درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

کیفیت زمینی بودن

قهرمانان نباید شکست ناپذیر باشند. باید نقطه ضعفی داشته باشند. بت که نمی سازیم، خب؟ اولین اصل پیشرفت کردن آدم این است که الگویش، بت نباشد برایش. قهرمان البته مجاز است. یکی که از نقطه قوت هایش درس بگیری ولی بدانی که آدم کاملی نیست، تمام نیست، بی نقص نیست؛ حق انتقاد وارد کردن بهش را هم داشته باشی.

فرضا اگر قرار است هری پاتر قهرمان زندگی ات باشد، خب این را بدان که هری دو سه تا درس را در امتحان سطح متوسط افتاد؛ نمرد. روابط اجتماعی اش با دختر ها در سطح کرم فلوبر بود؛ ولی نمرد. در دوئل تنها کاری که بلد بود «اکسپلیارموس» زدن بود؛ اما نمرد. بدون عینک تقریبا کور بود و شاید برایتان جالب باشد که بر اثر این هم نمرد.

قهرمان بودن همه اش به همین است. که آدم کاملی نباشی، نقطه ضعف های خودت را داشته باشی، حتی نقطه ضعف های گنده و غیر قابل چشم پوشی در حدی که مثل پاشنه آشیل بشود ضرب المثل؛ اما با تمام اینها بتوانی کار های بزرگ انجام بدهی. همه کیف قصه به همین است که یکی، که از آسمان هم نیفتاده، کارهایی در ابعاد آسمان بکند.

یعنی میخواهم بگویم حتی زئوس هم که خدای خدایان یونان بود، در مقابل زنان وا می داد. یا مثلا پدرش که ex-خدای خدایان بود، از عقل و شعور بهره اش در حدی بود که فرق بین تخته سنگ و نوزاد را نمی فهمید. شانصد هزار سال پیش یونانیان باستان فهمیدند که حتی خدایانشان هم باید نقطه ضعف داشته باشند و ما در قرن بیست و یک نشسته ایم دور هم، آدم های معمولی را بت می کنیم و دورشان می چرخیم و سجده و رکوع به جا می آوریم.

۱۱ نظر ۱۴ لایک

مداد

من یک مشکل ناشناخته ای دارم (که در بخشی از فامیل ارثی است و در تمام این بخش هم ناشناخته) که موجب می شود گاهی وسط خیابان دل پیچه بگیرم و نیاز مبرم پیدا کنم که برسم به دستشویی خانه‌مان. تنها درمانش هم دستشویی خانه خودمان است و مثلا دستشویی رستوران یا دانشگاه یا خانه همسایه هم پاسخگو نیست. چون دستشویی خانه خود آدم امن ترین دستشویی عالم هستی است و اساسا آدم وقتی از مسافرت هم بازمی‌گردد بیش از همه برای رخت خوابش دلش تنگ شده  و دستشویی خانه. بس که این بزرگوار حس امنیت کاذب به آدم القا می کند.

ار قضا در این حالت استرس، شدیدا کشنده است و بدبختانه هر چیزی هم توانایی ایجاد استرس دارد و حس منفی می پاچد به آدم. یعنی وقتی من دارم خودم را از آن سر شهر میرسانم این طرف شهر که بروم دستشویی خودمان، به درخت ها نگاه کنم یادم می آید در هر ثانیه چند کیلومتر مربع از فضای سبز ایران نابود می شود؛ به پرنده ها نگاه می کنم یادم می آید یک فنچ داشتم که مرده؛ به بقالی نگاه کنم یادم می آید چند قلم جنس آنجا هست که باعث دل درد من می شوند؛ به بچه ها نگاه می کنم یادم می افتد مادرجان بهار ندارم، به والدین نگاه می کنم یادم می افتد شوهر ندارم، به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان استرس زای تو بینم. :|

در این راستا، کلکی که وجود داشت این بود که هروقت دچار این حالت می شوم به مداد فکر کنم. چون نه بهش حساسیت دارم، نه در هر ثانیه چقدر مقدارش از بین می رود، نه خاطره بدی از کشته شدنش در ذهنم مانده. موجود خنثایی است که می شود بدون حس منفی و استرس و شکنجه برایش قصه بافت و چند ساعت به وجوه مختلف شخصیتش فکر کرد تا وقتی برسم خانه و بپرم توی نقطه امنم.



دیروز رفته بودم مداد بخرم که حالم بد شد.
۱۳ نظر ۴ لایک

سوییشرت های کهنه برای پاک کردن اشک و آب داغ خیلی مفیدن.

هفته ی گذشته در شرایط روحی بسیار بدی بودم. از یک طرف عروسی یکی از دوست های نزدیکم بود(که قبلا گفته م چقدر از عروسی دوست هایم بدم میاد! مثلا همین نفیسه وقتی عروس شد من یه هفته با هولدن سر سنگین بودم. :|)؛ از طرف دیگه کلی کار و مشق و پروژه ریخته بود سرم، صبح زود بیدار میشدم شب دیر میرسیدم خونه در حالی که خواهرم  ساعت نه صبح بیدار میشد سلانه سلانه میرفت کلاس یوگا و زبان و پیلاتس و خودآرایی و غیره؛ از طرف دیگه استرس کاراموزی و بدبختی های متعاقبش که بابام میخواد اینجا هم واسه م تعیین تکلیف کنه و من نمیتونم تکلیفی واسه خودم معین کنم که از مال اون معین تر باشه و برم صاف وایسم محکم بگم من میخوام برم دنبال این یکی تکلیف و از اون تکلیفی که واسه م تعیین کردی خوشم نمیاد؛ و از طرف های دیگه چیزای دیگه ای که نمیشه همه ش رو اینجا گفت. مثلا اینکه بعضیا وقتی میبینن تازه از یه دعوای بد برگشتی تا چند وقت کمین می کنن که ذره ای باهاشون بحثت بشه و بعدش متکبرانه میگن «دیگه وقتشه یاد بگیری از جر و بحث و دعوا خوشت نیاد و دنبال این چیزا نگردی» که از همین تریبون بهشون درود میفرستیم و ازشون متنفریم. اینا رو نمیشه گفت مثلا.


واسه خودم لاک نارنجی و زرشکی خریدم. و عکس برگردون دزد دریایی و گاو. و هارد اکسترنال و مموری واسه گوشیم. رفتم تولد با فراری. موهامو بعد از سه سال بلند کردن پسرونه زدم. پیتزا قیفی خوردم. کتاب خریدم. خط چشم کشیدن یاد گرفتم. بچه ماگ جدیدم که تولدی هدیه گرفته بودم افتتاح کردم. شب های متمادی شربت ابلیمو و چای میوه ای و سن ایچ پرتقالی خوردم.


خوب نشدم.


به نفیسه گفته بودم سالها بعد که از آب و گل در اومدم و تونستم مستقل بشم، میرم یه جا که هیچکس منو نشناسه، واسه هیچکس مهم نباشم، تنهایی به زندگی ادامه میدم. دیگه کسی نیست که ناراحتم کنه، کسی نیست که ازم توقع باشه چیزی باشم که نیستم، کسی نیست که توقع داشته باشم براش مهم باشم یا برام کاری کنه، کسی نیست که از اتاقم بره بیرون و در رو باز بذاره، زندگی آرومه و من آرومم.

هفته پیش فهمیدم که نمیشه. هفته پیش که همه امتحان داشتن و کار داشتن و کلاس داشتن و پروژه داشتن و شکست عشقی خورده بودن و محرم نبودن؛ هفته پیش که من تمام راه هایی که در طول عمرم باهاشون خوشحال میشدم امتحان کردم و خوشحال نشدم؛ هغته پیش که حتی تولدمم بود. من یکی رو میخواستم که بهش بگم ناراحتم و بگه تو حق داری ناراحت باشی. یکی باید می بود که من بهش بگم آدمای اطرافم قول هاشون رو میشکنن و آدمایی که قولشون رو میشکنن قابل اعتماد نیستن و آدمایی که قولشون رو میشکنن و بعدش از آدم معذرت نمیخوان و به جاش وانمود می کنن قولی نداده بودن یا یادشون نبوده قول دادن بعدش هرچقدرم بگن یادشون بوده و معذرت بخوان نمیشه بهشون اعتماد کرد. من باید به یکی میگفتم کسی رو ندارم که بهش اعتماد کنم و بدونم قول هاشو یادشه و بدونم دست به پاهام نمیزنه و وقتی کنارم وایمیسته پنچه پاشو رو پنجه پام نمیذاره و وسایلم رو جابجا نمی کنه و بهم دروغ نمیگه و ازم توقع نداره جیمی نوترون باشم در حالی که من ته تهش پوزیترون هم نیستم و فکر نمی کنه من ته تهش پوزیترون هم نمیشم و بهش بگم من از تنها بودن می ترسم. چون اگه یکی رو داشتم که میشد بهش همه ی اینا رو گفت، خب دیگه اینجوری نبود که من همه ی اینا رو نداشته باشم. اونجوری زندگی خیلی بهتر بود کلن.

۱۰ نظر ۷ لایک

رویا

وسط روز و در حال انجام یه کار بی ربط یادم افتاد چرا ساعت نه صبح که از خواب پاشدم دوباره گرفتم خوابیدم.
داشتم خواب میدیدم مامان اومده نشسته پیشم و داره تعجب می کنه که من فکر می کنم مرده.
به ضم میم.
۹ لایک

طرف عاقل و بالغه بذارید تمام جور بازتاب کارش رو خودش بکشه

فرزاد حسنی هرکار کرده باشه به مادرش، و به همسر سابقش مطلقا ربطی نداره.

اینکه همسر سابقش چرا تصمیم گرفته ازدواج کنه و چرا طلاق گرفتن و الان کجاست و مادر فرزاد حسنی چگونه می زیست و انقلابی بود یا شاهنشاهی بود یا اساسا هر چیزی، نه به ما ربط داره، نه به بانمک بازی نامبرده روی آنتن صدا و سیما. بیایید وقتی میخوایم به یکی فوش بدیم، به شخص خودش فوش بدیم. 


+کما اینکه اصلا بد و بیراه گفتن و دور هم نشستن سبزی پاک کردن و غیبت فرزاد حسنی و آزاده نامداری و جمشید نورگلدی کردن، به درد نمی خوره. مشکل رو به گوش مسئولش برسونید:

راه های ارتباطی شبکه ۳:
☎۰۲۱-۲۷۸۶۳۰۰۰
✉۳۰۰۰۰۳
 sima3@irib.ir

تماس بگیرید بگید معترضید.

۶ نظر ۱۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک