حالا هرقدرم لپ تاپت مدل بالا باشه...

ولی وب گردی با موبایل یه چیز دیگه س...!نیشخند

۹ نظر ۰ لایک

Unknown

به سلامتی این ترم هم تموم شد و ما فقط منتظریم «کف ترمی» ها از راه برسن و دق دلی پارسالمونو سرشون دربیاریم!

کم کم داره قلق دانشگاه دستم میاد....تنها بازخوردی که از این دو ترم دارم همینه!

قاعده:کف ترمی ها از بین نمی روند،از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند!

۷ نظر ۰ لایک

Unknown

احساسات متناقض خر اند!

۰ لایک

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد.

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد. مثلا بداند من دوست دارم بروم زیر آن درخت بزرگه توی خیابان «کج و کوله» که هیچوقت به اسم واقعی اش به کسی آدرس نمی دهم، و از لابلای برگ هایش آسمان را نگاه کنم. یا مثلا بداند من همیشه آخر از همه کلاه بستنی عروسکی را میخورم چون شکلاتی تر و خوشمزه تر است. یا مثلا اینکه من می ایستم تا فواره دانشگاه رویم آب بپاشد. وقتی فکرم خیلی مشغول است، دست می کشم. وقتی حوصله ام سر می رود، چشم های کارتونی. بعضی وقت ها هم نیمرخ های بدون چشم و ابرو.

یکی که بداند هیچ چیز از بستنی سالار شاتوتی خوشمزه تر نیست مگر خود شاتوت. بداند که مثلا وقتی گم می شوم و پیدایم نمی کند حتما، حتما توی کمد هستم یا یک جای دنج و تاریک دیگر. مثلا بلد باشد که اگرچه من عاشق آبی هستم اما داشتن هر آبی مشعوفم نمی کند. مثلا بداند وقتی من از شدت غصه ساکت می شوم و توی خودم ریز ریز گریه می کنم یکی باید به حرفم بیاورد تا بق نکنم. مثلا بلد باشد که من را با آلوچه خر کند برای هر کاری، هــــر کاری. مثلا خوب بداند خواندن نوشته های دیگران چقدر به من آرامش می دهد. مثلا...

یک روز یکی را خواهم داشت که مرا بلد باشد...

۷ نظر ۰ لایک

بهشتی در تسخیر سینا حجازی

آقا ما دو هفته پیش با پگاهمون تو خوابگاه مونده بودیم کد بزنیم، ساعت طرفای دوی صبح بود، خسته بودیم و اینا...اینو دادیم بگوشه! بسی شاد شد!

آقا از اون روز هرکی منو میبینه، از دور یه نیشخند معنی دار میزنه، بعد میاد نزدیک میگه :

-اون آهنگ باحاله رو به منم میدی؟ شما غم داشتین ما نداشتیم!(برعکسشه البته!خنثی)

حالا من مونده م چرا خودشون به هم بلوتوث نمیکنن آهنگ کذا رو! گویی اگه از گوشی من ارسال شه حاجت میده!خنثی بعد هرازگاهی یکی از بغل من رد میشه میگه «ما وام داشتیم شما نداشتینهورا» بعد منم باید بگم «شما وان داشتین ما نداشتیمهوراچشم» بعد اون بگه دمت گرم، این آهنگه رو واسه عم قزی هم بلوتوث کن راستی، ناز شصتت!خنثی

 

حالا اینا هیچی، اینکه فاطمه همه ش تو راه میگه «دیدی داری داری داری بام بام باو» هم هیچی، اوجش امروز بود که استاد برگشته میگه «فکر نکنید اینجام مث دبیرستانه که صد صفحه کتابو تو یه سال بخونین و نصفتون بیس شین نصفتون نوزده!» بچه ها میگن «استاد دبیرستان اینجوری نبوده ها!» استاد میگه «مال ما اینجوری بوده، شما حتما تنبل بودین که نبوده!» بعد یکی پاشده میگه «استاد! ما غم داشتیم شما نداشتین!»خنثی

من به سلامتی از کادر خارج می شم شما رو با این دوستان تنها میذارمنیشخند

 

هایلایت:

ما تو رویا خونه ساختیم، حقیقتو دور انداختیم

شما نجنگیدین و بردین، ما جنگیدیم و باختیم!

 

دیدی داری

۹ نظر ۱ لایک

راه حل

برای رها شدن از همه ی تردید هام بین درست و غلط، شاید بیشتر از همه به یه اشتباه بزرگ احتیاج داشتم، یه اشتباه به بزرگی تو...به خوبی تو...

۰ لایک

عزم راسخت را ما سجده کنیم همه...

داشتم میرفتم سمت دانشکده که خانمی مودبانه جلویم را گرفت. چادری بود و دست راستش توی دست یک دختر یکی دو ساله موفرفری. ازم پرسید دانشکده علوم زمین کجاست و بعد که دید با تعجب نگاهش می کنم گفت «برای مصاحبه دکتری» و تازه دوزاریم افتاد. راهنمایی اش کردم به سمت دانشکده زمین و راه خودم را پیش گرفتم. دو سه قدم برنداشته خانم مهربان چادری و دختر بچه موفرفری اش لابلای افکار خودم گم شده بودند.

عصری موقع برگشت تعداد مامان ها زیاد شد. خانم های جوان و میانسال دست در دست بچه های فسقلی( یا در مواردی، با فسقلی در آغوش!) از در دانشکده های مختلف بیرون می آمدند و سراشیبی خروجی را در پیش می گرفتند. دست بچه های بزرگتر بستنی بود و بچه ای کوچکتر در آغوش مادرشان به خواب رفته بودند.

فکرش هم برایم سخت است. مادر باشی، مادر بچه های دو ساله، یک ساله یا حتی نوزاد، و طوری کنکور دکتری داده باشی که دانشگاه بهشتی دعوتت کرده باشد برای مصاحبه...اصلا مادر باشی و کنکور دکتری داده باشی!! چطور ممکن است؟! ما، مادرمان خانه را دارد و هنوز اول کارشناسی، اندر خم یک کوچه ایم...

 

فقط میتوان به عزمشان آفرین گفت...همین!

۶ نظر ۰ لایک

فوقع ما...

از چی بنویسم؟ از اینکه امروز چقدر دوتایی خجالت کشیدنمان خوش گذشت؟ از دست هات که گرم گرم بودند و دست من تویشان گم بود؟ 

 

+مثل اولین گاز از یک سیب سرخ سرخ سرخ...

+یادداشتم تو چلچراغ چاپ شد! باورم نمیشه!

۵ نظر ۰ لایک

نمایشگاه نوردیده ام اکنون

الان که اینها رو می نویسم هنوز پیچ موهام روی جای کش سرم باز نشده...شاید حتی پنج دقیقه نیست که اومده م خونه....

اینجا قرار بود کلی حرف نوشته بشه، کلی خاطره، کلی عکس...

ولی حالا، سکوت. فقط سکوت. فقط سکوت.

 

+شصت تومن داده ن دست من، نمایشگاهو بار زده م اومدم خونهاز خود راضی کتابخور حرفه ای که میگن منم آ! ذهن اقتصادی هم که میگن ایضا! فرمون فرمون که میگن نیستم ولینیشخند

 

هایلایت:

Somebody shine a light

I'm frozen by the fear in me

Somebody make me feel alive

and shatter me!

Shatter me

۴ نظر ۰ لایک

ارواح عمه ت!

+و بالاخره پنل پرشین بلاگ باز میشود! نگرانم که نشدین؟نیشخند

۹ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|