Sims درمانی


The Sims رو اولین بار سوم دبستان بودیم که بازی کردیم. از این بازی هاست که یه خانواده یک الی لشکر نفره میدن دستت و  میگن موازی با زندگی دنیای واقعیت، جای اینا هم بزی! اون موقع ده تا قیافه زن و ده تا قیافه مرد داشت که قابل دستکاری نبودن،  یکی رو برمیگزیدی میشد شخصیتت؛ بچه دار شدنشون از طریق تلفنِ دیواریِ منزل بود و یه ماشین بچه رو در سن مدرسه میاورد میذاشت دم در د برو که رفتی، یهو میدیدی فردای ازدواج یه بچه هفت ساله تو خونه داری! عوضش کاملا به قوانین اقتصادی پایبند بودن و رِ به رِ برات قبض آب و برق میومد، نمی پرداختی می اومدن وسایل خونه ت رو بار می زدن می بردن. بعداها پیشرفت کردن و امکان طراحی کردن قیافه های جدید و عوض کردن لباس شخصیت ها رو هم افزودن تا ما مجبور نباشیم با همون دکلته آبی کاربنی که تن یارو بوده هم نهار بخوریم هم ظرف بشوریم هم به درختا آب بدیم هم بریم عروسی.

The Sims همونقدر بازی بیهوده ایه که فیفا بازی کردن مسخره س.  همونقدر که کال آو دیوتی بازی کردن و تیر تپر کردن یه سری غریبه متشکل از صفر و یک به کاهش گرمایش جهانی کمک می کنه، این بازی هم نسبت بالا اومدن سطح آب های آزاد موضع میگیره. لکن، چندی پیش یک عاقل فرزانه، برای من از قابلیتی در این بازی پرده برداشت که هرگز گمان نمی بردم هیچ بازی ای به اون کار بیاد: انتقام گرفتن از زندگی!

برای مثال شما امروز با رییستون دعواتون شده و بسیور خشن و بی اعصابید. میاید یه کاراکتر به شکل و قیافه رییستون میسازید اسمشم میذارید رییس. یارو رو ول میدید تو استخر که عزیزم برو شنا کن روحت جلا بخوره؛  بعد پله های استخرو برمیدارید و بیست دقیقه بعدی رو به تماشای زجرکش شدن و غرق گشتنِ رییس می پردازید. یا مثلا شخصیت مورد علاقه تون توی دکترهو مرده، میاید تو سیمز طراحیش می کنید ولش می کنید تو ناز و نعمت تا چشم استیون موفات دراد. یا اصلا خیلی عقده گشا طوری میاید کراشتون رو طراحی می کنید به عقد خودتون در میاریدش و از رنج های این زندگی فانی آسوده میشید، خلاص!


+اسکرین شات از زندگی همین امروز، یکی از همسایه هامون هستن دم در خونه ما اس ام اس واریز اومده براشون :|

۴۵ نظر ۲۲ لایک

مارکو

آدم ها یک برهه زمانی جذابیت برای من دارند. یک مدت زمانی از بدو آشنایی به بعد هست که طرف مثل یک پازل دو سه هزار تکه ی حل نشده وارد زندگی من شده و من شروع کرده ام قطعه هایش را برحسب رنگ دسته کنم، قطعه های مخصوص حاشیه تصویر را بچینم کنار هم، تکه تکه تصویر را کامل کنم و برسم به قطعه آخر. بعضی پازل ها یک تصویر معرکه مثل شب پر ستاره ون گوگ می شوند، بعضی هایشان هم یک عکس لوس منظره از گل و بوته و چمن. تصویری که آخرسر به دست می آوردم لزوما شبیه عکس روی جعبه نیست، عکس روی جعبه لزوما شبیه اصل سوژه نبوده، ولی بالاخره من تکه آخر را هم گذاشته ام سر جایش. هیچ آدم عاقلی بعد از تمام کردن یک پازل دو سه هزار تکه حاصل زحماتش را به هم نمی ریزد که از اول همان تصویر دفعه قبل را بسازد. چسب میزنند روی پازل و شیشه میگذراند رویش، قابش میکنند میزنند به دیوار. یا رد می کنند برود خانه کسی. یا میگذارند سر کوچه. 

بعد از اینکه همه گوشه کنار های طرف را به زعم خودت کشف کردی و بلد شدی به چی ها می خندد و کجاها دوست دارد بگردد و فسنجان شیرین می خورد یا ترش و صدایش وقتی زیرلبی آواز می خواند چه شکلی است، می افتید روی دور تکرار.  دیگر خنده های بلندش شگفت زده ات نمی کند، شکل دست هایش برایت تازه نیست، دقیق می دانی آخرین کتابی که خوانده چی بوده و چه نظری در موردش پیدا کرده، حتی می توانی حدس بزنی الان این را بگویی جوابش آن است و بعدش هم سرش را دو سه بار تکان می دهد و چشم هایش را تنگ می کند زل میزند به تخم چشم هایت. به قول این نوشته ای که به نیما منتسب است و شورش را در آورده اند، یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیده ای و زان پس همه چیز تکراری است، به جز عشق و این صحبت ها.

من آدمِ لذت بردن از «همان همیشگی» ها نیستم. عاشق کشف کردنم، عاشق پیدا کردن چیز های تازه. دوست ندارم همه چیز را بدانم و هیچ چیز جدیدی نمانده باشد که یاد بگیرم. من بیابانی را که توی طوفان شنش گیر کنم به سرزمینی که تمام پستی بلندی هایش را پیاده گز کردم و جای تک تک سنگریزه هایش را می دانم ترجیح می دهم.

۳۴ نظر ۲۴ لایک

Life Hack

یادتون باشه شما مرکز دنیا نیستید. دنیا مثل کیک کشمشی تامسون می مونه. بدون هسته، بدون مرکز.

۱۶ نظر ۲۴ لایک

ببخشید!

ما رو از وقتی خوندن یاد گرفتیم به مطالعه عادت دادن. به خوندنِ هرچی، کتاب یا مجله. اولین مجله ای که شروع به خوندنش کردیم بچه ها گل آقا بود. اولهاش که ما می خریدیمش چیزی حدود صد تومن بود، هفته ای صد تومن خرج کردن برای ما پولی به حساب نمی اومد، و ما اون موقع از قشر بسیار متوسط، ساکن نازی آباد، محصل مدارس دولتی و در صفِ کوپن های مختلف ایستادندگان بودیم. یادمه که وقتی قیمتش رو افزایش دادن به صد و پنجاه تومن، تو سر مقاله ازمون عذرخواهی کردن که داره به جیبمون فشار میاد، چندین بار تو شماره های مختلف ابراز عذاب وجدان کردن از این بابت. بعدا که دیدن دیگه نمیتونن با اون قیمت ادامه بدن یکی در میون صفحه ها رو سیاه سفید/رنگی کردن که قیمتشون ثابت بمونه. هر بار برای ماها به زبون ساده توضیح می دادن که متوجهن داره به ما فشار میاد، مجبورن، خودشونم راضی نیستن، ممنونن که هنوز میخونیمشون و سعی می کنن دیگه قیمتشون بالا نره.

میدونم که مقایسه کردن یه مجله کودکان که هفت هشت ده سالی هست دیگه چاپ نمیشه، با حکومت یه کشور مسخره و عجیبه. ولی هر وقت قراره بلایی سرمون بیاد و میان برامون سخنرانی می کنن که «ملت رشید ایران تحریم براش کاغذ پاره س»، «ملت فهیم ایران از اپلیکیشن خارجی استفاده نمی کند»، «ملت مسلمان ایران از دلار بی نیاز است چون ما خودمون ریال داریم»، «ملت ایثارگر ایران از جنگ نمی ترسد»، فکر می کنم چقدر خوب بود بین این همه رجل سیاسی که جای ما فکر می کنن، احساس می کنن، تصمیم میگیرن و نسبت به نتیجه ش به جای ما اعلام نظر می کنن، یه گلنسا بود که میومد ازمون معذرت میخواست که بلد نیست مملکت داری کنه، که زور نداره جلوی تندروها وایسه، که یکی اون بالا معتقده اقتصاد توطئه آمریکاست برای کنترل جهان، که یه عده فکر می کنن اگه کسی به جنگ ایران بیاد به جنگ با خدا اومده خدا خودش جوابشونو میده. معذرت میخواست که جوابِ همه اینا رو ما باید بدیم، که زندگیای ما تیر و تپر میشه.

شاید اینطوری هنوزم اینجا جای بهتری برای زندگی نبود، ولی لااقل ما معمولی ها، ما که شخصیت های فرعی این قصه بلندیم و دیالوگی هم نداریم، میدونستیم که یکی میدونه ما هستیم. حتی اگه مورچه های کارگری هستیم زیر پای چکمه بی احساسی.

۲۹ نظر ۲۲ لایک

پلان پلان شده

* مدتیه که دیگه حوصله ندارم با کسی بحث کنم. از اون بیشتر حوصله ندارم کسی رو قانع کنم یا حتی به جدل بکشونم که نه من راست میگم. یه دلیل عمده ش توییتره، خوندن بحث های طولانی و بی فایده مردم، تهش هیچ کدوم قانع نمیشن و همدیگه رو بلاک می کنن، واقعا چه فرقی داره که زمین گرده، مکعب مستطیله، یا توهمات یه نویسنده مریضه.

** یه تئوری هست که میگه ما همه کاراکتر های یه کتابیم، و وقتایی که دژاوو داریم نویسنده مون داره یه قسمت از داستانمون رو بازنویسی می کنه.

*** دژاوو یا آشنا پنداری به حالتی گفته میشه که به نظرتون میاد یه صحنه ای که داره براتون رخ میده رو قبلا یه جایی دیدین.

**** حالا اگه شانس ما باشه، نویسنده مون یکی تو مایه های استیون موفات یا جرج آر آر مارتینه که علاقه خاصی به کشتن و فنتل کردن شخصیت های داستانشون دارن.

***** در همین راستا، یک سریِ پنج شیش جلدی دورچین برای نغمه آتش و یخ اومده به اسم دنیای آتش و یخ، نقشه سرزمینشون و تاریخچه ش و از این جینگول مستون ها رو به قیمت خون اژدها بهتون میفروشن. 

****** نغمه آتش و یخ تخیلی-فانتزی محسوب میشه؟ اگه اژدهایان و وایت واکر هاش رو حذف کنیم میتونه یه حماسه تاریخی معمولی باشه. آیا صرف وجود جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها در یک مجموعه کتاب اون رو تخیلی فانتزی می کنه؟ اگه نکنه، با همون استدلال میشه جهان صفحه و نیروی اهریمنی اش و آتش دزد رو هم حماسه های ادبی معمولی دونست. تنها کسی که از این تقطیع جون سالم به در نمی بره هری پاتره، چون در اون صورت تنها چیزی که از کتاب باقی می مونه خانواده دورسلی و پدر مادر هرمیون گرنجر هستن.

******* جمعه که نمایشگاه بودیم رفتم نشر ویدا ازشون بپرسم جلد های بعدی جهان صفحه کی میاد ( چهل و هفت جلده و فقط شیش تای اول رو ویدا ترجمه کرده ) مسئول غرفه گفت جهان صفحه اصلا ممکنه نیاد خانم، بفرمایید بیرون! و رفت! من از تمام تریبون هایی که دستم بوده به ایشون اعلام کردم و همینجا هم میگم، الهی آتوئین بزرگ بخوردت با اون طرز برخورد کریهت :))

******** چرا اینقدر اطرافیان من حساس بودن که من مهربون و متین و مودب و مردم دار و دیگر صفات شروع شونده با میم (بدون احتساب خوش برخورد، چون همونطور که میدونید خوش برخورد میم نداره به کلی) (دارم خودم رو به صلابه می کشم که ننویسم نایس و همچنان معتقدم هیچکدوم صفت هایی که برشمردم معنی نایس نمیده و اصلا مطمئن نیستم چرا مفهومی که مدنظرمه با کلمه نایس ذخیره کردم!) بار بیام در حالی که بچه های مردم نه تنها تلاش می کنن شما رو گاز بگیرن بلکه با همون اخلاق کریهشون میرن مشاغل مرتبط با مردم رو عهده دار میشن؟

********* شغل هم که پیدا نکردم هنوز، خیلی شیک و مجلسی. اینکه فعالانه به دنبالش نیستم هم میتونه یه دلیلش باشه. 

********** فی الواقع از ابتدای سال جدید تنها چیزی که فعالانه بهش پرداختم درست کردن یک غذای جدید برای هر وعده بوده و همچنان خواهرم در برابر خوردن دستپختم با تمام قدرت مقاومت می کنه. الان یه هفته س دارم به تنهایی یه بسته ماکارونی رو در تمام وعده های غذایی تناول می کنم و هنوز یه کاسه ش مونده.

*********** خدایا بیا ما رو بخور تموم شیم.

پی نوشت: گوش بدیم.

۳۶ نظر ۱۵ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|