درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

باشه بابا تو خوبی بچه:))

من یه مرحله از بزرگ شدن رو هیچوقت نمیتونم آنلاک کنم برم مرحله بعد، اونم اینه که جواب بیشعورا رو ندم:)) دارم خودمو می کشم که نرم یه " :)))))))))) " به طول صد متر بذارم در جواب بیشعور مورد نظر...واقعا دارم سعی خودمو می کنم:))))))


+اصل اول  کار گروهی دانشگاه: با دخترایی که نود کیلو آرایش می کنن همگروه نشید. کسی که ساعت شیش صبح بیدار میشه دو متر مژه میچسبونه و رژ لب می ماله و اکلیل پخش میکنه رو لپ هاش هرگز نمیاد سیم فرو کنه تو بردبرد یا فوری فوتی کد fpga بزنه چون ناخناش میشکنه و وای وای.

+اصل دوم کار گروهی در دانشگاه: با دانشجوی سال پنجمی که چهارده واحد داره همگروه نشید. طرف به بند کفششم نیست تو گروه هیچ غلطی نمی کنه، از قبل شما یه نمره ای بهش میدن مشروط نشه همین بسشه و عجله ای هم نداره فارغ شه.

+اصل سوم کار گروهی در دانشگاه: با ترکیب دو مورد بالا اگر همگروهی شدید حقتونه برا نمره یه ترم نهمی جوجولم اینای اکلیل مالی شده بیگاری بکشید:| کور بودید موقع یارکشی؟ کور بودی جولیک؟ :|

۲۶ نظر ۲۰ لایک

اینرسی

شروع کردن هر کاری برای من سخت تر از تموم کردن یا ادامه دادنشه. شده ده روز بیکار بیفتم رو تخت چون باید شروع کنم یه چیزیو بخونم و نتونستم برم سر وقتش. هیچ کار دیگه ای هم جایگزینش نمی کنم ها، فقط پشت در بسته ی همون یه کار چهارزانو میشینم و با چشام مسیر باد ر دنبال می کنم:|

اما کافیه شروع کنم یک صفحه از اون موضوع که فرضا قراره بخونم رو مطالعه کنم برم رد کارم. همین یک صفحه خوندن چنان انگیزه ای بهم میده که میتونم کل کار رو دو روزه جمع کنم:))

اینا رو یه جا یادداشت کنید اول هر ترم به من بگید لدفن:|

۱۷ نظر ۲۱ لایک

دومینوی غم ها

جالبه که وقتی شروع می کنی به گذشته نگاه کردن، چیزایی یادت میاد که انگار تا وقتی با چراغ قوه نرفته بودی تو راهروهای قدیمی ذهنت بگردی، تو تاریکی مونده بودن و حالا زیر نور ضعیفی که گرفتی دستت، دومینویی از خاطرات خاک خورده رو به خاطر میاری.

پریشب داشتم برای پگاه تعریف میکردم که چقدر دوست دارم برم نازی آباد زندگی کنم. اولین محل زندگی ای که یادم میاد داشتم. با کوچه های مرتبش، خونه های هنوز قدیمی و پر از درختش، پیچک همیشه سبز ِهمسایه روبرویی خونه خاله اینا تو کوچه بالایی، خانه فرهنگ کوشا و دو تا کلاس فسقلی نارنجی رنگش که شبیه ایگلو وسط حیاط سر در آورده بودن. دبستان جواد موفقیان که زهرا میگفت با لباس فرم آبی دامن دار مهدکودکم نیام تو حیاطش چون دوستاش می فهمن یه خواهر مهدکودکی داره. انگار خواهر مهد کودکی داشتن جرم بود.

خونه ما یه محوطه مربع شکل پر از درخت خیلی بزرگ جلوش داشت. مربع سبز گنده دورش نرده های سبز داشت و دو تا ضلع روبروی همش، با کوچه ما و کوچه بالایی مماس بود. دو ضلع دیگه ش خونه الناز اینا و یه سری خونه دیگه بود. الناز اولین دوستم بود که موهای صاف چتری داشت که من نداشتم. من تا پنج سالگی تقریبا هیچی مو نداشتم و موهای الناز رو دوست داشتم که صاف و مصری بود و نور که توش میفتاد واویلا میشد. الناز خاک بازی میکرد و سنگ جمع میکرد و با آب دهنش حباب درست میکرد و مادر جان بهار میگفت باهاش نپلکم چون دختر تمیزی نیست. مادر جان بهار میگفت تاپ سبزه که زهرا نازنجیش رو داره نباید بیرون پوشید، چون ما مثل شراره اینا از اون خونواده هاش نیستیم. شراره سه سالش بود و تاپ قرمز می پوشید و مامانش موهاشو کوجه ای میکرد میفرستاد تو کوچه. ما غروب ها تو کوچه بودیم، من تی شرت راه راه نارنجی می پوشیدم و دمپایی های سبز داشتم و کسی بازی راهم نمی داد. حتی آرزو که از زهرا دو سال بزرگتر بود و به نظر من آدم آخرِ بزرگ شدناش قد آرزو می شد. یه خال قهوه ای پشت گردنش داشت که هیشکی نداشت و اینطوری از پشت هم میفهمیدی کدوم آرزوعه کدوم زهراست.

یه بار با زهرا مسابقه گذاشتیم دور اون محوطه مربعی ناشناخته که نمیدونستیم کاربردش چیه، بدوئیم. اولش زهرا می دوید و الناز بلند بلند میشمرد. چهار دور دوید. من یه سگ پلاستیکی داشتم که روش رو با خز پوشونده بودن و دور گردنش روبان قرمز داشت. اگه میشوندیش رو زمین و کمرش رو فشار می دادی، می پرید بالا و راست می ایستاد. سگم رو زدم زیر بغلم و دویدم. دو دور دویدم. با دمپایی های سبزم دویدم و قضیه حیثیتی بود و من ته ته زوری که پاهای لاغرم داشت رو میزدم که زودتر از زهرا تموم شه. دور سوم سر پیچ همین که رسیدم به الناز که داشت میشمرد، با صورت خوردم زمین. روی دماغم بین دو تا ابروم یه زخم به اندازه لوبیا درست شد. اون موقع کل صورتم قد بچه طالبی بود. کلی خون اومد و هراسون بردنم دکتر. یه پماد بهم داد که نصف بسته ش آبی بود و محتواش زرد. جای زخمه تا همین چند سال پیش بین ابروهام بود. اولِ جایی که دماغ آدم شروع میشه. الانم نیمرخ دماغم  از سمت چپ یه برجستگی کوچیک داره که جای همون زخمه.

کلی از مهدکودکم عکس دارم ولی تو هیچکدوم زخم دماغم معلوم نیست. مهد کودکم که تو همون ایگلو های نارنجی بود. که من تنها سارای توش بودم و دیگه هیچوقت هیچجا تنها سارای کلاس نبودم. و بچه ها بهم می خندیدن که مو ندارم. فرم مهدکودکم که خاله م و مامانم دوخته بودن آبی آسمونی بود و دامن چین چین داشت و سر آستین ها و یقه هاش توری، دخترونه ی دخترونه بود، عین لباسای توی قصه های جزیره. عین سارا پولی.  نوید شکاری و دوستش امیر بهم می خندیدن که تو پسری لباس دخترونه تنت کردن. من با روسری قرمز دیزنی میرفتم مهد که به موهای کمم نخندن و آخر سال که موهام به اندازه نیلوفر بلند شد با ده تا گل سر رنگی رفتم جشن که همه بدونن من دخترم و موهامم قد نیلوفر بلند شده. با یه کوله پشتی میمونی. اسمش می مو بود. یه لبخند سرتاسری از اینور صورت سفیدش تا اون ور صورت سفیدش داشت که با کاموای قرمز دوخته شده بود و گوش هاش حتی سوراخ هم داشتن. میشد دست کنی تو گوشش و وانمود کنی میخوای هیچی نشنوه. دم نداشت. دست و پاش قد هم بود و از کل بدنه ش، فقط یه سوراخ پشت کمرش بود قد یه گوشی موبایل شش اینچ، که زیپ می خورد و توش مداد و پاک کن میریختم. نمیدونم چی به سرش اومد. کجاست.


اینجا متوقف شدم.

و برای کوله پشتی ای که مادر جان بهارم برام دوخته بود و اسمش می مو بود و معلوم نیست چقدر به دست و پا و صورت و لبخند عجیب ترسناکش کوک های ریز ندیدنی زده بود و تهش از کل بدنه ش قد یه جامدادی برای من جیب درست کرده بود

برای کوک ها

برای دست هایی که نشستن دونه دونه یه میمون قهوه ای بدون دم رو کوک زدن

برای صاحب دست ها


زار زدم.

یک سال و چهار ماه طول کشید.

ولی بالاخره نبودنت رو زار زدم.


میدونید، اون روز هم، پگاه تک و تنها اومده بود و نشسته بود تو ماشینش دم در خونه ما. و منو برد ته کوچه نشستیم تو پرایدش و خندیدیم به حضار و عزارادان که داشتن کولی باری در میاوردن. فکر کنم برام یه چیز خوردنی هم آورده بود و جعبه دستمال ماشینش رو هم آورده بود گذاشته بود رو داشبورد برای من که می خندیدم عوض گریه. بعدِ تقریبا یک ساعت، ما از ته کوچه دور زدیم که برگردیم دم در خونه و پیاده م کنه، و  من دیدم پسرداییم و پسرخاله م دارن پلاکارد میزنن دم در و اونجا انگار فهمیدم یه اتفاقی افتاده که کنترل زد نداره و زدم زیر گریه.

هفته بعدش مسابقه جام آتش جادوگران بود و من از سر خاک برگشتم و مسابقه رو شرکت کردم و نمره ای که گرفتم بد-افتضاح- بود و استدلال داورا این بود که «در حد خودت ظاهر نشدی و توقعمون بیشتر بوده.» از بین داور ها فقط دو نفر میدونستن من دارم از سر خاک میام و من اصلا ایده ای ندارم چه مرگم بود که اون وسط رفتم مسابقه جام آتش رو هم شرکت کردم عوض اینکه بشینم زار بزنم به حال خودم و به حال مادر جان بهارم. یادمه که توقع داشتم با اینکه نمی دونن ولی بدونن من تو شرایط درستی نیستم و گور بابای هرچی تا قبل این نوشتم و خوشتون اومده من الان دارم لیترالی  از سر قبر عزیزم میام. و رفتم دعوا کردم که چرا میگید توقعمون بیشتر بوده و یعنی چی که توقعتون از منِ فرق داره با توقعتون از نوشته های چیپ بقیه.

اما نرفتم به بقیه شون خبر بدم که من دقیقا هفته پیش کدوم عزیزم رو از دست دادم و الان هم تو خونه مون جنگه بر سر بقیه زندگیش و یه کم شعور انسانی و رافت اسلامی(!) داشته باشید نسبت به من. مسابقه تموم شد و نمره منم همونطوری چرت باقی موند.

از حرف زدن در موردش خودداری کردم. حتی وقتی در مورد مادر جان بهار حرف میزدم-و حتی گاهی هنوز-فعل گذشته به کار نمی بردم. به کسی نگفتم دلم گرفته. تنهام. تف به این زندگی. تف به تابستون. تف به سیزده مرداد. تف به سه شنبه ها. تف به سر ظهر. تف به ماکارونی و هر چی که تقارن داره با اون روز. بقیه آدما عکس های مامان رو میذاشتن تو کیف پول و بک گراند گوشی و روی میز توالتشون. من همه عکسای مادر جان بهار رو قایم کردم که یه وقت دیدنش برام عادت نشه. که یادم نره دیگه نیست. که روزمره نشه هیچوقت.

هولدن گفته بود عوض اینکه ادای آدمای قوی رو دربیاری و بگی بهش فکر نمی کنم که گریه م نگیره، اتفاقا بهش فکر کن که گریه ت بگیره. یه دفتر برداشتم و هرچی ازش یادم میومد نوشتم. مثلا اینکه فیروزه دوست داشت و عین دو تا زاغچه میرفتیم با هم ویترین فیروزه فروشی ها و نقره فروشی ها رو نگاه می کردیم. اینکه شصت دست راستش رو با فر سوزونده بود. اینکه ناخن اشاره ش شبیه ناخن اشاره من یه کم کج در میومد. اینکه به جای «اون رو بده» میگفت «اونه رِ بده» و ادای بابا رو در میاورد. اینکه زیر لبی آواز می خوند موقع غذا پختن. اینکه سمت چپ دماغش یه خال گوشتی ریز بی رنگ داشت. اینکه فلفل نمیخورد. اینکه ظرفا رو با دست میشست. نوشتم و واسه خودم ریز ریز اشک ریختم. اما نرفتم به کسی بگم دلم تنگشه. بگم فیروزه ها منو یاد مامانم میندازن. بگم از دیدن مامانا گریه م میگیره. تو دفترم نوشتم و گریه کردم. اینجا نوشتم و گریه کردم. کامنتا رو بستم که حرفش نشه.

بعد کم کم حس کردم دارم سوراخ میشم. عین یه کیسه که بیشتر از ظرفیتش سنگین بشه. میدیدم یهو وسط بحث در مورد اتصال سرور به کلاینت دارم میگم مامانم یه بار تلفن رو زده بود به برق و تلفن سوخته بود. داشتیم غذا می خوردیم و من بی مقدمه میگفتم مامان من توش به جای گوشت چرخ کرده گوشت خورشتی میریزه. رفته بودیم شهروند و من قفسه هایی که دفعه آخری مامان رفته بود سرشون و مثلا قوری برداشته بود نشون بچه ها می دادم. تو ولنجک گم شده بودیم و من با آب و تاب خاطره اول مهر 92 که با مامان تو راه دانشگاه گم شدیم تعریف می کردم...لازم بود یکی با من حرف بزنه. لازم بود من به یکی بگم چقدر چیزای مختلفی ازش یادمه و چقدر همه چی منو به یادش میندازه. به یکی بگم که من انقدری که به نظر میرسم سنگ نیستم، من ته تهش یه گوی بلورین ترک خورده ام. که من نمیتونم، که من میخوام بمیرم مادر جان بهارم رو یه بار دیگه ببینم، که من پیش خودم میگم وقتی مادر جان بهارم اینجا نیست گور بابای این زندگی و چه فایده داره بودن من وقتی قراره اون نباشه. که من دلم تنگه، که من افسرده شدم اصن، که من ریز و نحیف و تنهام واسه این همه بار. که یه سال گذشته و من یه دل سیر واسه مادر جان بهارم زار نزدم.

ولی نگفتم.

فقط همه چی ریزه ریزه ربط پیدا می کرد به مادر جان بهار. از نازی آباد تا گوشت لوبیا پلو. از قوری گل گلی چایی دارچین تا گواهینامه گرفتن.

من بچه ضعیفی بودم که جلوی هر مشکلی خواست فرار کنه و بره. بازی راهش ندادن تو کمد دیواری قایم شد. تو مدرسه دوستش نداشتن مدرسه ش رو عوض کرد. تو خیابون بهش دست مالیدن و دیگه از اون خیابون رد نشد. میانترمش رو بد داد درسش رو حذف کرد.

مادر جان بهارش رو خاک کردن، چه غلطی بکنه؟



گوش بدیم: In The End

هشدار: دارای اصوات داد و بیداد و گیتار برقی می باشد.

۳۴ لایک

حادثه خبر نمی کند :|

ببینید، یه سری قواعد و خط کشی هایی در جامعه، در خانواده تون یا در سطح جهان وجود داره که تعیین میکنه این کار زنونه س و اون کار مردونه. مثلا ممکنه تو خانواده شما هرس کردن باغچه یه کار مردونه باشه، تو خانواده ما یه کار کاملا زنونه ست و مردان ما در این زمینه دانش و تواناییشون در حد صفره. یا ممکنه در جامعه پذیرفته شده باشه که غذا پختن یک کار زنونه ست و بنزین زدن یک کار مردونه. یا ممکنه در سطح جهان این باور وجود داشته باشه که نگهداری بچه ها حتما و حکما به عهده زن خونه ست و عوضش مرد خونه باید پول دراره.

اینا همه قبول و فرض می کنیم با منطق ما هم جوره.

ولی ببینید، اصلا فارغ از اینکه چه کاری زنونه ست و چه کاری مردونه، فارغ از اینکه مونثید یا مذکر، یه حداقلی از توانایی های هر دو طرف رو داشته باشید. همیشه یکی از جنس مخالف دور و بر شما نیست که ضعف های شما رو در کارهای اون ور خط کشیِ زنونه-مردونه، بپوشونه. همیشه وقتی پنچر می کنید یه مرد اون دور و بر نیست که بیاد پنچریتونو بگیره. همیشه مادرتون خونه نیست که براتون غذا بپزه. همیشه سایه مردی بالا سرتون نیست که خرجتون رو بده. همیشه همسرتون دم دست نیست که وقتی بچه گریه می کنه بره مشکل رو هندل کنه.

میگم یعنی خیلی مسخره ست علت مرگ یک جوان بالغ مذکر، گرسنگی ناشی از غیبت یک هفتگی مادرش باشه. زشته حتی.
یا دیگه خیلی فاجعه ست که یه دختری ماشینش رو ول کنه تو خیابون و با آژانس بیاد خونه چون پنچر کرده و بلد نیست پنجریشو بگیره.

اصلا قرار نیست ظرافت دخترونه تون زیر سوال بره چون پاشدید رفتید خرج خودتونو درارید و رو پای خودتون وایسید، یا مثلا کسی چون خودتون بنزین می زنید نمیگه چه دختر چغر و زمختی.
و اصلا قرار نیست اینکه با یک متر ریش بلدید کته و کوکو بپزید یا اگه دو ساعت بچه دستتون بدن به نحو احسن از پس بچه بر میاید، شخصیت سوسولی ازتون نشون بده.

اصلا جهنم آقا! نمیخواد استفاده عملی از مهارت هاتون بکنید. فقط یه سری توانایی های لازم برای اینکه تنهایی بتونید زنده بمونید رو کسب کنید. حالا ممکنه تا صد سالگیتون هم تنها نباشید، ولی اگه تنها بودید، بذارید در انتها علت مرگتون یه چیز مسخره تو مایه های «بلد نبود ماشین لباسشویی رو روشن کنه، برق گرفتش مرد» یا «کاری بلد نبود، از بی پولی تلف شد» نباشه.

+دیده شده پسره دو روز خونه تنها بوده، از نیمروی سوخته تغذیه می کرده. نیمروی سالم هم نه، سوخته! :|
+دیده شده دختره لنت ترمز ماشینش تموم شده رفته به باباش گفته ماشینو عوض کنین من بلد نیستم لنتش رو تعویض کنم. :|
۳۴ نظر ۲۲ لایک

نه بابا:|

شال گردن بنفشه که تو نمازخونه به یغما رفت به شکل شگفت آوری به نمازخونه برگشت!!!

۲۰ نظر ۱۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک