware چیست؟

باج افزار برنامه ایه که مثل ویروس عمل می کنه. یعنی هدفش آسیب رسوندن به دستگاه شماست و در صورتی که بتونه وارد سیستمتون بشه، میتونه عملکرد سیستمتون رو مختل کنه یا حتی از کار بندازدش. برخلاف ویروس هایی که عموما میگیریم، که سازنده شون تو یه اتاق تاریک نشسته و صورتشم معلوم نیست و رو به دوربین خنده های شیطانی سر میده، باج افزارها اعلام می کنن که داداش، من فلانی ام، فایلاتو خراب کردم، انقدر بده فایلاتو درست کنم. پولی که درخواست میشه به صورت بیت کوین قابل پرداخته-که غیر قابل ردیابیه و حال ندارم توضیح بدم bitcoin چیه خودمم تعریف دقیقی ازش ندارم، فرض کنید یه واحد پول مجازی اینترنتی:دی- یا دلاری. و از روی اونم نمیشه رد طرف رو زد.


چطوری باج افزار نگیریم؟

فایل ناشناس غیرمطمئن دانلود نکنید. آنتی ویروستون فعال باشه و اگه برنامه های کرک شده نصب می کنید، فقط همون برنامه رو بذارید تو لیست استثناهای آنتی ویروستون، نه اینکه بگید کلا سطح امنیت رو بیاره پایین! مراقب تورنت ها باشید و در انتها بازم تضمینی نمیدم باج افزار نگیرید، من متخصص امنیت نیستم، یه دانشجوی بدبخت نرم افزارم:| :))


چطوری حل میشه؟

بستگی داره. ممکنه هرگز فایلاتون به حالت اصلی برنگرده حتی اگه به طرف باج بدید-برای همین میگن اصلا بیخیال باج دادن به یارو بشید و برید خودتون تمهیداتی بیندیشید- و ممکنه تلاش برای برگردوندن فایلها به شکل قابل استفاده، باعث سوختن هارد یا ادوات دیگرتون بشه.

امن ترین راه فرمت کردن هارده.

اگه باج افزار رمزتون کرده باشه، و ورژنش قدیمی باشه، ممکنه بتونید نرم افزار های شکستن رمزش رو پیدا کنید. ولی ریسک سوختن وسایلتون رو به جون بخرید.


حالا چرا اینا رو میگی؟

چون فردا تحویل پروژه دارم و کل دیروزمون صرف دوباره ریختن ویندوز و همه نرم افزارها و درایور ها روی سیستم هم گروهیم شد. چون الف-آنتی ویروس نداشت. ب-یه فایل تورنت دانلود کرد که کل سیستمش رو فقط به خاطر 500 دلار ناقابل(!) رمز کرد، پروژه رو پروند، نرم افزاری که پروژه رو توش میزدیم ترکوند، و ما رو به خاک سیاه نشوند.

تازه باج افزاره یه قابلیتی داشت یه فایل میذاشت رو دسکتاپ که اگه بازش میکردی کامپیوتر به اذن خدا به سخن در میومد و میگفت هشدار هشدار هشدار این کامپیوتر توسط سیستم رمزنگاری فلان آلوده شده است. :))


پی نوشت: بعد از اون پست «نه به وایسیم مورد خشونت واقع شیم علیه زنان» هی تو خیابون یا تو تاکسی موردش پیش میاد. :|

پی نوشت: ممنون که کامنت میذارید و میگید از نوشته هام خوشتون میاد، خوندن پست هام یکی از عادت های روزانه تونه، تگ مادر جان بهارم رو دوست دارید و منتظر آپ کردن هام می مونید.

بوس بهتون:دی

۲۰ نظر ۱۱ لایک

Hey, teacher! Leave them kids alone!

کرم گوش یا کرم مغز به اون حالتی گفته میشه که دارید زندگی عادیتونو می کنید، مثلا سر امتحان معادلات دیفرانسیل نشستید، تو راه دانشگاهید، از عروسی بر می گردید یا دارید ظرف می شورید، و هی حس می کنید یکی تو کله تون نشسته داره با صدای بلند آهنگ گوش میده. مثلا ممکنه مچ خودتونو در حالی بگیرید که ده دقیقه س دارید می خونید "اگه سرحالم، اگه شادم واسه اینه که پشتم گرمه" و اعصاب خودتون و اطرافیان رو رنده کردید. یا مثل من، صبح به صبح با موزیک درخواستی مغزتون از خواب بیدار بشید و تا آخر روز هی شما رو در حال خوندنش از کتابخونه، کلاس، اتوبوس و خونه(!) بیرون کنن.

کرم گوش یه حالت نرمال و فراگیره و بیماری محسوب نمیشه-البته آلرژی هم نرمال و فراگیره ولی عادی محسوب میشه و همه میدونیم جفتشون موجب استهلاک انسان میشن!- و حتی مورد های شدیدی مثل موتزارت داشته، که وقتی یه آهنگ نصفه میشنید انقدر تو ذهنش تکرار میشد که مجبور میشد بپره پشت پیانو و آهنگو تا آخر بنوازه. حالا پسرش هم از کرم درون رنج می برده و هی میرفته میشسته پای پیانو که نزدیک اتاق موتزارت بوده، آهنگ میزده نصفه ول می کرده و د فرار! در کل، بنابراین گفتن "استاد کرم گوش داشتم درس نخوندم" یا " دکتر گواهی بنویس به علت کرم گوش نامبرده فردا نمیاد مدرسه" باعث میشه شما رو از دفتر استاد و مطب دکتر هم بیرون کنن حتی و اصلا روش حساب نکنید!!

گفته میشه کرم گوش هایی که هر آدمی در طول عمرش بهش مبتلا میشه، بستگی به ریتمی داره که بدنش باهاش ریتم می زنه. مثلا اگر سمفونی شماره پنج بتهوون کرم گوش من باشه، ممکنه ده هزاربار هم شما گوش بدید و چیزیتون نشه. بعد شما دو دور pen pineapple apple pen گوش بدید یک عمر تباه شید. این نشون میده من بسیور موزیک های فاخر تری گوش میدم و درود بر سلیقه موسیقیایی من! و ضمنا نشون میده شما باید از موسیقی های " دین دی دی دین دین دی دی دین"طور دوری کنید. :|

در صورتی که به کرم گوش مبتلا شدید، سعی نکنید با گوش پاک کن و پنس و قیچی کرمه رو از تو گوشتون خارج کنید. گوش دادن به موسیقی های هم دیگه ممکنه باعث بشه یه کرم جدید بگیرید! حرف زدن و پرت کردن حواستونم کمک چندانی بهتون نمی کنه. کلیت قضیه مثل سکسکه س؛ در حالی که نه تنها خودتون بلکه توجه بقیه رو هم جلب کرده، شما نباید بهش توجه کنید و دعا کنید زود بند بیاد.

و برخلاف سکسکه نفس کشیدن تو پاکت و خوردن آب سرد و ترسیدن هم روش تاثیری نداره.


پی نوشت: عنوان کرم گوش دیروزمه. یه تیکه از Another Brick In The Wallاز پینک فلوید که اصلا نمیدونم کجا شنیدمش:))

پی نوشت: کرم گوش های روزمره یا ماهانه تونو معرفی کنید:دی

۴۹ نظر ۱۳ لایک

ژوراسیک


دَدپایان*(که هیچ گونه نسبتی با ددمنش سانان، ددپول(که ترجمه فارسیش میشه مَردِ استخرِ مُرده:| )، و برادران عوامل سریال واکینگ دد ندارن!) به اون دسته از دایناسورها گفته میشه که برای راه رفتن از دو تا پا استفاده می کردن. ددپایان پاهای بلند و قدرتمندی داشتن و جهت اینکه بتونن برن شکار، از مغزی با سی پی یو بالای پنتیوم فایو بهره می بردن! در عوض این دو مزیت، همونطور که میبینید دست هاشون کوچیک و قناس بوده. مثلا یه گونه از ددپایان هست، اسمش سهمگین پنجه* ست. ایشون مبدع استفاده از پنجه بوکس بوده، ولی از اونجا که دست هاشون خانوادگی جون نداره در حد همون پایه گذار پنجه بوکس اسمش تو تاریخ مونده و دیگه نتونسته استفاده خاصی از اختراعش بکنه. 

زندگی با این ریخت و قیافه، سختی های خودش رو هم داره دیگه. مثلا شما تصور کنین ایشون با این آناتومی بخواد ژورانگی-نارنگی عهد ژوراسیک!- بخوره. نه دستش به دهنش میرسه، نه دهنش به دستش.  تا قبل از اختراع نِی، که میشد بزنی تو ژورانگیل-که نارگیل عهد ژوراسیک باشه- و آبشو بکشی بالا، سرانه مصرف میوه و سبزی در ددپایان به حدی کم بود که مجبور بودن جهت تامین ویتامین مورد نیاز بدنشون از دایناسور های گیاهخوار تغذیه کنن حتی! 

معروف ترین ددپایی که میشناسید، مارمولکِ ستمگره* که اشتباها در رسانه ها به اسم تیرانوزوروس رکس معرفی شده. مارمولک ستمگر از زیرشاخه ددپایانِ بیدادگرخزنده* بوده که در مدت سلطنتشون بسیار ستم ها بر دیگر دایناسورها روا داشتن. این دایناسورهای دژخیم و خونخوار اونقدر ددمنشی کردن که جون بقیه دایناسورا، مثل سخت دنبان*، ناجوردندانانتهی پیکر ها*، و باستان مرغ وش ها*، به لبشون اومد و مجبور شدن انقلاب کنن!

بعد از اونا دست قاپ ریختان* روی کار اومدن که اختلاس های میلیاردی و فیش های حقوقی میلیونی در دوره اون ها باب شد و تا به امروز ادامه داره.


+هرگونه شباهت بین این متن و رویداد های حقیقی تصادفی بوده و شدیدا تکذیب می شود.


*وجدانی فکر می کردید حداد عادل تا اینجاها نفوذ کرده باشه؟ 

۲۰ نظر ۶ لایک

تاریخ در فغانس، یا، لویی:|

لویی چهاردهم-پادشاه آفتاب-چهار پسر داشت:لویی، لویی، لویی و لویی! لویی اول که دست بر قضا ولیعهدِ بابا لویی  بود و ولیعهدِ بابا لویی هم مرد، سه پسر داشت؛ اولی باز هم لویی بود و اونم بعد مرگ باباش ولیعهدِ بابابزرگ لویی شد و ولیعهدِ بابابزرگ لویی هم مرد! این یکی لویی دو تا پسر داشت؛ لویی و لویی! لویی اولی قبل اینکه بتونه ولیعهد کسی بشه مرد و لویی دومی بالاخره بعد از کلی بلا و مصیبت و استهلاک لام و واو و ی کیبورد، تااااااااااازه شد لویی پونزدهم!

این لویی پونزدهم پونزده تا معشوقه و یک همسر داشت(که اسم هیچکدوم لویی نبود!) و از  همون یک همسرش، ده تا بچه داشت( که اسم یکیشون لویی بود و چهارتاشون تاشون لوییس الیزابت و ماری لوییس مرحوم و یه ماری لوییس دیگه و ...لوییس ماری:|) (و از این ده تا بچه، به جز لویی که براش زن گرفتن و سه تا پسر به اسم لویی و لویی و لویی داشت، و لوییس الیزابت که ازدواج کرد رفت خونه بخت، یکی راهبه شد، سه تا در بچگی مردن و بقیه شون که دختر هم بودن، ازدواج نکردن تا وقتی که...شوهر گیرشون اومد؟ مثل بابا بزرگشون به عنوان غنیمت جنگی نامزدشون کردن با یه شاهزاده اروپایی دیگه؟ خیر! ازدواج نکردن تا مردن!:|).


مثلا بچه که به دنیا میومده شاه داد میزده «اهای پسر، بپر سر خیابون شانزه لیزه از لویی آگوستوس د لا سِجِلاته (که فامیلیش با بیست و پنج حرف نوشته میشه ولی فقط پنج حرفش خونده میشه!!!) یه شناسنامه پسرونه بگیر بیار» و پیشکار قصر بدو بدو میرفته سر شانزه لیزه از لویی آگوستوس د لا سجلاته یه شناسنامه به اسم لویی میگرفته میومده تقدیم حضور همایونی شون می فرموده! 

بعد یعنی سر امتحان تاریخ در فرانسه شما جواب هر سوالی رو بنویسی لویی، نصف نمره رو میگیری! برا اون نصف دیگه هم کافیه از بغل دستیت بپرسی مثلا «جواب سوال سه چند میشه؟»، شماره لویی مورد نظر رو وارد کنی!


+جالبه بدونید تک تک لویی های بالا اسم همسراشون ماری بوده:| یکی از اون لویی وسط مسطیا جرات کرد با یه آن لوییس(!) ازدواج کنه فقط:|

+یعنی تو خود بریتانیای کبیر هم بعد از هنری هشتم دیگه حوصله شون سر رفت، بعد ادوارد هشتم هم قید ادوارد رو زدن! الان این ولیعهدِ ولیعهدِ ولیعهدِ ملکه الیزابت اگه عمری باشه و بتونه بعد بابا و بابابزرگ و مادر بابابزرگ که خدا عمر درخت بائوباب بهشون اهدا کرده شاه بشه، تازه میشه جرج هفتم، بعدش میشینن به اسمای دیگه ای برا بچه هاشون فکر می کنن:| 

+بعد طرف تو ایران اسم بچه شو میذاره شنتیا00@ õ╚p میگه میخوام اسم بچه م یونیک باشه:|

۲۲ نظر ۱۳ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|