دم گاو

من هیچوقت تا ته مسیر با دوست هام نبودم. صمیمی ترین همکلاسی هام ازدواج کردن و به من نگفتن، چند تا از نزدیک ترین هاشون مهاجرت کردن و من از اینستاگرامشون فهمیدم، رفتن سر کار و من نبودم، دانشگاه قبول شدن و من خبر نداشتم.
چون یه جا ازشون بریده م و فکر کرده م دیگه بسه. رو اعصابمن. ازم سواستفاده میکنن. خط قرمز هاشونو رد می کنن.
حالا این طبیعیه که وقتی با یکی قطع رابطه ای بهت خبر نده عروس یا داماد شده یا رفته اتریش یا کار پیدا کرده یا ارشد شریف آورده. غیرطبیعیش اینجاست که تو بعد یه مدت که شوتشون کردی از زندگیت بیرون، نگرانشون بشی و بدویی بری ازشون خبر بگیری که در چه حالن و سالمن یا نه.

+هفته پیش یه خواستگار نچسب داشتم که ازم پرسید بدترین ویژگی اخلاقیت چیه و من گفتم اینکه زود عصبی میشم. گفت بعد با این اخلاقتون با چند نفر دوستین چند نفر باهاتون قطع رابطه ان؟
بچه خوبی بود. یادش گرامی.
+ مادر جان بهار می گفت گاو رو پوست می کنی، به دمش که میرسی ولش میکنی.
+من ماهی یه بار چک می کنم بچه های فیلم هری پاتر به سرنوشت اسدالله یکتا دچار نشده باشن. و صدف طاهریان و چکامه چمن ماه بدبخت نشده باشن و کار دستشون باشه. و مکالی مک کین دوران نقاهتش رو به خوبی بگذرونه.
وسواس ذهنیه؟ یا دلرحمی؟
۱۳ نظر ۱۸ لایک

matter of time and place

اگه از من بپرسین خوشبختی یعنی چی، تو هر موقعیتی ممکنه یه چیزی بگم. شاید وسط امتحانای ترم بگم اینکه تعطیل شیم، وسط تابستون بگم اینکه کولرای جهان همه شون با هم خراب شن و آدمای گرمایی تبعید شن به جنوبگان، روز مادر بگم اینکه بمیرم دیگه تو دنیا نباشم.

ولی در حال حاضر به نظرم خوشبختی یعنی اینکه یکی باشه بتونی براش تا بی نهایت حرف بزنی و گوش کنه.

۱۸ نظر ۲۸ لایک

سوپرنچرال

وقتی بچه بودم قبل همه امتحانای مدرسه دل و روده م میپیچید به هم. بهش میگن سندروم روده تحریک پذیر. یعنی سعی کن استرس نگیری وگرنه کارت تمومه. مادر جان بهارم بعضی وقتا  می اومد باهام، آرومم میکرد.  بعضی وقتا از دم در خونه با ذکر برو من دعات می کنم دلگرمی میداد. حالا شایدم درو می بسته و میرفته پیاز تفت بده برا نهار ها. ولی یه دلآویزی به من میگفت که یعنی نیروهای ماورایی باهاتن و اینا.

عارضم به خدمتتون که جهت دادن امتحان معرفی به استاد سه واحدی دانشگاهم و کارم تمومه.

تنها ام هستم.

ایمانمم به ماورائ طبیعه از کف داده م.

:دی

ویرایش: هیجده شدم خدا سوپرا و نچرالاتونو خیر بده! :دی

۱۴ نظر ۹ لایک

اولَسبِلنگاه (3)

خب تا اینجای کار دیدیم که توپ به تیردروازه برخورده و واکاشیمازو طی یک حرکت ژانگولری اونو مهار کرده و برای تاکشی در اون سوی زمین پرتاب کرده. اینک تاکشی صاحب توپه و کاکرو داره میدوعه که خودشو بهش برسونه.


---

نزدیکای غروب رسیدیم به محل اقامتمون. یه مجموعه کلبه بسیار تمیز، روی یه تپه کوتاه، مشرف به یه دره باحال پر از درخت های بلند که تمامش زیر مه بود. انگار بالای ابرها باشی تو سرزمین لوبیای سحرآمیز! تقسیم شدیم و وسایلمون رو ولو کردیم تو کلبه ها و از اونجا که اونقدر روشن نبود که بشه رفت پیاده روی، و انقدر شب نبود که وقت شام باشه، و انقدر تاریک هم نبود که بشینیم ستاره ببینیم، به اقدامات جانبی مشغول شدیم. ابتدا به ساکن این مساله پیش اومد که گونی پیاز ها گم شده بود. بنابراین از اونجا که ابتدایی ترین مرحله درست کردن تمام غذاها خرد کردن پیازه، نزدیک به یک ساعت جماعتی با دیگ و روغن و رب و نون سرگشته ایستاده بودیم تا پیازا گیر بیاد. در این مرحله ما متوجه مساله جالبی شدیم؛ من و پگاه معتقد بودیم که وقتی من دارم کوله بر پشت از تپه میرم بالا و دستم خالیه چرا یه باکس آب معدنی نبرم که کمک کرده باشم؟ و دخترایی که ما رو تو مسیر میدیدن میگفتن «برا چی داری آب معدنیا رو میاری بالا؟! پسرا باید بیارن!» و خب عملا یه سیلی به برابری جنسیتی و یه لگد به جنبش های فمنیستی سراسر ایران می نواختن میرفتن :))

بعد پلیسای قسمت قبل تا اینجا دنبالمون اومده بودن که «شما که پنجاه نفر رو تو یه وانت سوار کردی، اینجا میخوای چیکار کنی!؟» و هی برادران میومدن تو کلبه ها میگفتن بچه ها خواستین برین بیرون حجاب کنین و اینا. :)) ببینید من یه چیزی میدونم میگم وانت خوب نی. :|

پس از گیر اومدن پیازا رفتن که گوشت هارو بخوابونن تو پیاز که کباب درست کنن و ما بیکار شدیم لذا نشستیم به مافیا بازی کردن. نیمی از جمعیتی که ابراز علاقه کردن مافیا بازی کنن بار اولشون بود، و من که بار دومم بود بار اول تو تولد فراری بازی کرده بودم که انقد سوتی دادم منو گذاشتن خدا که درگیر بازی های پیچیده بینشون نشم :)) و اون رو هم نتونستم درست انجام بدم و مجبور شدن یه نقش جدید تعریف کنن که سروش الهی بود و به من میگفت باید چه جمله هایی رو کی بگم. بنده خدا سروش الهی خودش عضو مافیا هم بود، باید در حالی که نقشه می کشیدن یکی رو بکشن، به منم میگفت حالا چشماشونو ببندن، حالا دکتر رو بیدار کن، حالا فیلان، همه هم بهش مشکوک بودن تنها دفاعشم این بود که من سروش الهی ام :)) خلاصه با همین وضع این دوستانمون بازی رو شروع کردن و از شش تای مافیا، چهار نفرشون تازه کار در اومدن. :| بعد اینا مافیاشون ورژن advanced بود، فقط شهروند و مافیا و دکتر و کاراگاه نداشتن. یه گادفادر داشتن (!) که تنها فرقش با بقیه مافیا این بود که کاراگاه نمیتونست بفهمه مافیاست و شهروند عادی معرفی میشد، و یه ناتاشا هم بود که میتونست یه نفر رو ساکت کنه یه دور و اون یه نفر اون یه دور حق حرف زدن نداشت. من و پگاه مافیا بودیم، و تا آخر هم تنها نقش مفیدمون رای دادن بود :)) و به شکل عجیبی شهروندان دونه دونه خودشونو کشتن و ما با تنها یک نفر تلفات موفق شدیم بر اونها پیروز بشیم. :دی بعد من از اونجا که بلد نیستم استراتژی بچینم کاملا حسی و شانسی رای می دادم و هر سری که رای می دادم یکی از شهروندان که بازیکن حرفه ای بود با پشت دست میخوابوند تو پیشونیش که اینا چرا اینطوری رای میدن من چرا سر در نمیارم :))

پس از شکست دادن شهروندان گاتهام سیتی و صرف شام که کباب و نون و گوجه و ماست تو لیوان بود، برخی چادر علم کردند و برخی رفتند تو کلبه ها که بخوابن. من و پگاه قدری ستاره دید زدیم، قدری با گاو صاحب کلبه ها مکالمه برقرار کردیم و سر انجام رفتیم تو کلبه که بخوابیم. ولی شما اگه رفتید نرید تو کلبه ها. چادر بزنید. ستاره ببینید. صب هم زود بیدار شید طلوع رو از لای ابرا و مه تو دره ببینید. اگه هم عکسی از من به دستتون رسید که چهارزانو کف زمین ولو شده، خوابش برده، مسواکش رو عین توت آنخ آمون به دست گرفته و حتی شال و کاپشنش رو هم در نیاورده، من کاملا تکذیبش می کنم. تنها اتفاقی که اون بین افتاد این بود که رهبر تور در زد، ما در رو گشودیم، یه دست با پنج تا سیخ کباب اومد تو که «اینا زیادی اومده! نفری یدونه بکنین بخورین!» و ما هی از پشت در انکار که آقا ما گشنه نیستیم صاحب دست از اونور در اصرار که بخورین تعارف نکنین :))

صبحگاهان با حمله مسلحانه فرد یا افرادی به در کلبه از جا پریدیم. البته خیلی هم صبح نبود، هفت اینطورا بود. خورشید در اومده بود، بچه ها یه سری رفته بودن طلوع رو دیده بودن، الان میخواستن برن صعود به بالای کوه های پشت سرمون برای دیدن مناظر هیجان انگیز تر. صبحونه نخورده راه افتادیم و با ذکر «بیست دقیقه مونده» «بیست دقیقه ای رسیدیم» و «همین بغله» شیب پیمایی طولانی ای رو آغاز کردیم که تا ده و نیم صبح به طول انجامید. اینطوری بود که یه نفر آمپلی فایر به دست جلو می رفت، یه عده بندری زنون پشت سرش، و من و پگاه در حال لذت بردن از مناظر مستقلا به پیش میرفتیم. :دی از این مسیر تعداد زیادی سلفی موجوده که خب ما توش نیستیم چون  تف به ریا ما دانشجوی بهشتی هستیم و به شیب عادت داریم و تف به ریا تر، اون موقع که ملت خسته میشدن وایمیستادن سلفی بگیرن ما داشتیم میرفتیم بالا برسیم به نوک قله. :دی

لکن ما نرسیدیم به نوک قله. نیم ساعت مونده به رسیدن به اصل قضیه ملت دیگه واقعا بریدن و ایستادیم کلی عکس گرفتیم و برگشتیم پایین. :|


صبحونه پنیر محلی و مربای محلی و نون محلی و چای کیسه ای خوردیم. بسیار خوشمزه و بسیار مناسب :) بعد ملت نشستن پانتومیم بازی کنن و پگاه منو برداشت بریم ماجراجویی. در دانشگاه، پگاه به خاطر کشف کردن مسیر های عجیب و ناشناخته از دانشکده ایکس به دانشکده ایگرگ، به فرد-جرج ویزلی شهرت داره(اگه هری پاتر نخوندید، حقتونه، بهتون توضیح نمیدم یعنی چی تا دلتون آب و جیگرتون کباب شه. :دی) لکن در این مسیر من به این حقیقت پی بردم که وی در واقع یک ایندیانا جونز درون داره که کلا دوست داره به جای عبور از مسیرِ صافِ موجود، مسیرِ ناصاف و پر از پستی بلندی و بعضا غیرقابل عبورِ ناموجود رو بپیمایه. :| با همون آل استارِ کف تختی که ذکرش رفت، پگاه رو در تپه ها دنبال نمودم و از سمت راست تپه رفتیم پایین، تپه بغلی رو دور زدیم، از یه گاو عصبانی فرار کردیم، و از لای فنس های سمت چپ تپه سر در آوردیم که میشد پشت جایی که ملت داشتن سیب زمینی پوست میگرفتن برای ته دیگ نهار. من و پگاه هم که بسیار بچه های کاری و با ویجدانی هستیم، رفتیم کمکشون. مامانِ اون خانواده ای که همراهمون بودن یه ماهیتابه عظیم پیاز داد به من و من بردم که تفتشون بدم، و پگاه هم چاقو جیبیش رو دراورد نشست سیب زمینی پوست بگیره. یه سری هم آبلیمو زیادی آورده بودن میخواستن نفری یه قاشق بدن به بچه ها(!)، شربت آبلیموش کردیم ریختیم تو بطری نوشابه ها و تا خود تهران هم همراهشون بود و فکر کنم تهش یکی برد خونه انقدر زیاد شد:)) یه شیشه آبلیمو رو میخواستن برنگردونن، عوضش سه تا بطری شربت به بارشون اضافه شد:)) نارخاتون هم در آن سوی کادر مشغول درست کردن سالاد شیرازی و تقسیمش در لیوان های یکبار مصرفی بود که نقش کاسه رو بازی می کردن.

نهار ماکارونی بار گذاشتن با ته دیگی که هرگز به دستمون نرسید ( :دی ) و ما رفتیم به پانتومیم بپیوندیم که به جز تشخیص کلمه «سمپوزیوم» ، به شخصه هیچ نقش مفیدی در بازی نداشتم :دی در حین بازی متوجه تور دانشجویی دیگری شدیم که بچه هاشونو رو سوار کامیون کرده، همون مسیری که ما صبح رفتیم رو داشتن جیغ و هلهله کشان به پیش میرفتند. :| بعد بچه های تور ما رو تا ولشون می کردی شروع به رقص می کردن و هر کی از بغل ما - در نقش تدارکات آشپزخونه- عبور میکرد یه نگاه به عروسیِ اونور (:دی) و یه نگاه به ما میکرد و می پرسید «شما تورید یا خانوادگی؟!» و مامانِ جمع سریع میگفت «خانوادگی!» و طرف سری به تاسف تکان داده و رد میشد. نتیجه ای که میگیریم اینه که اگه خانوادگی بزن برقص کنید مشکلی نیست، سعی کنید خانوادگی باشید همیشه. :دی


پس از نهار هم ما رو ریختن تو اتوبوس و تا خود تهران تاختیم-تو مه، تو مه بارش، تو آفتاب، تو ابر، زیر نور ماه- و ساعت دوی صب رسیدیم سر خیابون ما. پگاه رو سوار اسنپ نموده، خودم چاقو جیبی پگاه در این دست و قمقمه آب یخ در اون دست دویدم تا خونه. چون برادرم فکر کرده بود من تا صب نمیام و عوض اینکه بیاد سر خیابون دنبالم، خوابیده بود. :)) نتیجه اخلاقی این قسمت هم اینکه ساعت دوی شب نرید دور دور، شاید یه دختر تنهایی با یه کوله پنج کیلویی داره میدوعه بره خونه و تنها وسیله دفاعی همراهش چاقو جیبی رفیقشه و با دیدنتون زهره ترک میشه. :))


آیا اینطوری سفر رفتن رو توصیه می کنم؟

اگر سخت گیر نیستید، مذهبی نیستید، ضعف بدنی ندارید، پایه بزن برقصید، کفشِ مناسب دارید، عاشق داشتن عکس از خودتونید، آره.


آیا پشیمونم؟

نه. هرچند دلم برای گوشیم تنگ شده. هق.


آیا خوش گذشت؟

بله، صد البته. ولی اگه دوباره برم:

1- اون کوهی که صعود نیم ساعت آخرش رو بیخیال شدیم تا تهش میرم. تا بقیه بخوان برسن پایین و ده بیست تا سلفی دیگه بگیرن، ما سه بار رفته و برگشته بودیم :))

2-خودم دوربین می برم که از مناظر اطراف عکس بگیرم. تقریبا اصلا مورد توجه کسی واقع نشد که ما داریم از یکی از بکر ترین مسیر های شمال عبور می کنیم و با وجود داشتن نزدیک به ده عدد دوربین عکاسی حرفه ای در جمع، تقریبا هیچ عکسِ «فقط منظره» ای بین عکس ها نیست که من بخوام نشونتون بدم. :دی


پی نوشت: گوشی رو باز کردیم، پنیرهایی که توی مدار هاش تشکیل شده بود تمیز کردیم، دوباره بستیم و روشن کردیم، لکن دیگه به اینترنت وصل نمیشه، صداش بالکل از دست رفته، و شارژ هم نمیشه. کلا بیست درصد شارژ داشت که طی عملیات بک آپ گرفتن از دیتای داخلش تموم شد و دیگه روشن نمیشه. روحش شاد و یادش گرامی.

پی نوشت تر: شرمنده که عکس نمیذارم، متاسفانه بیشتر عکس ها حالت سلفی داره، ملت توشن، نمیشه گذاشت! عکسای گوشی پگاه هم که پگاه بهم نمیدتشون. :|

۹ نظر ۶ لایک

اولَسبِلنگاه (2)

با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم.


بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم به ذکر می دونم که اولا، سوار کردن ملت پشت وانت، از نظر قوانین راهنمایی رانندگی غیرقانونیه. چه یک نفر، چه پنجاه و یک نفر. دوما، پشت وانت نهایتا بیست تا گوسفند جا میشه، نه پنجاه و یک نفر.

قسم می خورم که مقاومت کردم و نخواستم سوار شم. و پگاه شهادت میده که منو به زور سوار کردن و وقتی ما سوار شدیم، ده نفر تصمیم داشتن پیاده بیان. وقتی نهایتا اون ده نفر هم سوار شدن، من یه پام کف وانت بود، سمت لبه وانت بودم و کمر به بالام به هیچ جا وصل نبود، یه کوله عظیم پشت سرم کف زمین بود که عملا امکان انداختن وزنم روی نفر عقبی رو منتفی می کرد، و آرنج یکی از پسر ها که خدا می دونه چی رو دو دستی نگه داشته بود، وسط جناغ سینه م بود. از اون طرف پگاه سه کنج دیواره و در وانت بود، در همون شرایط، و منو از پسِ گردن گرفته بود که نیفتم. خودش به چی بند بود؟ به هیچی. رهبر تور دستشو دراز کرده بود حمایل کرده بود بین پگاه و فضای آزاد پشتش، و با توجه به اینکه یه نفر بینشون ایستاده بود، هیچ گونه تضمینی نمیشد داد که میتونه نیروی کافی وارد کنه برای نگه داشتنش.

حالا من نمیدونم وانتیه میخواست جیغ ما رو دراره یا توجیه نبود یا چی، ولی با سرعت پنجاه-شصت-هفتاد تا راه افتاد و همه به جهت های گوناگون پرتاب شدن. شاید برای یه عده بامزه یا خنده داره که در حال حرکت از پشت وانت پرت شن بیرون، ولی برای من نیست. من عملا به هیچی وصل نبودم به جز دست رفیقم که منو از ته دره به دندون کشیده بود بالا و خودش جون نداشت هیچ، به هیچ جا هم بند نبود. بسیار سعی کردم اشک بریزم و ادای غش و صعف درارم تا مدیر تور که تو صورت من ایستاده بود بترسه من بمیرم و بندازنم پایین، لکن افاقه نکرد. لذا، چند متر جلوتر که طرف زد رو ترمز که یه عده دیگه رم بچپونه بین ما، من پریدم بیرون.

حالا در اینجا راویان دو دسته میشن: از زاویه دید من، من پریدم پایین، و یکی از رهبران تور پشت من پرید پایین که عه تو چرا پیاده شدی؟ من بسیار محترمانه عرض کردم که شرمنده بزرگوار، من ترجیح میدم دیر برسم پایین، ولی زنده برسم پایین. ایشون عرض کرد که عه خب اگه می ترسی بیا برو جلو بشین. بنده عرض کردم که خیر، شما میخوای یکی دیگه رو به جای من به کشتن بدی، نمیخوام آقا. من پیاده میام. ایشون گفت باو وانت امنه، و در این مرحله من منفجر شدم. با پشت دست کوبیدم به کابین وانت و جیغ زدم این امنه؟! این امنه؟! فیزیک خوندی؟! این امنه؟! سپس در حالی که رهبر تور ماتش برده بود که «فیزیک خوندی چه ربطی داشت؟» من راه افتادم که برم. پگاه هم در حالی که داد میزد «اون دوربین کیه دستت؟ بیا لااقل پسش بده به صاحبش!» دنبالم راه افتاد و رهبر گرامی هم در حالی که عذرخواهی می کرد که بابا ببخشید حالا خودتو ناراحت نکن دنبالمون می دوید. 

از زاویه دید پگاه، من پریدم پایین، دیالوگ بولد شده بالا رو داد زدم، دوربین رو پرت کردم سمت آقای رهبر، و در حالی که جیغ می زدم من یه پام رو زمین بود، دور شدم و پگاه در حالی که آقای رهبر رو بین من و خودش حمایل کرده بود که ترکش هام بهش نخوره، دنبال من راه افتاد. لکن مشخصه که زاویه دید من بسیار معتبر تره.

وانت هم پشت سر ما گازی داد و در حالی که ملت جیغ زنان و خوشحال مشغول سلفی گرفتن بودن، دور شد. هی در طول مسیر پگاه سر صحبت رو با آقای مسئول تور باز می کرد و هی آقای مسئول تور در مورد درختان موجود در مسیر توضیح می داد، لکن من همچون برج زهرمار جلوتر از این دو می رفتم و خشم از وجودم شعله می کشید. بابا آخه گرامی، دیر شده که شده. سر یکی از پیچ های اون جاده اگه یارو یه کم تیز بپیچه نصف حضار پرت میشن پایین. اصلا دو دسته می کردی ملت رو. دو سری میفرستادی. یعنی واقعا هیچ راه حل بهتری به ذهن هیچکس نمیرسید؟ انصافا؟ خدایی؟ وجدانا؟

علی ای حال ما در طی مسیر به یک خانواده از اعضای تور برخوردیم که بی خبر از همه جا جلوتر از ما پیاده راه افتاده بودن و بندگان خدا بسیار هم پروانه ای و آروم حرکت می کردن. به گونه ای که اگه من پایکوبان از کنارشون رد نمیشدم و اون دو تا همراهم دنبالم نمی دویدن، این عزیزان عمرا تحریک می شدن تند تر حرکت کنن و تا دو ساعت دیگه هم به اتوبوس نمی رسیدن:))

تنها مزیت این پیاده روی این بود که ما در طی مسیر خشک شدیم. اشاره کردم که هی گفته بودن سرده و یخ میزنید و اینا؟ آفتاب بود آقا. چه آفتابی. مانتو به تن آدم می چسبید. خود این بزرگواری که دنبال ما حرکت می کرد آستین حلقه ای تنش بود. :)) 


شاید تصور کنید که بعدش اتوبوس راه افتاد و ما رو رسوند ماسال و ما رفتیم ستاره تماشا کردیم تا شب و خوابیدیم تا صبح فردا. لکن زهی خیال باطل. وسط جاده، در حالی که همسفرمان مشغول رقص بودن و من مشغول بافتن موهای خیس پگاه، پلیس نگهمون داشت. دو تئوری اینجا محتمله: الف-بچه ها رو در حال رقص دیده بودن. ب-یکی راپورت وانت رو داده بود. جفتش رو به عنوان دلیل توقف ذکر کردن و هیچکس نمیدونه کدوم صحیحه. :دی آقایون پریدن پایین که ببینن چرا آخه اینجوری شد، و یکیشون که برگشت بالا هر دو تئوری رو مطرح کرد. در اینجا ما کشف جالبی کردیم: تور، مجوز نداشت. :| آقای پلیس اومد تو، یه نگاه به ما کرد، یه نگاه به مدیر تور، و در حالی که میگفت «اینجوری تور میاری توقع داری چی بشه؟» پیاده شد. آقای راهنمای تور دوم پرید بالا و گفت چند نفر با هم فامیلن؟ اگه زیاد باشیم میگیم تور فامیلیه ولمون می کنن. در پاسخ، ما همه به هم نگاه کردیم، و خب تقریبا هیچکس با هیچکس فامیل نبود. یه خانواده داشتیم، یه جفت تازه نامزد، یه خواهر و برادر و تعداد زیادی جوان مجرد بی کس. :)) یه عده از پسرا معتقد بودن هر کی قصد ازدواج داره الان وقتشه، دوست عزیزی تز داد همینطوری یه عده رو خواهر برادر اعلام کنیم و اگه سوالی چیزی ازتون پرسیدن که مطمئن شن و جوابشو بلد نبودید تشنج کنید :))، در ادامه این پیشنهاد مطرح شد که پرده ها رو بکشیم اگه خواستن با اسنایپر بزننمون نتونن ردمونو بزنن و نهایتا هیچ پیشنهاد عملی ای ارائه نشد:)) از اون طرف اقای پلیس دو تا سنگ آورده بود نشون آقایون داده بود که «شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟» و یکی از پسرا برگشته بود گفته بود «آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟!» و پلیسه چلیده بود:)) از این طرف پگاه خیلی جدی رفته بود آیین نامه پلیس راهنمایی رانندگی رو دانلود کرده بود که بخونه ببینه پلیسه حق داشته ما رو نگه داره یا نه :| دیگه بالاخره با تو بمیری من بمیرم و سبیل گرو گذاشتن، پلیسه که معتقد بود ما باید برگردیم و عمرا بذاره از این مسیر بریم و دامان پاک و مطهر گیلان رو به لوث وجودمون بیالاییم، رها کرد و ما دوباره حرکت کردیم. بین راه فقط یه دور وایسادیم هندونه بخوریم و سریع همونم جمع کردیم تا برسیم به محل اقامتمون، که مجموعه ای از کلبه ها بود روی تپه ای.


همچنان ادامه دارد!

۲۵ نظر ۱۴ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک