~

وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی، دوازده سیزده سالم بود. مدرسه م عوض شده بود، با آدمای مزخرفی همکلاسی بودم و معلم های مزخرف تری داشتم، تنها بودم و یه جای امن پیدا کرده بودم که خودمو بریزم بیرون.

الان هم هدفم از وبلاگ نویسی اعتلای وبلاگستان فارسی ( اوهو چه غلطا ) یا ارتقای سطح دانش همزبانان ( نه بابا جدی ) یا جلا بخشیدنِ قلمِ الکنم نیست. آدم تنهایی ام و یه جای امن دارم که توش خودمو بریزم بیرون.

داشتم در واقع. دیگه ندارم.

نمیهممتون. شما هم متقابلا. از گودرز پست میذارم کامنتِ شقایق دریافت می کنم. از چشمه های درخشانِ مشرق زمین میگم تریبون پیدا می کنین از خوبی های مغرب زمین و تاریخ خونبار جنوبگان سخن سر میدید. متن خیلی از کامنت ها رو اصلا نمی فهمم که بخوام جواب بدم، آره و اوهوم میذارم میرم بعدی. میخوام غصه بخورم نمیشه. میخوام بیام بگم عصبانی ام نمیشه. میخوام بیام براتون دانستنی بذارم نمیشه. میخوام ترجمولیک بذارم نمیشه. میخوام هیچی نگم نمیشه. خب یهو گل بگیرم برم دیگه چه کاریه. اه.



پی نوشت: از خوندن این پست عذاب وجدان نگیرید. مشکل شما نیستید، طبیعیه که برای هر پستی با سوژه دال، کامنت هایی با محوریتِ الف و ب و جیم و ه و واو و ز هم دریافت بشه. فقط دیگه من حوصله ندارم وقتی میام در مورد دال حرف میزنم، در مورد بقیه حروف ابجد هم وارد گفتگو بشم. هر کسی منو می خونه بهم لطف داره و وقتی که میذاره تا کامنت بنویسه، ارزشمنده. و این طبیعتِ مکالمه ست که تو یه خطِ مستقیم حرکت نکنه. نگارنده خسته ست، همین.

۴۱ لایک

کنیزِ کفگیر خورده

اونقدر از جملاتی نظیرِ «ما چیمون درسته که فلانمون درست باشه»، «بالاخره همه چیزمون به همه چیزمون باید بیاد» و «اینجا ایران است» بدم میاد که حد نداره. یک مشت آدمِ غرغرو، منفعل، «همینه که هست» منش، نشسته ن دور هم، نظاره گرِ جهان اطراف، هر اشتباه و مصیبت و بی کفایتی هم که ببینن باذکر یه «وطنم پاره تنم» طعنه آمیز میزنن بعدی. ته تهش دو بار با انگشت شصت مبارک بزنن رو پدیده مورد نظر که لایک شه یعنی آره منم دیدم! نه کسی به جایی شکایتی می بره. نه کسی به خودش زحمت میده چیزی رو اصلاح کنه. منتظریم به اذن پروردگار یهو همه چی سوئیس شه. مسئولین یهو یا تدریجی تبدیل به مدیرانی با کفایت و وجدان ژاپنی بشن. نیست آخه مسئولین از فضا میان یا با گونی از خارج وارد میشن، از بین ماها که هیچی به بند کفشمون نیست و بی تفاوتی شده اصل اولِ حیاتمون بر نمی خیزن، اصلا مهم نیست که نسل من و نسل بعد از من و نسل بعد تر از من از کنار هر مزخرفی با وجدان عادت کرده و نگاه بی تفاوت رد میشه و معتقده اینجا ایران است پس هیچی قرار نیست هیچوقت درست شه.

۱۵ نظر ۲۷ لایک

ندانستنی

اگه خاطرتون باشه قبلا تعریف کرده بودم که یکی از رسومِ پایدار خانوادگی ما خریدِ بی رویه کتاب بوده و هست. وقتی هنوز دبستانی بودیم، کتابهامون رو پدرمون برمیگزید، و تا مدت مدیدی ژانر مورد علاقه ش انواع دایره المعارف کودکان و نوجوانان بود. در زمانی که هنوز گوگل و دانشنامه رشد و ویکی پدیا به خانه ها راه نیافته بودن، ما چهار جلد دایره المعارف و دانشنامه کلفت مخصوص هر گونه سوالی که ممکنه برای نوجوانان پیش بیاد، و تعداد زیادی کتابِ نازکِ دانستنی هایی که احتمالا نوجوانان خوششون میاد، داشتیم. (خدمت دهه هشتادی های عزیز عارضم که، در اون زمان رسم بود همه چی از لباس و کفش گرفته تا کتاب یکی دو سایز بزرگتر گرفته بشه تا مدت بیشتری قابل استفاده باشه. در نتیجه ما یهو از نوجوانان شروع کردیم و کودک نخریدیم.) 


این کتاب های نازکِ دانستنی طیف وسیعی از مسائل روز و شبِ جامعه بشری رو در بر می گرفتن. از تاریخچه پول تا نحوه تولید لاستیک، از سیر تکامل انسان تا روده های من چطور کار می کند، از شیر اژدها تا ریشِ دورف. و ما سه بچه که نمیدونستیم اون بیرون کتاب داستانِ کودک هم وجود داره، عطش خوندنمون رو با مطالعه این مباحثِ بسیار حیاتی سیراب می کردیم.


یا لااقل من این کار رو می کردم. و این تازه اولِ بدبختی های اطرافیان بود.


کسی به من نگفته بود کاربرد اینکه آدم بدونه در زمان باستان مبادله پایاپای وجود داشته چیه. یا اینکه آدم بدونه لاستیک از شیره درخت چی چی به دست میاد به چه دردی می خوره. من از این دانستنی ها به عنوان party trick استفاده می کردم. و الان که فکرشو می کنم میبینم بچه مچه های اطرافم حق داشتن منو به بازی راه نمی دادن. در محیطی که فرزندانِ انسان به وسیله نشون دادن عروسک هاشون و قرض دادن دوچرخه به همدیگه دوست پیدا میکنن، برای جوش خوردن به جمع دانستنی های جذابِ حیات وحش ارائه نده فرزندم. :)) الان احتمالا به نظرتون این یه نکته ی واضح میاد، ولی من هنوز در سن بیست و سه چهار سالگی وقتی تو یه کافه در جمعی معذبم یه دانستنی در مورد قند ارائه میدم تا یخ مجلس بشکنه. و چیزی که این وسط مهمه اینه که تا حالا کسی از ندونستنِ اینکه در مصر باستان از ترکیب شکر و آبلیمو و نمک به وکس دست پیدا می کردن نمرده، و تا جایی که بنده مطالعه کردم این نکته که زبون زرافه ها سیاهه و باهاش پشت گوششون رو لیس میزنن با اینکه در لحظه جالبه، ولی میشه برای هر نفر تا سه چهار بار تعریفش کرد چون هیچکس به خودش زحمت نمیده اینو به خاطر بسپاره.



+سیخ داغ کنار گذاشتم هر کی بیاد بگه منم همینطور. :|

۲۸ نظر ۲۱ لایک

اگر قاتل بودم (5)


اگر قاتل بودم فروشنده های گرون فروشِ این مرز و بوم رو می کشتم. شما تصور کن کاپشنی که من پارسال توی کورش قیمت کردم چهارصد هزار تومان با این ادعا که «از خودِ ایتالیا اومده» (به دلایل نامعلومی روی جیب هاش نوشته بود US ARMY اونوخ :| ) امسال با نوشته های مختلف روی جیب ها ( نظیرِ US CAMP یا BAD GIRL) در هفت تیر مشاهده کردم صد و هشتاد هزار تومان. تازه اون فقط سفید و سبز نعنایی داشت، این یکی گلبهی و بنفش و لیمویی و خردلیش هم موجود بود.

خب بزرگوار به گوشت هموطنت رحم نمی کنی به استخون های دندون خورده ش رحم کن. :|


+حالا هفته دیگه احتمالا همون صد و هشتاد هزار تومنیه رو هشتاد تومن میفروشن و ما هیچ ما نگاه میشیم. :|

۲۷ نظر ۲۲ لایک

لات و هبل و اون سومی

چند وقت پیش، وقتی خبرش در اومد که امبرهرد از جانی دپ شکایت کرده برای خشونت خانگی، رسانه ها و ملت ( ملتی که براشون مهمه طبیعتا، نه ما که اخبار خودمونم دنبال نمی کنیم:)) ) شروع کردن به ابراز تاسف و برائت از جانی دپ. داد سخن ها در موردِ خشونک خانگی و آزار فیزیکی سر داده شد و دفاعیه ها برای امبر نوشتند و به قاضی ها رفتند.

مدتی بعد، به عبارتی همین سال جاری، اعلام کردن در فیلم بعدی «جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها»، جانی دپ نقش جوونی های گلرت گریندلوالد رو بازی خواهد کرد. برای بچه های توی خونه و بزرگسالانِ پشت کیبورد عارضم که گلرت گریندلوالد یکی از شخصیت های اصلیِ این فیلمه و بقیه ش رو هم نمیگم چون که اسپویل میشه. با وجودی که اعتراض هایی به این انتخاب وارد شد، از جمله اینکه هری پاتر و هر چی پیرامون دنیاشه یه فانتزیِ نوجوانانه و واقعا بین اون همه بازیگر در جهان هستی یه نفر با کارنامه پاک تر ( و موهای ترجیحا طلایی، اینکه دیگه چشمای دنیل رادکلیف نیست که بگین به لنز سبز حساسیت داشت عجالتا فرض کنین هری چشاش آبیه!) نبود نقش به این مهمی رو بدی دستش؟ رولینگ پشتِ این انتخاب در اومد، و در اینجا ملت دو دسته شدن. دسته ای که نمی پذیرفت جانی دپ نقش یکی از شخصیت های اصلی فیلمی به مهمیِ دنباله هری پاتر رو بازی کنه (بله، دنباله هری پاتر متاسفانه به اندازه خود هری پاتر مهمه. و بله، متاسفانه فیلمای هری پاتر هم مهمن.) و دسته ای که نمیخواست پشتِ رولینگ رو خالی کنه و استدلال کرد حالا جانی که محکوم نشده! چرا گناه مردم رو می شورین! دسته اول اعتراض کرد که آقا پس اون n میلیون دلار خسارت رو داره بابتِ شکستنِ گلدونِ جاهازِ امبر میده بهش؟ دسته دوم جواب داد بهرحال هر چی بوده بین خودشونه مهم اینه که محکوم نشد! دسته اول اذعان داشت چطو رولینگ هی ترامپ رو مسخره می کنه و اینکه متهم به آزار جنسیه رو می کنه تو چشم، بعد حالا اینجور؟ دسته دوم گفت برو بابا جمهوریخواهِ خنگ، دسته اول حمله ور شد که خنگ خودتی فیک نیوز، و بدینسان جماعت به جان هم افتادندی.

این اتفاقیه که وقتی از یه نفر برا خودتون بت می سازین میفته. اون یه نفر بالاخره یه جا یه موضع نامعقول میگیره، یه چیزی میگه که با منطق شما جور نیست، یه کاری می کنه که نباید، و اونجا باید انتخاب کنین که براتون مهمه بعدا بتونین سرتونو بالا بگیرین که تحت هر شرایطی پشت یه نفر وایسادین، یا اینکه افتخار کنین تحت هر شرایطی هوای هر احمقی رو نداشتین.


+چندی پیش کشف کردم به جای استاندارد دوگانه عبارتِ یک بام و دوهوا رو در زبان فارسی داشتیم از قبل، لکن هیچکس مورد استفاده قرارش نمیداده و همه میرفتن استاندارد دوگانه رو از معادلِ انگلیسیش به دست میاوردن. فکر می کنم در مقایسه با فارسی ای که تاجیک ها حرف میزنن، یا افغان ها، ما اصلا فارسی محسوب نمیشیم دیگه.

++ یادی کنیم از این جوک: ابراهیم پس از شکستن بت ها گفت چرا کسی که سخن نمیگوید را می پرستید؟ شخصی پرسید آیا خدای تو سخن می گوید؟ ابراهیم گفت اینجا فقط من سوال می پرسم!!

۲۳ نظر ۱۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
عرض زندگی
اعتراف مخوف
یاس و امید
مردانه دوزی ابراهیم
بهترین بابای دنیا
خر رو رنگ کن به جای قناری بفروش!
شوهر مناسب در زمان مناسب
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
قالب: عرفان و جولیک بیان :|