مخمصه

برای مدت نامعلومی نمیتونم آپ کنم.

سعی می کنم کامنتا رو جواب بدم.

دعا کنید برام!

 

+مشکلم خِرَد نگشاید، خاک دیگری به سرم کن....(ا.بامداد)--> تصحیح شد در کامنت ها!

۱۰ نظر ۰ لایک

مادر،سلام! مادر،خداحافظ!

مادر!

من هرگز خلاف نگفته ام. پس بگذار در پایان راه کوتاهی که پیموده ام نیز نگویم: دلم آرزو دارد که عاشق بشوم؛ که آرزو داشت.

دلم آرزو داشت که خانه داشته باشم، که همسر داشته باشم، که بچه های زیاد با اسم های اصیلِ تُرکمنی داشته باشم-از همین اسم ها که شما روی ما گذاشتید. دلم مرگ را نمی خواهد مادر! دوست ندارم کُشته بشوم. دوست ندارم این سگها پاره پاره ام کنند. زندگی را دوست دارم مادر! زندگی را خیلی دوست دارم.

دلم آرزوی عاشق شدن دارد-حتی هنوز هم.

من خیلی کوچکم؛ کوچک برای آنکه اعدامم کنند؛ کوچک برای آنکه تیر خلاص در مغزم خالی کنند.

من اصلا برای این مراسم کوچکم مادر!

اما انگار که چاره یی نیست.

یا باید به خاطر خویشتن زندگی کنیم یا به خاطر دیگران. نمی شود. نمی شود که جمع شان کنیم. این، جمع ِاضداد نیست که به قول شما شُدنی باشد؛ این مجاورتِ تاسف انگیزِ چیزهایی ست که ترکیب شان، تخریب شان می کند.

.

.

.

شنیده ام که آلِنی اوجا-پدر خوبم-زمانی گفته است:«عصرِ مذهب، گذشته است. می شود باز هم مذهبی بود؛ اما نمی شود مذهبی بود و متعلق به این زمان بود». راست می گویند مارال؟ پدر این حرف را زده است؟ یا در جایی نوشته است؟ یعنی او واقعا فکر می کند که هر چه او هست، همان دُرُستِ درست است و هیچ درست دیگری -که متناسب زمان باشد- وجود ندارد؟ دیگر چه فایده از این پرسیدن ها؟ تو که نمی توانی جوابم را بدهی. من که نمی توانم جوابت را بشنوم...اما به پدر بگو، بگو آرتا آق اویلَر، مرد زمان خویشتن بود، و خدا داشت، و این غیر ممکن نیست. لااقل هنوز غیر ممکن نیست.

راستش را بگویم مادر؟

دلم عاشق شدن را می خواهد-حتی هنوز، حتی امشب.

وقتی آیناز آق اویلر کشته شد، من دلم خیلی سوخت. خیلی. خیلی. اما حالا که خودم را می خواهند بکُشند حس می کنم که دلم برای خودم خیلی بیشتر می شوزد. آیناز، لااقل، عاشق شده بود؛ به عشقش رسیده بود؛ با مجبوبش زندگی می کرد؛ چقدر هم همدیگر را دوست داشتند: یک ترکمن، یک فارس. این خیلی خوب است مادر! یعنی خیلی خوب بود؛ اما مرا زمانی می کشند که هنوز هیچکس را پیدا نکرده ام که عاشقش بشوم، که نگاهش دلم را بلرزاند، که در کنارش راه رفتن حرارت تنم را به سی و نُه برساند...

خب خودت که می فهمی مارال! شما همه تان عاشق شدید و همه تان به مجبوب تان رسیدید با در راه رسیدن، به هر دلیل، کشته شدید؛ اما من... من...

مادر!

در کتابی خواندم که تا کنون بیش از بیست هزار نوع عطر گل را تشخیص داده اند. راست است مادر؟

من فقط گل اسفند را بوییده ام و گل سرخ را. شاید هم نرگس، مریم، شب بو و محبوبه ی شب را..

خب کم است دیگر.نه؟

آه مارال بانوی بزرگوار!

کاش چند دقیقه، فقط چند دقیقه سرم را روی پایت می گذاشتم...یا سرم را به شانه ی دکتر آلنی آق اویلرِ نامدارِ مجبوب همه ی مبارزان جهان تکیه می دادم...

مادر!

اگر این نامه به دستت رسید، از ته قلبت برایم گریه کن، و به آلنی بگو که از ته قلبش برایم گریه کند؛ چرا که من، هنوز، حتی یک لحظه هم به خاطر خودم زندگی نکردم ام؛ اما همیشه آرزوی این کار را داشتم.

قلبم..قلبم هنوز آرزوی عاشق شدن دارد؛ دلم خانه می خواهد، همسر...

به برادرزاده ها و خواهرزاده هایم سلام مرا برسان و بگو....نه....به آنها چیزی نگو!

                                                                                  خدانگهدار همه ی شما

                                                                                                آرتا آق اویلر

 

آتش بدون دود-نادر ابراهیمی

 

+ آرتا آق اویلر را فردای نوشتن این نامه، در سن هجده سالگی و کمی بیش، اعدام کردند.

+ نظر ندهید. بگذارید حسش را برای خودم نگه دارم.

۱ لایک

BlackField

یک) بچه که بودم ،بابا یه وقتایی که میخواست اذیتم کنه، میگفت بشینم با ترکیب همه ی مداد رنگی هام سفید بسازم؛ و من غر می زدم که «بابا! سفید خالیه! هیچ چند تا رنگی که رو هم بکشی سفید نمیده!» و بابا توضیح می داد « نه خیر! مگه خودت نبودی که نشستی با اشک لوستر نور سفید رو تجزیه کردی و دیدی از ترکیب همه رنگا درست شده؟ خودت که دیدی سفید از ترکیب همه رنگا به دست میاد، بشین بسازش!» و من غر زدن رو ادامه می دادم « ولی اونی که از ترکیب همه رنگا به دست میاد سیاهه، سفید نیست!» و « نه، سیاه در واقع هیچ رنگی نیست. سیاه یعنی نبودن رنگ»؛

دو) شما یادتون نیست،قبلا تر ها تو بلاگ دیگه ای از سلسله بلاگ های معدوم شده م تعریف کرده بودم که من ،گاهی اوقات بینایی یکی از چشمام رو از دست میدم...خیلی یهویی و اتفاقی، بی هیچ دلیل علمی خاصی(بنا به گفته متخصص) و طبیعتا بدون هیچ درمانی.

اینجور وقتا اصطلاحی که باهاش به دیگران اطلاع میدم نمیبینم،"کاواک" ـه. برای اونا که نمیدونن توضیح بدم کاواک یعنی جسمی که از نور سفیدی که بهش تابیده میشه هیچ رنگیشو بازتاب نمیده. به عبارتی کاواک یعنی جسم سیاه، سیاه یعنی نبود رنگ.

وقتایی که اینطوری میشم علاقه ی خاصی دارم که چشم سالمم رو ببندم و از پشت هاله ی خیلی خیلی محوی که در حد یه نقطه از دید چشم کور موقتی م باقی مونده دنیا رو دید بزنم. دنیای تاریک، فرو رفته تو تاریکی.

 

سه) اینو شاید یادتون باشه که گفتم قبلا عادت داشتم برم تو کمد دیواری تو تاریکی مطلق، زیر خروار ها پتو و تشک که باعث میشه نتونی جم بخوری دراز بکشم و بی حرکت بمونم. تاریکی، خالی نیست. تاریکی مثل یه روح خیلی خیلی سیاهه، وقتی همه جا تاریکه، میبینم که این روح میاد و همه چیزو می پوشونه، همه اطرافمو می گیره، منو از محیط اطرافم جدا می کنه، من میشم من، من تنها، من فارغ از محیط و من خالی از هر چیز غیر از من. تو تاریکی محض، تنها چیزی که ازش درک کامل دارم خودمم، یهو همه چی از بین میره و من میمونم تنها، وسط یه عالمه سیاهی. سیاهی ای که منو پوشونده، مثل همون خروار رخت خوابی که محکم منو نگه میداشت،دورمو گرفته، منو نگه داشته، منو از هر چیز غیر من جدا می کنه. سیاهی خلاء نیست. سیاهی پره. پر تر از سفید. سیاه بهتر از سفید خالی رو پر می کنه، کاواک بهتر از نور اشباع می کنه، و تاریک پر تر،غلیظ تر از روشنه، هر قدر هم سفید ترکیب همه رنگ ها باشه و سیاه نبود رنگ.

 

نمیدونم چرا، ولی، همیشه توی سیاهی بودن رو، دیدن تاریکی رو، یه جوری بیشتر از روشنی دوست داشته م.

 

+خودمو کشتم رسما، توضیحش سخت بود واقعا!

+ به علت پیدایش عارضه ی نزدیک بینی شدید در نویسنده، که متاسفانه در دستگاه هیچ چشم پزشکی قابل رویت نیست و لذا از دریافت عینک معذور گشته، فونت نوشته ها به میزان چشم بینی(!) درشت تر شد.نیشخند

۸ نظر ۰ لایک

پسربچه ای به نام پیتر گم شده...!

برای یکی از بچه ها میخوایم پول بذاریم رو هم کتاب بخریم، اونا که پایه ان پخ بدننیشخند

 

۸ نظر ۰ لایک

و تکیه بدم بهش تا ابد...

 

+... 

۱۰ نظر ۰ لایک

یه تست ساده برای اینکه بفهمی به حرفات گوش میده یا نه

برگشته م بهش میگم : ببین من مشکلم این نیست که بین علوم کامپیوتر و آی تی، نرم افزار بهتر از امیر کبیره ؛ یا شریف که میدونم تهران تحت الشعاع ازش سره!

 

میگه: ببین، اصلا فرض بگیریم تو درست میگی، چرا اصلا به صنایع فکر نمی کنی؟

 

آدمایی که مرغشون یک پا داره، وقتی نخوان به حرفت گوش بدن دیگه مهم نیست جمله ای که میگی، تو گرامر هیچ کدوم از زبان های زنده ی دنیا معنی ندارهنیشخند

 

+ قیافه ی من رو تو اون موقعیت تصور کنیدنیشخند

+ برای یکی از بچه ها میخوایم پول بذاریم رو هم کتاب بخریم، اونا که پایه ان پخ بدننیشخند

۸ نظر ۰ لایک

فهم

میدونی اینکه یکی بشینه جلوت، بغض کنه، اشک بریزه که دلش میخواست چی بشی و چی شدی، دقیقا یعنی چی؟!

 

یعنی 1525 کنکور 92 ،رشته ریاضیت رو، بنداز تو جوب.

کم کمش، برو دستمال بیار براش.

 

 

+جای گله نیست واقعا، هست؟

۹ نظر ۰ لایک

And I dont hear my own soul scream

Sentimental

I never wanna be old
And I don't want dependents
It's no fun to be told
That you can't blame your parents anymore.

I'm finding it hard to hang from a star
I don't wanna be...
Never wanna be old.

Sullen and bored the kids stay
And in this way wish away each day
Stoned in the mall the kids play
And in this way wish away each day

I don't really know
If I care what is normal
And I'm not really sure
If the pills I've been taking are helping

I'm wasting my life
Hurting inside
I don't really know
And I'm not really sure...


Sullen and bored the kids stay
And in this way wish away each day
Stoned in the mall the kids play
And in this way wish away each day

If I compiled
All my crimes and my lies, 
Into amnesty, 
؟Would you come back to me, 

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me, 
And I don't hear my own soul scream, 

I'll read your lips, 
Watch your scarf play at your hips, 
And I know it's true, 
But I don't hear him call to you, 

Don't blame yourself, 
Don't change yourself, 
I Just want to be, 
Over you say you feel love, 
Don't hate yourself, 

If I compiled
All my crimes and my lies into amnesty, 
؟Would you come back to me, 

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me, 
And I don't hear my own soul scream, 

Don't blame yourself, 
Don't change yourself, 
I Just want to be, 
Over you say you feel love, 
Don't hate yourself.

+ دو تا آهنگی که موژان بعد از اولین ترکی که بهم داد(SomeDay ؟)، پیشنهاد کرد. هنوز بعد این همه وقت اتفاقی پیداکردنشون خوشحالم می کنه.
چشم های بدون مردمک این پسره یه کم ترسناکه، نه؟ Fear Of His Blank Eyesنیشخند
+ یه متنی نوشته بودم به اسم «فریاد یه روح سرکش لال از اعماق وجود»(اوف، چه گوتیکنیشخند) پاکش کردم. محتواش تا حدی به ابیاتی از این دو تا لیریک میخورد.
+چقدر روح سرکش لال داشتن سخته. اونم وقتی میخواد فریاد بزنه.

۱۰ نظر ۱ لایک

مردم فانتزی دارن...ما هم فانتزی داریم...!

 

چی میشد یه عینکی چیزی اختراع می کردن، آدم بتونه باهاش دنیا رو به شکل افکت های فوتوشاپی ببینه؟

من از این افکتا میخوام!نگران

 

+این.

۱۰ نظر ۲ لایک

سارا هستم ده سالمه!!

بچه که بودم، فکر می کردم : چی می شد اگه مثلا بابا با یه خانم گرگانی ازدواج می کرد و من گرگانی می شدم؟

بعد در ادامه می اندیشیدم که: نه، مامان ِآدم آدمو به دنیا میاره، پس اون موقع بابا اصلا بابای من نبود، من پیش مامان بودم.

بعد به تناقض می رسیدم که: نه دیگه، اون موقع اصلا من وجود خارجی نداشتم. چون به لحاظ ژنتیکی، من از مامان و بابای فعلیم چیزهایی به ارث برده م و در اون صورت دو تا دختر دیگه ممکن بود به وجود بیان که هر کدوم نصفی ساران و نصفی نیستن...اون وقت موجودیت من تقسیم میشد بین تهران و گرگان...از اون بدتر، اگه یکیشون پسر میشد چی؟!! بعد نصف پسر بودم نصف دختر!! نه، اصلا خوب نیست!! همین وضعیت فعلی خیلیم خوبه!

سوال بزرگ ایجاد شده: اگه اصلا مامان و بابا کلا عروسی نمی کردن ، من دیگه نصف نصف هم نبودم، وقتی قیامت میشد از کجا می فهمیدم دنیا تموم شده؟ من که نبودم اصن!!خنثی

 

+ از تفکرات یازده سالگی به قبل اینجانب! سقف روی سرم خراب شه اگه از خودم در آورده باشمشوننیشخند

+ زین پس قصد دارم هر ازگاهی طی پست هایی با عنوان «سارا هستم X سالمه» به شرح شیرین کاری های کودکیم بپردازم ( این فِنقِل )

۱۰ نظر ۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|