خوشبختی های کوچک

میدونید، من هیچوقت رابطه احساسی خفنی با مادرم نداشتم. من بودم، اونم بود. همین. همدیگه رو میدیدیم و حرف میزدیم و اینا. تو خونه ما بغل کردن و بوسیدن و لمس کردن همدیگه به هر دلیلی شدیدا کم رخ میده. مادر جان بهار من قلقلکی بود و از اینکه بغلش کنی به کل بیزار.

من هیچوقت فکر نمی کردم اونقدری ما سه تا رو دوست داشته. منو از همه کمتر. من دختر دومی و بچه وسطی بودم و بعدم یه پسر ته تغاری بود و قبلم یه دختر خانوم و کدبانو که لااقل هیچوقت به اندازه من مریض نبود. 

من همیشه فکر می کردم تنهام، خیلی تنهام. تا اینکه یه روز مادر جان بهار دیگه نبود.

اول با کارای خونه که به شکل عجیبی خود به خود انجام نمی شدن مواجه شدیم. ظرفا اتوماتیک شسته نمیشد. غذا خودش نمیرفت رو گاز. لباسا خودشونو پهن نمی کردن رو بند. به اینا پیروز شدیم و یاد گرفتیم از پسشون بر بیایم.

بعد دیدیم در بزنگاه های مهم زندگی کسی نیست که بریم پیشش تند تند براش حرف بزنیم و بگیم استرس داریم. وقتی مریضیم کسی کاسه سوپ با گوشت قلقلیای ریزه ریزه نمیده دستمون. وقتی درسیو میفتیم کسی نمیاد با حرص دعوامون کنه که "به جهنم که افتادی! انقدر واسه سه واحد درس الکی تو سر خودت نزن!" کسی نمیگه قوز نکن، کسی نمیگه انقدر مایونز نخور، کسی نمیگه اتاقتو جمع کن عنکبوت برداشت زندگیتو. کسی نیست بیایم بگیم معدلم بالاخره الف شد و لبخند محوی بزنه که همزمان یعنی آفرین و تا الان چرا الف نمیشد پس. کسی نیست بگیم کار پیدا کردیم و براش با اولین حقوقمون انگشتر فیروزه بخریم.

کسی نیست بگیم تنهاییم و چشماشو گرد کنه بگه عجب.

۴ نظر ۱۸ لایک

یا یکی گفته الهی داغ فرزند نبینی. مثلا.

میگم یعنی شاید یکی یه روز سر خاک یه عزیزی به مادر جان بهار گفته غم آخرت باشه و آرزوش اینطوری برآورده شده.

۶۰ لایک

1096

درد داره. هنوز. همونقدر. بیشتر. حتی.
۴۰ لایک

رفتن، نماندن، نگذشتن

تازگیا هر خانم میان‌سالی که تو خیابون یا مترو می‌بینم، واحدی توی مغزم روشن می‌شه با عنوانِ «مادر جان بهار اگه به این سن می‌رسید، هنوز همون‌جوری خودشو هفت بیست و چهاری وقف خونه و آشپزخونه کرده بود و نرفته‌بود دنبال زندگی و آرزوهای خودش» و بعد قاضی کوچولوی ساکن در این واحد چکشش رو با قاطعیت می‌کوبه روی میزش: «تو کشتیش».

۲۵ نظر ۲۷ لایک

ببخشید، میتونم مامانتونو قرض بگیرم؟

بزرگ شدی، عاقل شدی، مستقل شدی، مدارک تحصیلات عالیه ت رو گذاشتی رو طاقچه و دستتم کردی تو جیبِ خودت، اما باز سر بزنگاه های مهم زندگانیت نیازمند یه دامن گل گلی هستی که سرت رو بذاری رو پای صاحبش و خودت رو لوس کنی، نگرانیاتو بگی، غر بزنی؛ یه دستِ مادرانه میخوای که سر بخوره لای موهات و نازت کنه، بهت بگه درست میشه، تو میتونی، تو خفنی. یا اصلا یه ملاقه که بزنه پشت دستت بگه کی قراره بزرگ شی پس.

۷۷ لایک

خاک حاصلخیز، بارش کافی، آفتاب مناسب

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی در شهروند و رانی هلو سر می کشیدم. به مادر جان بهار فکر می کردم که هروقت برامون از این ساندیس آلومینیومی ها می خرید ( همین ها که باید از اینجا باز میشد ولی ما از اونجا باز می کردیم! ) میگفت تند تند سر نکشیدش، مزه مزه کنین که بهتون خوش بگذره، بفهمین چی خوردین. به اینکه لباس هایی که دوست داشت انقدر خوب نگه میداشت که بعضی هاشون بیست سال عمر می کردن و بیست سال تو مهمونیای مختلف می پوشیدشون. به اینکه تنها کسی بود تو خونه ما که روزانه نویسی می کرد و نوشته هاش رو نگه میداشت. به اینکه حتی اینکه شام و نهار چی درست می کرد رو هم می نوشت، همه ی همه ی روزمره هاشو. به اینکه هرروز توی خونه بود، هرروز کاراش تکراری بود، ولی حواسش بود از رنگی رنگی های کوچولوی زنگیش لذت ببره، مراقبشون باشه، و ثبتشون کنه.

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی شهروند و رانی هلو سر می کشیدم و فکر می کردم من چقدر شبیه مادرم نیستم. که چقدر هرروز دوان دوان از کنار زندگی میگذرم و نمیبینمش. که شب ها شمشیرم رو میذارم زیر سرم، سپرم رو می کشم روی سرم و می خوابم. من اون تهدید توخالی معروفه ام که طنز روزگار واقعیش کرده؛ مادرم نسیم کاشته و تورنادو درو کرده.

۲۹ نظر ۲۷ لایک

گنجشک ناز و زیبا، خوش میگذره اون بالا؟

تمام پیازهای توی آشپزخانه را رنده کردم، هنوز یک دریاچه گریه دارم ولی.

تولدت مبارک.


+این رو اون سال براتون گذاشتم. دوباره گوش بدیمش. لالاییِ مادرجان بهارم بوده برای من، و هرگز نتوانسته من رو باهاش بخوابونه، چون من از اواسط شعر بغض می کردم و میزدم زیر گریه.

۳۶ لایک

یک داستان کوتاه غمگین

-بلیتا رو رزرو کردی؟

+نه، نشد.

-چرا؟! جا بود که!

+پنج تا صندلی کنار هم تو هیچ سانسی نمونده بود بابا.

-...ما چهار نفریم...

+...

۲۳ نظر ۳۲ لایک

ما هیچ، ما نگاه

اینکه آدم یک نفر را از دست بدهد و بداند دیگر آن نفر را نمی بیند و صدایش را نمی شنود یک درد است. اینکه ندانی برای کجای نبودنش دلتنگی کنی یک درد دیگر. آهنگ مورد علاقه اش چی بود؟ کدام پیراهنش را بیشتر از همه دوست داشت؟ وقتی حالش خوب بود چی می خورد؟ وقتی غمگین بود کجا می رفت؟ هیچی. رفته، دست ما را گذاشته لای پوست گردو. باید برایش روایت جعل کنیم؟ هر آنچه ازش به خاطر داریم را دوست بداریم؟ 

من یک دفتر دارم. هر چیزی که از مادر جان بهار یادم می آید تویش می نویسم. ولی هیچ چیز در مورد اینکه تفریح مورد علاقه اش چی بود، وقتی ناراحت بود چه کار می کرد، از چی خیلی می ترسید، از چی خیلی بدش می آمد، یا هر ویژگیِ شخصیِ دیگری که من را از هم کلاسی دبستانش سوا کند، ننوشته ام. نه اینکه یادم نباشد، ن-می-دا-نم.


چرا یک طوری خودتان را وقف بچه هایتان می کنید که از خودتان هیچ چیز برایشان باقی نماند؟

۶ نظر ۲۷ لایک

بی معرفت تا الان کجا بودی پس؟

مثلا فردای جشن فارغ التحصیلیت خواب مادر جان بهارت رو ببینی که تو حیاط دبستانت, دم در نمازخونه, همونجا که روز جشن شکوفه ها گل به دست نگهت داشت تا عکستو بگیره, وایساده و لبخندی به پهنای صورت رو لب هاشه.


+ پاشیم بریم نوبلی اسکاری سیمرغی چیزی بگیریم شاید بازم بیاد. ها؟

۴۸ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
پیشنهاد روزانه
ترسناک بودن
چگونه یک ترم یکی زنده ماند
نی
آزاده
روزی برای سطل های آبی
فرار از قطعه ی هنرمندان
ایکس = سه پنجمِ رجبی
زشته آدم به خودش لینک بده نه؟ :-"
میتوانی به سادگی عاشق شوی اما عشق ساده نیست
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
قالب: عرفان و جولیک بیان :|