درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

جولیک هستم با سر ماشین شده، فردا هم باید بروم عروسی:|

آرایشگاه زنانه جای عجیبی است. کافی است که با یک خرمن گیسو وارد شوید و اعلام کنید که می خواهید موهایتان را از ته بزنید.

اول از همه ملت وارد مرحله خشم می شوند. فرقی ندارد موهایتان شبیه پشم بلال باشد یا ابریشم چینی. متفق القول همه معتقدند که خیلی موی بلند بهتان می آید و حیف است و شما جوگیر شده اید و قدر موهایتان را نمی دانید.

بعد وارد مرحله افسردگی می شوند. هی دور و بر شما-که نمیدانید چرا موهایتان را با یک خرمن نرم کننده شسته اند و حوله پیچ کرده اند دورتان-می چرخند و آه می کشند و دید میزنند که مدلی که دارید انتخاب می کنید چقدر کوتاه است. بعد به موهای بلند فعلی تان نگاه می کنند و حیف حیف گویان دور می شوند.

بعدش شروع می کنند به تحلیل کردن شخصیت شما که مثلا چون برادر دارید موهایتان را کوتاه می کنید. یا چون لاک نزده اید حتما رفتار های پسرانه دارید و این هم یکی اش است. یا چون هیچ وسیله صورتی همراهتان نیست و با کتانی و بدون آرایش از خانه زده اید بیرون و الان هم میخواهید موهایتان را از ته بزنید لابد مشکل جنسیتی دارید با خودتان.:|

بعد که بالاخره می روید زیر دست آرایشگر و قیچی اول را می زند شروع می کنند به تعریف کردن از شما که چقدر خفنید و چقدر "جیگر" دارید و دمتان گرم و موهایتان پر پشت می شود و چقدر مدل انتخابی تان بهتان می آید و دست و جیغ و هورا.

در انتها ولی همه پراکنده می شوند و شما می مانید و یک کله ماشین شده(!) که اصلا مهم نیست بهتان می آید یا نه، سه قرن و نصفی طول می کشد تا به اندازه ای برسد که بتوانید مدلش را دوباره عوض کنید.:| چون نود و سه درصد آرایشگاه های سطح کشور نمی توانند مدل کوتاهی که انتخاب می کنید روی کله شما پیاده سازی کنند و در نتیجه هی خراب می کنند و خراب می کنند و خراب می کنند تااا میرسند به سطح کله تان!:|


همین دیگر. موهایتان را ببرید بدهید سلمانی کوتاه کند.:| لااقل شبیه جوانی های زیدان نمی شوید!

۳۱ نظر ۹ لایک

آچار فرانسه

مهندس نرم افزار بودن مثل خریدن خونه می مونه. شما بری بگی من پنج میلیارد دارم یه زیر پله میخوام چهل متر مربع؛ بنگاهی کلی می گرده، بعد میگه یه مورد دارم اکازیون فیت خودت، زیر پله، چهل متر، جای باصفا، ساختمون نوساز...فقط...میتونی پنجاه هزار تومن بذاری روش؟:|

مهندسی نرم افزار هم همینه. میری میخوای اپراتور تلفن خدمات پشتیبانی شاتل شی مثلا؛ میگی من برنامه نویسی به هشت زبان زنده دنیا بلدم، با ده نرم افزار شبیه سازی کار کرده م، مدرک تخصصی شبکه و مدیریت سرور رو از دست خود بیل گیتس گرفته م، به زبان انگلیسی مسلط و بر زبان آلمانی سوار و قادر به صحبت به تمام زبان ها و گویش های رایج در کشورم، ده سال سابقه کار اپراتوری آسیا تک هم دارم. بعد طرف چشماشو ریز می کنه میگه حسابداری چی، بلد نیستی؟ حیف شد!:|


+چرا به آچار فرانسه میگن آچار فرانسه؟ آیا فرانسه کشوریست چند کاره؟ آیا زبان فرانسوی به درد چندین کار می خورد؟ آیا در فرانسه هر کس چند کار با هم می کند؟ چی آیا خدایی؟

+ آچار شلاقی قبلا واسه شکنجه کاربرد داشته؟

+با آچار کلاغی میرن شکار پرنده؟

۱۷ نظر ۱۰ لایک

دو هفته و سه روز

در تمام سال گذشته شاید هیچ چیز انقدر که زهرا سعی کرد مادر جان بهار باشه اذیتم نکرده. مادر جان بهار بودن به پوشیدن لباس هاش یا درست کردن قرمه سبزی مخصوصش یا دونه صدا کردن محمد و سارتیتی صدا کردن من نیست-لعنت به ذاتت زندگی دلم واسه سارتیتی گفتناش تنگ شد-یا به گفتن اینکه من باید اول رو تو عروس کنم و من مراقبتم و خرید که میری من حساب می کنم.
مادر جان بهار ها تکرار نمیشن خنگ خدا. مادر جان بهار داشتن یعنی از سر کار زنگ بزنی بهش بگی حوصله م سر رفته و اومدم خونه خرید نداری؟ یعنی دم در وایسه بدرقه ت کنه بگه مواظب خودت باش و تو خیابون که بالا میاری اول به خودش خبر بدی.  یعنی لباسای دو سایز گنده تر برات بخره و هی بگه چرا انقد کم غذایی. یعنی جرات کنی بهش ریز ترین خریت هاتو بگی و بزنه پس گردنت ولی بازم عاشقت باشه. یعنی چیزی که تو هیچوقت نمیشی. منم هیچوقت نمیشم. بابا و محمدم هیچوقت نمیشن.
با جای خالیش کنار بیا. هرگز باورش نکن. براش اشک بریز. دیوونه شو ولی محض رضای خدا سعی نکن پرش کنی. ظرف خالی فسنجون رو با گل باغچه پر نمی کنن عزیز.

+پست پایین همچنان کتاب معرفی کنین بی زحمت.
+نویسنده ای که حروف اول اسم و فامیلش س ا باشه، و چیز خوبی نوشته باشه، کیو داریم؟ به جز شرمن الکسی.
۱۳ نظر ۱۱ لایک

پست های درخواستی: معرفی کتاب!

در پست قبل "پوکرفیس" درخواست کردن تعدادی کتاب معرفی کنیم برای عزیزانی که به تازگی از چنگال کنکور رهانیده شده ن و وقت آزاد پیدا کردن که دوباره برگردن به آغوش گرم کتابخونه هاشون^-^ 

در حالی که خواهرم داره از اونور سر من رو میخوره که مجردا نباید برن سر عقد کسی چون بختشون بسته میشه و بنابراین من نباید جمعه برم عقد دختر عموم( :| ) میریم که داشته باشیم معرفی کتابها رو!


خوبی خدا-مجموعه داستان نویسندگان معاصر آمریکا

نشر ماهی


اسمش اگنس بود. چهارده سالم که بود، سرطان سینه گرفت و مرد. پدرم همیشه میگفت معدن اورانیوم قرارکاه یک همچین غده هایی تو تنش درست کرد. ولی مادرم میگفت مرض اگنس از شبی شروع شد که تو راه برگشت از مراسم رقص، یک موتور سیکلت زیر گرفتش. آن شب سه تا از دنده هاش شکست و این طور که مادرم همیشه میگفت، دنده ها هیچوقت درست و حسابی جوش نخوردند و مادربزرگ درست و حسابی درمان نشد. وقتی هم که درست و حسابی درمان نشوی، سر و کله ی غده ها پیدا می شود و تو یک چشم به هم زدن میبینی همه جا را گرفته اند.

کنار جونیور نشسته بودم و دود سیگار و بوی نمک و استفراغ تو دماغم پیجیده بود. از خودم پرسیدم یعنی می شود سرطان از وقتی افتاده باشد به جانش که لباس رقصش را دزدیدند؟ شاید سرطان از قلب شکسته اش شروع شده و بعد نشت کرده به سینه هاش. می دانم که مسخره است، اما به خودم گفتم یعنی ممکن است اگر لباس رقص اش را پس بگیرم، مادربزرگ دوباره زنده شود؟ پول لازم داشتم، پول حسابی. پس جونیور را گذاشتم و راه افتادم طرف اداره ی ریل چنج.


اندازه گیری دنیا-دانیل کلمان

نشر افق


قایق برای مرحله بعدی سفر آن ها آماده شد. به قدری باریک بود که ناچارا باید پشت سر هم روی صندوق هایی می نشستند که وسایلشان داخل آنها بود.

بن پلان گفت ترجیح می دهد یک ماه تمام در جهنم بماند.

پدر ثیا به او مژده داد که هر دو نصیبش خواهد شد. هم جهنم و هم قایق.

...

به یک برکه رسیدند. بُن پلان لباس های خود را درآورد، از سنگی بالا رفت، یک لحظه ایستاد، خره ای کشید و بعد با تمام هیکل در آب شیرجه زد. آب پر از مارماهی برق دار بود.


تارک دنیا مورد نیاز است-میک جکسون

نشر چشمه


همه آدم ها دوست دارند چاله بکنند. این غریزه ی آدمیزاد است:ما دوست داریم دست هایمان خاکی شوند. دلمان میخواهد بدانیم آن پایین ها چه خبر است. قبرکن ها، باستان شناس ها، و باغبان ها، همه چاله کن های حرفه ای هستند. برای همین است که همه شان، بدون استثنا، بی خیال و شادند و همیشه سروقت سر کارشان حاضر می شوند.

....

به پشتی صندلی اش تکیه داد و احساس رضایتی شیطانی او را فرا گرفت. برگشت. به مادرش نگاه کرد و منتظر پاسخ او ماند. لازم نبود زیاد منتظر شود. انواع و اقسام کلمات مثل مسلسل از دهان مادرش خارج می شدند. بعضی از آنها جدید بودند. فین با خودش فکر کرد که این کلمات من درآوردی هستند و در لحظه با هم ترکیب شده اند. شاید هم کلماتی باشند که در مناسبت های خاص از آنها استفاده می شود . در هر صورت فین متوجه بود که نیازی نیست حرف بزند، چون مادرش آن قدر حرف میزد که برای هر دویشان کفایت کند.


اومون را- ویکتور پلوین

نشر راوش


"رفیق سرهنگ لطفا متوجه باشید که من یه آدم معمولی ام...فکر کنم منو با یه آدم دیگه اشتباه گرفته یین...من به هیچ عنوان اون آدمی نیستم که..."

ویلچر اورچاگین غژغژ کرد و نزدیک من ایستاد.

گفت " صبر کن اومون، یه لحظه صبر کن. این جاست که داری اشتباه می کنی. فکر می کنی خاک وطن ما با خون چه کسی سیراب شده؟ خون آدم های خاص؟ خون آدم های غیر معمولی؟"

دستانش را طرفم دراز کرد، به صورتم دست زد و بعد با مشت کوچکس به لبانم زد، نه چندان محکم، در حدی که مزه ی خون را در دهانم حس کردم.

"دقیقا از همین خون سیراب شده. خون آدم های عادی یی مثل خودت."


سنگی بر گوری-جلال آل احمد

نشر جامه دران


اصلا بحث این نیست که ببینی یا نبینی مردم چه می گویند. بحث این است که هر رفتارت حمل شونده به بی بچه ماندن است. در حالیکه تو میخواهی یک آدم عادی باشی. با رفتاری عادی. آنوقت اگر با بچه های مردم خوب تا کنی و گرم باشی و قصه برایشان بگویی و بگذاری از سر و کولت بالا بروند پدر و مادرش می گویند حسرت دارد. و حتی بفهمی نفهمی بچه هایشان را از آزادی هایی که تو بهشان داده ای منع می کنند و شاید در غیابت هم برایش اسفند دود کردند. تو چه می دانی؟ و اگر باهاشان بد تا کنی و از اخ و پیف و شاشو گهشان دلزدگی نشان بدهی می گویند حسودیش می شود. و اگر بی اعتنایی کنی و اصلا نبینی بچه ای هم در خانه هست با شری و شوری و یک دنیا چرا و چطور...می گویند از زور پیسی است. و خشونت بی بچه ماندن است. با مردم هم که نمی شود برید.


+این پست سوای چالش کتابخوانی 95 بود!

+به ذهنم رسید اگه بازم پست درخواستی دارین تگ کنمشون اصلا:دی هوم؟

+شما هم کتاب پیشنهاد بدید شاید منم نخونده باشم:دی

۲۰ نظر ۶ لایک

عزیزانی که امروز و فردا کنکور دارن...

1-الان که زوده! ولی قبل از اینکه برید دانشگاه، این پست دستاورد های سال سوم دانشگاه رو بذارید جلوتون، بخونید تا از بر شید:دی

2-اگه قصد داشتید دانشگاه بهشتی درس بخونید، و به خصوص اگه میخواید کامپیوتر یا برق رو اینجا بخونید، این پست رو مطالعه کنید: چرا از دانشگاهم خوشم نمیاد؟ و دانشگاه ازاد اسلامی واحد مالزی هم مثل مرغ ساعت هفت شب به خواب نمیره!

3- پیشنهاد می شود اگه میخواید در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل بدید، تابستونیه برید یه کم مبانی C یا Java رو بخونید. هم سایت های آموزش آنلاین هستند، هم میتونید برید کلاس، هم میتونید کتابش رو بخرید خودتون کار کنید. 

حالا نه که خودتون رو خفه کنید ها! در حدی که وقتی میرید سر کلاس، از ترسِ همکلاسی هاتون که قبلا برنامه نویسی به هشت زبان پرکاربرد دنیا رو کار کرده ن، یا حتی بعضیاشون الان به عنوان برنامه نویس جایی کار می کنن، کپ مرگ نشید و خودتون رو نبازید!

4-ضمنا خانومای عزیز، مانتو جلو باز تو دانشگاه نمیذارن بپوشید، پاشید برید چارتا مانتوی دانشجویی مناسب بخرید!:|


از دوستانی که دانشگاه میرن یا قبلا میرفته ن دعوت به عمل میارم  همینجا توصیه های مفیدشون رو به سمع و نظر کنکوریل برسونن:دی

۱۹ نظر ۱۷ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک