سوال سخت هفته

مامان...خوشالی که منو داری؟

+آره، معلومه.

مامان...من به چه دردی می خورم؟

+این چه حرفیه...معلومه که به درد می خوری!

یه دردی رو بگو که من بهش می خورم مثلا...؟

+... سوال سخت نپرس دیگه، مطمئنم بالاخره یه روز یه دردی پیدا میشه که بهش بخوری:)

۵ نظر ۲ لایک

Unknown

من نمرده بودم. نت نداشتم.

۱ لایک

اگه راست میگی بهم بده ش!!!

+خیر ببینی دخترم...خدا هر چی میخوای بهت بده الهی...

-من تو رو میخوام مامان...

۸ لایک

A Whole New World

 

Tell me Princess, now when did you last let your heart decide?

پیشنهاد: A Whole New World

۱ نظر ۰ لایک

Unknown

یکی از درس ها را با استادی برداشتیم بسیار خفن و بسیار مسن. همان درس را خانمی جوان تر و کم خفن تر هم ارایه میکند البته.

استاد خفن ما از جلسه اول اعلام کرد یک ساعت درس میدهد و ده دقیقه خاطره می گوید و خلاص. هرکس نخواست بیاید هم نیاید. کلاس کله صبح بود و خیلی ها نخواستند بیایند. مامی رفتیم و قصدمان این بود از محضر خفنشان بیاموزیم.

بعد از یکی دو جلسه بچه ها کمتر و کمتر شدند. استاد خیلی از اثبات هارا یادش نبود و رشته کلام را هی گم میکرد و هی اشتباه می کرد و دست اخر به کتاب مرجع متوسل میشد و کپی اش میکرد روی تخته. بچه ها تصمیم گرفتند بنشینند خودشان کتاب مرجع را بخوانند وقت کمتری هدر می رود و اصلا چه کاری بود هفت صبح می آمدیم دانشگاه؟!

امروز صبح که با گروه دیگری کلاس داشت دیدیمش. رفت سر کلاس خالی،کمی منتظر ماند، کسی نیامد ولی؛ کیفش را برداشت و رفت.

نمیدانم شاید حقش بود محترمانه و با کلی تقدیر از این بابت که فرار مغز ها نکرده تا به ما بی مغز ها درس بدهد، بازنشسته اش می کردند تا اینکه هر رروزهفت و نیم صبح بفرستندش سر کلاس خالی که شاگرد هایش حوصله استاد مسنشان را ندارند، هوم؟:-(

۹ نظر ۰ لایک

البته که خدا بیامرزدش ولی...!

روزانه هزاران مریض سرطانی در جهان میمیرند و تاریخ تنها پولدارهایشان را به خاطر می آورد...

قالَ این پسرهخنثی!

۷ نظر ۰ لایک

کنکور هم که کشک است البته.

اول گفتند مدرک عباسپور و بهشتی یکی است، گفتیم خب.

بعد گفتند عباسپوری ها بیایند با شما بشینند سر یک کلاس، گفتیم خب. اکراه مند البته.

بعد عباسپوری ها آمدند و دانشگاهمان را به گند کشیدند با درس نخوانده بودن و استاد کفری کردن و نالیدن که «دانشگاه ما درختاش بیشتر بود»(!) و ما در سکوت نگاه کردیم.

بعد عباسپوری ها گروه زدند که «با ورود ما به دانشگاه بهشتی رشته های فنی و مهندسی به این دانشگاه آمدند» و ما یادآوری کردیم که اینجا که شما آمدید و لایقش نبودید هم، اولین دانشگاه ایران بود که معماری فوق لیسانس یکسره داشت و مهندسی کامپیوتر داشت و تنها چیزی که شما اضافه کردید مهندسی آب(؟) و مکانیک است که آن هم فقط بچه های خودتانند و هنوز برچسبتان عباسپوری است، حتی اگر مدرکتان با مال ما یکی است.

الان می خواهند دانشکده مان را کلا بردارند ببرند یک جای دیگر که معلوم نیست عباسپور است یا مجموعه آی تی دانشگاه است یا کجا، که از بچه های برق جدا باشیم. و ما داریم فکر می کنیم این هم دانشگاه است که ما قبول شدیم آخر!؟

 

+جان مادرتان اگر کنکور دارید و احیانا رشته تان هم ریاضی است، سعی کنید به هیچ وجه بهشتی قبول نشوید. چه برای علوم پایه، چه برای مهندسی، چه برای مدیریت! بعدا مفصلا توضیح خواهم داد چرا.

۱۰ نظر ۰ لایک

مکالمه اس ام اسی(3)

-آقا من تعطیل شدم!

+تعطیلی چیز بدیه سعی کن همیشه درگیر باشی دخترم:)

-...!

۴ نظر ۰ لایک

Unknown

امروز فهمیدم یک مزیت نسبت به بقیه دارم.

بلدم غلت بزنم!

+اینقدر کار سختیه واقعا؟! نیم ساعت وقت برد آموزشش!!

۱۰ نظر ۰ لایک

دستاورد

قانون جاذبه کاینات وجود نداره؛ بالاخره اثباتش کردم.

۰ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
هنوزت پای در خار است؛ بنشین!
نجات دهنده
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|