آز جولیک: معیارها

 من یه فاکتور مهمِ پیدا کردنِ آدمِ درستم رو گذاشتم تواناییش در نوشتن، در بیان کردن، در آفریدنِ متنی از دل و جان. شاید ببخشمش که به کتابخونه ی خونه مون فقط کتابای مدیریتی و کاری اضافه می کنه، و شاید ازش بگذرم که به جای گشتنِ گوشه کنار جهان دوست داره تعطیلاتشو لم بده رو مبل تخمه بشکنه، و حتی میتونم از این هم بگذرم که fandom هامو نفهمه (هرچند دیگه باید خیلی از جهان بریده باشی که تو عصر کتابای هری پاتر و فیلمای ارباب حلقه ها نوجوونی کنی و هیچ کدومو نشناسی:|) ولی اینکه اهل نوشتن نباشه اونقدر ناامید کننده س که با هیچی یر به یر نمیشه. حتی با صداقتِ چشماش:))

پی نوشت: جولیک شناسیِ پیشرفته تون که ضعیفه، آز جولیک ارائه کنم برمیدارین؟ :دی
۴۹ نظر ۲۸ لایک

ببخشید، میتونم مامانتونو قرض بگیرم؟

بزرگ شدی، عاقل شدی، مستقل شدی، مدارک تحصیلات عالیه ت رو گذاشتی رو طاقچه و دستتم کردی تو جیبِ خودت، اما باز سر بزنگاه های مهم زندگانیت نیازمند یه دامن گل گلی هستی که سرت رو بذاری رو پای صاحبش و خودت رو لوس کنی، نگرانیاتو بگی، غر بزنی؛ یه دستِ مادرانه میخوای که سر بخوره لای موهات و نازت کنه، بهت بگه درست میشه، تو میتونی، تو خفنی. یا اصلا یه ملاقه که بزنه پشت دستت بگه کی قراره بزرگ شی پس.

۶۹ لایک

اسم سرخپوستی: آب در هاون

طبق سرشماری سال 1395، جمعیت ایران 79926270 نفره. هفتاد و نه میلیون و نهصد و بیست و شش هزار و دویست و هفتاد نفر.


از این جمعیت، 7093004 (هفت میلیون و نود و سه هزار و چهار نفر) 0 الی 4 سال دارن. 6411277 (شش میلیون و چهارصد و یازده هزار و دویست و هفتاد و هفت) نفر هم 5 الی 9 سال. میشه 13504281 (سیزده میلیون و پونصد و چهار هزار و دویست و هشتاد و یک نفر). حاصل جمع این تعداد، با پسرای 10 الی 15 سال، که 3464509 (سه میلیون و چهارصد و شصت و چهار هزار و پونصد و نه) نفر هستن، میشه  16968790 (شونزده میلیون و نهصد و شصت و هشت هزار و هفتصد و نود نفر) که روزه بهشون واجب نیست. 


اگر سن بلوغ دختران رو 12 سالگی فرض کنیم (منبع از اینجا با گرد کردن 11.5 رو به بالا) و سن یائسگی رو بگیریم 47 سالگی (منبع از اینجا) از خانم هایی که در پاراگراف قبل شمرده نشدن، 23433071 (بیست و سه میلیون و چهارصد و سی و سه هزار و هشتاد و یک) نفر، یک هفته از هر ماه پریودن. یعنی هر روز 5858267 (پنج میلیون و هشتصد و پنجاه و هشت هزار و دویست و شصت و هفت) نفر دیگه هم هستن که چون تو عادت ماهانه شون به سر می برن، روزه بر اونها واجب نیست. 


میانگین عمر ایرانی ها 75.5 تخمین زده شده (اینجا). اگر فرض کنیم که افراد در هفتاد و پنج سالگی یهو فرت میفتن می میرن و پیش از اون با بیماری مزمنی چیزی دست و پنجه نرم نمی کنن، بیاین لااقل اینطور فرض کنیم که از 76 به بعد رو به زوال میریم و نیازمند مصرف مداوم دارو خواهیم بود. پس 1779038 (یک میلیون و هفتصد و هفتاد و نه هزار و سی و هشت) سالمند هم داریم که به علت کهولت سن، بیماری، مصرف دارو یا هر چی،  روزه بر اونها واجب نخواهد بود.


بنابراین با فرض اینکه تمام جمعیت ایران رو افراد مسلمانِ معتقد به روزه تشکیل داده، و به جز دسته آخر بقیه همگی در صحت و سلامت کامل به سر می برن، و اونقدر جون دارن که پونزده شونزده ساعت هیچی نخورن، و نرفته ن سفر، و زایمان نکرده ن و حامله نیستن، قطع یقین بیست و چهار میلیون و ششصد و شش هزار و نود و پنج نفر هستن که روزه بر اونها واجب نیست، لکن مجبور به حفظ ظاهر و تظاهر به روزه داری خواهند بود. به عبارتی حدودا یک نفر از هر جمع سه و نیم نفره، بابت روزه گرفتن دو و نیم نفرِ کناریش در رنج و سختیه.

 حالا من کاری ندارم که طرف از اینکه در رنج و سختیه خوشحاله و احساس ثواب بردگی می کنه، یا میخواد سر به تنِ دو و نیم نفرِ کناریش نباشه، یا اصلا نوزاده و حالیش نیست که تو ماه رمضونیم یا کریسمس اومده؛ صرفا خواستم اگه روزه نمیگیرید و فکر می کنید تک افتادید پس باید بزنن تو سرتون، یا اگه روزه میگیرید و فکر می کنید بیشمارید پس میتونید بزنید تو سر اونا که از شما نیستن، چشم و گوشتون رو به جهان اطراف باز شه ببینید چند به چندید. بقیه خوانندگان عزیزم که ذیل دو دسته بالا نیستن، ضمن تشکر از همراهیشون تا اینجای متن، میتونن متفرق شن. :دی


پی نوشت: لازم به ذکره که طبق این صفحه، در سال 95 چیزی حدودِ یک میلیون و پونصد و بیست و هشت هزار نوزاد متولد شده، که اگه دست بالا بگیریم پونصد و بیست و هشت هزار تاشون چند قلوی یک میلیون تای اول بودن(که با توجه به اینکه دوقلو بودن نرخش 3 الی 4% بیشتر نمی تونه باشه و چندقلو بودن از اون هم نادر تره، یک سوم، تخمینی بسیار سخاوتمندانه ست) میشه دقیق یک میلیون نفر مادر باردار یا شیرده. این عدد رو لحاظ نکردم، چون با دسته افرادی که به خاطر پریود بودن از روزه گرفتن منع شدن قاطیه و نمیشه جداشون کرد. به نظرم بیست و چهار از هفتاد و نه اونقدر عدد بزرگی هست که لنگ این یه میلیون نباشه.

پی نوشت: منبع عدد و رقم ها، اینجا، جدول جمعیت به تفکیک سن.

پی نوشت: الان یه عده میان میگن تو خارج به هم Ramadan Mubarak میگن و جلوی مسلمونا غذا نمی خورن و من میخوام زیر برج ایفل سیگار بکشم پس من چی. به-هر-قیمتی-توجیه-کننده عزیز، شما بیا عقایدت رو فرو نکن تو چشم و دماغ و دهنِ من، منو وادار نکن طبق آنچه به عنوان دین و آیین پذیرفتی/چون باهاش به دنیا اومدی پیروش هستی زندگی کنم، من قول میدم بیست و چهار تیر و پنج اسفند و هجده اردیبهشت رو هم بهتون تبریک بگم.

۵۴ نظر ۲۰ لایک

این سیبو میبینی؟ ماه دیگه بنز می خری!

در مقام شخصی که خانواده بسیور موج سوار و مد دنبال کنی داره، بذارید یه سری مسایل رو در مورد بازاریابی شبکه ای براتون روشن کنم.


ابتدا به ساکن، اگر قصد ندارید برید بیرون از خونه تون و با جامعه روبرو بشید، اصلا نرید سروقت این چیزا. چرا که در این صورت، احتمالا قصدتون اینه که جنس بیارید بفروشید به اعضای خانواده تون. درواقع خانواده تون رو به عنوان منبع انحصاری درامدتون برگزیدید و گردش مالیتون بین شرکت و خانواده س فقط. بنابراین چون انتخاب هاتون محدوده، لاجرم به هر شخص مقدار بیشتری جنس قراره بفروشید، پس تعداد دفعاتی که میاید سر وقت هر نفر، و میزان جنسی که هر بار به یه نفر میفروشید، میره بالا. در نتیجه ش، از یه جا به بعد مردم ارتباطشونو باهاتون قطع می کنن، چون هر برخوردی با شما میتونه منجر به اجبار به خرید کردن ازتون بشه و ما آدم های نژاد آریایی اصولا از ناراحت کردن فک فامیلا، از بی پول جلوه کردن در نظر فک فامیلا، از صادق بودن با فک فامیلا و اصولا هر کاری که تصویر عمومی ما رو در نظر فامیلا از یک خرس مهربون به چیز دیگری تغییر بده، ابا داریم.


دوم، جنس های شرکت های بازاریابی شبکه ای معمولا آشغالی هستن. یه شرکتی یه سری جنس زده که میدونه تو بیابون بندازی مورچه ها نمیان بردارن، میاد به اسم بازاریابی شبکه ای قالب می کنه به یه عده آدم بیچاره، میگه اینا رو بفروش پولت بهت برگرده یه سودی هم روش. اون آدم که شما باشید، اگه اینا رو بدید فامیلاتون، تربیت آریایی مانع میشه گله کنن که مثلا فلان لاکی که بهمون فروختی دو فاز شده، یا فلان چاییت مزه اسید سولفوریک میده. بنابراین در خلوت خودشون شما رو نفرین می کنن و سعی می کنن ازتون فاصله بگیرن. خیلی کسی بهتون لطف کنه، باهاتون قطع رابطه نمی کنه و فقط از خرید طفره میره. لکن چون شما قراره به عنوان یک بازاریاب شبکه ای بسیور سمج باشید، مجبور میشه برای رد کردن پیشنهادتون بهونه بیاره. مثلا من در مقابل پیشنهاد های بیشمار انواع ضدآفتاب ها، مجبورم همواره ادعا کنم اینی که الان میزنمو دکترم داده، و آره باشه همه چیزای تو بازار چینی و فیکه و مال شما توش حلزون و عصاره جوانی داره،  ولی من با مسوولیت دکترم همینی که خریدم قبلا رو میزنم. حالا دکترم هفت سال پیش گفته spf بالای پنجاه بزن و منم عملا هر چیز بالای پنجاهیو میتونم ادعا کنم دکترم داده؛ ولکن چون هر چیزیو آدم نمی ماله به صورتش مجبورم پشت بهانه های اینچنینی پناه بگیرم.


سوم، سود این کار اصلا به زحمتش نمی ارزه. تو خونه بشینید دستبند دوستی ببافید دونه ای پنج تومن بفروشید بسیور مقرون به صرفه تر خواهد بود. برید دنبال یه کاری که آینده داره، یه کاری که بشه گسترشش داد، بهش تکیه کرد، یا لااقل آورد تو رزومه.  تا ابد که نمی تونید شامپوی سیر و فندق با رایحه اکالیپتوس بفروشید به عمه بزرگه تون.

۳۲ نظر ۱۸ لایک

رویاهای دورریخته شده

-دختری را می خواهم.
-قاعدتا باید همینطور باشد. نصفه های شب که کسی برای مذاکره درباره ی روش های درست کردن جوشانده ی نعنا به در خانه ی حکیم نمی آید. اما خودمانیم ها، انگار اینطور دیدن ها و خواستن ها از خصلت های ذاتی مردان ترکمن است.
-قد بلند و راه رفتنِ خوبش را که نمیتوانم نبینم آلنی اوجا!
-اما هیچکس عاشق راه رفتن کسی نمی شود آلا؛ پرت نگو! عشق از رنگ گونه آغاز می شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی و آن دختر بی آنکه به تو نگاه کند رنگ گونه هایش سرخ شد، این نشان می دهد که حق داری عاشق آن دختر بشوی و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.
-من تجربه های تو را ندارم آلنی! من خیلی جوانم.
-برای چه کار جوانی؟ تجربه، مطلقا به کار عاشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه عشق را باطل می کند. بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزی است یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یکبار. عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است-آلا!
-دانستنِ این مساله، خودش، کلی تجربه می خواهد.
-درست است آلا، درست است. کلی تجربه باعث شده که من بدانم شرط اول عشق، بی تجربگی است، و به علت دانستن همین مساله است که دیگر نمی توانم عاشق بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضدِ عشق است. آن صورتِ گل انداخته از ندانستن است که گل می اندازد و از نبود تجربه.


آتش بدون دود: واقعیت های پرخون؛ نادر ابراهیمی


چند سال پیش، زمانی که پیش دانشگاهی بودم، دفترچه ای داشتم که توش بریده های جذابی از متن کتابهایی که میخوندم یادداشت می کردم. بعدا گسترشش دادم، پست های وبلاگی قشنگی که میخواستم به هر قیمتی برام بمونه رو هم توش نوشتم. بعدترها، فکرهایی که میدونستم بعدا میخوام بدونم یه وقتی توی کله م می چرخیده، اولین هام رو، اتفاق های مهمم رو هم بهش اضافه کردم.

امروز داشتم ورق میزدمش، و فهمیدم که با دقت و وسواس خاصی هشتاد برگ جهنم خالص برای خودم تهیه کرده م. 



پی نوشت: با هم گوش بدیم

نکته نوشت: خوب یا بد، من بخش زیادی از ادبیات امروزم رو، چه گفتاری و چه نوشتاری، مدیون نادر ابراهیمی هستم. این از حماسه های پرطمطراقی که در آرشیو سالهای دبیرستانم برای اتفاقات مسخره ای نظیر عوض کردن مدرسه م سروده م، مشهوده.

نکته اشانتیون نوشت: بخش زیادی از سلیقه موسیقیاییم رو هم وامدار چهارتا سی دی آهنگی هستم که پنج سال پیش از هولدن گرفتم. تا پیش از اون دایره چیزایی که من کلا در طول عمرم گوش داده بودم شامل چند تا سولو پیانوی مشخص از موتزارت و بتهوون، کنسرت تاج محل و آکروپولیسِ یانی، سه تا آهنگِ کریس دی برگ و some day از گروه بلک فیلد بود. (یه بار یه بازی وبلاگی دعوتم کردن که ده تا آهنگ مورد علاقه ت رو بگو و من ده تا از تیتراژ های ناروتو رو اعلام کردم!!)
وراجی نوشت: ناتوانیم در ست کردنِ رنگ چیزهایی که با هم می پوشم رو هم از بابام به ارث بردم، ولی این یه مساله شخصیه و به شما ربطی نداره.
آخرسر نوشت: خیرسرم اومدم غرناله بنویسم، بعد برم در گوشه های تاریکِ ذهنم پتو بکشم رو خودم صدای گربه زخمی درارم. نوشتنِ پست رو هر جا تموم کردید همونجا در اوج ول کنید بره. اصلا من برای همین چیزهاست که پی نوشتمو همیشه قبل از خود پست می نویسم.
۲۹ نظر ۱۶ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|