آز جولیک: معیارها

 من یه فاکتور مهمِ پیدا کردنِ آدمِ درستم رو گذاشتم تواناییش در نوشتن، در بیان کردن، در آفریدنِ متنی از دل و جان. شاید ببخشمش که به کتابخونه ی خونه مون فقط کتابای مدیریتی و کاری اضافه می کنه، و شاید ازش بگذرم که به جای گشتنِ گوشه کنار جهان دوست داره تعطیلاتشو لم بده رو مبل تخمه بشکنه، و حتی میتونم از این هم بگذرم که fandom هامو نفهمه (هرچند دیگه باید خیلی از جهان بریده باشی که تو عصر کتابای هری پاتر و فیلمای ارباب حلقه ها نوجوونی کنی و هیچ کدومو نشناسی:|) ولی اینکه اهل نوشتن نباشه اونقدر ناامید کننده س که با هیچی یر به یر نمیشه. حتی با صداقتِ چشماش:))

پی نوشت: جولیک شناسیِ پیشرفته تون که ضعیفه، آز جولیک ارائه کنم برمیدارین؟ :دی
۵۴ نظر ۳۴ لایک

ببخشید، میتونم مامانتونو قرض بگیرم؟

بزرگ شدی، عاقل شدی، مستقل شدی، مدارک تحصیلات عالیه ت رو گذاشتی رو طاقچه و دستتم کردی تو جیبِ خودت، اما باز سر بزنگاه های مهم زندگانیت نیازمند یه دامن گل گلی هستی که سرت رو بذاری رو پای صاحبش و خودت رو لوس کنی، نگرانیاتو بگی، غر بزنی؛ یه دستِ مادرانه میخوای که سر بخوره لای موهات و نازت کنه، بهت بگه درست میشه، تو میتونی، تو خفنی. یا اصلا یه ملاقه که بزنه پشت دستت بگه کی قراره بزرگ شی پس.

۷۷ لایک

اسم سرخپوستی: آب در هاون

طبق سرشماری سال 1395، جمعیت ایران 79926270 نفره. هفتاد و نه میلیون و نهصد و بیست و شش هزار و دویست و هفتاد نفر.


از این جمعیت، 7093004 (هفت میلیون و نود و سه هزار و چهار نفر) 0 الی 4 سال دارن. 6411277 (شش میلیون و چهارصد و یازده هزار و دویست و هفتاد و هفت) نفر هم 5 الی 9 سال. میشه 13504281 (سیزده میلیون و پونصد و چهار هزار و دویست و هشتاد و یک نفر). حاصل جمع این تعداد، با پسرای 10 الی 15 سال، که 3464509 (سه میلیون و چهارصد و شصت و چهار هزار و پونصد و نه) نفر هستن، میشه  16968790 (شونزده میلیون و نهصد و شصت و هشت هزار و هفتصد و نود نفر) که روزه بهشون واجب نیست. 


اگر سن بلوغ دختران رو 12 سالگی فرض کنیم (منبع از اینجا با گرد کردن 11.5 رو به بالا) و سن یائسگی رو بگیریم 47 سالگی (منبع از اینجا) از خانم هایی که در پاراگراف قبل شمرده نشدن، 23433071 (بیست و سه میلیون و چهارصد و سی و سه هزار و هشتاد و یک) نفر، یک هفته از هر ماه پریودن. یعنی هر روز 5858267 (پنج میلیون و هشتصد و پنجاه و هشت هزار و دویست و شصت و هفت) نفر دیگه هم هستن که چون تو عادت ماهانه شون به سر می برن، روزه بر اونها واجب نیست. 


میانگین عمر ایرانی ها 75.5 تخمین زده شده (اینجا). اگر فرض کنیم که افراد در هفتاد و پنج سالگی یهو فرت میفتن می میرن و پیش از اون با بیماری مزمنی چیزی دست و پنجه نرم نمی کنن، بیاین لااقل اینطور فرض کنیم که از 76 به بعد رو به زوال میریم و نیازمند مصرف مداوم دارو خواهیم بود. پس 1779038 (یک میلیون و هفتصد و هفتاد و نه هزار و سی و هشت) سالمند هم داریم که به علت کهولت سن، بیماری، مصرف دارو یا هر چی،  روزه بر اونها واجب نخواهد بود.


بنابراین با فرض اینکه تمام جمعیت ایران رو افراد مسلمانِ معتقد به روزه تشکیل داده، و به جز دسته آخر بقیه همگی در صحت و سلامت کامل به سر می برن، و اونقدر جون دارن که پونزده شونزده ساعت هیچی نخورن، و نرفته ن سفر، و زایمان نکرده ن و حامله نیستن، قطع یقین بیست و چهار میلیون و ششصد و شش هزار و نود و پنج نفر هستن که روزه بر اونها واجب نیست، لکن مجبور به حفظ ظاهر و تظاهر به روزه داری خواهند بود. به عبارتی حدودا یک نفر از هر جمع سه و نیم نفره، بابت روزه گرفتن دو و نیم نفرِ کناریش در رنج و سختیه.

 حالا من کاری ندارم که طرف از اینکه در رنج و سختیه خوشحاله و احساس ثواب بردگی می کنه، یا میخواد سر به تنِ دو و نیم نفرِ کناریش نباشه، یا اصلا نوزاده و حالیش نیست که تو ماه رمضونیم یا کریسمس اومده؛ صرفا خواستم اگه روزه نمیگیرید و فکر می کنید تک افتادید پس باید بزنن تو سرتون، یا اگه روزه میگیرید و فکر می کنید بیشمارید پس میتونید بزنید تو سر اونا که از شما نیستن، چشم و گوشتون رو به جهان اطراف باز شه ببینید چند به چندید. بقیه خوانندگان عزیزم که ذیل دو دسته بالا نیستن، ضمن تشکر از همراهیشون تا اینجای متن، میتونن متفرق شن. :دی


پی نوشت: لازم به ذکره که طبق این صفحه، در سال 95 چیزی حدودِ یک میلیون و پونصد و بیست و هشت هزار نوزاد متولد شده، که اگه دست بالا بگیریم پونصد و بیست و هشت هزار تاشون چند قلوی یک میلیون تای اول بودن(که با توجه به اینکه دوقلو بودن نرخش 3 الی 4% بیشتر نمی تونه باشه و چندقلو بودن از اون هم نادر تره، یک سوم، تخمینی بسیار سخاوتمندانه ست) میشه دقیق یک میلیون نفر مادر باردار یا شیرده. این عدد رو لحاظ نکردم، چون با دسته افرادی که به خاطر پریود بودن از روزه گرفتن منع شدن قاطیه و نمیشه جداشون کرد. به نظرم بیست و چهار از هفتاد و نه اونقدر عدد بزرگی هست که لنگ این یه میلیون نباشه.

پی نوشت: منبع عدد و رقم ها، اینجا، جدول جمعیت به تفکیک سن.

پی نوشت: الان یه عده میان میگن تو خارج به هم Ramadan Mubarak میگن و جلوی مسلمونا غذا نمی خورن و من میخوام زیر برج ایفل سیگار بکشم پس من چی. به-هر-قیمتی-توجیه-کننده عزیز، شما بیا عقایدت رو فرو نکن تو چشم و دماغ و دهنِ من، منو وادار نکن طبق آنچه به عنوان دین و آیین پذیرفتی/چون باهاش به دنیا اومدی پیروش هستی زندگی کنم، من قول میدم بیست و چهار تیر و پنج اسفند و هجده اردیبهشت رو هم بهتون تبریک بگم.

۵۴ نظر ۲۰ لایک

این سیبو میبینی؟ ماه دیگه بنز می خری!

در مقام شخصی که خانواده بسیور موج سوار و مد دنبال کنی داره، بذارید یه سری مسایل رو در مورد بازاریابی شبکه ای براتون روشن کنم.


ابتدا به ساکن، اگر قصد ندارید برید بیرون از خونه تون و با جامعه روبرو بشید، اصلا نرید سروقت این چیزا. چرا که در این صورت، احتمالا قصدتون اینه که جنس بیارید بفروشید به اعضای خانواده تون. درواقع خانواده تون رو به عنوان منبع انحصاری درامدتون برگزیدید و گردش مالیتون بین شرکت و خانواده س فقط. بنابراین چون انتخاب هاتون محدوده، لاجرم به هر شخص مقدار بیشتری جنس قراره بفروشید، پس تعداد دفعاتی که میاید سر وقت هر نفر، و میزان جنسی که هر بار به یه نفر میفروشید، میره بالا. در نتیجه ش، از یه جا به بعد مردم ارتباطشونو باهاتون قطع می کنن، چون هر برخوردی با شما میتونه منجر به اجبار به خرید کردن ازتون بشه و ما آدم های نژاد آریایی اصولا از ناراحت کردن فک فامیلا، از بی پول جلوه کردن در نظر فک فامیلا، از صادق بودن با فک فامیلا و اصولا هر کاری که تصویر عمومی ما رو در نظر فامیلا از یک خرس مهربون به چیز دیگری تغییر بده، ابا داریم.


دوم، جنس های شرکت های بازاریابی شبکه ای معمولا آشغالی هستن. یه شرکتی یه سری جنس زده که میدونه تو بیابون بندازی مورچه ها نمیان بردارن، میاد به اسم بازاریابی شبکه ای قالب می کنه به یه عده آدم بیچاره، میگه اینا رو بفروش پولت بهت برگرده یه سودی هم روش. اون آدم که شما باشید، اگه اینا رو بدید فامیلاتون، تربیت آریایی مانع میشه گله کنن که مثلا فلان لاکی که بهمون فروختی دو فاز شده، یا فلان چاییت مزه اسید سولفوریک میده. بنابراین در خلوت خودشون شما رو نفرین می کنن و سعی می کنن ازتون فاصله بگیرن. خیلی کسی بهتون لطف کنه، باهاتون قطع رابطه نمی کنه و فقط از خرید طفره میره. لکن چون شما قراره به عنوان یک بازاریاب شبکه ای بسیور سمج باشید، مجبور میشه برای رد کردن پیشنهادتون بهونه بیاره. مثلا من در مقابل پیشنهاد های بیشمار انواع ضدآفتاب ها، مجبورم همواره ادعا کنم اینی که الان میزنمو دکترم داده، و آره باشه همه چیزای تو بازار چینی و فیکه و مال شما توش حلزون و عصاره جوانی داره،  ولی من با مسوولیت دکترم همینی که خریدم قبلا رو میزنم. حالا دکترم هفت سال پیش گفته spf بالای پنجاه بزن و منم عملا هر چیز بالای پنجاهیو میتونم ادعا کنم دکترم داده؛ ولکن چون هر چیزیو آدم نمی ماله به صورتش مجبورم پشت بهانه های اینچنینی پناه بگیرم.


سوم، سود این کار اصلا به زحمتش نمی ارزه. تو خونه بشینید دستبند دوستی ببافید دونه ای پنج تومن بفروشید بسیور مقرون به صرفه تر خواهد بود. برید دنبال یه کاری که آینده داره، یه کاری که بشه گسترشش داد، بهش تکیه کرد، یا لااقل آورد تو رزومه.  تا ابد که نمی تونید شامپوی سیر و فندق با رایحه اکالیپتوس بفروشید به عمه بزرگه تون.

۳۳ نظر ۱۹ لایک

رویاهای دورریخته شده

-دختری را می خواهم.
-قاعدتا باید همینطور باشد. نصفه های شب که کسی برای مذاکره درباره ی روش های درست کردن جوشانده ی نعنا به در خانه ی حکیم نمی آید. اما خودمانیم ها، انگار اینطور دیدن ها و خواستن ها از خصلت های ذاتی مردان ترکمن است.
-قد بلند و راه رفتنِ خوبش را که نمیتوانم نبینم آلنی اوجا!
-اما هیچکس عاشق راه رفتن کسی نمی شود آلا؛ پرت نگو! عشق از رنگ گونه آغاز می شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی و آن دختر بی آنکه به تو نگاه کند رنگ گونه هایش سرخ شد، این نشان می دهد که حق داری عاشق آن دختر بشوی و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.
-من تجربه های تو را ندارم آلنی! من خیلی جوانم.
-برای چه کار جوانی؟ تجربه، مطلقا به کار عاشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه عشق را باطل می کند. بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزی است یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یکبار. عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است-آلا!
-دانستنِ این مساله، خودش، کلی تجربه می خواهد.
-درست است آلا، درست است. کلی تجربه باعث شده که من بدانم شرط اول عشق، بی تجربگی است، و به علت دانستن همین مساله است که دیگر نمی توانم عاشق بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضدِ عشق است. آن صورتِ گل انداخته از ندانستن است که گل می اندازد و از نبود تجربه.


آتش بدون دود: واقعیت های پرخون؛ نادر ابراهیمی


چند سال پیش، زمانی که پیش دانشگاهی بودم، دفترچه ای داشتم که توش بریده های جذابی از متن کتابهایی که میخوندم یادداشت می کردم. بعدا گسترشش دادم، پست های وبلاگی قشنگی که میخواستم به هر قیمتی برام بمونه رو هم توش نوشتم. بعدترها، فکرهایی که میدونستم بعدا میخوام بدونم یه وقتی توی کله م می چرخیده، اولین هام رو، اتفاق های مهمم رو هم بهش اضافه کردم.

امروز داشتم ورق میزدمش، و فهمیدم که با دقت و وسواس خاصی هشتاد برگ جهنم خالص برای خودم تهیه کرده م. 



پی نوشت: با هم گوش بدیم

نکته نوشت: خوب یا بد، من بخش زیادی از ادبیات امروزم رو، چه گفتاری و چه نوشتاری، مدیون نادر ابراهیمی هستم. این از حماسه های پرطمطراقی که در آرشیو سالهای دبیرستانم برای اتفاقات مسخره ای نظیر عوض کردن مدرسه م سروده م، مشهوده.

نکته اشانتیون نوشت: بخش زیادی از سلیقه موسیقیاییم رو هم وامدار چهارتا سی دی آهنگی هستم که پنج سال پیش از هولدن گرفتم. تا پیش از اون دایره چیزایی که من کلا در طول عمرم گوش داده بودم شامل چند تا سولو پیانوی مشخص از موتزارت و بتهوون، کنسرت تاج محل و آکروپولیسِ یانی، سه تا آهنگِ کریس دی برگ و some day از گروه بلک فیلد بود. (یه بار یه بازی وبلاگی دعوتم کردن که ده تا آهنگ مورد علاقه ت رو بگو و من ده تا از تیتراژ های ناروتو رو اعلام کردم!!)
وراجی نوشت: ناتوانیم در ست کردنِ رنگ چیزهایی که با هم می پوشم رو هم از بابام به ارث بردم، ولی این یه مساله شخصیه و به شما ربطی نداره.
آخرسر نوشت: خیرسرم اومدم غرناله بنویسم، بعد برم در گوشه های تاریکِ ذهنم پتو بکشم رو خودم صدای گربه زخمی درارم. نوشتنِ پست رو هر جا تموم کردید همونجا در اوج ول کنید بره. اصلا من برای همین چیزهاست که پی نوشتمو همیشه قبل از خود پست می نویسم.
۳۲ نظر ۱۷ لایک

Sims درمانی


The Sims رو اولین بار سوم دبستان بودیم که بازی کردیم. از این بازی هاست که یه خانواده یک الی لشکر نفره میدن دستت و  میگن موازی با زندگی دنیای واقعیت، جای اینا هم بزی! اون موقع ده تا قیافه زن و ده تا قیافه مرد داشت که قابل دستکاری نبودن،  یکی رو برمیگزیدی میشد شخصیتت؛ بچه دار شدنشون از طریق تلفنِ دیواریِ منزل بود و یه ماشین بچه رو در سن مدرسه میاورد میذاشت دم در د برو که رفتی، یهو میدیدی فردای ازدواج یه بچه هفت ساله تو خونه داری! عوضش کاملا به قوانین اقتصادی پایبند بودن و رِ به رِ برات قبض آب و برق میومد، نمی پرداختی می اومدن وسایل خونه ت رو بار می زدن می بردن. بعداها پیشرفت کردن و امکان طراحی کردن قیافه های جدید و عوض کردن لباس شخصیت ها رو هم افزودن تا ما مجبور نباشیم با همون دکلته آبی کاربنی که تن یارو بوده هم نهار بخوریم هم ظرف بشوریم هم به درختا آب بدیم هم بریم عروسی.

The Sims همونقدر بازی بیهوده ایه که فیفا بازی کردن مسخره س.  همونقدر که کال آو دیوتی بازی کردن و تیر تپر کردن یه سری غریبه متشکل از صفر و یک به کاهش گرمایش جهانی کمک می کنه، این بازی هم نسبت بالا اومدن سطح آب های آزاد موضع میگیره. لکن، چندی پیش یک عاقل فرزانه، برای من از قابلیتی در این بازی پرده برداشت که هرگز گمان نمی بردم هیچ بازی ای به اون کار بیاد: انتقام گرفتن از زندگی!

برای مثال شما امروز با رییستون دعواتون شده و بسیور خشن و بی اعصابید. میاید یه کاراکتر به شکل و قیافه رییستون میسازید اسمشم میذارید رییس. یارو رو ول میدید تو استخر که عزیزم برو شنا کن روحت جلا بخوره؛  بعد پله های استخرو برمیدارید و بیست دقیقه بعدی رو به تماشای زجرکش شدن و غرق گشتنِ رییس می پردازید. یا مثلا شخصیت مورد علاقه تون توی دکترهو مرده، میاید تو سیمز طراحیش می کنید ولش می کنید تو ناز و نعمت تا چشم استیون موفات دراد. یا اصلا خیلی عقده گشا طوری میاید کراشتون رو طراحی می کنید به عقد خودتون در میاریدش و از رنج های این زندگی فانی آسوده میشید، خلاص!


+اسکرین شات از زندگی همین امروز، یکی از همسایه هامون هستن دم در خونه ما اس ام اس واریز اومده براشون :|

۵۱ نظر ۲۴ لایک

مارکو

آدم ها یک برهه زمانی جذابیت برای من دارند. یک مدت زمانی از بدو آشنایی به بعد هست که طرف مثل یک پازل دو سه هزار تکه ی حل نشده وارد زندگی من شده و من شروع کرده ام قطعه هایش را برحسب رنگ دسته کنم، قطعه های مخصوص حاشیه تصویر را بچینم کنار هم، تکه تکه تصویر را کامل کنم و برسم به قطعه آخر. بعضی پازل ها یک تصویر معرکه مثل شب پر ستاره ون گوگ می شوند، بعضی هایشان هم یک عکس لوس منظره از گل و بوته و چمن. تصویری که آخرسر به دست می آوردم لزوما شبیه عکس روی جعبه نیست، عکس روی جعبه لزوما شبیه اصل سوژه نبوده، ولی بالاخره من تکه آخر را هم گذاشته ام سر جایش. هیچ آدم عاقلی بعد از تمام کردن یک پازل دو سه هزار تکه حاصل زحماتش را به هم نمی ریزد که از اول همان تصویر دفعه قبل را بسازد. چسب میزنند روی پازل و شیشه میگذراند رویش، قابش میکنند میزنند به دیوار. یا رد می کنند برود خانه کسی. یا میگذارند سر کوچه. 

بعد از اینکه همه گوشه کنار های طرف را به زعم خودت کشف کردی و بلد شدی به چی ها می خندد و کجاها دوست دارد بگردد و فسنجان شیرین می خورد یا ترش و صدایش وقتی زیرلبی آواز می خواند چه شکلی است، می افتید روی دور تکرار.  دیگر خنده های بلندش شگفت زده ات نمی کند، شکل دست هایش برایت تازه نیست، دقیق می دانی آخرین کتابی که خوانده چی بوده و چه نظری در موردش پیدا کرده، حتی می توانی حدس بزنی الان این را بگویی جوابش آن است و بعدش هم سرش را دو سه بار تکان می دهد و چشم هایش را تنگ می کند زل میزند به تخم چشم هایت. به قول این نوشته ای که به نیما منتسب است و شورش را در آورده اند، یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیده ای و زان پس همه چیز تکراری است، به جز عشق و این صحبت ها.

من آدمِ لذت بردن از «همان همیشگی» ها نیستم. عاشق کشف کردنم، عاشق پیدا کردن چیز های تازه. دوست ندارم همه چیز را بدانم و هیچ چیز جدیدی نمانده باشد که یاد بگیرم. من بیابانی را که توی طوفان شنش گیر کنم به سرزمینی که تمام پستی بلندی هایش را پیاده گز کردم و جای تک تک سنگریزه هایش را می دانم ترجیح می دهم.

۳۴ نظر ۲۴ لایک

Life Hack

یادتون باشه شما مرکز دنیا نیستید. دنیا مثل کیک کشمشی تامسون می مونه. بدون هسته، بدون مرکز.

۱۶ نظر ۲۴ لایک

ببخشید!

ما رو از وقتی خوندن یاد گرفتیم به مطالعه عادت دادن. به خوندنِ هرچی، کتاب یا مجله. اولین مجله ای که شروع به خوندنش کردیم بچه ها گل آقا بود. اولهاش که ما می خریدیمش چیزی حدود صد تومن بود، هفته ای صد تومن خرج کردن برای ما پولی به حساب نمی اومد، و ما اون موقع از قشر بسیار متوسط، ساکن نازی آباد، محصل مدارس دولتی و در صفِ کوپن های مختلف ایستادندگان بودیم. یادمه که وقتی قیمتش رو افزایش دادن به صد و پنجاه تومن، تو سر مقاله ازمون عذرخواهی کردن که داره به جیبمون فشار میاد، چندین بار تو شماره های مختلف ابراز عذاب وجدان کردن از این بابت. بعدا که دیدن دیگه نمیتونن با اون قیمت ادامه بدن یکی در میون صفحه ها رو سیاه سفید/رنگی کردن که قیمتشون ثابت بمونه. هر بار برای ماها به زبون ساده توضیح می دادن که متوجهن داره به ما فشار میاد، مجبورن، خودشونم راضی نیستن، ممنونن که هنوز میخونیمشون و سعی می کنن دیگه قیمتشون بالا نره.

میدونم که مقایسه کردن یه مجله کودکان که هفت هشت ده سالی هست دیگه چاپ نمیشه، با حکومت یه کشور مسخره و عجیبه. ولی هر وقت قراره بلایی سرمون بیاد و میان برامون سخنرانی می کنن که «ملت رشید ایران تحریم براش کاغذ پاره س»، «ملت فهیم ایران از اپلیکیشن خارجی استفاده نمی کند»، «ملت مسلمان ایران از دلار بی نیاز است چون ما خودمون ریال داریم»، «ملت ایثارگر ایران از جنگ نمی ترسد»، فکر می کنم چقدر خوب بود بین این همه رجل سیاسی که جای ما فکر می کنن، احساس می کنن، تصمیم میگیرن و نسبت به نتیجه ش به جای ما اعلام نظر می کنن، یه گلنسا بود که میومد ازمون معذرت میخواست که بلد نیست مملکت داری کنه، که زور نداره جلوی تندروها وایسه، که یکی اون بالا معتقده اقتصاد توطئه آمریکاست برای کنترل جهان، که یه عده فکر می کنن اگه کسی به جنگ ایران بیاد به جنگ با خدا اومده خدا خودش جوابشونو میده. معذرت میخواست که جوابِ همه اینا رو ما باید بدیم، که زندگیای ما تیر و تپر میشه.

شاید اینطوری هنوزم اینجا جای بهتری برای زندگی نبود، ولی لااقل ما معمولی ها، ما که شخصیت های فرعی این قصه بلندیم و دیالوگی هم نداریم، میدونستیم که یکی میدونه ما هستیم. حتی اگه مورچه های کارگری هستیم زیر پای چکمه بی احساسی.

۲۹ نظر ۲۲ لایک

پلان پلان شده

* مدتیه که دیگه حوصله ندارم با کسی بحث کنم. از اون بیشتر حوصله ندارم کسی رو قانع کنم یا حتی به جدل بکشونم که نه من راست میگم. یه دلیل عمده ش توییتره، خوندن بحث های طولانی و بی فایده مردم، تهش هیچ کدوم قانع نمیشن و همدیگه رو بلاک می کنن، واقعا چه فرقی داره که زمین گرده، مکعب مستطیله، یا توهمات یه نویسنده مریضه.

** یه تئوری هست که میگه ما همه کاراکتر های یه کتابیم، و وقتایی که دژاوو داریم نویسنده مون داره یه قسمت از داستانمون رو بازنویسی می کنه.

*** دژاوو یا آشنا پنداری به حالتی گفته میشه که به نظرتون میاد یه صحنه ای که داره براتون رخ میده رو قبلا یه جایی دیدین.

**** حالا اگه شانس ما باشه، نویسنده مون یکی تو مایه های استیون موفات یا جرج آر آر مارتینه که علاقه خاصی به کشتن و فنتل کردن شخصیت های داستانشون دارن.

***** در همین راستا، یک سریِ پنج شیش جلدی دورچین برای نغمه آتش و یخ اومده به اسم دنیای آتش و یخ، نقشه سرزمینشون و تاریخچه ش و از این جینگول مستون ها رو به قیمت خون اژدها بهتون میفروشن. 

****** نغمه آتش و یخ تخیلی-فانتزی محسوب میشه؟ اگه اژدهایان و وایت واکر هاش رو حذف کنیم میتونه یه حماسه تاریخی معمولی باشه. آیا صرف وجود جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها در یک مجموعه کتاب اون رو تخیلی فانتزی می کنه؟ اگه نکنه، با همون استدلال میشه جهان صفحه و نیروی اهریمنی اش و آتش دزد رو هم حماسه های ادبی معمولی دونست. تنها کسی که از این تقطیع جون سالم به در نمی بره هری پاتره، چون در اون صورت تنها چیزی که از کتاب باقی می مونه خانواده دورسلی و پدر مادر هرمیون گرنجر هستن.

******* جمعه که نمایشگاه بودیم رفتم نشر ویدا ازشون بپرسم جلد های بعدی جهان صفحه کی میاد ( چهل و هفت جلده و فقط شیش تای اول رو ویدا ترجمه کرده ) مسئول غرفه گفت جهان صفحه اصلا ممکنه نیاد خانم، بفرمایید بیرون! و رفت! من از تمام تریبون هایی که دستم بوده به ایشون اعلام کردم و همینجا هم میگم، الهی آتوئین بزرگ بخوردت با اون طرز برخورد کریهت :))

******** چرا اینقدر اطرافیان من حساس بودن که من مهربون و متین و مودب و مردم دار و دیگر صفات شروع شونده با میم (بدون احتساب خوش برخورد، چون همونطور که میدونید خوش برخورد میم نداره به کلی) (دارم خودم رو به صلابه می کشم که ننویسم نایس و همچنان معتقدم هیچکدوم صفت هایی که برشمردم معنی نایس نمیده و اصلا مطمئن نیستم چرا مفهومی که مدنظرمه با کلمه نایس ذخیره کردم!) بار بیام در حالی که بچه های مردم نه تنها تلاش می کنن شما رو گاز بگیرن بلکه با همون اخلاق کریهشون میرن مشاغل مرتبط با مردم رو عهده دار میشن؟

********* شغل هم که پیدا نکردم هنوز، خیلی شیک و مجلسی. اینکه فعالانه به دنبالش نیستم هم میتونه یه دلیلش باشه. 

********** فی الواقع از ابتدای سال جدید تنها چیزی که فعالانه بهش پرداختم درست کردن یک غذای جدید برای هر وعده بوده و همچنان خواهرم در برابر خوردن دستپختم با تمام قدرت مقاومت می کنه. الان یه هفته س دارم به تنهایی یه بسته ماکارونی رو در تمام وعده های غذایی تناول می کنم و هنوز یه کاسه ش مونده.

*********** خدایا بیا ما رو بخور تموم شیم.

پی نوشت: گوش بدیم.

۳۶ نظر ۱۵ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|