جنگ جنگ تا پیروزی

به نظر من آدم وقتی نسبت به گیاه بومی یک شهر-تهران،چنار- چنان آلرژی ای داره که در هر بار مواجهه با گرده افشانی این عزیز بیست و چهار ساعت به حال خفگی دستمال به دست غش می کنه تو تخت، هرروز سیتریزین خوردن بر وی روا نیست. باس مهاجرت کنه یه شهر بی چنار.

تا کی مقاومت؟


+از جمله چیز های دیگری که بهشون آلرژی پیدا کردم- و نداشتم تا هفت هشت سال پیش!- میشه به خربزه، انگور، علف(!) و این گل زرد بوته ایا اشاره کرد.

+بچه که بودیم بین ما سه تا فقط آقای برادر آلرژی فصلی و سینوزیت و خون ریزی بی مورد بینی رو تجربه می کرد. تا جایی که یادمه من بهش نخندیدم که همه اینا سر خودمم اومده. باز باید بررسی کنم ولی. هشتگ، کارما. 

۲۴ نظر ۱۴ لایک

در این ایام مقدس !

یک سیستم مبتنی بر هوش مصنوعی به نام mogIA هست که بیست میلیون دیتاپوینت از سایت ها و صفحه های اجتماعی نظیر فیسبوک و توییتر و یوتیوب و گوگل و موتورهای جستجو دریافت کرده، آنالیز می کنه و بر طبق اون برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا رو حدس میزنه. منطق این سیستم بر یک اصل ساده بنا شده: کسی که تو این صفحه ها بیشتر ازش حرف بزنن، شانسش بیشتره.
ایمان میارید وقتی بدونید از سال 2004 که این سیستم راه افتاده، هرگز اشتباه نکرده.
تایید شده که پیروزی ترامپ تا حد زیادی مدیون آدم فهمیده هایی بود که حرص خوردن و نقل قولش کردن، عصبانی شدن و جوابشو دادن، انگشتشونو گرفتن سمتش و گفتن اینو ببینید!! اینو ببینید و بهش رای ندید! آدم هایی که خواسته ناخواسته تریبون شدن تا حرف های ترامپ بیشتر شنیده بشه و از حزبش بیاد بالا تا اینجا که هست.

اگر از کسی بدتون میاد، اگه کسی وقیحه، اگه کسی تو دوربین نگاه می کنه و دروغ میگه، اگه کسی چیزی رو میگه یا کاری رو میکنه و تو چشمتون نگاه می کنه و تکذیب،  اگه کسی میگه من درختم یا هر چی، بیشترین لطفی که به خودتون و بقیه می کنید اینا که بازنشر ندید. حتی اگر لایک خوره. حتی اگر دارید خفه میشید از حرص و حتما میخواید جواب بدید. حتی اگه مرز های وقاحت رو جابجا کرده.
تریبون حریف نباشید.


#بازنشر از کانال منحوس و نفرت انگیزم.


+اگر بیان مثل بلاگ اسکای پنل مدیریتش ریسپانسیو بود، این بساط ها رو نداشتیم که.

+مشق دارم هنوز!


۱۷ نظر ۱۹ لایک

تف به ریا، چیه خب، اصلا تو چش می کنم که شمام دلتون بخواد، شمام بکنین دوس دارن

دیروز داشتم برای یه دختر فال فروش فسقلی اسنک می خریدم-اول بپرسید چند تایید. منو برد براش اسنک بخرم، بعد خواهرش اومد، بعد پسرخاله ش، بعد برادر پسرخاله ش، و همینطور تا اینکه بعد پولام تموم شد!- همینطوری که وایساده بودیم آقاهه موفق بشه دستگاهش رو راه بندازه گفت ما فردا میخوایم بریم پارک.
گفتم خوش به حالت، من تا آخر بهار نمی تونم برم پارک.
گفت چراع؟
گفتم چون مشقام مونده.

بچه پنج شیش ساله چه می فهمه چهار تا پروژه و یه انیمیشن و یه میانترم تا بیست و یکم فروردین داشتن یعنی چی؟
۲۷ نظر ۲۸ لایک

در تمام جوانب

برابری مرد و زن فقط این نیست که من و برادرم در ازای انجام کار یکسان حقوق یکسانی بگیریم، یا اصلا من حق داشته باشم کار کنم همونطور که برادرم حق داره. یا مثلا فقط این نیست که اگه برادرم از هیجده سالگی کاملا حق کنترل تمام جوانب زندگیشو داره منم داشته باشم.
شامل این هم میشه که اگه برادرم با گرمکن میره بقالی، منم بتونم با شلوار راحتی برم سرکوچه سیب زمینی پیاز بخرم. حالا میگم شلوار راحتی فکر نکنید از این بادبزنیای گل گلی بود، طوسی بود بدبخت. بادبزنی هم نبود.
اسیر شدیم به خدا.
۲۱ نظر ۱۷ لایک

گلیمت رو قورت..چیز...از آب بیرون بکش!

نیم ساعت پیش وسط هال نشسته بودم و داشتم پروژه انیمیشن عیدم رو پیش می بردم. خواهرم خواب بود-چون اگه دقت کرده باشید ساعت چهار پنج صبحه!-و آقایونمونم خونه نبودن. در همین حال، صدای گرمپ شدیدی از سمت اتاق خواهر اومد و بعدش نوای دل انگیز آبشار.

 خب ببینید، من خودم خدایگان زنگ های صبحگاهی احمقانه ام. از ماموریت غیر ممکن گذاشته م واسه بیدار باش تا صدای آمبولانس! بنابراین حق میدم افرادی که با من زیر یه سقف می زی اند، صدای توپ سال نو + آبشار بذارن زنگ صبحگاهشون؛ پس، محل نداده و به ادامه انیمیشنم پرداختم.

پس از گذشت یک دقیقه و قطع نشدن صدای شرشر دل انگیز، نگاه کردم دیدم از سمت اتاق خواهرم نوری دیده نمیشه و اون طرف خونه در تاریکی مطلقه. بنابراین زهرا خوابیده بود. ظرف نیم ثانیه به این نتیجه رسیدم که مقاله ویکی پدیا در مورد اون دختره که تو مخزن آب هتل غرق شده بود، کار دستم داده و روح دختره به سبک فیلمای چینی داره میاد که منو ببره غرق کنه و استخونام تا ابد تو حفره اسرار می مونه و الخ. وگرنه نصفه شبی کجا صدای شرشر آب میاد اون هم اینقدر شدید!؟

لکن به خود جرات داده و رفتم سمت اتاق زهرامون و همون لحظه متوجه شدم که we are doomed عزیزانم.

حمام که روبروی اتاق زهراست، با مایع سرخ رنگی پوشیده شده بود و هر لحظه بر مقدار این پوشیدگی افزوده میشد. راه آب باز بود، ولی آب از روش رد میشد و لپر میزد به دیوار.

آیا من جیغ کشیدم؟ خیر دوستان. ساعت پنج صبحه. کدوم آدم عاقلی پنج صبح با دیدن حمومی که پر از خون(؟) شده جیغ میکشه؟ به راستی هیچکس.

بسیار شجاعانه، انقدر که انگار اونی که تا یک سال بعد از دیدن فیلم conjuring با چراغ روشن خوابیده عمه بزرگوارم بوده، سرم رو به سمت راست گردوندم و مشاهده کردم که منشاء صدا-و آب و رنگ و همه چی-روشوییه. عین دماوندی که به تازگی کارخونه آب معدنی روش احداث شده باشه، از رو و زیر و توی کاسه و زیر کاسه و توی کابین و روی کابین روشویی آب میپاشید بیرون. در اینجا خواننده باهوش متوجه میشه که خونی در کار نبوده و رنگ، مالِ زنگِ آهنِ لوله ها بوده و میره میخوابه. اما خواننده کنجکاو ادامه میده. چرا آب از راه آب پایین نمی رفت؟! آیا چه خواهد شد؟! آیا جولیک خواهد توانست از پس روشویی شیطانی برآید؟! تا هفته آینده با ما باشید!

ادامه مطلب ۳۱ نظر ۱۷ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک