مطالعه این پست به دانشجویان و دانش آموزان توصیه نمی گردد >:)

انیمه ببینید: Your name

آهنگ گوش کنید : Run Boy Run

سریال ببینید: Suits

کتاب بخونید: جهانِ صفحه-شش جلد اولش فقط موجوده. لکن مستقل از هم میشه خوندشون.

فعالیت انجام بدید: برا بچه آینده دوستتون شال گردن ببافید.

پنیر تست کنید: پنیر کممبر. یه چیزی بین پنیر روزانه و پنیر پیتزاس. آب میشه تو فر.

خوش بگذرونید: در آستانه پایان تعطیلات پست بنویسید توش روش های گذروندن اوقات فراغت پیشنهاد بدید!


+سرم شلوغه، و یه گوشی دستمه که برخلاف روالِ تا کنون، نمیتونم باهاش کامنت جواب بدم. به زودی کامنتای قبلی رو پاسخ میدم.

++یکی به دستِ مسئولانِ بیان برسونه، روشِ خاموش کردنِ نوتیفیکیشنِ جواب هایی که کامنت هامون دریافت کرده اصلا کاربرپسند نیست. من باید یه دور از تو پنلم برم همه وبلاگا رو بگردم، در حالی که بعضا جواب کامنتم رو در حالی که داشتم از وبلاگِ یکی رد می شده م یا رفته بودم کامنتِ دومی بذارم، دیده م. سه روزه هی میام میبینم اون بالا نوشته شیش، میرم تو میبینم شیش تا پاسخ جدیده نه شیش تا کامنت تازه. معلومم نیست کدومان، چرا خاموش نمیشن. :|

۳۴ نظر ۱۹ لایک

حالا باید قوی باشی جولیک.

قبلاً یه بار گفته بودم، یه جایی توی کتاب ِ Hunger games یا "عطش مبارزه"، دختره منهدم شده. از لحاظ روانی و ذهنی منهدم شده یعنی. اصولاً شخصیت اولّای مؤنث رو ملّت می‌خوان بزنن، ولی من کتنیس رو خیلی دوست داشتم. حداقل به خاطر این قسمتی که توی یه وضعیت دردناک گیر افتاده بود و خودشو مجبور می‌کرد ادامه بده: «حالا باید شکار کُنی کتنیس. حالا باید آب بخوری کتنیس. حالا وقتشه بخوابی کتنیس.» و اگرچه روبات‌وار، ولی تمام کارهای لازم برای ادامه‌ی حیاتش رو اینطوری انجام می‌داد.


تو زندگی همه‌ی ما یه روزهایی هست که باید به خودمون یادآوری کنیم: «حالا باید نفس بکشی.. حالا باید از خودت محافظت کنی.. حالا باید غذا بخوری..» اگه منتظر بشینیم یکی بیاد و بهمون یادآوری کنه «حالا باید خوشحال باشی..» ، هیچ‌وقت جون ِ سالم به در نمی‌بریم. متأسفانه، اوضاع هرچقدر هم خراب باشه، آخر ِ یه روز ِ افتضاح، اون روزی که احساس کردی وقتشه دنیا به پایان برسه و نمی‌تونه تشخیص بدی چطوری زمین هنوز داره به گردشش ادامه می‌ده، می‌خوابی و دوباره خورشید طلوع می‌کنه. دوباره باید بیدار شی و باید به زندگی‌ت ادامه بدی، حتی وقتی نمی‌دونی چرا هنوز داری زندگی می‌کنی. "روز ِ دوم" ِ معروف که می‌گن، همینه. روز دومی که تازه می‌فهمی نیست. تازه می‌بینی رفته. تازه می‌بینی چه چیزایی خراب شده و از اون بدتر، تو باید ادامه بدی!


فراری فرمود.

۸ نظر ۲۸ لایک

Cry Me a River


قارچ بخور تیرت عوض شه

در سه واحدی  مهندسی نرم افزار دو با اصطلاحی آشنا میشیم به نام analysis paralysis. بدین معنی که پروژه انقدر توی فاز آنالیز و دیزاین گیر می کنه و انقدر مدیر پروژه دچار ایده آل گراییه که نمیخواد کوچکترین چیزی از قلم بیفته و انقدر همه چیو تحلیل و مساله رو پیچیده میکنن که پروژه هرگز وارد فاز اجرا نمیشه.

بیاید یه کم غر بزنیم. در مورد کیفیت زندگی جنس مونث. چرا من نصف برادرم ارزش شهادت دادن دارم و چرا برای کار و سفر و خروج از کشور اجازه آقا بالاسرم لازمه و چرا من و آقای فلانی یه کار می کنیم ولی حقوق من کمتره و چرا ورود من به ورزشگاه ها ممنوعه و چرا شوهرم حق داره چهل تا زن صیغه کنه و چرا حق ارث من نصف برادرمه و چرا دیه من نصف قاتل مذکرمه و چرا اگه بیام بگم شش صبح تو خیابون پسری سینه منو دستمالی کرده اولین سوالتون اینه که شش صب تو خیابون چه غلطی میکردی و چرا من تا سی سالگی ازدواج نکنم ترشیده میشم ولی برادرم حرفی پشتش نیست و چرا من اگر کارمند هم باشم ازم توقع میره وقتی میرسم خونه عوض استراحت به فکر جلب رضایت شوهرم باشم و به خونه هم برسم ایضا و چرا اونی که باید بشینه خونه و مراقب نوزاد باشه منم و چرا من متاهل کمتر شانس استخدام دارم چون ممکنه بچه دار شم اصلا.
خب گمونم کافیه.

یکی از اینا رو به صورت رندوم انتخاب کنید و تو یه جمعی، مثلا وبلاگتون، مطرح کنید. هر کدومش. سر پس اندازم شرط می بندم این جواب قطعا مطرح میشه: آیا واقعا مشکل زنان ما اینه؟ آیا این اولویته؟ مگه این چقدر مهمه؟ من که تا حالا ندیدم پس حتما چیز مسخره ایه!
افرادی که این جوابو میدن، به جز آخری که بر کوته فکریش درود میفرستیم و خدا بهش بینش بده ایشالا، اونقدر به اینکه این الان مهم ترین مساله نیست پرداختن، و به اینکه ببخشید پس چی مهم ترین مساله س نپرداحته ن، که نتیجه شون شده اینکه  جلوی همه نق ها و غر ها و هشتگ ها و کمپین ها وایمیستن و ابراز بی ارزش بودن میکنن، بدون اینکه پیشنهاد جایگزینی ارایه کنن.

اما عزیزان. آنالایز پارالایز های من. آیا ما داریم میریم جنگ و نقاط استراتژیکی رو قراره با محدودیت موشک نابود کنیم؟ آیا ما در مرحله قبل همه تیرهامونو صرف کشتن غوله کردیم و الان باید دنبال آیتم تیر بگردیم؟ آیا اگه هم سعی کنیم وقتی دختری عصبانیه بهش نگیم تو پریودی و هم تو خیابون دنبال دختر مردم راه نیفتیم و هم بذاریم دوست دخترمون که اونم مث ما دانشجوعه دست تو جیبش کنه و فکر نکنیم مالکشیم یا باید خرجشو بدیم که خفن جلوه کنیم، تیرمون یا جونمون تموم میشه؟ آیا اگه همزمان چند همسری مومنین و محشرین(!) رو تقبیح کنیم و به خاطر زنانی که پشت در استادیوم موندن یه بار از عیشمون بزنیم و نریم استادیوم می میریم؟
نچ.
مهم ترین مشکل زنا احیای حقوقشونه، و حالا که فشار خاصی به جای خاصی نمیاریم و تظاهراتی هم قرار نیست رخ بده و نه ارتشی در کاره نه موشکی نه غولی نه قارچی، نگران نباشید. اگه همزمان به همه آیتم های پکیج حقوق زنا بپردازید، جونتون تموم نمیشه.

+همه پسرا نمیرن سربازی. ولی دیه همه دخترا نصف دیه همه پسراس. و الخ.
+برای بعضی مشکلا حتی ارتشم لازم نیست. مثلا همین که دون دون غیورمردان کشور رو متوجه کنیم پریود بودن کاربرد تو سری زدن نداره.
+یه چیزی که تو شش ماه اخیر زیاد به چشمم میخوره و نمیفهمم، جوابیه  نوشتن بلاگرا برای ژانر و طوفان های توییتره. چون تو تلگرام یه چیزایی خوندیم یا تو وحیدآنلاینی جایی عضویم. لا اله قضیه رو شنیدیم، الا الله ش به دستمون نرسیده.
۳۹ نظر ۲۴ لایک

دم گاو

من هیچوقت تا ته مسیر با دوست هام نبودم. صمیمی ترین همکلاسی هام ازدواج کردن و به من نگفتن، چند تا از نزدیک ترین هاشون مهاجرت کردن و من از اینستاگرامشون فهمیدم، رفتن سر کار و من نبودم، دانشگاه قبول شدن و من خبر نداشتم.
چون یه جا ازشون بریده م و فکر کرده م دیگه بسه. رو اعصابمن. ازم سواستفاده میکنن. خط قرمز هاشونو رد می کنن.
حالا این طبیعیه که وقتی با یکی قطع رابطه ای بهت خبر نده عروس یا داماد شده یا رفته اتریش یا کار پیدا کرده یا ارشد شریف آورده. غیرطبیعیش اینجاست که تو بعد یه مدت که شوتشون کردی از زندگیت بیرون، نگرانشون بشی و بدویی بری ازشون خبر بگیری که در چه حالن و سالمن یا نه.

+هفته پیش یه خواستگار نچسب داشتم که ازم پرسید بدترین ویژگی اخلاقیت چیه و من گفتم اینکه زود عصبی میشم. گفت بعد با این اخلاقتون با چند نفر دوستین چند نفر باهاتون قطع رابطه ان؟
بچه خوبی بود. یادش گرامی.
+ مادر جان بهار می گفت گاو رو پوست می کنی، به دمش که میرسی ولش میکنی.
+من ماهی یه بار چک می کنم بچه های فیلم هری پاتر به سرنوشت اسدالله یکتا دچار نشده باشن. و صدف طاهریان و چکامه چمن ماه بدبخت نشده باشن و کار دستشون باشه. و مکالی مک کین دوران نقاهتش رو به خوبی بگذرونه.
وسواس ذهنیه؟ یا دلرحمی؟
۱۳ نظر ۱۸ لایک

matter of time and place

اگه از من بپرسین خوشبختی یعنی چی، تو هر موقعیتی ممکنه یه چیزی بگم. شاید وسط امتحانای ترم بگم اینکه تعطیل شیم، وسط تابستون بگم اینکه کولرای جهان همه شون با هم خراب شن و آدمای گرمایی تبعید شن به جنوبگان، روز مادر بگم اینکه بمیرم دیگه تو دنیا نباشم.

ولی در حال حاضر به نظرم خوشبختی یعنی اینکه یکی باشه بتونی براش تا بی نهایت حرف بزنی و گوش کنه.

۱۸ نظر ۲۸ لایک

سوپرنچرال

وقتی بچه بودم قبل همه امتحانای مدرسه دل و روده م میپیچید به هم. بهش میگن سندروم روده تحریک پذیر. یعنی سعی کن استرس نگیری وگرنه کارت تمومه. مادر جان بهارم بعضی وقتا  می اومد باهام، آرومم میکرد.  بعضی وقتا از دم در خونه با ذکر برو من دعات می کنم دلگرمی میداد. حالا شایدم درو می بسته و میرفته پیاز تفت بده برا نهار ها. ولی یه دلآویزی به من میگفت که یعنی نیروهای ماورایی باهاتن و اینا.

عارضم به خدمتتون که جهت دادن امتحان معرفی به استاد سه واحدی دانشگاهم و کارم تمومه.

تنها ام هستم.

ایمانمم به ماورائ طبیعه از کف داده م.

:دی

ویرایش: هیجده شدم خدا سوپرا و نچرالاتونو خیر بده! :دی

۱۴ نظر ۹ لایک

اولَسبِلنگاه (3)

خب تا اینجای کار دیدیم که توپ به تیردروازه برخورده و واکاشیمازو طی یک حرکت ژانگولری اونو مهار کرده و برای تاکشی در اون سوی زمین پرتاب کرده. اینک تاکشی صاحب توپه و کاکرو داره میدوعه که خودشو بهش برسونه.


---

نزدیکای غروب رسیدیم به محل اقامتمون. یه مجموعه کلبه بسیار تمیز، روی یه تپه کوتاه، مشرف به یه دره باحال پر از درخت های بلند که تمامش زیر مه بود. انگار بالای ابرها باشی تو سرزمین لوبیای سحرآمیز! تقسیم شدیم و وسایلمون رو ولو کردیم تو کلبه ها و از اونجا که اونقدر روشن نبود که بشه رفت پیاده روی، و انقدر شب نبود که وقت شام باشه، و انقدر تاریک هم نبود که بشینیم ستاره ببینیم، به اقدامات جانبی مشغول شدیم. ابتدا به ساکن این مساله پیش اومد که گونی پیاز ها گم شده بود. بنابراین از اونجا که ابتدایی ترین مرحله درست کردن تمام غذاها خرد کردن پیازه، نزدیک به یک ساعت جماعتی با دیگ و روغن و رب و نون سرگشته ایستاده بودیم تا پیازا گیر بیاد. در این مرحله ما متوجه مساله جالبی شدیم؛ من و پگاه معتقد بودیم که وقتی من دارم کوله بر پشت از تپه میرم بالا و دستم خالیه چرا یه باکس آب معدنی نبرم که کمک کرده باشم؟ و دخترایی که ما رو تو مسیر میدیدن میگفتن «برا چی داری آب معدنیا رو میاری بالا؟! پسرا باید بیارن!» و خب عملا یه سیلی به برابری جنسیتی و یه لگد به جنبش های فمنیستی سراسر ایران می نواختن میرفتن :))

بعد پلیسای قسمت قبل تا اینجا دنبالمون اومده بودن که «شما که پنجاه نفر رو تو یه وانت سوار کردی، اینجا میخوای چیکار کنی!؟» و هی برادران میومدن تو کلبه ها میگفتن بچه ها خواستین برین بیرون حجاب کنین و اینا. :)) ببینید من یه چیزی میدونم میگم وانت خوب نی. :|

پس از گیر اومدن پیازا رفتن که گوشت هارو بخوابونن تو پیاز که کباب درست کنن و ما بیکار شدیم لذا نشستیم به مافیا بازی کردن. نیمی از جمعیتی که ابراز علاقه کردن مافیا بازی کنن بار اولشون بود، و من که بار دومم بود بار اول تو تولد فراری بازی کرده بودم که انقد سوتی دادم منو گذاشتن خدا که درگیر بازی های پیچیده بینشون نشم :)) و اون رو هم نتونستم درست انجام بدم و مجبور شدن یه نقش جدید تعریف کنن که سروش الهی بود و به من میگفت باید چه جمله هایی رو کی بگم. بنده خدا سروش الهی خودش عضو مافیا هم بود، باید در حالی که نقشه می کشیدن یکی رو بکشن، به منم میگفت حالا چشماشونو ببندن، حالا دکتر رو بیدار کن، حالا فیلان، همه هم بهش مشکوک بودن تنها دفاعشم این بود که من سروش الهی ام :)) خلاصه با همین وضع این دوستانمون بازی رو شروع کردن و از شش تای مافیا، چهار نفرشون تازه کار در اومدن. :| بعد اینا مافیاشون ورژن advanced بود، فقط شهروند و مافیا و دکتر و کاراگاه نداشتن. یه گادفادر داشتن (!) که تنها فرقش با بقیه مافیا این بود که کاراگاه نمیتونست بفهمه مافیاست و شهروند عادی معرفی میشد، و یه ناتاشا هم بود که میتونست یه نفر رو ساکت کنه یه دور و اون یه نفر اون یه دور حق حرف زدن نداشت. من و پگاه مافیا بودیم، و تا آخر هم تنها نقش مفیدمون رای دادن بود :)) و به شکل عجیبی شهروندان دونه دونه خودشونو کشتن و ما با تنها یک نفر تلفات موفق شدیم بر اونها پیروز بشیم. :دی بعد من از اونجا که بلد نیستم استراتژی بچینم کاملا حسی و شانسی رای می دادم و هر سری که رای می دادم یکی از شهروندان که بازیکن حرفه ای بود با پشت دست میخوابوند تو پیشونیش که اینا چرا اینطوری رای میدن من چرا سر در نمیارم :))

پس از شکست دادن شهروندان گاتهام سیتی و صرف شام که کباب و نون و گوجه و ماست تو لیوان بود، برخی چادر علم کردند و برخی رفتند تو کلبه ها که بخوابن. من و پگاه قدری ستاره دید زدیم، قدری با گاو صاحب کلبه ها مکالمه برقرار کردیم و سر انجام رفتیم تو کلبه که بخوابیم. ولی شما اگه رفتید نرید تو کلبه ها. چادر بزنید. ستاره ببینید. صب هم زود بیدار شید طلوع رو از لای ابرا و مه تو دره ببینید. اگه هم عکسی از من به دستتون رسید که چهارزانو کف زمین ولو شده، خوابش برده، مسواکش رو عین توت آنخ آمون به دست گرفته و حتی شال و کاپشنش رو هم در نیاورده، من کاملا تکذیبش می کنم. تنها اتفاقی که اون بین افتاد این بود که رهبر تور در زد، ما در رو گشودیم، یه دست با پنج تا سیخ کباب اومد تو که «اینا زیادی اومده! نفری یدونه بکنین بخورین!» و ما هی از پشت در انکار که آقا ما گشنه نیستیم صاحب دست از اونور در اصرار که بخورین تعارف نکنین :))

صبحگاهان با حمله مسلحانه فرد یا افرادی به در کلبه از جا پریدیم. البته خیلی هم صبح نبود، هفت اینطورا بود. خورشید در اومده بود، بچه ها یه سری رفته بودن طلوع رو دیده بودن، الان میخواستن برن صعود به بالای کوه های پشت سرمون برای دیدن مناظر هیجان انگیز تر. صبحونه نخورده راه افتادیم و با ذکر «بیست دقیقه مونده» «بیست دقیقه ای رسیدیم» و «همین بغله» شیب پیمایی طولانی ای رو آغاز کردیم که تا ده و نیم صبح به طول انجامید. اینطوری بود که یه نفر آمپلی فایر به دست جلو می رفت، یه عده بندری زنون پشت سرش، و من و پگاه در حال لذت بردن از مناظر مستقلا به پیش میرفتیم. :دی از این مسیر تعداد زیادی سلفی موجوده که خب ما توش نیستیم چون  تف به ریا ما دانشجوی بهشتی هستیم و به شیب عادت داریم و تف به ریا تر، اون موقع که ملت خسته میشدن وایمیستادن سلفی بگیرن ما داشتیم میرفتیم بالا برسیم به نوک قله. :دی

لکن ما نرسیدیم به نوک قله. نیم ساعت مونده به رسیدن به اصل قضیه ملت دیگه واقعا بریدن و ایستادیم کلی عکس گرفتیم و برگشتیم پایین. :|


صبحونه پنیر محلی و مربای محلی و نون محلی و چای کیسه ای خوردیم. بسیار خوشمزه و بسیار مناسب :) بعد ملت نشستن پانتومیم بازی کنن و پگاه منو برداشت بریم ماجراجویی. در دانشگاه، پگاه به خاطر کشف کردن مسیر های عجیب و ناشناخته از دانشکده ایکس به دانشکده ایگرگ، به فرد-جرج ویزلی شهرت داره(اگه هری پاتر نخوندید، حقتونه، بهتون توضیح نمیدم یعنی چی تا دلتون آب و جیگرتون کباب شه. :دی) لکن در این مسیر من به این حقیقت پی بردم که وی در واقع یک ایندیانا جونز درون داره که کلا دوست داره به جای عبور از مسیرِ صافِ موجود، مسیرِ ناصاف و پر از پستی بلندی و بعضا غیرقابل عبورِ ناموجود رو بپیمایه. :| با همون آل استارِ کف تختی که ذکرش رفت، پگاه رو در تپه ها دنبال نمودم و از سمت راست تپه رفتیم پایین، تپه بغلی رو دور زدیم، از یه گاو عصبانی فرار کردیم، و از لای فنس های سمت چپ تپه سر در آوردیم که میشد پشت جایی که ملت داشتن سیب زمینی پوست میگرفتن برای ته دیگ نهار. من و پگاه هم که بسیار بچه های کاری و با ویجدانی هستیم، رفتیم کمکشون. مامانِ اون خانواده ای که همراهمون بودن یه ماهیتابه عظیم پیاز داد به من و من بردم که تفتشون بدم، و پگاه هم چاقو جیبیش رو دراورد نشست سیب زمینی پوست بگیره. یه سری هم آبلیمو زیادی آورده بودن میخواستن نفری یه قاشق بدن به بچه ها(!)، شربت آبلیموش کردیم ریختیم تو بطری نوشابه ها و تا خود تهران هم همراهشون بود و فکر کنم تهش یکی برد خونه انقدر زیاد شد:)) یه شیشه آبلیمو رو میخواستن برنگردونن، عوضش سه تا بطری شربت به بارشون اضافه شد:)) نارخاتون هم در آن سوی کادر مشغول درست کردن سالاد شیرازی و تقسیمش در لیوان های یکبار مصرفی بود که نقش کاسه رو بازی می کردن.

نهار ماکارونی بار گذاشتن با ته دیگی که هرگز به دستمون نرسید ( :دی ) و ما رفتیم به پانتومیم بپیوندیم که به جز تشخیص کلمه «سمپوزیوم» ، به شخصه هیچ نقش مفیدی در بازی نداشتم :دی در حین بازی متوجه تور دانشجویی دیگری شدیم که بچه هاشونو رو سوار کامیون کرده، همون مسیری که ما صبح رفتیم رو داشتن جیغ و هلهله کشان به پیش میرفتند. :| بعد بچه های تور ما رو تا ولشون می کردی شروع به رقص می کردن و هر کی از بغل ما - در نقش تدارکات آشپزخونه- عبور میکرد یه نگاه به عروسیِ اونور (:دی) و یه نگاه به ما میکرد و می پرسید «شما تورید یا خانوادگی؟!» و مامانِ جمع سریع میگفت «خانوادگی!» و طرف سری به تاسف تکان داده و رد میشد. نتیجه ای که میگیریم اینه که اگه خانوادگی بزن برقص کنید مشکلی نیست، سعی کنید خانوادگی باشید همیشه. :دی


پس از نهار هم ما رو ریختن تو اتوبوس و تا خود تهران تاختیم-تو مه، تو مه بارش، تو آفتاب، تو ابر، زیر نور ماه- و ساعت دوی صب رسیدیم سر خیابون ما. پگاه رو سوار اسنپ نموده، خودم چاقو جیبی پگاه در این دست و قمقمه آب یخ در اون دست دویدم تا خونه. چون برادرم فکر کرده بود من تا صب نمیام و عوض اینکه بیاد سر خیابون دنبالم، خوابیده بود. :)) نتیجه اخلاقی این قسمت هم اینکه ساعت دوی شب نرید دور دور، شاید یه دختر تنهایی با یه کوله پنج کیلویی داره میدوعه بره خونه و تنها وسیله دفاعی همراهش چاقو جیبی رفیقشه و با دیدنتون زهره ترک میشه. :))


آیا اینطوری سفر رفتن رو توصیه می کنم؟

اگر سخت گیر نیستید، مذهبی نیستید، ضعف بدنی ندارید، پایه بزن برقصید، کفشِ مناسب دارید، عاشق داشتن عکس از خودتونید، آره.


آیا پشیمونم؟

نه. هرچند دلم برای گوشیم تنگ شده. هق.


آیا خوش گذشت؟

بله، صد البته. ولی اگه دوباره برم:

1- اون کوهی که صعود نیم ساعت آخرش رو بیخیال شدیم تا تهش میرم. تا بقیه بخوان برسن پایین و ده بیست تا سلفی دیگه بگیرن، ما سه بار رفته و برگشته بودیم :))

2-خودم دوربین می برم که از مناظر اطراف عکس بگیرم. تقریبا اصلا مورد توجه کسی واقع نشد که ما داریم از یکی از بکر ترین مسیر های شمال عبور می کنیم و با وجود داشتن نزدیک به ده عدد دوربین عکاسی حرفه ای در جمع، تقریبا هیچ عکسِ «فقط منظره» ای بین عکس ها نیست که من بخوام نشونتون بدم. :دی


پی نوشت: گوشی رو باز کردیم، پنیرهایی که توی مدار هاش تشکیل شده بود تمیز کردیم، دوباره بستیم و روشن کردیم، لکن دیگه به اینترنت وصل نمیشه، صداش بالکل از دست رفته، و شارژ هم نمیشه. کلا بیست درصد شارژ داشت که طی عملیات بک آپ گرفتن از دیتای داخلش تموم شد و دیگه روشن نمیشه. روحش شاد و یادش گرامی.

پی نوشت تر: شرمنده که عکس نمیذارم، متاسفانه بیشتر عکس ها حالت سلفی داره، ملت توشن، نمیشه گذاشت! عکسای گوشی پگاه هم که پگاه بهم نمیدتشون. :|

۹ نظر ۷ لایک

اولَسبِلنگاه (2)

با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم.


بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم به ذکر می دونم که اولا، سوار کردن ملت پشت وانت، از نظر قوانین راهنمایی رانندگی غیرقانونیه. چه یک نفر، چه پنجاه و یک نفر. دوما، پشت وانت نهایتا بیست تا گوسفند جا میشه، نه پنجاه و یک نفر.

قسم می خورم که مقاومت کردم و نخواستم سوار شم. و پگاه شهادت میده که منو به زور سوار کردن و وقتی ما سوار شدیم، ده نفر تصمیم داشتن پیاده بیان. وقتی نهایتا اون ده نفر هم سوار شدن، من یه پام کف وانت بود، سمت لبه وانت بودم و کمر به بالام به هیچ جا وصل نبود، یه کوله عظیم پشت سرم کف زمین بود که عملا امکان انداختن وزنم روی نفر عقبی رو منتفی می کرد، و آرنج یکی از پسر ها که خدا می دونه چی رو دو دستی نگه داشته بود، وسط جناغ سینه م بود. از اون طرف پگاه سه کنج دیواره و در وانت بود، در همون شرایط، و منو از پسِ گردن گرفته بود که نیفتم. خودش به چی بند بود؟ به هیچی. رهبر تور دستشو دراز کرده بود حمایل کرده بود بین پگاه و فضای آزاد پشتش، و با توجه به اینکه یه نفر بینشون ایستاده بود، هیچ گونه تضمینی نمیشد داد که میتونه نیروی کافی وارد کنه برای نگه داشتنش.

حالا من نمیدونم وانتیه میخواست جیغ ما رو دراره یا توجیه نبود یا چی، ولی با سرعت پنجاه-شصت-هفتاد تا راه افتاد و همه به جهت های گوناگون پرتاب شدن. شاید برای یه عده بامزه یا خنده داره که در حال حرکت از پشت وانت پرت شن بیرون، ولی برای من نیست. من عملا به هیچی وصل نبودم به جز دست رفیقم که منو از ته دره به دندون کشیده بود بالا و خودش جون نداشت هیچ، به هیچ جا هم بند نبود. بسیار سعی کردم اشک بریزم و ادای غش و صعف درارم تا مدیر تور که تو صورت من ایستاده بود بترسه من بمیرم و بندازنم پایین، لکن افاقه نکرد. لذا، چند متر جلوتر که طرف زد رو ترمز که یه عده دیگه رم بچپونه بین ما، من پریدم بیرون.

حالا در اینجا راویان دو دسته میشن: از زاویه دید من، من پریدم پایین، و یکی از رهبران تور پشت من پرید پایین که عه تو چرا پیاده شدی؟ من بسیار محترمانه عرض کردم که شرمنده بزرگوار، من ترجیح میدم دیر برسم پایین، ولی زنده برسم پایین. ایشون عرض کرد که عه خب اگه می ترسی بیا برو جلو بشین. بنده عرض کردم که خیر، شما میخوای یکی دیگه رو به جای من به کشتن بدی، نمیخوام آقا. من پیاده میام. ایشون گفت باو وانت امنه، و در این مرحله من منفجر شدم. با پشت دست کوبیدم به کابین وانت و جیغ زدم این امنه؟! این امنه؟! فیزیک خوندی؟! این امنه؟! سپس در حالی که رهبر تور ماتش برده بود که «فیزیک خوندی چه ربطی داشت؟» من راه افتادم که برم. پگاه هم در حالی که داد میزد «اون دوربین کیه دستت؟ بیا لااقل پسش بده به صاحبش!» دنبالم راه افتاد و رهبر گرامی هم در حالی که عذرخواهی می کرد که بابا ببخشید حالا خودتو ناراحت نکن دنبالمون می دوید. 

از زاویه دید پگاه، من پریدم پایین، دیالوگ بولد شده بالا رو داد زدم، دوربین رو پرت کردم سمت آقای رهبر، و در حالی که جیغ می زدم من یه پام رو زمین بود، دور شدم و پگاه در حالی که آقای رهبر رو بین من و خودش حمایل کرده بود که ترکش هام بهش نخوره، دنبال من راه افتاد. لکن مشخصه که زاویه دید من بسیار معتبر تره.

وانت هم پشت سر ما گازی داد و در حالی که ملت جیغ زنان و خوشحال مشغول سلفی گرفتن بودن، دور شد. هی در طول مسیر پگاه سر صحبت رو با آقای مسئول تور باز می کرد و هی آقای مسئول تور در مورد درختان موجود در مسیر توضیح می داد، لکن من همچون برج زهرمار جلوتر از این دو می رفتم و خشم از وجودم شعله می کشید. بابا آخه گرامی، دیر شده که شده. سر یکی از پیچ های اون جاده اگه یارو یه کم تیز بپیچه نصف حضار پرت میشن پایین. اصلا دو دسته می کردی ملت رو. دو سری میفرستادی. یعنی واقعا هیچ راه حل بهتری به ذهن هیچکس نمیرسید؟ انصافا؟ خدایی؟ وجدانا؟

علی ای حال ما در طی مسیر به یک خانواده از اعضای تور برخوردیم که بی خبر از همه جا جلوتر از ما پیاده راه افتاده بودن و بندگان خدا بسیار هم پروانه ای و آروم حرکت می کردن. به گونه ای که اگه من پایکوبان از کنارشون رد نمیشدم و اون دو تا همراهم دنبالم نمی دویدن، این عزیزان عمرا تحریک می شدن تند تر حرکت کنن و تا دو ساعت دیگه هم به اتوبوس نمی رسیدن:))

تنها مزیت این پیاده روی این بود که ما در طی مسیر خشک شدیم. اشاره کردم که هی گفته بودن سرده و یخ میزنید و اینا؟ آفتاب بود آقا. چه آفتابی. مانتو به تن آدم می چسبید. خود این بزرگواری که دنبال ما حرکت می کرد آستین حلقه ای تنش بود. :)) 


شاید تصور کنید که بعدش اتوبوس راه افتاد و ما رو رسوند ماسال و ما رفتیم ستاره تماشا کردیم تا شب و خوابیدیم تا صبح فردا. لکن زهی خیال باطل. وسط جاده، در حالی که همسفرمان مشغول رقص بودن و من مشغول بافتن موهای خیس پگاه، پلیس نگهمون داشت. دو تئوری اینجا محتمله: الف-بچه ها رو در حال رقص دیده بودن. ب-یکی راپورت وانت رو داده بود. جفتش رو به عنوان دلیل توقف ذکر کردن و هیچکس نمیدونه کدوم صحیحه. :دی آقایون پریدن پایین که ببینن چرا آخه اینجوری شد، و یکیشون که برگشت بالا هر دو تئوری رو مطرح کرد. در اینجا ما کشف جالبی کردیم: تور، مجوز نداشت. :| آقای پلیس اومد تو، یه نگاه به ما کرد، یه نگاه به مدیر تور، و در حالی که میگفت «اینجوری تور میاری توقع داری چی بشه؟» پیاده شد. آقای راهنمای تور دوم پرید بالا و گفت چند نفر با هم فامیلن؟ اگه زیاد باشیم میگیم تور فامیلیه ولمون می کنن. در پاسخ، ما همه به هم نگاه کردیم، و خب تقریبا هیچکس با هیچکس فامیل نبود. یه خانواده داشتیم، یه جفت تازه نامزد، یه خواهر و برادر و تعداد زیادی جوان مجرد بی کس. :)) یه عده از پسرا معتقد بودن هر کی قصد ازدواج داره الان وقتشه، دوست عزیزی تز داد همینطوری یه عده رو خواهر برادر اعلام کنیم و اگه سوالی چیزی ازتون پرسیدن که مطمئن شن و جوابشو بلد نبودید تشنج کنید :))، در ادامه این پیشنهاد مطرح شد که پرده ها رو بکشیم اگه خواستن با اسنایپر بزننمون نتونن ردمونو بزنن و نهایتا هیچ پیشنهاد عملی ای ارائه نشد:)) از اون طرف اقای پلیس دو تا سنگ آورده بود نشون آقایون داده بود که «شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟» و یکی از پسرا برگشته بود گفته بود «آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟!» و پلیسه چلیده بود:)) از این طرف پگاه خیلی جدی رفته بود آیین نامه پلیس راهنمایی رانندگی رو دانلود کرده بود که بخونه ببینه پلیسه حق داشته ما رو نگه داره یا نه :| دیگه بالاخره با تو بمیری من بمیرم و سبیل گرو گذاشتن، پلیسه که معتقد بود ما باید برگردیم و عمرا بذاره از این مسیر بریم و دامان پاک و مطهر گیلان رو به لوث وجودمون بیالاییم، رها کرد و ما دوباره حرکت کردیم. بین راه فقط یه دور وایسادیم هندونه بخوریم و سریع همونم جمع کردیم تا برسیم به محل اقامتمون، که مجموعه ای از کلبه ها بود روی تپه ای.


همچنان ادامه دارد!

۲۵ نظر ۱۵ لایک

اولَسبِلنگاه (1)

خدمت شما عارضم که، ما از ابتدای مرداد ماه که پس از پانزده سال درس خواندن بی وقفه، بالاخره فارغ التحصیل شدیم و به وادی تعطیلات قدم نهادیم، برنامه داشتیم با رفیق فابمون و رفیق فابش بریم سفر. از این ماجراجویی دو سه روزه ها. هی یه روز من نمیتونستم، یه روز این نمی تونست، یه روز اون ژوژمان داشت، یه روز این عروسی بود، جور نشد. تا اینکه سر انجام هفته پیش به صورت چریکی تصمیم گرفتیم بریم اولسبلنگاه.

اولسبلنگاه چیست؟

اولسبلنگاه چیز نیست خواننده عزیز. همونطور که از جمله «بریم اولسبلنگاه» مشخص بود، مکانه. ییلاقیست در ماسال، و ماسال بخشی از استان گیلان می باشد.

قضیه به این صورت جور شد که من شنبه به پگاه و رفیقش گفتم فلان گروه ایرانگردی تور گذاشته آخر هفته، شمال. میاین؟ پگاه گفت آره. رفیقش گفت نه. پس از آره ی پگاه، رییسم از من خواست آخر هفته یه پروژه مهم رو برسونم دستش، جلسه هماهنگی جشن فارغ التحصیلی مون افتاد دقیقا روز حرکت تور، استاد تری دی مکسمون گفت هفته بعد از سفر باید دو تا تکلیف گنده بزنید و هرکس نزنه نمیذارم بیاد، و از آموزش دانشکده زنگ زدن گفتن هفته دیگه باید بیای امتحان مهندسی نرم دو بدی. اما ما که از اول تابستون مدام برنامه هامون کنسل شده بود، رو به تمام این اتفاقات ناخونده یک «برو تا زیر پات علف سبز شه» حواله کردیم و کمر همت بستیم که این سفر کذایی رو بریم. کائنات هم رو به ما یه «باش تا حالیت کنم» حواله کرد که جاش تا الان درد می کنه.

چطور؟ عرض می کنم.

روز حرکت بنده باید میرفتم سر کار در مرکز تهران، کلاس تری دی مکس در پردیس گیشای دانشگاه تهران، و از اونجا پایانه اتوبوس مترو صادقیه به قصد حرکت به سوی سفر. بنابراین از اول کوله سفرم رو بردم سر کار که در انتهای روز با همون خودمو برسونم پایانه. از اونجا که مدام از طرف مدیر تور به ما تاکید شده بود که سرده و یخ می زنید، من یه مانتوی پاییزه تنم بود، و یه سوییشرت زمستونه و یه پالتوی ولنجک پیمایی برداشته بودم. از سویی  قرار بود بریم آبشار آب بازی، و من تصورم از آب بازی یه عده کاسه به دست بود که دنبال هم می دون، در نتیجه یک عدد بارونی تمهید اندیشیده بودم برای این موقعیت. خواهیم دید که من سخت در اشتباه بودم و شروع یک سلسله اشتباه دیگه بود.

پس از پایان کلاس تری دی مکس، من و پگاه دو تا پاکت شیر  و یه پاکت بادوم زمینی و یه بسته قیسی خریدیم برای توی راه. مانتوی من جیب نداشت، و گوشیم از صب تو دست و پا بود، بنابراین از خدا خواسته گوشیم رو -و گجتی که به پشتش وصله و پول هام و کارت هام توشه- انداختم تو اون کیسه خوراکیا. ما خودمونو رسوندیم به پایانه و سوار اتوبوس شدیم-نارخاتون رو هم دیدیم و به ابعاد کوچک دنیا ایمان آوردیم!-و کیسه خوراکیا رو هم گذاشتیم رو پامون. دو تا دونه قیسی خوردیم و من که خسته بودم و از صب دویده بودم اینور اونور، سرم رو تکیه دادم به شیشه که بخوابم، و ناگهان...

-گوفش دیری دیری گوفش دیری دیری آآآآآآآآه بیا وسط!

بله، بزرگواران که گویی نفری یک عدد ردبول نوش جان کرده بودن و حسابی شارژ بودن، رقص نور اتوبوس رو روشن کرده-وجدانا چرا اتوبوس باید رقص نور داشته باشه؟!- یک موزیک بندری گذاشته و شروع به رقص کرده بودن. حالا من که رییسم پشت سرم میشینه و روزی نود و هشت بار با صدای کاسکوی سرما خورده داد میزنه «عاااااغااااا!» و بقیه هم تکرار می کنن، عادت دارم به محیط های پر سر و صدا و باکمم نبود و همونجوری تو همون شرایط خوابیدم-تصاویرش هم به دست نارخاتون ثبت شده و موجوده :)) - لکن پگاه برخاست و رفت جلوی اتوبوس که از مرکز سر و صدا ها دور باشه و بتونه بخوابه.

این اولین اشتباه ما بود.

من کیسه رو گذاشتم رو صندلی پگاه که کسی نشینه جاش و منو از خواب نپرونه، و خوابم برد.

و این دومین اشتباه ما بود.

دو ساعت بعد پگاه با هول و ولا بیدارم کرد. یکی نشسته بود روی کیسه، یکی از پاکت های شیر ترکیده بود، و گوشیِ خاموشِ من که توی اون کیسه انداخته بودم روشن شده بود و داشت ویبره میزد که منو بیارید بیرون. پول هام خمیر شده بود، توی پاکت قیسی ماست تشکیل شده بود، و کارت محل کارم توی بسته ش کرال پشت میرفت. معلوم نبود چه کسی و کِی نشسته روی اون کیسه. پگاه برمیگرده که بشینه سر جاش، کیسه رو برمیداره میذاره رو پاش و به محض نشستن متوجه میشه سر تا پاش شیری شده.

دو ساعت بعدی رو خشمگنانه صرف تفکر به این مساله کردم که آیا چیز مهمی تو گوشیم داشته م یا نه. به جز شماره هام، و اس ام اس هام، چیز دیگه ای نبود که بک آپ نداشته باشه. اولش خشمگین بودم که چرا اون کسی که نشسته روی صندلی و قطع یقین به اندازه پگاه خیس شده، به روش نمیاره که گند زده به وسایل ما. اما خب،  ما خیلی تلاش کرده بودیم به این سفر برسیم و حالا کاینات داشت به ما بیلاخ نشون می داد.  اگه تسلیم می شدیم، پررو میشد سری بعد دیگه تا همینجا رو هم نمیذاشت بیایم. بنابراین کیسه رو انداختیم دور، گوشی من رو تیکه تیکه کردیم، خشک کردیم و انداختیم تو کوله پگاه، و تصمیم گرفتیم به رو نیاریم. حالا بماند که گوشی من هنوز از دورش داره سفیدک خارج میشه و دیگه روشن نشده و من داشتم پول جمع میکردم به یه کار مهم برسم و اصلا در شرایطی نیستم که بخوام گوشی بخرم. این یه فداکاری بزرگ بود که حال قوانین مورفی گرفته بشه و می ارزید.

اتوبوس دیگه ساکت شده بود، بنابراین من و پگاه دوباره خوابیدیم. ساعت چهار، یه بندری دیگه با صدای بلند، اعلام کرد داریم به طلوع نزدیک میشیم و بیدار شید که میخوایم بریم ساحل و طلوع نگاه کنیم.

ساحل گیسوم پیاده شدیم. پگاه رو از سر تا پا شستیم. پول ها رو پهن کردیم تو آفتاب که خشک شن، و رفتیم تو ساحل آب بازی و بعدشم صبحونه. ساحل به شکل عجیبی تمیز بود، و همسفران شدیدا با نشاطی داشتیم که هنوز-خدا رو شکر- شروع به آب بازی نکرده بودن. به جز پگاه که معتقد بود  هنوز بوی شیر میده، همه چیز خوب بود. :))

بعدش مسابقه طناب کشی برگزار کردیم که با استقبال خانواده های حاضر در ساحل روبرو شد، و چندین پدر سیبیلو و عضلانی ما رو همراهی کردن و پا به پای تیم برنده دور افتخار زدن و جیغ شادی کشیدن. در اونجا بود که من پی بردم پگاه همه چی رو مهندسی می کنه. درواقع، زمانی که نشست با حوصله دونه دونه اعضای تیم ما رو یکی در میون چپ و راست طناب چید تا بتونن با آزادی عمل بیشتری بکشن. و خب تیم مقابل با جذب چندین بازیکن تنومند اثبات کرد مهندسی رو بذا در کوزه آبشو بخور، f=ma رو بچسب. :))

در این مرحله من و پگاه متوجه شدیم که کفش مناسب برای ساحل نوردی نداشتیم و بعدش که میخواستیم بریم آبشار، حکما بدبخت خواهیم شد. من که کتونی آل استار پام بود و خیلی با روحیه قصد داشتم با همون برم تو آب! بنابراین یک جفت دمپایی لا انگشتی ابتیاع نمودیم برای مرحله آبشار.

این سومین و مهلک ترین اشتباه ما بود.

اتوبوس جایی نزدیک آبشار نگه داشت، چون جاده خیلی باریک بود. و ما یکی دو کیلومتر پیاده رفتیم تا به نزدیک آبشار برسیم. این مرحله، قسمت مورد علاقه من بود، جایی که عیار من و پگاه به عنوان دانشجوی دانشگاه بهشتی، با بقیه-که عمدتا دانشجوی تهران و شریف و دیگر دانشگاه های تخت مملکت بودن!- به خوبی مشخص شد، و ما سربالایی ها رو چونان بزکوهی می پیمودیم در حالی که بقیه به نفس نفس می افتادن. وقتی تازه رسیدیم دم آبشار، یه جا اون پایین مایین ها تو دره نشونمون دادن گفتن میریم اون پایین نهار!


لوگوی عکس رو میبینید؟ یه کم راست ترش ما بودیم! :|

پگاه، متاسفانه، کوه نورده. کفش مناسب کوه هم به همراه آورده بود. در مقابل من، از هرگونه صعود یا سقوط شدیدا وحشت دارم، در شیب های بالای چهل و پنج درجه پاهام قفل می کنه، و از اون مزخرف تر، فقط یه جفت ال استار و یه جفت دمپایی لا انگشتی کف تخت همراهم داشتم! :| بنابراین روند پایین رفتن ما از اون دره اینطوری بود که سر هر تخته سنگ من با دیدن دخترا که پسرا می گرفتن می بردنشون پایین، میگفتم «این سوسول بازیا چیه؟ خودم میرم بابا!» پگاه هم میگفت باشه پس دنبالم بیا و عین جت میرفت پایین. بعد من یه قدم به پایین میذاشتم، می چلیدم، جیغ میزدم «پگااااه!» و پگاه چونان جت برمیگشت بالا، منو از اون تخته سنگ رد می کرد، و دوباره میرفت پایین. :))

به هر فلاکت و جون کندنی بود پگاه موفق شد منو سالم برسونه پایین و لب ساحل. یه صخره خوش دست پیدا کردیم روش سکنی گزیدیم و بساط نهارمونو گستردیم. بعد از نهار اعلام کردن که پاشین بریم تو ...ام...کاسه آبشار؟ آب بازی.

متوجهید دوستان؟ من برای کاسه و آب پاشیدن خودمو آماده کرده بودم. ملت داشتن میرفتن زیر آبشار دوش بگیرن! اما آیا ما نشستیم رو صخره خوش دست و گفتیم نمیایم؟ نخیر. دمپایی لا انگشتی رو کشیدیم به پا و راه افتادیم تو آب یخ. آب یخ. آب به واقع یخ. کف رودخونه، همونطور که طبیعیه، سنگ های صیقلی و لیزی داشت. پگاه که کفشاش از رو و جلو بسته بود، همچنان عین جت به پیش می رفت، و من در حالی که با توسل به قدرت انگشت شصت  پام و کناریش-سبابه پا؟ :))- دمپایی رو سر جاش نگه داشته بودم پشتش کرال می زدم :))

زیر آبشار صحنه ترسناکی بود. آب سرد از بالا روی ملت میریخت، ملت از پایین رو هم آب میریختن، هر از گاهی یکی با سر میرفت زیر آب و کیلومتر ها اونور تر در میومد، یکی جیغ میزد دمپاییم و در جهت آب شنا می کرد تا به لنگه دمپایی نگون سارش برسه، و تو این شرایط ما وارد اون کاسه زیر آبشار شدیم. وسط راه، نارخاتون جلوی راهمون سبز شد و سلام کرد. ما هم دوستانه سلام کردیم. و نارخاتون دوستانه گفت یا خودمون با پای خودمون میریم زیر آبشار، یا -در این مرحله یکی از دوستای نارخاتون چونان لئو د پروفشنال شنا کنان از سمت چپ کادر وارد میشه و نگاه خفنی به ما می کنه- می کننمون زیر آب. و در مرحله بعد، من دهنمو باز می کنم که بگم « نه قربونت ما خودمون میریم»، و پام به دلایل نامعلومی سر می خوره، دمپایی از توی پام در میاد، و با سر میرم زیر آب.

یاداوری می کنم، آب یخ.

به این نتیجه رسیدیم که چیزی برای از دست دادن نداریم! بنابراین دمپایی رو از پا کندیم و پابرهنه راه افتادیم دنبال ملت که بیشتر خیسشون کنیم. ملت هم متقابلا کم نذاشتن و از خجالتمون در اومدن. پس از اینکه حسابی شسته شدیم و پگاه هم دیگه عمرا بوی شیر نمی داد- :)) - راه افتادیم که برگردیم بالا. همونطور که لینک دادم، من شاید بتونم از دره برم پایین، ولی تحت هیچ شرایطی، هرگز، never, ever، از دره بر نمیگردم بالا.

مگر اینکه خب، پگاه از پشت سر مشغول هل دادنم باشه. :-"

ادامه دارد...

۲۹ نظر ۱۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|