تمام این نوشته!

لینک

۵ نظر ۰ لایک

"خوش به حالت قلوه سنگ" مثلا!

دارم به شناخت های جدیدی از خودم و دنیای اطرافم می رسم.

دختر هایی اطرافم وجود دارند که با نهیب مسافران خسته ی غروب بی آر تی خط چهار، به گریه می افتند. دوستانی دارم که داشتن دو تا امتحان پشت سر هم باعث می شود احساس متلاشی شدن بکنند، همکلاسی هایی که یک روز در هفته تحمل کردن استاد گزافه گوی معارف تا آخر آن روز اخلاقشان را سیر و سرکه ای می کند، نوزده ساله هایی که دانشگاه آمدن چهارشنبه ها آن هم یک بار در ماه باعث می شود به مشق های کل ماهشان نرسند.

و کم کم دارم متوجه می شوم چرا من،منِ از دید خودم اینقدر نازک نارنجی برای این قشر جامعه اسطوره مقاومتم. 

خیلی بستگی دارد که زندگی از آدم چی طلب کرده باشد. من هر وقت کتک خوردم، بعدش نهیب خورده ام که «گریه نکن فلان فلان شده!» و یاد گرفته ام که نباید در برابر کتک هایی که میخورم و خواهم خورد ضعف نشان بدهم. بارها از همکلاسی هایم ناسزا و تهدید و تهمت شنیده ام و هیچوقت شاگرد محبوبشان نبودم، ولی نصیحتم کرده اند که «جا نزن تا فکر نکنن حق با اوناست» و ته تهش یک سال از مدرسه تا خانه از ترس دوست پسر هایشان دویده ام فقط. در قاموسی که مرا با آن تربیت کرده اند، زورگویی گناه است و زورشنیدن گناه تر. و غمگین شدن و دل شکسته شدن از این زورشنیدن حتی بدتر از نفس مورد زور واقع شدن است. اذیتت کرد؟ نزن توی گوشش. زد توی گوشت؟ از وسط نصفش کن. یا بسپر پدرش را در بیاورند. یا ببخشش و متحولش کن. هر کار کردی نیا خانه غمباد بگیر که سیلی خوردی!

۰ لایک

پاییزه

نیمه دوم سال خیلی از نیمه اول سال بهتر است. حالا درست که من سرمایی ام و لباس زمستانه ها را هیچوقت از دسترس دور نمی کنم و سینوزیت حاد دارم و تمام شب های این نیمه دوم سال هر غلتی که زدم با صدای قل قل ترشحات سینوس های پر شده ام و تیری که توی صورتم می کشد کوفتم شده، ولی خدایی اینکه روز آخر سرماخوردگی و بعد از چندین روز و شب زندگی بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و کوفته بودن تمام استخوان های بدن، پولیور و جوراب بافتنی ات را در بیاوری و تنِ هنوز کمی تب دارت را بسپاری به سنگ های سرد کف خانه و ناله های نامفهوم در بیاوری که داری خوب میشوی، یک جور حس دلچسب فایق آمدن بر مشکلات زندگی در وجود آدم تداعی می کند که به همه آن چند روز مرض می چربد!

و کاش همه مشکلات زندگی با چند شب بیدار ماندن بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و تحمل کوفتگی 206 تا استخوان ناقابل، میدان نبرد را ترک می کردند.

۴ نظر ۰ لایک

Unknown

تا حالا واسه هدف هام هیچ تلاشی نکردم.

یه چیزی تو وجودم بهم میگه «خب...اگه تهش به هیچ جا نرسیدی چی؟»

۶ نظر ۰ لایک

حسرت نویسی

من چرا اینقدر در مورد خوشبختی می نویسم؟ دنبال چیز های دیگری هم میگردم این روز ها...!

۰ لایک

چیزی که مد میشه یه روزم از مد میفته

تازه فردا که دماغ ِ اورجینال مُد شه...

شما دماغ عملی آ از کجا میخوایید برید پیدا کنید گوشت های اضافه تون رو دوباره بچسبونید بهش؟؟؟


قالَ هویژ!

۸ نظر ۱ لایک

خوشبختی هفته

عطیه جان.

۱ لایک

دین اگر از من آدم بهتری نسازد، من صد سال سیاه کافرم.

از آدم هایی که نماز و روزه و نافله و جعفر طیارشان برجاست میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از خدایی میترسم که بابت همه کارهای ناخلفم یک روز از یک جا آویزانم می کند و قیر داغ توی حلقم میریزد. آدم هایی که فکر میکنند مومن، همین است که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جا باشد. آدم هایی که فکر میکنند همین که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جاست یعنی خدا با ماست و خدا هر کس را جیزشان کند یک روز از یک جا آویزان می کند و قیر داغ توی حلقش می ریزد.

از آدم هایی که می گویند «این کارت اون دنیا جواب داره» بدجور میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از آن دنیا و پل صراطی که قرار است مرا بیندازد قعر جهنم می ترسم. از آدم هایی که میگویند «این کارت اون دنیا جواب داره» میترسم چون خیال میکنند به پشتوانه «اون دنیا» میشود این دنیای بقیه را تحت کنترل داشت. چون «اون دنیا» ی خودشان معمولا جایی است که پل صراطش اتوبان چهار بانده است و حوری و قلمان و شهد و شراب در انتظار آنهاست و قیر داغ در انتظار بقیه.

از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم. خیلی بیشتر از خدایی که نکیر و منکری بالای سرم خواهد فرستاد تا جواب این سوال را با چوب و چماق از حلقم بیرون بکشند. از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم چون آن خدایی که بهش اعتقاد دارند را نمی شناسم؛ و خدایی که من بهش اعتقاد دارم میگوید حتی اگر طرفم نماز نمیخواند و روزه نمی گیرد و نافله و جعفر طیارش به جا نیست، نپرسم «به خدا اعتقاد داری؟!» و نخواهم که قضاوتش کنم با جواب این سوال. که مگر من چکاره صنمِ خدایم که اعتقاد داشتن یا نداشتن احدی را بازجویی کنم؟

همان خدایی که قرار است مرا از پل صراطش به آن سو راه ندهد و قیر داغ به حلقم بریزد یک جای قرآن سی جزئی اش که با خط عثمان طه حفظش می کنند و ضربدری و ته به سر و سر به ته بلدند از روی حافظه بخوانند، گفته به تکبر از مردم روی مگردان و به خودپسندی بر زمین راه مرو ، زیرا خدا هیچ به ناز خرامنده فخر فروشی را دوست ندارد.

۱۰ نظر ۰ لایک

Unknown

تمورهای مغزی با شیمی درمانی خوب میشوند.

دلم جوری ترک برداشته که هیچ جوره خوب نمی شود.

۷ نظر ۰ لایک

چارشنبه ها، مجردی با مادرجان بهار

موهام رو خرگوشی بست، تی شرت و شلوارک ملوانی تنم کرد، عین ملوان بچه ای که ناخدای سختگیرش تنبیهش کرده تا عرشه رو بسابه، با یه بسته پودر و اسکاچ و فرچه منو فرستاد سرویس بهداشتی رو بشورم.

جرم؟

شرطی که بسته بودیم سر طول موهاش تو مراسم عروسیش، باخته بودم!

۳ نظر ۲ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|