چهارمین گوسفند از سمت چپ

-...خب بیا دوباره بریم سراغ تاریخ. سه هزار سال پیش، وقتی که امپراطوری خیلی جوان بود و یک سیستم طبقه بندی خشک و جدی برقرار بود، چندین انقلاب صورت گرفت. جالب ترین اون ها- در رابطه با صحبتی که داریم می کنیم- انقلاب سوم بود که مردم پادشاه رو به قتل رسوندن. انجمنی از اعضای مجلس تشکیل شد و دیگه یک رهبر کل وجود نداشت.

تالابان گفت: اون می تونست یک دوره طلایی باشه. قوانین ملایم تر و منصفانه تری وضع شد. دانشگاه ها به وجود اومدن.

-به راستی که همین طوره. اما در عرض ده سال دوباره شاه دیگری در راس مملکت بود.

تالابان اعتراض کرد: مطمینم که اینطور نیست. پرژاک عنوان سناتور اول رو انتخاب کرد.

-چه اهمیتی داره که چه اسمی روی خودش گذاشت؟ میتونست عنوان چهارمین-گوسفند-از-سمت-چپ را انتخاب کنه. عنوان که اهمیتی نداره. اون قدرت مطلق داشت و مثل یک پادشاه فرمانروایی می کرد. دشمنانش به مرگ محکوم می شدند. فقرا فقیر باقی می ماندند و اغنیا غنی تر می شدند. چیزی که میخوام بگم اینه که آدما نیاز به رهبری دارن. ما مثل گرگ هستیم، مثل گوزن، مثل آهو، مثل عاج داران. همیشه رهبر گله ای وجود داره.


پژواک آوای دوران

دیوید گمل

۹ نظر ۱۶ لایک

رامبید جولیامز


یازده آگوست سه سال پیش، رابین ویلیامز خودش رو حلق آویز کرد. بعد از نزدیک به چهل سال فعالیت کمدی به عنوان بازیگر و استندآپ کمدین، کسی که به عنوان یه کمدین شاد و شادی آفرین شناخته میشد، نقش های عجیب زیادی بازی کرد و کارای دیوانه وارش همه رو متحیر می کرد، به علت افسردگی جون خودش رو گرفت. اگه یه نگاه به فیلموگرافی رابین ویلیامز بندازین، علاوه بر چیزایی مثل علاءالدین و چراغ جادو یا ویل هانتینگ خوب، فیلم های تجاری زیادی میبینین که امتیاز های 6/10 به پایین دریافت کردن. سه بار ازدواج کرد، بار دوم با پرستارِ بچه ی تازه به دنیا اومده ش که ازش حامله بود، و بار سوم تقریبا بلافاصله بعد از طلاق از دومی. نمیدونم تو آمریکا جوِ «مرگ بر رابین» وجود داشته یا نه، ولی میدونم وقتی مرد، ما شوکه شدیم، بهتمون زد، و براش غمگین شدیم چون دوستش داشتیم.


از این طرف ما رامبد جوان رو داریم، کمدین و گستراننده-معادل رسمی «خز کننده» :دی-استندآپ کمدی در ایران، کارگردان و تهیه کننده تنها برنامه تلویزیون که هدفش آشتی دادنِ ملت با خندیدنه. نقش های عجق وجق زیادی تو کارنامه ش داره، کارای دیوانه وارش نظیر سر و ته خوابیدن جلوی دوربین خبرنگارا خیل عظیمی رو منزجر می کنه، عده زیادی معتقدن برنامه ش به شدت مصنوعی و مسخره ست، فیلمای تجاری قابل توجهی بازی کرده و اگه از منظر زندگی شخصی بخوایم بنگریم هم، سه بار ازدواج کرده، بارِ سوم بلافاصله بعد از طلاق از دومی. چنان نفرت عمومی قابل توجهی نسبت به جوان و خندوانه مشاهده میشه، که گویی سی چهل سال پیش زمین های پدربزرگ نیمی از ما رو نصف قیمت خریده، برج ساخته، پولدار شده و بعد شخصا زنگ زده به منزل پدربزرگمون چنان خنده های شیطانی سر داده که وی به رحمت خدا رفته از حرص.


نمیدونم چرا ولی دارم روزی رو میبینم که رامبد جوان به علت افسردگی خودکشی کرده و جماعتی با عذاب وجدان دست به گریبانن که حالا این بنده خدا انقدر هم نیازی نبود موج نفرت به سمتش گسیل شه.


+Patch Adams رو ببینید. اگه از نظر فنی براتون مهمه، امتیازش تو متاکریتیکز 25% هست و در rotten tomatos فکر می کنم 22% گرفته. 

++یعنی جون میدید آدم باهاتون بره بیرون در حالی که مانتوش گیر کرده تو شلوارش. چرا هیچکس به من نمیگه هدرم هنوز بنفشه؟ :|

۳۰ نظر ۱۴ لایک

چهارمی ها!{با صدای آقای قلمچی خوانده شود}

+خودتونو برای بیننده های ما معرفی کنید.

-به نام خدا جولیک هستم یک زخم خورده و پشیمان!

{صدای جمعیت: سلام جولیک!}

+توضیح بدید که چی شد که این طوری شد؟

-بله ما در یه مدرسه نخبه پرور و خفن آموز درس می خوندیم که شعب زیادی در تهران داره و هر ساله دانش آموزای زیادی از اون به موفقیت های علمی و پژوهشی خفنی دست پیدا می کنن و قبولی صد در صد کنکور میده!

+آیا هرگز چک کردید که ته لیست قبولیشون کجا قبول شده؟

-بله بله. نساجی و صنایع نخ!

+ :| ادامه بدید!

-خب ما هم فکر کردیم که چون رتبه مون افتضاح شده...

+چند؟

-هزار و پونصد ریاضی!

+خب :| می فرمودید!

-...هرگز کنکور قبول نمیشیم و جهت نموندن پشت کنکور رفتیم پیش مشاورمون که برامون انتخاب رشته کن!

+آیا میخواستید نساجی بخونید؟

-نه بابا فقط کامپیوتر. اونم فقط نرم یا آی تی.

+آیا مشاور با شما موافق بود؟

-خب نه دیگه. :دی مشاور میگفت علوم کامپیوترم بزن که نمونی پشت کنکور و آمارمون خراب نشه و بمونی پشت کنکور یه سال دیگه از زندگیتم فنا شده و می میری و می ترشی و ننگ جامعه و اینا!

+شما چی کار کردید؟

-مقاومت کردم بزرگوار. گفتم چهار سال درسای چرت نخوندم که برم چهار سال دیگه بازم درسای چرت بخونم. :دی البته رفتم همایش انتخاب رشته شریف و با یکی از فارغ التحصیلاش دوباره این روند رو طی کردم و ایشون گفت علوم کامپیوترم شبیه مهندسیه و بزن.

+شبیهه حالا؟

-نمیدونم والا. ما همکلاسی علوم کامپیوتری هم داشتیم، درساشونم عنوان مشترک با ما زیاد داشت. ولی ریاضی میازی هم دارن دیگه. دوس ندارم.

+ادامه بدید.

-نهایتا مشاورم گفت بنا به اعتبار مدرک دانشگاه ها من برات مرتب می کنم کدوما بهتره و تو خودت رشته هاتو بچین پس.

+با این روش موافقید؟

-والا بستگی به هدف ملت داره. اگه بخوای پز بدی روش خوبیه. :دی وگرنه جو دانشگاه بیشتر مهمه. اگه بخوای اپلای کنی بعد از شریف و تهران و امیرکبیر بقیه به یه چشم دیده میشن عملا. معدلت مهمه و اینکه سابقه پژوهشی خوب داشته باشی. واسه کار هم، بیشتر جوانان گیکی که من دیدم از همون سال اول دوم دانشگاه یا حتی با مدرک فنی حرفه ای کار می کنن چون خفنن. مدرک دانشگاهم ندارن اون موقع. بعدا با سابقه کار و تجربه برنامه نویسی یه دانشجوی دانشگاه آزاد علی آباد سفلی به من صفر کیلومتر بهشتی ارجحیت داره.

مشاور صرفا برا این خوبه که حتما و قطعا قبول شی. وگرنه اگه همه مشاغل رو بلد بود مشاور نمیشد با اون اعصاب خوردیاش. میرفت جامعه شناس میشد مثلا. :دی بازار کار رو هم که نمیدونن. پشت میزشونن همیشه.

+اگه دوباره به عقب برگردید میربد پیش مشاور؟

-نه. ولی اول نقشه پهن می کنم جلوم ببینم بهشتی با مترو بهشتی چقدر فاصله س.-_-

+چرا؟

-خب آخه من اگه حوصله داشتم درسایی که ازشون بدم میادو بخونم رتبه م هزار و پونصد میشد؟ نمیشد که. درس نخوندم من اصن. مشاور آدمو هدایت می کنه که پشت کنکور نمونه به هر قیمتی. ولی مگه اونور کنکور چه خبره که من پشتش نمونم؟ هواری درس دوست نداشتنی ریخته باید چهار پنج سال بخونی. خب مریضم مگه؟ می مونم پشتش نهایتا. 

+سربازی و فشار خانواده چی؟

-سربازیو که نمیدونم. اونایی که معافن شاید براشون راحت تره از این کارای دل گنده طور بکنن. ولی اومدیم و همین فردا شهابسنگ خورد خانواده م مرد و من زنده موندم. بعد من دیگه به امید راضی کردن کی زندگی کنم وسط زندگی ای که انتخابای مهمشو جوری کردم که اون مرحومین راضی شن؟ من تنها وسط زندگی ای که مال خودم نیست. ویش. ببر اونور میکروفونو آقا. ببر حالم بد شد.

۲۰ نظر ۱۹ لایک

جوماخر

و سرانجام گواهینامه اینجانب نیز به سرمنزل مقصود رسید.

افسری که آدرماه ردم کرد، بار آخر دوباره بهم افتاد و خودش قبولم کرد. با فقط یک غلط! تهشم یدونه با خودکار زد کف دستم بابتش:))


تبریکات شما را پذیرا می باشیم. دو نقطه عینک دودی بر چشم خیره به افق های دور.

۲۴ نظر ۱۴ لایک

کومولوس

وقتی یه نفر به من لینک سایت شخصیت شناسی یا کارت روانکاو مجرب مورد علاقه ش یا بات "شبیه کدوم اسطوره هستی" رو میده و ابراز می داره که میتونن زیر و بم شخصیت آدمو بکشن بیرون و هر چی میگن درسته، من برای مدتی طولانی ابری و طوفانی میشم.

من علاقه ای ندارم بدونم شبیه هرمسم یا آتنا، نمیخوام مطلقا در جریان باشم که روم برچسب زودجوش می چسبه یا دقیق و مقرراتی، و برامم مهم نیست یه نفر بتونه تشخیص بده من چرا به قایم شدن تو کمددیواری علاقه دارم. تنها چیزی که این وسط میتونه توجه منو جلب کنه اینه که آیا یه جوری میشه از شر چیزی که الان هستم خلاص شد یا نه.

دانشمندان تا کنون سکوت پیشه کرده ن.

۱۷ نظر ۲۱ لایک

731

Do not stand at my grave and weep
I am not there; I do not sleep.
I am a thousand winds that blow,
I am the diamond glints on snow,
I am the sun on ripened grain,
I am the gentle autumn rain.
When you awaken in the morning's hush
I am the swift uplifting rush
Of quiet birds in circled flight. 
I am the soft stars that shine at night. 
Do not stand at my grave and cry, 
I am not there; I did not die.
۲۵ لایک

بدون عنوان

دارم تمرین می کنم وقتی حرفی ندارم سکوت کنم.

:)

۱۴ نظر ۱۷ لایک

بیپولیوفوبیا

من همیشه از پول خرج کردن واهمه داشته م. از تصور بی پول شدن و اینکه باید بری از خانواده تقاضای کمک کنی. از فکر اینکه یه چیز گرون بخری و خراب شه و تعمیر نشه و نتونی هم پسش بدی.  هرگز برای دل خودم خرج بزرگ تر از پنجاه هزار تومن نکرده م  و این پنجاه هزار تومن هزینه هفت کلاف کاموا و یک جفت میل شماره دو بوده که رکورد زده. همیشه سعی می کنم ارزون ترین گزینه موجود رو تهیه کنم و دو تا حساب دارم که هر ماه ته مونده حساب اصلی رو که حتما باید بالای پنجاه تومن باشه ولو به قیمت صرف نظر از یک خرید اساسی و ضروری، منتقل می کنم به فرعیه جهت روز مبادا. 

سال مبادای من فرا رسیده و چه مبادایی. یک قمار بزرگ باید با پس اندازم بکنم که یا آینده م رو نجات میده، یا دستاورد چهار سال خودم و پنج سال مادرم رو بر فنای عظما می فرسته هیچ، آینده رو هم منفجر می کنه.

حس می کنم چونان گندالف لب پلی در حال فرو ریختن ایستاده م، دودل که عصا رو بکوبم زمین یا نه.

۲۷ نظر ۱۶ لایک

سرنوشت پلوی پست قبل چه شد؟

در قسمت قبل دیدیم که:

جولیک با تولید شش پیمانه برنج شور غیر قابل خوردن، کاسه چه کنم به دست آشپزخانه را ترک می کند. خانواده شام ندارد و خشمگین وی را ترک می کنند تا در اتاقش مانده و به کارهای بدش فکرکند.


فردا، روز، داخلی، آشپزخانه.

پلو را با پیشنهادات دوستان-دلمه، کوفته، برنجک، ته چین، شکر ریختن، فریز کردن و بعدا بهش فکر کردن، آلبالو پلو و آش گوجه! - به دست خواهر و برادر گرامی سپرده و خود راهی شرکت شدم. با توجه به حضور خواهرم احتمال می رفت یک غذای هیاتی درست کنند و کل آپارتمان را شام بدهند و خلاص.

لکن اینگونه نشد.

اصطلاحی در مهندسی نرم افزار هست به نام scope پروژه. یعنی حد و مرز پروژه. یعنی بدانید از اول چی قرار است پیاده کنید، به قصد تولید وب سایت نروید جلو سامانه پیامکی تحویل بدهید!

اصطلاح دیگری هست به نام شکستن اسکوپ پروژه. که یعنی طرف گفته یک سایت میخواهم بیست صفحه ای باشد و این هم لیست صفحه ها، بعد ذره ذره انقدر نظر های جدیدی می دهد که یک سایت صد صفحه ای متصل به یک پرتال جامع کارمندان و اپلیکیشن کاربران تحویل میگیرد. 

خواهر و برادر گرامی اسکوپ پروژه شان را تعیین ننمودند. اول حجم قابل توجهی عدسی درست کردند که عدس پلو بشود. بعد دیدند عه عدسی شان نمک دارد که. توی عدسی سیب زمینی انداخته اند نمک ها را بکشد تو. بعد برنج ها را شستند که نمکش برود-؟!- بعد دوباره دم کردند که آبش برود-!- بعد زرد چوبه افزودند که کوپه درست کنند -...- بعد دیدند کوپه سخت است و رفتند سوسیس و پنیر پیتزا خریدند، پلو ها را پهن کردند کف سینی فر و رویش پیتزا درست کردند.

پیتزا.

بعد خب برنج شفته دو بار دم کشیده یک دور خیس خورده توی فر چی بشود خوب است؟ کته پیتزا! یک خمیر زرد رنگ شل که رویش مواد پیتزا ریخته و با قاشق باید خورد. تازه نامردی نکرده اند و خیلی جدی رب گوجه هم مالیده اند زیر ملات.


+از ایتالیا خبر رسیده برج پیزا سه چهار درجه خم تر شده و هنوز دارد می لرزد.

+تازه آخرش یادشان افتاده که عه عدسی را استفاده نکردند!!

۲۳ نظر ۲۰ لایک

داستان کوتاه ترسناک

نیم ساعت پیش رسیدم خونه. برادرم رو تو خیابون دیدم که داشت میرفت، گفت پلو تو پلوپز گذاشتم برو بخور. کسی خونه نبود هنوز؛ اومدم تن ماهی گشودم که با پلوی برادرپز بخورم و وقتی یه قاشق رفتم بالا...چشمتون روز بد نبینه، پلوش جوری شور شده بود که هنوز حلقم می سوزه. زنگ زدم بهش و وحشتزده پرسیدم چند قاشق نمک ریختی؟! گفت در نمک پاش شکسته و نمک ها پاشیده تو پلوپز و در نتیجه مطمین نیست.

ساعت چند؟ هفت و نیم.

پلو چی؟ شور.

غذا چی؟ نداریم!!

پریده م پلوپز رو خالی کرده م، برشته های کفش رو با قاشق کندم، شستم و خشک کردم، سه پیمونه برنج بی نمک نهادم که قاطی کنم با اون شورا و شیش پیمونه برنج نرمال به دست بیارم. زور هم که چی؟ ندارم. خود عملیات جدا کردن ته دیگ ها یک ربع به طول انجامید. پاک کردن برنج و شستن و غیره بماند.

پلو رو ریختم تو پلوپز و ساعت تازه شده پنج دقیقه به هشت.

بابام تو راهه.

ما هشت شام می خوریم.


+هرگز نمیتونم درک کنم خانم هایی که هم میرن سر کار و هم بچه داری می کنن.

۲۶ نظر ۲۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|