سالِ خوش

کمتر از دو ساعت دیگه از حالت بی زمانی خارج شده و رسما وارد یک فروردین خواهیم شد.

امیدوارم در سال جدید به ترتیب کتابخونه هاتون پر، بستنی هاتون سالار، قالب هاتون ریسپانسیو، سرورهاتون سالم، فونت هاتون بی یکان، لینک هاتون غیر فیلتر، کفی کفش هاتون مطابق با استاندارد های آناتومی بدن، پالتو هاتون کلاهدار، بافتنی هاتون یک دست، ارگان های داخلی بدنتون سالم، تعداد پلاکتتون اندازه، غده های چرکی درون بدنتون نابود شده، دوربین گوشی تون فول اچ دی، پردازنده لپ تاپ تون قدرتمند، پروژه هاتون سبک، استاد هاتون خوش اخلاق، مسیر رفت و آمدتون خلوت، هوای شهرتون پاک، نزدیک ترین دریا به شهرتون آروم، ساختمون های محل سکونتتون امن و امان، کفش هاتون از دست کفش دزد ها به دور، کراش هاتون لیوینگ هپیلی اِوِر افتر و دشمنانتون کتلت باشند. خودتون رو دوست داشته باشید، گور بابای هرکی شما رو دوست نداره، همینه که هست.


***

مهم ترین اتفاق سال گذشته نجات برادر رایان از دانشگاهِ قبلیش و قرار وبلاگی پاییزمون؛ مهم ترین دستاورد سال گذشته کسب یک پیشنهاد شغلی، کسب یک عدد معدل الف، و پایان یافتنِ بافتِ شالگردنِ دو و نیم متریِ دکترهو؛ ناکامِ بزرگ سال قبل آزمونِ آیلتس؛ و فانتزی تحقق یافته م داشتنِ یک تولدِ کاملا فیروزه ای با کادوها و کاغذکادوها و اسمارتیزهای فیروزه ای (با تشکر از بچه های دانشگاه!) بود. هدف گذاری برای سال جدید، کسب یک معدل الف دیگر، شاید گذراندن یک کاراموزی دیگر، احتمالا پیدا کردن یک شغل در ادامه، و کسب نمره زبان انگلیسی قابل قبول. کنکور هم حالا میسپرم یکی برام بخونه، نکات مهمش رو یادداشت کنه بده بهم یه نگاه اجمالی بندازم. والا.

سال گذشته رو به علت دریافت داشتن شش جفت قلاده حلقه فروند عدد دستبند جینگول منگول با فواصل زمانی یک ماهه و از طرف خوانندگان بسیور گلم و همکلاسی های بسیور مهربانم، سالِ «تولد های طولانی و دستبند های پستی» نامگذاری می کنم، و سالِ پیشِ رو رو هم «بیایید این سنت حسنه رو ادامه بدیم و کادوهامون رو خورد خورد به مولودین اعطا کنیم که ماهی یه بار خوشحال شن» می نامم.

***

به سبک سال قبل، پیشنهاد می کنم در ادامه ی امسال:

کانال تلگرام عضو بشید: آنالی اکبری

آهنگ گوش بدید: No Angel
کتاب بخونید: جهانِ صفحه (شش جلدی، تخیلی-طنز)||هرگز رهایم نکن||اولین تماس تلفنی از بهشت||چرا از اوانس نپرسیدند؟
فیلم ببینید: خوب بد جلف (ببینید، قرار نیست فیلمِ فاخر یا هنری ببینید. یه چیزِ خنده دارِ آبرومندِ قابل مشاهده با خانواده، که برای خندوندتون به سبک ده‌نمکی یا عطاران متوسل به پیژامه و توالت و اینطور شوخی های چرک نمیشه! با همین دیدگاه برید سینما که خوش بگذره!)
سریال ببینید: Victoria
نوشیدنی درست کنید: آبِ سه تا نارنگی و یه پرتقال!
اپلیکیشن برنامه ریزی نصب کنید: TouchTime

و هرگز بیست واحد تخصصی رو با دو واحد قرآن قرائت تو یک ترم نگیرید.


ویرایش:  عیدی بدید بیاین شوآف کنیم. :دی
۳۳ نظر ۱۰ لایک

زمزمه ی آخر اسفندی

گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد مارال!
می چرخد چرخ چاه، دلو خالی پر می شود مارال!
هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود مارال!
گندم خوب کاشته ای، فصل درو می رسد مارال!

پی نوشت: واقععععنننن آتش بدون دود نخونده چطور می زی اید؟
۳۱ نظر ۱۳ لایک

سرشماری

لطفا اگه دیشب خودتونو به کشتن ندادید اعلام حضور کنید.

:|

۳۲ نظر ۲۰ لایک

بهار

به حساب تقویمی، یک هفته دیگه بهار میشه.

به حساب نجومی، یک هفته و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه مونده.

از روی علائم طبیعی، هروقت درخت های بید جوونه بزنن بهاره.

درخت های بید هنوز جوونه نزدن. امسال چند دور بی وقت برف اومد و همه درخت های بیدی که من نشون کرده بودم یادم بیارن بهاره، سوختن.

امسال بهار نداریم.

منم اعصاب ندارم.


پی نوشت: کلا البته، من هیچوقت یادم نمیاد پستِ خوشحالِ بهاری گذاشته باشم. مگه چیه، عیده دیگه.

پی نوشت: مرسی از بهارنارنج که منو دعوت کرد. پاموک و میلیونر بنویسن به دعوت من. خوشحال بنویسید خرابکاری من جبران شه.

پی نوشت: کامنت های پست قبل رو جواب میدم به زودی:)

۲۲ لایک

دفعه بعد میرم از هر جفت کفش مهمونا یه لنگه برمیدارم همه شو میریزم تو سطل سر کوچه

فرض کنید یه همسایه دارید که دوشنبه شب ها پارتی میگیره. با صدای زیاد آهنگ میذارن و میخونن باهاش و گیتار میزنن و روش کل می کشن و این بساط تا دوی صب ادامه داره. ساختمونتونم از این صدا رد کن هاست که یکی طبقه اول عطسه کنه طبقه هفتم میشنوه.

مرد های ساختمون یا هیچ کار نمیکنن. یا میرن میگن ببخشید مزاحم شدیم موزیکو کم میکنید؟ اونام میگن باشه و کم نمی کنن.

من پاشده م رفتم به این آدم گفته م صدای موسیقیتون شب سومه که زیاده. کمش کنید.

اومده به بابام اعتراض کرده چرا بچه تون اومد دم در خونه ما. بابامم میگه حق با اونه چون به تو چه، من باید میرفتم.


سوای اینکه شما آقایون اگه طبیب بودید تا الان سر کچل ساکنان رو دوا نموده بودید، شما باشید چه می کنید که شب بتونید بخوابید؟

ایده بدید. وگرنه من زین پس عملیاتی وارد میشم.

۳۰ نظر ۱۰ لایک

فرازهایی از آقای برادر

محمد قدرت مانور بالایی داره و مثلا میشه انگشتاشو بگیرید و تا صد و بیست درجه به عقب خم کنید، یا مچ دستش رو تا صد و هشتاد درجه به چپ و راست بچرخونید. به هیچ وجه هم زیر بار نمیره که اینا نشونه نرمی مفاصله و میگه اینو بهش میگن انعطاف پذیری! بردم بهش چندین نفر آدم رندوم رو نشون دادم که هیچ کدوم انگشتشون انقدر به عقب یا مچشون انقدر به طرفین خم نمیشه، خیلی حق به جانب میگه خب اینو بهش میگن انعطاف ناپذیری!!

***

محمد قدش بسیار بلنده و بالطبع دست و پاش هم بسیار گنده ست. اومده بالاسر من با دو تا دست بزرگ و سرررررد، دستاشو میچسبونه به گردن و دست و پای من، هی میگه ژول ژول ژول، ژول ژول ژول ژول! بهش میگم چته؟! میگه دارم انرژی گرماییت رو جذب می کنم!!!!

***

داشت تعریف میکرد وقتی بچه بوده یکی از فانتزی هاش این بوده که آدما کره زمینو ترک کنن و این جا بمونه و کل زمین مال خودش بشه-تو مایه های وال ای- فقط نمیدونه کی حال داره سالی چند بار کل کره زمین رو دستمال کنه جهت خونه تکونی!!!

۱۴ نظر ۲۲ لایک

پلاک دوازده، واحد شش

هیچ وقت قرار نیست قبول کنم که مادر جان بهار  مثل درختی که قطعش کرده باشند، تمام شده و زمان برایش ایستاده. دوست دارم خیال کنم مادر جان بهار یک جایی توی کوچه قبلی مان زندگی می کند، با همه مان قهر کرده و آنجا تنهایی نشسته، تا همیشه، با آن مانتوی مشکی اش که تا زانو می رسید و با مقنعه می پوشید، با آن عینک گردی که قابش طلایی و قهوه ای بود و وقتی بچه بودم میزد، برای خودش زندگی می کند و گاهی که از سر کوچه رد می شوم مرا از لای پرده نگاه می کند
۳۶ لایک

پرونده قتل اوکی، یا چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و فارسی را دوست بدارم!

من یه ویر عجیبی دارم که موقع سخن گفتن کلمات فاخر(!) به کار می برم. مثلا به جای "وسایلمو دیگه پخش کرده م حال ندارم بلند شم" میگم "دیگه سکنی گزیدم حال ندارم بلند شم"، یا بجای بذار میگم بنه، یا به جای "یه سوالی" میگم "پرسش!" و نگاه کنم رو عموما با "بنگرم" جایگزین می کنم.

به شکل بامزه ای حرف زدن من و دایره لغاتم برای اطرافیانم خیلی جالبه و بعضا مورد تقلید واقع میشه. در نتیجه این جایگزین ها به اکیپ های دوستیم یا اعضای خانواده م هم منتقل شده و الان تو گروهمون مثلا، بنگرم به جای نگاه کنم و بگردم کاملا جا افتاده. "-سوال سه رو کی بلده؟ +بذاربنگرم ببینم من حلش کردم با نه." مثلا.


بعد امروز، راننده تاکسی مسیر برگشتم داشت سی دی آموزش زبان انگلیسی گوش می داد، طرف میگفت:

"حالا بپرسید، قهوه اوکی عع؟ جواب: is coffee ok? "

و من هنوز دارم فکر می کنم "اوکی بودن" کی وارد حرف زدن ما شد وقتی کلمه کوتاه تر "خوب" به جاش هست. خوب مناسب درست هر چی! به هم میرسیم میگیم لپ تاپت اوکی شد؟ من دیر بیام اوکیه؟ نور صفحه براتون اوکیه؟ صورت پروژه رو خوندید اوکی بود؟

چه کاریه خب آخه.

زین پس قصد دارم اوکی رو با خوبه و مناسبه جایگزین کنم و مورد تقلید اطرافیانم قرار گیرم و کم کم اوکی رو از دایره لغاتمون حذف کنم و بره در تنهایی خودش نابود شه برگرده شهرشون اصلا.

۴۲ نظر ۲۴ لایک

.

پیش نوشت: خواب را می شود بیدار کرد، کسی که خودش را به خواب زده نه. این متن قصد ندارد کسانی که خودشان را به خواب زده اند بیدار کند، کسانی هم که بیدار هستند که خب بیدارند و ما بهشان کاری نداریم. صرفا جهتِ اینکه پس فردا زمزمه نباشد که «ما فیلتر شکن نداشتیم نتونستیم بریم خودمون سرچ کنیم» یا «ما از کجا می دونستیم تو خارج هم روزنامه و تلویزیون در مورد ایران خبر میره» یا «اون موقع خفقان بود کسی به ما نگفت اینا رو» یک سری مسائل را کنار هم مطرح می کنم و یادآوری؛ باشد که بعدا بهانه ها نباشد.

***

خب. اصلا سیاست کلی برخی دوستان «گور بابای کشور های دیگه  و نظرشون در مورد ما، ما خودمون خوبیم» هست! وقتی میخواهند بپرند سفارت جایی را آتش بزنند یا تسخیر کنند یا عکس ملکه شان را برعکس کنند، وقتی ملت پرچم کشور های دیگر را آتش می زنند یا پرچم آمریکا می چسبانند جلوی در دانشکده شان و سخنرانِ مدعو را با محاصره کردن مسیر وادار می کنند از روی پرچم رد شود-که رد نمی شود-، وقتی رییس جمهور مملکت سخنرانی می کند «آبو بریز اونجا که می سوزه» یا نامه سراسر حماقت می نویسد به ممالک دیگر،...

آما.

کافی است اصغر فرهادی فیلم بسازد با محتوای اینکه یک خانواده در ایران درگیر یک مشکلی است و آن فیلم مطرح شود و جایی جایزه بگیرد. همین ها یقه دریده سر به بیابان می گذارند که «تصویر ممالک خارج از ایران سیاه شد» و چه نقد ها که نخواهند نوشت و چه مستر گودرزی ها که به عقد خانم شقایقی ها در نخواهند آورد. اشاره مستقیم می کنم به فرهادی چون در ادامه خواهم گفت بقیه هم ساخته اند و همینها رگ گردنشان باد نکرده.


حالا کاری  ندارم که چون شما دایره اطلاعاتتان از جهان اطراف محدود به فیلم هایی که از کشور های مختلف دیده اید و حرف های معلم دینی تان در مورد تباه بودن ممالک دیگر است، فکر می کنید در کشور های دیگر هم تا قبل از اینکه فیلم اصغر فرهادی در بیاید هیچ تصوری از ایران وجود نداشته.

کاری هم ندارم که چرا تصور بقیه از زندگی خانوادگی در ایران باید مهم باشد وقتی بیرونِ درِ خانه هایتان مدام در حال انگولک کردن کشور های دیگر اعم از نیش و کنایه و کامنت های حاوی فحش تا آتش زدن پرچم و ترکاندن سفارت هستید و فیلم و عکسش را هم با افتخار همه جای عالم آپلود کرده اید.

اصلا هم مساله ی ما نیست که آیا فیلمِ فروشنده فیلم خوبی است یا نه؟ من فیلم شناس نیستم، کلا هم از اصغر فرهادی و فیلم هایش خوشم نمی آید،  احتمالا صد تا فیلم سینمایی هم ندیده باشم از بس که حوصله سینما را ندارم و در مورد فروشنده هم هیچ نظری ندارم که آیا حقش بوده از هر جایی جایزه بگیرد یا نه.


مساله الان این است که آیا تمام تصورِ ملت در آن «خارج» ای که تا اصغر فرهادی فیلم می سازد برایتان مهم می شود، از فیلم فرهادی شکل می گیرد؟

پاسخ به مساله این است که خیر. در سراسر دنیا رسانه ها دارند در مورد کشور هایی که با کشور خودشان مشترک المنافع هستند خبر های با رویکرد مثبت، و در مورد کشور هایی که طرفشان نیستند خبر های با رویکرد منفی منتشر می کنند. برای مثال، خبرِ «سرکوب داعش در سوریه» می تواند با عنوان «سرکوب مردم معترض سوریه» منتشر شود و این را هر کسی که در طول عمرش چهار تا رسانه غیر همسو را دنبال کرده باشد به عینه دیده. بنابراین اگر کشور ایکس با ایران مشکل داشته باشد، کافی است مثلا خبر «تصادف کامیون با وانت حامل دانش آموزان و مرگ چهار دختر دانش آموز» را با چاشنی «مدارس در ایران در وضع بدی به سر می برند، دختران به زور اجازه تحصیل دارند و بسیاری قبل از فارغ التحصیلی به زور شوهر داده می شوند، مناطق محروم در ایران فراوان است» و غیره، برود روی خبرگزاری ها. اصل خبر صحت دارد، اما جزییات؟ نتیجه؟ جهت گیری نادرست ذهن خواننده در مورد اینکه الان توی ایران چههههه خببررررر هسسسست!


همین الان اگر در خبرگزاری های انگلستان یا آمریکا سرچ کنید iran غیر از خبر های مربوط به ترامپ و موشک پرانی های دو طرف و ویزا و این دست مسائل، خبر های مربوط به مردم را که بخوانید کلا قطع امید می کنید. برخی  نتیجه سرچ های من:

«دو زن ایرانی به خاطر موتور سواری و زیر پا گذاشتن ارزش های انقلابی دستگیر شدند»

«راضیه ابراهیمی که در 14 سالگی مجبور به ازدواج با مردی n ساله شد پس از کشتن همسر خود به اعدام محکوم شد»(منی که در ایران زندگی می کنم نشنیده بودم)

«نامه heart breaking  به جا مانده از زنی که خود را در ایران حلق آویز کرد»( و باز هم نشنیده بودم)

«من به ایران سفر کردم و با مردم مهمان نوازی مواجه شدم، ولی حقوق زنان در اینجا هنوز راه زیادی دارد که طی کند چون...»

«زنان ایرانی موهای خود را می تراشند و لباس مردانه می پوشند تا بتوانند به استادیوم ها بروند»

«پس از کشمکش های بسیار بالاخره به زنان اجازه شد تورنمت کیش را تماشا کنند.»

«لیستی از کارهایی که به عنوان زن در ایران نمی توانید انجام دهید.»(دارای چند اشتباه جزیی)

«شطرنج باز ایرانی به خاطر بازی با اسراییل تحت تعقیب قرار گرفت» (برنا از بازی  های آتی منع شد. دستگیر هم شد؟!)

-اسکرین شات هم دارم، حجمش بالاست. کسی اگر فیلتر شکن نداشت و نتوانست تست کند و خواست اطمینان حاصل کند، بپرسد نشانش دهم.-


خلاصه اصلا اینطور نیست که هیچکس هیچ چیز در مورد ایران نداند، یا بهتر هیچ تصوری در مورد ایران نداشته باشد و منتظر فیلم آقای فرهادی نشسته باشد تا تصورش شکل بگیرد. اتفاقا فیلم های آقای فرهادی خیلی هم از نظر تصور ملت در مورد ایران ساختار شکنانه است. احتمالا باورتان نشود خیلی ها نمی دانند ایرانی ها بیشترشان عرب نیستند و آن تصاویر مربوط به دشداشه و شتر که دست به دست می گردانید مال یک جای دیگر است(لازم به توضیح نیست که فیلم آقای فرهادی چقدر مخالف این تصویر است ، نه؟) ، ایران بیابان نیست و ساختمان های بلند و برج های سر به فلک کشیده دارد(قسمت اول شرلوک بی بی سی، فصل چهارش را دیده اید که از تجریش رد می شود؟! همین تجریش که بالاشهر ماست یک بیابان است که یک نفر دارد با شتر از تویش رد می شود!) ، iran و iraq دو جای متفاوت عالم هستی هستند، در خیابان های ایران زن دیده می شود، زن ها می توانند کار کنند، و ما در خانه حبس نشده ایم(هم سیمین و هم رعنا بیرون می روند و کار می کنند)، زن ها حق رانندگی دارند، زن ها با برقع رفت و آمد نمی کنند و حتی رنگی رنگی هم می پوشند( هم سیمین و هم رعنا موهایشان در خیلی از صحنه ها پیداست و لباس های رنگی دارند، حتی راضیه که در «جدایی نادر از سیمین» با حجابِ ماجراست هم، لباسش تفاوت قابل توجهی با آنچه تصور می کنند دارد) ،  و خیلی چیز های دیگر که به نظرتان خنده دار است. این از این.


مساله بعدی این که آیا ما، تمامِ کارگردانانی که در ایران زندگی می کنند و فیلم می سازند، اصلا فیلمِ خوشحال در مورد کشور ساخته ایم تا به حال؟ نه، فیلمِ غیر غمگین داریم؟ منظورم چیزی شبیه «اخراجی ها» یا «خوب بد جلف» یا هر کمدی/طنز/چرتِ غیر قابل نام گذاریِ سخیف دیگری که فقط به درد سوپرمارکت بخورد نیست، مثلا ما فیلمی داریم که داستانش در مورد تلاش کردن و رسیدن به موفقیت باشد، یا در مورد جور دیگر دیدن زندگی و لذت بردن از خوشی های کوچک مثلا، یا در مورد یک موضوع علمی تخیلی باشد یا در آینده بگذرد...و شامل بدبختی های یک خانواده نباشد که یک نفرشان سرطان دارد یا یک نفرشان آلزایمر گرفته دارد می میرد، یا پولِ اجاره خانه ندارند، یا تازه کسی شان مرده؟

مثلا آتش بس خوب است؟ سیاهنمایی در مورد حقوق زن. درباره الی؟ دروغگو نشان دادن ایرانیان. آژانس شیشه ای؟ تفرقه داخلی را نشان می دهد! خیلی دور خیلی نزدیک؟ روابط خانوادگی از هم پاشیده. ابد و یک روز؟ نکبت از سر و رویش می بارد. سنتوری؟ خب بیایید دیگر حرفش را نزنیم.

این همه کارگردان اصول گرا و اصلاح طلب و هیچ ور گرا و غرب زده و شرق زده و وسط نشین و حکومتی و حکمتی و ملیتی داریم، کو؟

الان به خود شما بگویند هرچقدر خواستی بودجه بهت می دهیم، یک داستان بنویس در مورد ایران که تویش غم و بدبختی و شکنجه و سرطان و درد و بلا نباشد، می توانید؟ اصلا بیایید از نویسنده های ایرانی تقلب کنیم، چطور است؟ نادر ابراهیمی کتابی دارد؟ محمود دولت آبادی؟ جلال آل احمد؟ سیمین دانشور؟ هوشنگ مرادی کرمانی حتی! من کلا شاد ترین تصویری که در فیلم/کتاب یک ایرانی از ایران دیده ام، کافه پیانوی فرهاد جعفری بوده که توی آن هم زن و شوهر دارند طلاق میگیرند و پای زن سومی در میان است و همه چیز. این  قطعا ملاک نیست چون من همه چیز را ندیده ام، اما خیلی گشته ام، خیلی خوانده ام و خیلی تماشا کرده ام و هرچقدر گشتم کمتر پیدا کردم.

بنابراین اینکه صرفا فرهادی را چماق کرده اید و نگاهتان به مثلا آن چند ده کتاب هوشنگ مرادی کرمانی که ترجمه شد و جایزه خارجی برد نیست، یا آن همه فیلم غمگین پر از بدبختیِ قبل از فرهادی که به هزارجا فرستاده شدند و خود مسئولین علمشان کردند که «مردم دنیا ببینید این نماینده کشور ماست»، نشان می دهد سقف تفکرتان به اندازه «ببینم فلانی چی گفته من با همون موافق باشم» یا «ببینم فلانجا چی اعلام کردن من با همون مخالف باشم» کوتاه است.

که کاش نبود.


نکته مطروحه : از جمله فیلم های «سیاهنما» ی دیگری که دیده شده، به اسکار فرستاده شده یا جایزه خارجی برده می توان میم مثل مادر، بچه های آسمان، من ترانه پانزده سال دارم، و کافه ترانزیت را نام برد. اصلا همین میم مثل مادرِ مرحوم ملا قلی پور خیلی گل و بلبل بود؟ نود هزار جا اکران شد و استقبال کردند و اشک شوق ریختید که فیلمِ دفاع مقدسیِ ما را ملت در ممالک دیگر میبینند و پی به مظلومیت ما می برند. به اسکار هم فرستادند که جایزه نبرد.

فیلم میم مثل مادر را دیده اید یا یاداوری کنم داستان در مورد زنی است که شیمیایی شده و شوهرش  وادارش می کند بچه اش را سقط کند چون بچه اش ناقص به دنیا خواهد آمد و برای موقعیت آقا بد است بچه ناقص داشتن و بچه به دنیا می آید و آقا می گذارد می رود چون بچه وبال گردنش است و زن به معنی واقعی کلمه در نکبت دست و پا می زند تا می میرد و آقا تازه بعد از همه اینها یادش می افتد برگردد ویولن زدن بچه اش را نگاه کند؟ آنقدر این فیلم نکبت بار و پر از بدبختی است و شخصیت مرد ماجرا کاراکتر کثیفی دارد و شخصیت زن داستان نشسته فقط بلا بر سرش نازل شود، که من هنوز دلم با حسین یاری صاف نشده و احتمالا اگر یک روز جایی ببینمش بلایی سرش بیاورم، خارجه که جای خود دارد.

کلا از تمام شخصیت هایی که در فیلم رد می شوند، یکی ام اس دارد(مادرِ مادر) یکی شیمیایی(مادر) یکی معلول (پسر) یکی قرار است نماینده مسیحیت باشد ولی هیچ نقش خاصی ندارد فقط یک جا می افتد که بمیرد(روبیک)؛ کلا یک حسین یاری و یک سحر دولتشاهی داریم که به لحاظ فیزیکی سالمند، که تازه مَرده انگار که از زمان ناصرالدین شاه درامده باشد آنقدر تفکراتش نابود است که کاش تهش معلوم میشد روانی بوده. روابط بین شخصیت ها که دیگر هیچ! مرد زورگو، زن منفعل و زورشنو، هم زن هم مادرش خانه دار و بیکار و طفیلی مردی که بیاید مرا جمع کند، مرد زنش را می برد با لگن و چاقوی دسته زنجانی و دستکشِ گل مریم جنینش را سقط کنند(!)، نمی شود، با یک سری روش عجیبِ شکنجه طور دوباره سعی می کند و نمی شود و دست آخر هم که می گذارد میرود. این از روابط حسنه مرد ایرانی با زن ایرانی. زن، پس از رفتن شوهرش یا می خواهند بهش تجاوز کنند یا پول اجاره ندارد و یا تهدید می شود یا هیچکس بهش کمک نمی کند و درمانده می نشیند زار می زند و خدا خدا می کند. این هم از نقش زن ایرانی در اجتماع. همین را فرستاده اند اسکار و در مدح دفاع مقدس هم بود و اکران خارجی گسترده هم داشت و آها... میبینم که عقب گرد کردید.


پیشنهاد مطروحه: عوض اینکه بنشینید توی خانه تان و ابراز موافقت کنید با کسانی که نگرانند که بیرونِ ایران در مورد توی خانه شما چه فکری می کنند، بروید نگران یک مساله مهمتر باشید که به درد بشریت بخورد. بروید به آدمهای نیازمند کمک کنید، بروید به مدارس مناطق محروم سر بزنید، هرچی.  بروید برای مملکتتان یک حرکت مثبت بزنید که ارزش خبری شدن داشته باشد و دنیا را جای قشنگ تری کند، بعد پا روی پا بیندازید و از نتیجه کارتان لذت ببرید و مطمئن باشید مردم همانقدر به زندگی شما به عنوان زن ایرانی اهمیت می دهند که به بریده شدن دماغ زن افغان به دست شوهرش اهمیت می دهند. به عبارت دیگر، هیچی.


کامنت های این پست باز است، صرفا جهت اینکه بسته نبوده باشد(!) وگرنه هدف از ارسال این پست همان بود که اول گفتم و کامنتی برایش متصور نیست.


***

اسکرین شات


پی نوشت در مورد صاحب وبلاگ بالا و خطاب به همه: آدم هایی که به هر دلیلی کامنت پاک می کنند، اصلا مورد احترام من نیستند. از نظر من کسی که وقتی این توانایی را دارد جلوی دهن بقیه را بگیرد، این کار را می کند، در اوج پستی و حقارت به سر می برد.

بنابراین:

الف: وقتی می آیید در وبلاگ من چرت و پرت می نویسید و جواب میگیرید و پشیمان می شوید از همکلام شدن با نگارنده ی به زعم خودتان دهان دریده ی این وبلاگ، لطفا خصوصی نگذارید که «کامنتم رو پاک کن». اینجا هیچ کامنتی پاک نمی شود حتی اگر فحش نوشته باشید. ته تهش اگر اشتباهی اطلاعات خصوصی تان را افشا کرده باشید و یا مشکلاتی از این قبیل، میتوانم کامنتتان را خصوصی کنم.

به جای این کار، مراقب باشید چه در و گوهری در کامنت هایتان می پراکنید. نگارنده تا جایی که حوصله کند رعایت حالتان را می کند، زان پس اگر تیری به قلبتان خورد و تریج قبایتان گلی شد، پای خودتان است و به من هیچ گونه ربطی ندارد. خیلی ناراحت می شوید از اینکه رودربایستی ندارم؟ کلا کامنت نگذارید. یا به اندازه من جرات داشته باشید پای هر چرت و پرتی که می نویسید بایستید.

ب: اگر اینقدر جرات، شهامت و شرافت ندارید که حرف موافق و مخالفتان را بشنوید و تا چیزی به مذاقتان خوش نمی آید سریع دست به کار می شوید پاکش کنید، آن هم در وبلاگ خودتان! جایی که دستتان کاملا باز است هرجور میخواهید جواب بدهید، کلا کامنت هایتان را تخته کنید و بروید زیر پتو قایم شوید، این خیلی پسندیده تر است تا اینکه فقط منتظر باشید برایتان گل و بلبل بگذارند و در مدحتان چهچهه بزنند و هرکس مخالف باشد یا برایش قهقهه میگذارید یا کامنتش را پاک می کنید. سایکویی چیزی نیستید که خدای ناکرده.


پی نوشت یک و نیم: خوب است بدانیم هر جا دیدید طرف صحبتتان با «اول برو املای فلان چیز رو باید بگیر بعد بحث کن» «اول حجابتو درست کن بعد حرف بزن» «اول برو یاد بگی سین رو شبیه صاد تلفظ نکنی بعد بیا منو نقد کن» «اول برو ایکس رو بکن بعد بیا با من حرف بزن» جوابتان را داد، بحث را ببندید. هیچ آدمی اگر برای عقیده اش/حرفش احترام قائل باشد، به جای دفاع کردن از حرفش شما را با ذکر «خفه شو» بدرقه نخواهد کرد.

برای مثال می توانید به آرشیو فحش هایی که به امامان داده شده و پاسخ های دریافتی از ایشان، یا آرشیو بحث هایی که با سقراط شده، مراجعه کنید.

۴۵ نظر ۱۵ لایک

چشم هاش و همه چیز.

بترس از روزی که جای خالیش بشه عادت. بترس.

۳۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|