دیشب چیا دیدم آیدا؟

پیشنهاد ها خیلی زیاد و متنوع بود و دست همه درد نکنه که آرشیواتونو رو کردین. تا باشه از این آرشیو رو کردنا. یه مروری بکنیم ببینیم من دیشب چی دیدم که حالم خوب شه، مقادیری هم نظراتِ خیلی غیرکارشناسی درموردشون بشنویم. :دی

از کامنت فرزانه شروع کردم و The Greatest Showman!

[36 ثانیه اولش ملت دارن صدای موج مکزیکی میدن و لوگوی کمپانی های مختلف رد میشه، در نتیجه من پس از گذشت ده ثانیه حوصله م سر رفت، اینو گذاشتم برای خودش پخش شه و خودم داشتم زیر میز میوه پوست می گرفتم. یهو این صحنه با صدای گوفش اومد بالا و من وحشت زده میخ شدم به مانیتور. :))]

موزیکال، حاوی مقادیر مناسبی رقص و آواز، موسیقی مناسب کرم گوش شدن، رنگی رنگی، به میزان قابل قبولی شاد. شما لالالند رو در نظر بگیر، از میزان لوس بودنش هفتاد و سه درصد کم کن، یه چیز حدودی دستت میاد. همچنین حرکات دوربیناشون خیلی خوبه لعنتیا! چی میگن بهش، کادربندی؟ :| 
پیشنهاد می کنم؟ بله.
چه نمره ای میدم؟ 4.5/5 . (از نظر فنی نه، از این نظر که ازش لذت بردم یا نه.)(من تا حالا به هیچ فیلمی 5 ندادم. :کمالگرای بدبختِ درون: )


در ادامه به پیشنهادِ رها رفتم سراغ آرشیو فیلمای ابرقهرمانیِ مارولم، که چون هاردم اونورِ اتاق بود و من اینور اتاق، منظور از آرشیو اینه که فولدرِ آیرون من رو از تو لیست دانلود ها پیدا کردم و تنها فیلمی که توش جا مونده بود تماشا کردم :| Iron Man 3 !

[نکته جالب: قدِ بازیگر پپر پاتس از قدِ بازیگرِ تونی استارک یک سانت بلند تره، و همیشه هم پاشنه ده سانتی پاشه. اما تو فیلم یه جوری صحنه های مشترک این دو تا رو میگیرن که انگار پپر با پاشنه بلند از تونی کوتاه تره. هزار نکته باریک تر از مو اینجاست، واقعا کجا این دانستنی های حیاتی رو در اختیارتون قرار میدن؟ کدوم وبلاگ؟] 

ابرقهرمانی، American dude saves the world، با حضور رابرت داونی جونیور و کمد لباس هاش (بخش زیادی از لباس های تونی استارک لباسای خود رابرت داونی جونیوره که از خونه میاره:دی)، بسیور غیر جدی، حاوی اشارات پررنگی به داعش. :| همچنان از فیلمِ اولِ آیرون من این مشکل رو باهاشون دارم که ایران رو میگن آیران، زبان عربی رو به شکل یه سری خط پیوسته فرفری می نویسن، و عزیزم تو که 70% مردمت نمیدونن شیرکاکائو از گاو قهوه ای به دست نمیاد بیا و یه لطفی بهشون بکن اطلاعات جغرافیایی در اختیارشون نذار. با اون کلیشه های خاورمیانه ایتون. ایش.
پیشنهاد می کنم؟ خیر! من این مجموعه فیلمای ابرقهرمانی مارول رو دارم میبینم که ببینم تهش سرنوشتِ لوکی چی میشه، بیکارین شماها؟ :دی
چه نمره ای میدم؟ 3.5، صرفا چون تیکه های باحالی میندازن، خوب خندیدم!


سپس به پیشنهاد هولدن The Disaster Artist رو دیدم.

[بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده. بازیگر گرگ و تامی با هم برادرن. همچنین کتابی که این فیلم رو از روش ساختن نوشته گرگِ واقعیه و جایزه هم برده. زکات علم نشر آن است به هر حال و من وظیفه انسانی خودم می دونم این اطلاعات مهم رو با شما به اشتراک بذارم و شما آخر فیلم می فهمید چرا این اطلاعات مهمه. :|]

دو نفرن که میخوان بازیگر شن و من هر چی فراتر از این بگم همه چی اسپویل میشه. :|
پیشنهاد می کنم؟ آره و نه. بستگی داره که به چه قصدی بخواین ببینینش. 
چه نمره ای میدم؟ 3. بعد از تموم شدنِ فیلم تا آخرش وایسین، تیتراژ رو هم بزنین جلو بعد از تیتراژ رو هم ببینین. تامیِ واقعی تهش یه cameo داره :دی

سپس The Intouchables رو به پیشنهادِ همین بازیکن دیدم!


حال خوب کنِ واقعی. در این مرحله من به این نتیجه رسیدم که میتونم در اوج خدافظی کنم و دیگه هیچی نبینم. :دی
پیشنهاد می کنم؟ بله بله بله!
چه نمره ای میدم؟ 4.89، صرفا چون همچنان نمیخوام به هیچی 5 بدم. :|

و در انتها چون دیگه داشت صبح می شد و مچم رو می گرفتن که هنوز بیدارم، با The Walk از پیشنهادات علی کنکوری تموم کردم!


بامزه، ماجراجویی، جذاب، شیرین، هیجان انگیز.
پیشنهاد میکنم؟ صد البته!
چه نمره ای میدم؟ 4!

با تشکر از همه، من کلی فیلم دیگه از پیشنهاداتون دانلود کردم و در روزهای آینده تماشا خواهم کرد و بازهم نظرات غیرکاشناسیمو بهتون ارائه خواهم داد!

با هم گوش بدیم و کرم گوش بگیریم: آهنگِ اولِ The Greatest Showman!
۴۰ نظر ۱۳ لایک

پلن بی!

خب حالا که حرف گوش نمی‌دین و تا ستاره روشن می‌بینین پامی‌شین بیاین بخونین ببینین چه خبره، تا اینجا که اومدین، فیلمِ حال خوب کن معرفی کنین دانلود کنم. :|



آپدیتِ زنده: تا الان اینا رو دیدم:

The Greatest Showman

Iron Man 3

The Disaster Artist

The Intouchables

The Walk

پایانِ آپدیتِ زنده؛ ساعت: 4:55 صبح.

۷۵ نظر ۹ لایک

رمز داره، پا نشید بیاید بخونید:| شماره پست هام به هم میریزه، مجبورم منتشرش کنم! :|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ماموریت غیرممکن

1- در فرایند تولید نرم افزار مفهومی وجود داره به اسم یونیت تست، یا تستِ واحد. به زبانِ ساده، به این معنیه که شما میای کدی که نوشتی تبدیل میکنی به کوچک‌ترین واحد های ممکن، که می‌دونی به ازای هر ورودی قراره چه خروجی‌ای ازشون دستت رو بگیره، مثلا هر یه تابع، یا هر یه ماژول. سپس تعدادی ورودی می‌دی دست این عزیزان، و اطمینان حاصل می‌کنی خروجی تولیدی‌شون با اون‌چه توقع داشتی، برابره. سپس فرض می‌گیری که چون به ازای این ورودی‌ها، خروجی‌های درستی تولید کرده، لابد اون واحد داره درست کار می‌کنه. پس می‌رم یه لایه بالاتر، اون کدی که این واحد ها رو به هم متصل کرده امتحان می‌کنم، اگر مشکلی هست از اون لایه به بعده.

البته اشتباه نکنید، تمام خطا‌ها رو نمی‌شه با دادنِ چند تا ورودی و مقایسه خروجی با آن‌چه توقع داشتیم رخ بده پیدا کرد. اثباتِ به درستی کار کردنِ یک ماژول، مثل اثبات کردنِ قضایا در ریاضیه. شما می‌تونی هزارتا مثلث بیاری که دو ضلع و زاویه بین اون دو ضلعشون با هم برابره، و خودشونم با هم برابرن. ولی اثبات نکردی که این شرایط برای هر دو مثلث دیگری ما رو مطمئن می‌کنه اون دو تا هم با هم برابر هستن. برای مثال، من همین هفته پیش رفتم شرکت محل کار سابق یه سی‌دی رو پس بدم، گفتن کشف کرده‌ن اون کد آخریه که از دلفی به سی ترجمه کردم به ازای ورودی‌ای که کاراکترِ Z توش داره، خروجیِ نادرست می‌ده. اون کد چهار ماه درست کار کرده، چون از شانسِ ما هیچ ورودی Z داری نه روش تست شده، نه به عنوان ورودی بهش ارائه داده‌ن. 


آدم یونیت تست نداره. آدم حتی خروجیِ درستِ ورودی‌هاش رو هم نداره. منظورم خروجی‌ایه که واقعا، با یقینِ صددرصد، درست باشه، نه اینکه توی طیفی از «احتمالا درست» ها قرار گرفته باشه. من وقتی کسی وسیله‌ای رو ازم قرض میگیره و در وضعیت متفاوتی نسبت به اون‌چه تحویل گرفته پسش میاره، به شدت برخورد می‌کنم. آیا این واکنش درسته؟ آیا غلطه؟ آیا من حساسم؟ آیا باید بی‌خیال باشم؟ کجا باید اعتراض کنم؟ کجا نباید اعتراض کنم؟ اگه این واکنش غلطه، خب چرا واکنش من اینه؟ من کجای مراحل تصمیم گیریم رو دارم غلط می‌رم که منتج به نتیجه نادرست میشه؟ اصلا از کجا مطمئنیم که غلطه یا غلط نیست؟ حالا تازه واکنش‌ها رو نشون می‌دیم و میشه نسبت به نتیجه‌شون نظر داد، اگه بدونین من سرِ هر‌چی که نسبت به محیط اطرافم/آدمای دوروبرم احساس می‌کنم چقدر از این درگیری ها دارم به حالم خون گریه می‌کنین. کجا باید به خودم حق بدم که ناراحت شم؟ کجا احساسم ناشی از عقده‌های دوران کودکیه؟ کجا ناشی از ناپختگیه؟ اینا فقط از این بابت مهم نیست که امتیازِ این مرحله رو کامل کسب کنم برم مرحله بعد، بلکه از این بابت هم مهمه که باید به کدوم رسیدگی کرد و نسبت بهش واکنش نشون‌ داد، کدوم رو باید محل نگذاشت یا برای تغییرش تلاش کرد. وقتی کسی به من میگه کینه‌ای، من چه معیاری دارم که بدونم کینه‌ای هستم یا نیستم؟ از چند تا چند کینه‌ایه، چند به پایین همواره معترض محسوب میشه، چند به بالا رو مستعد قتل‌های سریالی در نظر می‌گیریم؟ زنده بودن همه‌ش دردسره خدایی.


2- هیچی تو زندگی خط‌کشی صاف و شفاف نداره، و این خیلی اذیت‌کننده ست. شما مثلا ویولن رو در نظر بگیرید، نوازنده انگشتش رو روی یه محدوده ای از سیم بذاره، صدای نتِ x رو می‌ده؛ حالا ممکنه که یک دهم میلیمتر از اون محدوده عقب‌تر یا جلو‌تر گذاشته باشه، و گوشِ خودش و نود درصدِ آدم‌های جهان متوجه این تفاوت نشه، اما ده درصد از خارج زدنِ طرف زجر بکشن. همون ده درصد هم با درجات مختلفی خارج زدن رو متوجه می‌شن، و عملا نتِ x ِ بی نقص وجود نخواهد داشت، چون هیچکس دقیقا نمی‌تونه تشخیص بده تا کجا از x خارج شدیم و کی دقیقا روی خودِ x هستیم. 

یا اصلا حتی هیچ تضمینی نیست که مرزهای اون محدوده دارای خط‌کشی مبهمِ زندگی رو هم، همه یکسان درک کنن. مثلا الان من کدِ رنگِ 02dbd4 رو فیروزه‌ایِ روشن می‌بینم، ممکنه که اون رنگ در اصل یه چیزی تو مایه های eeff00 باشه و من به علتِ نقصِ یه سری سلولِ مخروطی/لوله‌ای/کره‌ای در چشمم، رنگ متفاوتی نسبت به نوری که اون رنگ بازتاب می‌ده دریافت کنم. ولی چون از اولش وقتی من اون رنگ رو دیده م بهم فیروزه‌ایِ روشن معرفی شده، هیچ راهی ندارین که تشخیص بدین آیا من دارم به همون چیزی میگم فیروزه‌ای که بقیه جهان میگه، یا فیروزه‌ای ای که من شناخته‌م زردِ دنیای شماست (البته این هیچ‌جوره توضیح نمی‌ده چرا من در ست کردن پوشیدنی‌ها با هم به اندازه یک والِ قاتلِ کور ناتوانم!). 



+مشکلِ حرف زدن از مشکلاتِ آدمی اینه که شروع می‌کنی به توضیح دادنِ آنچه در ذهنت می‌گذره، تلاش می‌کنی برای مخاطبت قابل فهمش کنی، موضوع رو از چندین زاویه مختلف مورد بررسی قرار می‌دی، و دست آخر پس از پی بردن به الکن بودنِ قلم و زبانت، ناامید از این‌که آن‌چه می‌خواستی بگی به طرف منتقل کرده باشی، کلا قضیه رو رها می‌کنی و بیش‌تر در خودت فرو می‌ری. اون توهمِ «هیچ‌کس نمی‌فهمه من چمه» که بعدش رخ می‌ده، از خودِ اون «چت»ی که هست، بد‌تره. میان شعارِ سال رو میذارن reach out, get help، فکر نمی‌کنن که بابا، نود درصد سختی زندگی همون مرحله «برو تعریف کن چته» ست.

++تازه شروع کرده‌م از نیم‌فاصله بهره بجویم، اگه دارم سوتی می‌دم، زیاده‌روی می‌کنم یا جایی جا‌انداختم، اصلاحم کنید لطفاً! ضمناً اگه بلدید بدون کنترل+شیفت+2 نیم‌فاصله بزنید (روش راحت‌تری ترجیحاً!) بهم بگید چطوریه، انگشتِ انگشتریم درد گرفت انقدر با پشت ناخنم شیفت گرفتم! (من هشت انگشتی تایپ می‌کنم، مرسی که می‌دونید باید از انگشت کوچیکه‌م کمک بگیرم، ولی نمی‌گیرم خب، راهِ جایگزین ارائه بدین!)

۳۳ نظر ۱۶ لایک

جام جهانی چشمهات

فیفا 211 تا عضو داره. جهان 195 تا کشور.

من حتی نمیدونم اون شونزده تا عضو اضافه فیفا از کجا اومدن. من حتی نمیدونم یکی از اون 195 کشورم یا یکی از اون 211 تا عضو.

همینقدر پرتم.


از بین اون 211 تا، یا اون 195 تا، 32 تا میرن جام جهانی . شونزده تا میرن یک شونزدهم نهایی. یا یک هشتم نهایی شاید. چه فرقی داره وقتی تهش فقط به یکی کاپ میدن و بقیه رو با دسته گل و شیرینی میفرستن خونه. اگه یکی از اون شونزده تا نباشم، یا اصلا یکی از اون سی و دو تا، تماشا کردنت خوش نمیگذره که. [تماشا کردنت هیچوقت خوش نمیگذره البته، من فوتبال نگاه نمی کنم چون. ولی جلو بچه ها زشته، فاز عاشقانه پست رو خراب نکن.] اگه یکی از اون سی و دو تا، یا یکی از اون شونزده تا باشم و تهش قرار باشه با دسته گل و شیرینی برم خونه، صد سال سیاه میخوام نباشی اصلاً. چنین انسان خودخواه و کمالگرایی هستم من. 

اما به خواست من که نیست. من یکی از اون دویست و یازده تا، یا اون صد و نود و پنج تام، که دسته گل و شیرینی هم بهش تعلق نمیگیره. اما تو هستی، سی و دو تا تیمت هم هستن با یه کاپ، فقط یدونه کاپ، که اونم سهم من نیست. اصلا میدونی چیه، چشمات اگه جام جهانی باشه من انقلاب کبیر فرانسه ام، بس که هیچ ربطی به هم نداریم!


پی نوشت: نگارنده دچار writer's block شده و این رو هم چون گندم دعوتش کرده نوشته. فی الواقع برای نوشتن اطلاعات ناچیز فوتبالی پست هم از گوگل کمک گرفته انقدر که از مساله پرت بوده و همچنان هم نمیدونه یک هشتم نهایی کی میشه، یک شونزدهم نهایی داریم اصن یا نه؟!

+حالا از فردا راه میفتن منو بازی وبلاگی دعوت می کنن که نه بیا بنویس گرفتگیات وا شه:دی


دعوت نوشت: دو تا فوتبالی دعوت می کنم :دی، این بزرگوار و این گرامی.

۴۶ نظر ۲۷ لایک

در خود فرو

به واقع چرا انسان وقتی کسی بیرون منتظرش نیست، استادی قرار نیست براش غیبت بزنه، صاحب کاری نیست که منتظر ارائه کار باشه، امتحان نداره، زمان تحویل پروژه ش هم نیست، از خونه بره بیرون؟

اون بیرون چی بهتر از خونه به این گرم و نرمی، به این امن و دنجی، به این راحتی و یله ای هست؟ چیگونه میتونید راحتی تون رو بذارید کنار، این زمان های ارزشمندی که جهانِ بیرون بهتون نیاز/کار/آزار نداره تو خونه سر نکنید؟


+نامبرده از اسفند پارسال تا کنون به تعداد انگشت های دست از خانه به بیرون قدم گذاشته است.

++من درونگرا نیستم، در خود فرو هستم!

۸۰ نظر ۳۲ لایک

بر باد رفته

در راستای پست قبل که مقادیری به علایق انیمه ای من پرداختیم، از اولین میتینگِ انجمنی که رفتم براتون بگم.


میتینگ دخترای انیم ورلد توی پارک بانوان. دوم دبیرستان بودم، از مدرسه رفتم و مانتو مقنعه تنم بود. خود میتینگ محتوای خاصی نداشت به جز چیپس و پفک خوردن، بحث کردن سر اینکه بلیچ بهتره یا ناروتو و کلی راه رفتن. اما آخر میتینگ وقتی داشتیم از بالای مجسمه مادر میومدیم پایین و راه میفتادیم بریم خونه، و نیم ساعت مونده به اینکه درهای پارک رو به عموم مردم باز بشه و به دلایل نامعلومی بانوان محترم به همراه شوهراشون بیان تو پارک (این همه پارک، چرا باید ساعت پنج عصر پارک بانوان رو مختلط کنن یهو!؟) متوجه شدیم مقنعه من گم شده.

وسایل همه رو گشتیم. مسیر برگشت رو زیر و رو کردیم. نبود. زنگ زدم به مامانم که پایینِ تپه منتظر بود من و همکلاسیم رو برگردونه خونه و شروع کردم زار زدن؛ نیم ساعت وقت داشتم تا وقتی بنیان دین و ایمان و آبروم بر باد بره، بندازنم جهنم، درها باز بشه و مردا بیان بهم تیکه بندازن(خیر، بنده هنوز با مفهوم تحریک شدن آشنایی نداشتم و تنها چیزی که بهم گفته بودن این بود که قراره مزاحمم بشن :)) ) و دنیا تموم شه.

رسیدیم به مامانم. مامانم رو گشتیم. التماسش کردم منو قایم کنه زیر مانتوش. گفت جا نمیشی. به همکلاسیم که چادری بود گفتم مقنعه ش رو بهم قرض بده. گفت موهاش میریزه بیرون و با یه چادر تنهایی، گیسوان تا کمر رو نمیشه کنترل کرد.حالا این وسط پنج دقیقه از زمانمون مونده بود و یک جمعیتِ همکاری نکن دور من رو گرفته بودن به مولا! در حالی که در نظر بگیرید که من جوری مثل ابر بهار اشک میریختم که قبل از اینکه بقیه به مامانم توضیح بدن من صرفا لچکم گم شده، فکر می کرده خورده م زمین و دست و پام شکسته، اما با این وجود، دل هیچکس به رحم نمی اومد که منو پناه بده یه جا که بتونم موهای لعنتیم رو بپوشونم و از مقام بنده مقرب الهی به فرشِ فرعونِ ملعونِ مصر نائل نیام.

بالاخره خانمِ مسئول بوفه ای که اون نزدیکی داشت سیب زمینی سرخ می کرد، ما رو دید و جویای حالمون شد. گفتیم قراره منو بندازن تو آتیش جهنم و به جای موهام مار سبز شه شب و روز نیشم بزنن. رفت تو بوفه و یه روسری کهنه سفید و مشکی آورد داد به من. گفت من این رو میارم برای زاپاس که اگه روسریم روغنی شد اینو سر کنم. با این برو. اگه بعدا برگشتی اینجا، پسش بیار. نیومدی هم مهم نیست.

من با روسری خانم بوفه دار، پنج دقیقه مونده به باز شدن درهای پارک، از مجازاتِ آویزون شدن از گیس نجات پیدا کردم.


ما دیگه برنگشتیم پارک بانوان، و چون نه خانمه رو میشناختیم نه میدونستیم بوفه ای که توشه مال کجای پارک بود، برگشتنمون هم به دردی نمیخورد به هر حال. من اون روسری رو هنوز نگه داشتم، و هرروز که میبینمش از دل و جان از خانمِ مسئول بوفه تشکر می کنم که جونِ منِ شونزده ساله رو نجات داد. منِ شونزده ساله اون روز هنوز باور داشت خدایی هست که عرشش با هوا خوردنِ موهای اون به لرزه در بیاد، هنوز میخواست خدایی که هست دوستش داشته باشه و با تمام وجود تلاش می کرد تو چارچوبِ عرش خداهه که قطع یقین وجود داشت دیگه، بگنجه. لکن خدا که لم یلد و ولم یولد است، لم کراش و لم مکروش هم هست. هرچقدر من سعی کردم نزدیک شم، حس بگیرم، بفهمم و مطیع باشم، با پشت دست خوابوند وسط زندگیم. نه خدا روی من کراش پیدا کرد، نه من تونستم کراشم رو به خدا بفهمونم.

مادر جان بهارم رو گرفت، دیدیم اصلا ما برا هم ساخته نشدیم. به هم زدیم و خلاص.


+از وقتی که من یادم میاد تا به همین امروز، استدلال خانواده ما برای اینکه نذاشتن ما بریم تولد دوستامون، نرفتیم میتینگ یا تو کوچه، این بوده که می کشنت تیتر اخبار میشی و چند تا روزنامه حوادث هم جلو رومون تکون تکون می دادن. تنها واکنش من هم بعد از پایان دبیرستان این بوده که اعلام می کردم دارم میرم فلانجا و کجاها دنبال جنازه م باشن :))


+امروز ماشین گرفتم برم جایی، صد متر دویست متر جلوتر سیم کلاچش پاره شد و راننده همه مون رو پیاده کرد وسط خیابون. عجله داشتم، از صبح هیچکدوم کارام پیش نرفته بود و داشتم همونطور که دنبال یه ماشین دیگه میگشتم نق میزدم که «خدایا کلا امروز گیر دادی آزار بریزیا». بعدا فکر کردم که بابا مگه نمیگی کلا ولت کرده/ولش کردی، چی عادت کردی هر اتفاق بدی میفته میگی خدایا امروز گیر دادیا؟ بیا برو رد کارت با اون عرش پروردگار مجازیت :))

۵۱ نظر ۱۲ لایک

سارا هستم، دبیرستانی بودم، شرمنده ام!

یه چیزی از تو مموری مرحوم غرقه در شیر کشف کردم که میخوام بهتون نشون بدم، جنبه داشته باشید لطفا. :))


seriously?!

هدرِ وبلاگِ سوم دبیرستان (الی سال اول دانشگاه؟) ِمن!


دفاعیه 1: این مال اون برهه ایه که قالبِ مینیمالیستی مد شده بود، کل قالب من یه صفحه سفید بود با این بزرگوار به جای هدر. بسیار هم شیک می نمود اون زمان.

دفاعیه 2: اون قسمت هایی از هدر که انگلیسیه و به نظرتون معنی نمیده، با گوگل ترنسلیت به دست نیومده. ترجمه انگلیسی یه سری تیتراژ انیمه ژاپنیه ( بلیچ، k-on، دث نوت) که نه تنها خارج از ترانه شون ممکنه معنی ندن، بلکه بعضا داخل ترانه شون هم معنی نمی دادن. تنها دلیلی که استفاده شده ن این بوده که من آهنگشون رو دوست داشته م. (خیر، خواننده هام هیچکدوم این انیمه ها رو ندیده بودن و بالطبع نمیدونستن هر تیکه متن باید کدوم ترانه رو به خاطرشون بیاره!)

دفاعیه 3: اون قسمت های ژاپنی رو الان دیگه خودم هم نمیتونم بخونم، اما بهتون قول میدم معنی دارن. میدونم اون گوشه سمت راست بالا، کانجی پایینیه ai خونده میشه به معنی ... عشق (پنهان کردن صورت در میان دستها). حالا آیا در ترکیب با بالاییش معنیش میشه عاشقتم؟ آیا نوشته عاشقم باش؟ آیا نوشته عشق یه آهنگ پر از خاطره س؟ آیا نوشته دل ما سی تو هلاکه آی زلیخا آی زلیخا؟ ما هرگز نخواهیم فهمید.

لطفا دلتون برام بسوزه 1 (شعبه دیگری ندارد): اینو زمانی درست کردم که دانش فوتوشاپم به اندازه یه مرغابی سرخ شده بود. بنابراین جا دادن این همه نوشته به شکل پازل کنار هم، کلی تعمق در متن اونها و پیدا کردن مکان مناسب برای اینتر زدن طلبیده، چون من هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم متن رو تو یه کادر مشخص محبوس کنم!! (الان هم نمیدونم چطوریه البته! ولی دانشم بیشتره!)

۳۵ نظر ۲۰ لایک

در جمع آوریِ کمد دیواری اتاق کشف شد:

- سه عدد النگوی شیشه ای، که بنده از بازارچه خیریه مدرسه راهنماییم خریداری کرده بودم با این امید که روزی اندازه م خواهد شد، و همچنان میتونستم به عنوان ساعدبند استفاده شون کنم.

- یک جامدادی فلزی دو طبقه پر از مداد رنگی های نصفه از مارک های مختلف که قدمت برخیشون به دورانِ دندون در آوردنِ من برمیگشت.

-یک عدد نمکدون کریستال لبالب پر!!

-سه کلاف کاموای سبز یشمی و یک عدد خاکستری دون دون، به جا مونده از یک پروژه فراموش شده ی بافتنی.

-سه عدد شلوار جین در سایزهای مختلف، که هیچکس سرپرستیشون رو به گردن نگرفت و گویا از آخرین عروسی اجنه ی اتاق به جا مونده ن.

- یک قلک پر از سکه های خارجی، و یک قوطی خالیِ لاک-پاک-کن پر از سکه های پنج و ده تومنی.

- یک عدد کتابِ آموزشِ NLP متعلق به دهه هفتاد، با ورق های زرد شده و یادداشت هایی به خط یک شخص نامعلوم.

-یک و نیم مشتِ پر شکلات، پخش شده در اقصی نقاط طبقه دوم!!

-دستمال عینکِ نو، بدون همراهی جعبه یا خودِ عینکِ مورد نظر.

-یک دفتر نقاشی شامل تلاش های نافرجام نگارنده برای کپی کردن قیافه شخصیت های انیمه ای!!

-و گل سرسبد ماجرا، یک لیوان پر از خاک :|


پی نوشت: داشتم سعی می کردم خودم رو بکشم و تصویر حاصله رو بذارم جای آواتار، که یه چیزِ انسان مانند تو کادر آواتارم باشه، اینطور به نظر نیاد که هدرم داره براتون کامنت میذاره. به هفت آسمون قسم اگه تونسته باشم از چشم چشم دو ابرو فراتر برم. یعنی آنچه من کشیدم رو میشد به جای حریر، لیلیِ پریسا اینا، کیانِ هدیه خاتون اینا، گربه ی فراری، یا حتی همسر آینده آقاگل جا زد، انقدر که جهان وطن و بی هویت در اومده بود!!

۴۴ نظر ۱۷ لایک

انسان و مدرنیته

آیا باید از وبلاگم به عنوان یک تریبون رسمی استفاده کنم و فقط کشفیاتم پس از تعمق در چیستی و چرایی جهان رو به سمع و نظرتون برسونم، در نتیجه همکنون سکوت پیشه کنم؟

ازش به عنوان اکانت شخصی شبکه های اجتماعی استفاده کنم و بگم از ده صبح تا یک ظهر بی وقفه اشک ریختم و سنگ قبر شستم، شما هم به عنوانِ جوجولیتی هام!! بیاید بگید ناز بشی الهی؟

به عنوان یک اینفلوعنسر! تجربیات ارزشمندمو باهاتون در میون بذارم و بگم پیش از اقدام به خودکشی پنج تا نفس عمیق بکشید، یه ده کیلومتر پیاده برین، اگه بازم آروم نشدین قرمه سبزی بپزین با ته دیگ سیب زمینی کنجدی، بعد که بازم هیچ کس لب نزد و رفتن بیرون ته چین خوردن، به عنوان آخرین تیر بشینین انگیزه هاتونو برای زنده موندن بنویسین، و اگه اونم به ذهنتون نیومد بخوابین تا فردا یادتون بره؟

یا به عنوان یک آدم در یک جمع دوستانه بهتون بگم غصه دارم، خسته شدم، نمیکشم خدایی، خوابیدنم جواب نداد؟


+یه جا نوشته بود نرخ خودکشی در دخترا بیشتر از پسراست، درصد موفقیت پسرا بیشتره ولی. شکر خدا نتیجه گیریش این نبود که ماها عرضه نداریم، فرمودن که چون دخترا نازکش میخوان و جلب توجهه خودکشیاشون، نمی میرن.

+فحش گذاشتم کسی بیاد بگه باید با تیغ خودکشی می کردی. :| با تو هم هستم که خودت می دونی کی هستی!

۶۳ نظر ۱۸ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|