این پست را برای مادرم میخوانم


چهل و هفت سال پیش در چنین روزی، مادری به دنیا پا گذاشت که اسمش بهار نبود. مادر هم نبود هنوز. بچه هایش چهل سال بعد اسمش را گذاشتند مادرجان بهار. چون بهار بود. بهارِ خانه بود.

 

مادرجان بهار شبیه مادر های توی قصه ها نبود. شب ها قبل از خواب برای بچه هایش کتاب قصه نمیخواند. بچه هایش را ماچ و بوسه نمی کرد. به بچه هایش نمیگفت دوستتان دارم. بچه هایش را بغل نمی کرد و محکم فشار نمی داد. بچه هایش را نمی برد مدرسه و نمی آورد و صد آفرین ها و هزار آفرین هایشان را نمی شمرد. حتی به بچه هایش دیکته هم نمیگفت، حتی موهای دخترهایش را هم نمیبافت، حتی خیلی چیز های دیگر.

 

مادرجان بهار مثل گنجشک های مادر بود. سه تا بچه گنجشک داشت، ریزِ ریزِ ریز. بچه گنجشک هایش را با خودش می کشاند این سو و آن سو. بچه گنجشک ها زیر بال مادرجان بهارشان میلرزیدند و می ترسیدند. مادرجانشان بالش را سفت میپیچید دور جوجه هایش و تکِ تنها، بزرگشان می کرد. تکِ تنها که میگویم اغراق نیست ها، یعنی یک مادر سی ساله با سه تا جوجهء زیر سه سال توی زمستان اراک، یک مادر با سه تا جوجه توی بیابان های اصفهان ،یعنی...

 

مادرجان بهار مثل مادر های توی کتاب ها نبود. نتوانست باشد. وقتش را داشت؟ نه. ما سه تا، بی رحمانه و پشت سر هم، آمدیم و از سر و کولش بالا رفتیم. تک ِ تنها توی شهر های مختلف به دندان گرفت و بزرگمان کرد. سال های جوانی اش را به پای ما سه تا ریخت، خشکید، شکست، تا شد تا ما بشویم این سه تا که هستیم.

 

این را یک شب که پیش خاله بزرگه خوابیده بودم بهم گفت، که مادرجان بهارمان چقدر نذر و نیاز کرد تا بچه دار شد؛ که بچه اولش مرد؛ که تمام فامیل می دانند مامان ما سه تا را، ما سه تای بعد از بچه مرده اش را روی چشم هایش بزرگ کرد؛ که همه می دانند ما بچگی نکردیم، ما پادشاهی کردیم. و چقدر خوب که همه فامیل نمی دانند من، سه بار این پست را نوشتم تا از نبودن مادرجان بهارم، از نبودن بوسه هایش، از کم بودن آغوش هایش گله کنم و این بار چهارم است که می نویسم، این بار مینویسم برای مادر جان بهارم، برای خودِ خودِ مثل کوه محکمِ از نمایش محبت بیزار ِسرشار از محبتش.

 

و بهشت، حتی اگر بهش اعتقاد نداشته باشی هم، بخواهی یا نه، زیر پای مادر جان بهار است. زیر پای مادرجان بهار ها!

 

+تولدت مبارک مادرجان بهار من...

+من پای کلمات این پست اشک ریختم...اشک ها.

+به دعوت لینک زن.

۱۱ نظر ۳ لایک

اعتراف گونه

من یک روز شاگرد اول دست نیافتنی پنج مدرسه مختلف بودم. یک روز المپیادی بودم. یک روز شرکت کننده در مسابقات منطقه ای و استانی بودم. یک روز رتبه زیر 2000 کنکور سراسری ریاضی بودم. یک روز ورودی رشته خوبی از یک دانشگاه خوب بودم.

ولی بیایید منصف باشیم، من برای «شدن» هیچ وقت تلاش نکردم. بودم، هر آنچه از ازل بودم ماندم. اینکه معدلم بیست میشد به درس خواندن ربطی نداشت، من درس نمی خواندم. اینکه تنها دختری بودم که رتبه زیر بیست ورودی ربوکاپ سال هشتاد و هشت شد هم حاصل درس خواندن نبود که ما برای ربوکاپ سی میخواندیم نه هوش و منطق. اینکه رتبه احکام میاوردم از سر آماده بودن برای آزمونش نبود که حتی روز آزمون هم یادم رفته بود. اینکه رتبه کنکورم شد 1500 به خاطر تست زدن نبود که من کتاب عربی ام را، درسی که 90 زدم، نو تحویل نیازمندان کتاب درسی دادم.

 

یک جا توی زندگی هر کسی هست که به موفقیتی می رسد و توی ذهنش از کسانی که حمایتش کردند تشکر می کند.«با تشکر از مادر و پدر دلسوزم و همکلاسی های مهربانم...» اینها همه برای من کشک است. نه که کسی حمایتم نکرده باشد، کاری نکردم که حمایت بخواهد. تلاشی، کوششی، استمرار و ممارستی...هیچ! یک روز که بعد از فهمیدن رتبه کنورم بابا صبح زود مرا برد توی پذیرایی و گریه کرد و گفت هروقت بچه های تیزهوش و مخترع و المپیادی را میبیند یاد من میفتد و اینکه من چقدر هیچکار نکردم که این شدم و چه حیف، چه حیف راه انداخت، فکر می کردم من واقعا حیف شده ام یعنی؟

 

دیشب فهمیدم شاگرد اولمان که ته هر چه زبان برنامه نویسی قرار است بخوانیم را در آورده، پیانو می زند، انیمه می بیند، زبان می خواند درست مثل من. فرقمان توی داشتن وقت بیشتر نیست. فرقمان اینجاست که او تلاش می کند و من نشسته ام جریان زندگی مرا هر جا خواست ببرد.

 

اینجا را نوشتم که این قول را به خودم بدهم، که از همین لحظه، برای شدن تلاش کنم. بودن از هر کسی بر میاید.

۱۰ نظر ۰ لایک

A Big Big Smile

آدم هایی که لب های بزرگی دارند به شکل ناجوانمردانه ای خیلی خوش به حالشان است. لب هایت را تا بناگوش کش می دهی و عین خیالت هم نیست که دامنه و برد لبخندت میزان خوشحالی ات را ادا می کند یا نه. لبخند های درشت شاد، نعمت بزرگی است که اینها ازش برخوردارند و بیشترشان، خیلی خوب هم بلدند کجا استفاده کنند که دل همه آب شود.

 

+آیکن ویرگول و لب های غنچه ای!

۸ نظر ۰ لایک

ویرگول شناسی چینی

خب با تشکر از لینکی که دکتر بهم داد( چه هر جا میریم جذب هر کی میشیم دکتره! از با کلاسی ماست یا باکلاسی اطرافیان؟نیشخند) میریم که داشته باشیم ویرگول شناسی چینی رو:

اول از همه افراد مشهور متولد سال تولدم:

یوری گاگارین( قهرمان چار پنج سالگیم!)، سقراط ( یکی از فیلسوف های ط دار یونان که همیشه با هم قاطیشون میکنم) ، راسپوتین( نه بابا؟!) برتولت برشت( هیچی ازش نخونده م) ، ولتر ( بعله...)، مایکل جکسون(استغفار!)، چرچیل ( چه هر چی آدم عجیب غریب تو تاریخ غرب داشتیم اینجاسنیشخند)، لنین( به ما چه!) ، لویی شانزدهم(پادشاه بی سر فغانس!) و بقیه شونم نمیشناسم پس مهم نیستنیشخند

 

سگ موجودی غمناک و نگران است(رییلی؟)، همیشه حالت دفاعی به خود می گیرد و لحظه ای این حالت را ترک نمی کند(بله، رییلی!). او همیشه در حال نگهبانی است و هوشیارانه اطراف را زیر نظر دارد(ولی نه در این حد! پارانوییک شد کهخنثی).

او موجودی درون گراست که به سختی احساسات واقعی خود را آشکار می کند و آن هم زمانی است که حقیقتا ضرورت این کار را احساس کند(اون موقع که لالمونی میگیره البته!). او بیش از حد یک دنده است و می داند که چه می خواهد(نه بابا کی گفته!). او اغلب با بدگمانی، دلواپس زبان تیز و صراحت ناخوشایند و شدید خود است(آخ گفتی! بزن لایکو!).

سگ بیش از هر کس به کلیات موضوع توجه نمی کند و در جزئیات مسائل غرق می شود و مرتب انتقاد می کند. به نظر می رسد که او در برخورد با هر چیز، بی برو و برگشت، دنبال عیوب می گردد؛ چرا که در حقیقت بدبین ترین موجود دنیاست و هر چیز را در چهاچوب قوانین طبیعی آن می پذیرد(بالاخره بدبینم یا واقع گرا؟!).

او همواره پیش از دیگران علیه بی عدالتی فریاد می زند؛ زیرا شجاعت این کار را دارد(اینم بگو که در این راه خودش و بی عدالتی رو به خاک فنا میسپاره!).

او ممکن است کمی گوشه گیر و بی اعتنا باشد(بله، خیلی ممکن است، ولی دست خودش نیست که...)؛ اما روحیه انتقادی، ذوق طنز(!!!) و نیز عظمت آشکار روحش(الان عظمت روحمو که دارین؟!)، او را زا متهم شدن به تنگ نظری و خود پسندی بر کنار می دارد(اتفاقا هیچم برکنار نمیدارد متاسفانهخنثی).

 

فراموش نکنید که سگ موجودی غیر اجتماعی است و از هر نوع شلوغی گریزان است. او در روابط عاشقانه، بی احساس به نظر می رسد؛ اما این تصور نادرست است. در واقع، علت اصلی این حالت، نگرانی، شک و بی اعتمادی اون نسبت به احساسات خود و دیگران است(کم کم دارم بت ایمان میارم!). با تمام این عیوب، می توان اصیل ترین خصلت های ذاتی انسان را یک جا در وجود سگ پیدا کرد(این جمله رو دوباره بخونید!!نیشخندچی گفتخنده). سگ باوفا، راستگو، درستکار و بسیار وظیفه شناس است. شما می توانید به او اعتماد کنید؛ چرا که هیچ گاه ناامیدتان نخواهد کرد. او بهتر از هر کسی رازدار است؛ زیرا در شعور(عینک) و رازداری گوی سبقت را از همگان ربوده است. او از بازگو کردن رازها و صحبت های خصوصی دیگران بیزار است. موضوع صحبت های سگ مبتذل و بی قد و قیمت(هیپنوتیزم) است و گاهی منظور خود را نادرست بیان می کند.

او به ندرت در جمع خود نمایی می کند؛ اما بسیار با هوش است(اینم که یک درمیون منو می بره زیر رادیکال بعد از فرش به عرش می بره! دهع!) و هیچ کس بهتر از او نمی تواند به صحبت های دیگران گوش فرا دهد.

سگ به آسانی می تواند اعتماد دیگران را به خود جلب کند و حق نیز همین است. او همیشه نهایت تلاش خود را برای دیگران می کند و در فداکاری تا مرز فدا شدن پیش می رود(بعضی وقتها این مرز رو هم رد می کنه طفلیگریه). همگان به او احترام گذاشته و ارزش خاصی برایش قائلند و حق دارند، چرا که شایسته احترام است(احترام بگذاریدگاوچران).

 

سگ از بی بند و باری دیگران، جنگ، وقایع ناگوار، شکست، بیکاری، گرسنگی مردم جهان و فاجعه های انسانی در گذشته، حال و آینده رنج می برد(اوهوم اوهوم!). خوشبختانه به ندرت اتفاق می افتد که سگ قهرمان، هدف بی ارزشی را تعقیب کند. او همیشه می داند که چه می خواهد و به آن دست می یابد(البته الان تو همیشه نیستیم، یو نو!).

سگ، فیلسوف و معلم اخلاق است و از مادیات روی گردان است. وقتی پولی به دست بیاورد؛ سخاوتمندانه خرجش می کند و اهمیتی برای آن قائل نیست. در واقع، او علاقه ای به پول ندارد. سگ چه ولگرد ابشد و چه ناز پروده، دوستدار سادگی است و هیچ گاه از بی ساز و برگ بودن، نگران نمی شود(حالا هیچ گاه هیچگاه هم نه ها...)، اما اگر به هر علت نیاز ناگهانی به پول پیدا کند، هیچ کس بهتر از او، راه به دست آوردن آن را نمی داند.

سگ با وفا، می تواند سرپرست بی نظیری برای واحدهای صنعتی، رهبر فعالی برای اتحادیه ها،‌روحانی(مموتی چی؟) و مربی چیره دستی باشد؛ اما در هر حال او سخنوری با نظرات و عقاید اصیل و عمیق است. او در صورت لزوم قادر است مردم را رهبری کند و مردم نیز از پیروی او خشنود خواهند شد؛‌ زیرا شرافت، صداقت و ویژگی های مثبت سگ را در هیچ نماد دیگری نمی توان یافت؛ افزون بر این نشانی از جاه طلبی در او دیده نمی شود(فرشته روی زمین، یواش برو نخوری زمین....فرشته).

سگ در عشق نیز صادق و ثابت قدم است(عطیه ببینخجالتقلب)؛ اما تا عمر دارد، درگیر مشکلات احساسی خواهد بود که خود مسبب آنهاست؛ زیرا با هیجانات مداوم، احساسات ناپایدار، شک و نگرانی همیشگی اش شریک عشق خود را می آزارد و همیشه دلواپس است(عطیه نبیننگران).

سه دوره زندگی سگ در بی اعتمادی و تردید و به دلیل گرفتاری های شغلی، به سختی سپری می شود. دوران کودکی او بی سامان است و در دوران جوانی با مشکلات زیادی دست به گریبان می شود. در میانسالی به دلیل گرفتاری های شغلی، احساس ناامیدی و شکست می کند و در دوران پیری، همواره از این که کاری برای انمجام دادن ندارد، تاسف می خورد!(یوهو بگو بریم بمیریم دیگه...خمیازه)

در هر صورت، سگی که روز متولد شده در مقایسه با سگی که شب هنگام زاده شده(منو میگه!)، زندگی آرام تر و کم دردسر تری خواهد داشت؛ افزون بر این. وظیفه سگ در شب نگهبانی از خانه است. او همواره بیدار و مراقب است، برای فراری دادن و ترساندن دزدها پارس می کند و فرصتی برای استراحت ندارد. کوتاه سخن آن که سگ های زاده شده در شب، ناچار باید به زندگی سگی تن در بدهند(یه بلانسبت هم بگو مالیات نداره!)!

این بود برداشت چینیان از ویرگول بانوی ایران منش!از خود راضی

 

+طی یک اشتباهی، آدرس جدیدم رو برای همه مخاطبین قدیمم سند تو آل کردمخنثی 

۴ نظر ۰ لایک

کم می آورم تو را

همیشه منم که دلتنگ می شوم....

۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک