مشکوکن!

به صورت خیلی یهویی چمدون بستیم داریم میریم سفر:| یعنی در این حد که منو از تو حموم کشیده ن بیرون که بیا لباساتو جم کن بریم:|
ببینم جریان چیه براتون تعریف کنم:دی فعلا برم تا نیومدن شرحه شرحه م کنن:دی
۱۴ نظر ۵ لایک

آیکن خجلت، و سردرگریبان رو به افق دویدن!

جولیکی هستم تازه متولد شده، که هم اکنون نزدیک به یک ساعت است با نیش باز به این صفحه تبریک تولد بچه های بلاگر زل زده و الان دو طرف لپ هایش درد گرفته حتی!
ممنونم بچه ها.....:">:">:">
tavalod
۲۷ نظر ۸ لایک

آندرس اینیستا!

جلوی نقشه متروی ملت ایستاده بودم و داشتم با آهنگ رادیو که از بلندگو های ایستگاه پخش میشد آهنگ های انقلابی نظیر «تو وجودت همه امیییییید، تویی از تباااااااار خورشید» و «وطنم ای شکوه پا برجااااااااااا در دلِ دین دی رین ری دوران هااااااا» زمزمه میکردم. تا حالا عصر جمعه آخر امتحانای دانشگاه ها تو مترو بودین؟ جز من و یه آقای مسوول سکو، من بودم و همون آقای مسوول سکو! یعنی حتی مسوول رادیو هم ول کرده بود رفته بود به عصر جمعه ش رسیدگی کنه و آنتن رو تنظیم کرده بود روی شافل فولدر «بیست و دوی بهمنیا»ی فلشش:دی

اما من در چنین روز خلوتی در این متروی خلوت چه می کردم؟ همه چی از این شروع شد که ما میخواستیم بریم انقلاب کتاب بخریم و بعد بریم کافه قنادی، کیک و شیرکاکائو بخوریم و قدم بزنیم و اینا....نه! راستش همه چی از این شروع شد که ما میخواستیم بریم پارک دانشجو همدیگه رو ببینیم و به هم کتاب بدیم و بستنی بخوریم...یا حتی نه! در واقع همه چی از این شروع شد که ما یه روز رفتیم پارک شکوفه کنار خیابون نواب که تولد بگیریم...یا حتی الان که دقت می کنم، اینم نه...همه چی از خیلی خیلی خیلی قبل تر شروع شد!

بهرحال، حالا دو سال و خیلی از پارک شکوفه و دو سال و نصفی از پارک دانشجو گذشته بود و من حالا جلوی نقشه متروی ملت ایستاده بودم؛ با سالار عقیلی تحریر می زدم و داشتم سعی می کردم نیش تا بناگوش در رفته م رو جمع کنم. چرا که همانا: دختر در سن هجده سالگی می تواند از اینکه دوست وبلاگی اش را برای بار اول و به صورت کاملا تنهایی میبیند استرس گرفته و ذوقمرگ شود-توامان!-اما در آستانه بیست و یک سالگی، و حالا که بار اول هم نیست، آدم باید متانت خود را حفظ کرده و سنگین رنگین رفتار بنماید. بله!(جولیک علیها الرحمه)

من، بزرگ شده بودم؟ قطعا. خانوم تر شده بودم؟ عمرا!:))


وقتی رسید (و طبق معمول از جایی که من کمین کرده بودم نرسید!)، وقتی راه افتادیم سمتِ عمارتِ مسعودیه و تو راه از «فرغون مورد علاقه ناصر الدین شاه» و «داربست هایی که از زمان قاجار تا الان به همون شکل حفط شده ن» و بقیه آثار باستانی(!) دیدن کردیم و رسیدیم به کافه شون و نشستیم، خب، .... میتونین حدیث بالا رو فراموش کنین چرا که سنگین و سبک و خروس وزن کلا دود شد رفت هوا:دی در واقع اگه بخوام دقیق بگم من فقط تا وقتی هولدن نگفته بود «بیا برات صندلی بکشم عقب» به خوبی از پس سنگین و رنگین رفتار کردن بر اومده بودم...!:دی


میشینیم، پشت میزی که رومیزی گلدار داره، با یه گلدون لعابی که توش کرزنتیای صورتی و سفید گذاشتن. قراره بعد از کافه، برم دیدن «اتاق ورونیکا» که هولدن به مناسبت تولدم مهمونم کرده، و من فکر می کنم همه ش همینه و همین واقعا خیلی هم زیاده! اینکه برای یه تولد بعد دو سال و اندی همدیگه رو ببینیم و بعدشم یه تئاتر مهمونش باشم؛ اما همون اول با یه بسته کادوپیچی شده غافلگیر میشم:) خودش بسته بندی رو برام باز می کنه-چون من خیلی با طمانینه کادوپیچیْ جماعت رو باز می کنم اصولا:دی- و ترتیب کادوها رو برام توضیح میده، دو تا کتاب و یه سی دی پالت -که براش تعریف کرده بودم چون برام گرونه، گذاشتم یه روز به خودم جایزه بدمش:)- و توی هر کدوم یه یادداشت بی نظیر مخصوص خودم گذاشته...چون «یه بلیت تئاتر شاید هدیه خوبی باشه، ولی یه برگه A4 پرینت شده یادگاری خوبی نیست، نه؟» نمایشنامه خود اتاق ورونیکا رو برام گرفته و کتابی که همین دیروز خوندنش رو تموم کرده و ازش کیف وافر برده، بعد رفته یدونه هم برا من خریده!:) میتونین منو تصور کنین که با احساس VIP بودن خیره شدم به کتابا و سی دی و دارم فکر می کنم حالا که اسلام دست و پام رو بسته دقیقا چی بگم که این حجم عظیم احساس خوشحالی توش جا بشه؟ و خب حتی یادم نیست دقیقا به چه نتیجه ای رسیدم و چیزی که گفتم چقدر گویای احساسم بود اصلا:دی


(طی چند دقیقه بعدش هولدن حرف میزد و من ^_^ و *_* و حتی @_@ نگاه می کردم فقط:دی)


سفارشمون رو میارن و دم نوش بِهِ من زرده، حالیانکه من تا حالا هرچی دمنوش بِه خوردم نارنجی بوده! من به شدت به محتواش مشکوکم، ولی هولدن معتقده هرکس یه تلقی ای از چیزایی که تو منو نوشته داره و معتقده همونم درسته، لذا نمیشه خیلی سخت گرفت و حالا نارنجی و زرد خیلی اهمیتی نداره!:دی تا نمایش شروع بشه وقت داریم هنوز،.. حرف میزنیم، با بچه میز کناری بای بای می کنیم، شاهد همخوانی هولدن-به عنوان تنها آقایی که میتونه سوپرانو بخونه:))- با موزیک در حال پخش هستیم، گروهبندی جام نمیدونم چی چی فوتبال رو چک می کنیم(چک می کنه! من فقط عکساشو نگاه کردم، ایکن سوت رو به هوا و دست در جیب دور شدن:دی) و همونجا به بچه های بارسلونا(مسی اینا!!!) خبررسانی هم میکنه حتی! :دی 


نزدیک شروع تئاتره، میزِ رومیزی گل گلی دار رو به دوست هولدن میسپریم که تازه سررسیده، و میریم سمت سالن نمایش که اون سر حیاط درندشت عمارته. همچنان آثار باستانی بیشتری در راه میبینیم، به همراه جماعتی با تیپ های هنری خفن عجیب غریب که مشغول سلفی گرفتن هستن! در رو هنوز باز نکردن و تو این فاصله نوشته های سردر یکی از ساختمون ها رو میخونیم و تفسیر می کنیم که در مدح مسعود میرزا نوشته-به قول هولدن در تقاضای دریافت پول و اینا:دی نه خب طرف سر در عمارت به چه قصد دیگه ای تملق و مدح و ثنا می نویسه آخه؟!:|  والا! :دی- و هنوز در رو باز نکردن، تخریب ناجور قسمت هایی از عمارت رو نقد و بررسی می کنیم و در رو هنوز باز نکردن، حرف میزنیم و هنوز در رو باز نکردن، ملت هم که عین خیالشون نیست در حال سلفی گرفتنن کلا! در نتیجه دیگه هولدن گوشیش رو در میاره و با دوربین عقبش شروع می کنه از خودش سلفی گرفتن:دی (صد و هشتاد درجه خم به عقب، سلفی زمین به هوا؛ در آغوش سطل آشغال، من و سطل همین الان یهویی! و غیره:دی) نقش من این وسط نیشخند زدن رو به هوا و بعضا حضور در کادر برخی عکس ها در حد «ساق پا به پایین» یا «شبح در حال عبور» هست:دی دیده شده که عده ای از ملت سلفی گیر در این برهه تاریخی از تاریخ به احترام این حرکت انتحاری دوربین هاشون رو قایم کرده و یواشکی به ادامه سلفی می پردازن!:دی


بالاخره در رو باز میکنن و هولدن منو میفرسته جلو بین جمعیت، خداحافظی می کنه و من برمیگردم، با بلند ترین صدایی که تا حالا ازم شنیده شده داد میزنم «ممنونم!»، و واقعا ممنونم...! سر تکون میده و من با جمعیت میرم تو و دیگه نمیبینمش...

میشینم، ردیف اول صحنه ی تاریکی که هیچ کدوم حضارش رو نمیشناسم... کیفم رو با کتابهای توش، با سی دی پالت توش، با یادداشت های توش، با حس خوب خوشحالی توش بغل می گیرم و منتظر شروع نمایش می مونم...:)


+شرح دیدار یک ساعت و ربعی من و هولدن، جمعه، به مناسبت پیشواز تولدم:)

+ممنون هولدن!

*عنوان از متن یکی از آهنگ های همون سی دی:-"

۱۹ نظر ۶ لایک

و در اینجا یک عدد آپ نصب می گردد!

نگارنده به زودی از دانشگاه برمیگردد.

۶ نظر ۳ لایک

آگاهنده

من نمرده م. فقط هر روز از صب تا ده شب دانشگاهم.

:دی

۸ نظر ۶ لایک

مورفی

یکی از تابلو ترین اتفاقاتی که میتونه براتون رخ بده اینه که اس ام اس منت کشی بفرستید به کسی که باهاش قهرید و طرف جواب نده؛ دوباره با لحن ملتمسانه تری اس ام اس بدید و جوابی نیاد؛ قربون صدقه بفرستید و بازم نتیجه ای نگیرید؛ خلاصه عی این روند رو ادامه بدید تا بالاخره اس ام اس بیاد که:

خواب بودم، بله؟


:| 

۱۳ نظر ۵ لایک

دانشگاه آزاد اسلامی واحد مالزی هم عین مرغ ساعت هفت شب به خواب نمیره!

-سالن مطالعه کتابخونه مرکزی در طبقه دومش واقع شده و مخصوص دختراست.
-دستشویی دخترونه کتابخونه مرکزی در طبقه پایین و محیط مشاع واقع شده بدین معنی که برای دستی به آب رسوندن باید حجاب کرده، دوان دوان برید پایین.
-کتابخونه مرکزی ساعت هفت می بنده.
-کتابخونه مرکزی نگهبان خانم نداره.
-آقای نگهبان کتابخونه مرکزی از یک ربع به هفت مستاصل وایمیسته پشت در سالن مطالعه و هی در میزنه که یعنی میخوام برم.

-سالن مطالعه ساختمون فناوری اطلاعات مال پسراست.
-ساختمون فناوری اطلاعات و سالن مطالعه ش، تا صبح بازه.
-ساختمون فناوری اطلاعات شب ها نگهبان نداره.
-ساختمون فناوری اطلاعات نمازخونه خواهران داره، ولی نمیتونید شب توش بمونید. چون نگهبان نداره.

-با توجه به عدم ارائه دروس مهندسی نفت، مهندسی معدن، مکانیک، مامایی و دامپزشکی در پردیس اصلی دانشگاه بهشتی، استفاده کنندگان هر دو سالن مطالعه در رشته های یکسان تحصیل می کنن و پروژه هایی که بابتش نیاز دارن تا دیروقت از امکانات دانشگاه استفاده کنن، بین دخترا و پسرا مشترکه.


+برای اون دسته عزیزانی که میپرسن چرا دانشکده خودتون نمی مونی: نگهبان دانشکده مهندسی برق و کامپیوتر، ساعت هفت کلیه چراغ ها رو خاموش کرده، فارغ از اینکه شما تو دانشکده هستید یا نه، در های لابی رو قفل می کنه و میره. تنها راه اینه که وقتی چراغ ها خاموش شد، بپرید بیرون. یه سری ما با چراغ قوه موندیم، گفتیم درا رو هم قفل کرد کرد. شخصا اومد انداختمون بیرون.
+بعد میگن مملکت چرا پیشرفت نمی کنه. والا!
۱۰ نظر ۳ لایک

موج بعدی احتمالا تهیه فینگر فود برای کودکان کاره!

ما کلا خانوادگی خیلی موج سواریم.

قبلا موجی که سوارش بودیم ترانزیستور مرکزی کاینات بود، بعد موج دیوار مهربانی و اهدا لباس به کارتن خواب های مقیم کجا پیش آمد، الان هم موج کتاب چهارمیثاق کل خانواده را گرفته.


حالا همه همان آدم های قبل از موج اولند ها، هیچ گونه تغییر رفتاری، گفتاری، فیزیکی، متافیزیکی، متاعربیکی، ریاضیاتی گل محمدی طوری و غیره هم نکرده ند. فقط یک مدتی یک موج بوده که همه سوار شده ند و من مانده ام این پایین در نقش آخرین انسان روی زمین یا پرچم نگه دار جبهه خز و خیل ها، نگاهشان کرده ام تا برگردند به ارتفاع صفر از سطح دریا. همین:|

۸ نظر ۵ لایک

همونطور که احتمالا غم و غصه های شما واسه یه عده...

ببینید، بعضی آدما هستن که دغدغه هاشون شاید به نظر شما احمقانه بیاد. شاید به نظرتون مسخره باشه که یه نفر بخواد بذاره از خونه بره چون خواهرش شعورش نمیرسه شب که میخوابه تلگرامشو خاموش کنه یا لااقل گوشی بی صاحابشو سایلنت کنه و این بنده خدا از صدای «دیریرینگ ریرینگ! دیریرینگ ریرینگ!» که با هر پیام تلگرام تو گوشش فرو میره، تا صبح خوابش نمی بره. ممکنه بخندید که چطور ممکنه یه نفر از دانشگاهش متنفر باشه چون شیب داره.

ولی بیاید یه جوری رفتار نکنید که انگار اون آدم احمقه. شاید به نظر اون آدم شما احمقید. یا شاید خیلی غمگین تر، اون آدم این دغدغه ها رو مدت هاست داره با خودش می بره اینور اونور، چون به هر کس گفته، فکر کرده احمقانه ست؛ و هی بیشتر و بیشتر فرورفته تو خودش و هی بیشتر و بیشتر نتونسته با دیریرینگ ریرینگ(دو بار) های ساعت دو الی پنج صبح کنار بیاد و هی بیشتر و بیشتر از دانشگاهش متنفر شده فقط چون به نظر بقیه احمقانه ست. شاید اگه یکی اون گوشی لامصب رو خفه می کرد، یا یکی پیدا میشد که فکر نکنه این حق مسلم یه گوشیه که تا صبح با تک تک پیام ها تکرار کنه دیریریرینگ(دو بار)؛ یا یکی میومد میگفت آره واقعا چه دانشگاه شیب ناکی داری، یا یکی باور میکرد که تنهایی تلو تلو خوردن تو شیب زانو سرویس کن بلوار دانشجو راه رفتن چقدر مزخرفه....الان دیگه اون دیریرینگ دیرینگ(دو بار) و شیب چهل و پنج درجه، اینقدر روی مخ نبودن.

۷ لایک

من کویرم!:|

بعد عمری خریداری محصولات بهداشتی مخصوص پوست های چرب و موهای روغن مالی، ناگهان به آدم خبر میدن شما پوست و موت در حد سرطان خشکه و الف، آب زیاد بنوش؛ ب، هرآنچه مراقبت های درمانی تاکنون می نمودی سریعا قطع کرده و از ساحت پوست و موی خشک خود عذربخواه:/


باتوجه به سوابق پلاکتیم، منو بعد از ساقه طلایی و کویر لوت، به عنوان سومین نقطه خشک ایران به ثبت رسوندن حتی:/


+آب زیاد بنوشید!

۱۰ نظر ۷ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|