وقتی جنون جهان مرا پس نمی دهد

They say we’re living to make our dreams come true
In the middle of the night, I begin to forget that
Because nothing goes off without a hitch
...I have nowhere to go home to

 

I can’t erase this feeling now
There’s too much life ahead of me, right?
(I'm on the way)
I even welcome this nostalgic pain

 

+ به زودی، یعنی شاید فردا مثلا، یا پس فردا...نمیدونم، سه شنبه کی میشه؟ همون روز! یه چیزی میذارم از این جَوی که توشم بیاین بیرون. نمیدونم چرا میومدم براتون تعریف می کردم که داشتم تو چه موقعیتی دست و پا می زدم...یعنی منظورم اینه که، خب، چیکار می کردین مثلا؟ دست می زدین زیر چونه می گفتین «آخی...»؟ خب این کارو هر روز بکنین همچنان. چه فرقی داره جزییاتشو بدونین یا ندونین؟

دل کی رو دارم می سوزونم؟

+اینجا هنوز هیچکس باور نمی کنه که من ، اسم دوست چهارساله م رو هم بعد از بیست و چهار ساعت گذر زمان از اس ام اسش به جا میارم... میگن جدیدا خودتو میگیری، نمیای برای خواهر از پشت کوه اومده ت مشکلات ریز و درشت نرم افزاریشو حل کنی!! خدایا منو بکش از دست این جماعتگریه

+ میدونی؟ این این روز ها جای خیلی چیزا رو پر می کنه...ممنونم ازت. 

 

متن خاکستری از لیریک Again ، از Yui. گوش دادنش به هیچ آدم سالمی توصیه نمیشه.لیریکشو دوست داشتین بخونین ، ولی در قبال موزیکش...!

۹ نظر ۰ لایک

که وصـف آن بـه خـاطـر در نمی گنجـد...

خیلی سعی کردم که توضیح بدهم عصبانی ام، ناراحتم، ترسیده م، تنهایم،دلم میخواهد با کسی حرف بزنم یا نه، بی حوصله ام، یا صرفا زده به سرم.

نشد.

حالِ بَدَم را به گذشته ی خوبم ببخشید!

 

+ بی حِسَم به زندگی.

این، بَد میتواند باشد یا خوب؟ 

 

+ تنم، بی حس نیست. درد دارم هنوز.

این، میدانم خوب است. اگر بی حس بود صد هزار بار بدتر می شد باشد...

۷ نظر ۰ لایک

بیرون راندن به چوب و چماق

 

جیغ.داد. نکبت.

بحثای بی فایده. جمله های بی سر و ته.

غیبت. توهین.

بغض. بغض بدون اشک. تلاش بی ثمر برای اشک ریختن.

اتاق. تا بیست و چهار ساعت و بیشتر.

ستون کتابها. قفسه کتابها.

هدفون. هدفون دررو داره. موزیک ملایمه، صداهای بیرون هنوزم هست.

به خواب زدن خود تا سر ظهر. بیدار بودن تا سه صبح.

وب گردی های بی پایان تو چند تا پاتوق کوچیکم.

گیجی.

نخوردن سحری.نخوردن صبحونه. نخوردن نهار. نخوردن افطاری. نخوردن هیچی.

زل زدن به اقصی نقاط غیر جذاب اتاق. و...

اِه! اینجای دیوار رو دیانا خط خطی کرده بوده.

 

+ خداجان، در خروجی رو نشونمون می دادی، خودمون پا می شدیم می رفتیم. مسالمت آمیز آ ! کأنه گوسفند هایی که قربانی می کنن برات؟ دیدی...؟ همچو چیزی...

+ نه خوشحالی ام را با کسی شریک بوده ام، نه غصه هایم را شریکم ، نه ترس هایم را شریک خواهم بود. بالاخره یا تو کم می آوری و رهایم می کنی، یا من کم می آورم و می-میـ-رم. هر کدام شد، بُرد پای تو...!

۰ لایک

شروع شده...

گذشته از همه ی اینا، یه چیزی که این وسط خیلی آزاردهنده ست خلائیه که تو زندگیم درست شده و خیرسرش قرار بود خلاء های دیگه رو پر کنه...حالا خودش شده سیاهچاله، همه چی رو داره می کشه تو خودش نیشخند! روزی که ته مونده های عقلم رو هم با خودش برد و زنجیر منطقم پاره شد و ساز ناکوک تفکرم شکست، دعوت می شود ار علاقه مندان که بیاین با هم بزنیم بر طبل بی عاری که آن هم عالمی داردخنده

اینا رو میگم، که فردا پس فردا اگه اومدم و چرت و پرت نوشتم، همه بدونین که درسته، باید به عقلم شک کنیننیشخند!

 

اینو یادتونه؟

بنوازید طبل ها را...

 

 

+امروز بلند شدم برم مدرسه، طرفای میدون توحید، نمیدونم چی شد که سر از گلشهر در آوردم...

گیجم..گیج گیج.


+این.

۸ نظر ۰ لایک

طرح افطار تا سحر یک بلاگر

خب آزی خانوم یه بازی راه انداخت (نفیسه منو اونجوری نگاه نکن این دفعه دیگه من بی تقصیرمنیشخند) که ما قصد داریم بازی بنماییمش! معمول هاشو حذف می کنم، اونا که مختص خودمه میذارم...

همینجا اعلام کنم که وارد هفته ی جدید شدیم!نیشخند

 

خب....از اونجا که تلویزیون هیچ چیز قابل عرضی برای تماشا نداره، بعد از افطار تا ساعت یازده من مانگا می خونم...عموما بلیچ؛ خیلی از آنگویینگ عقبم...فردا شاید برسم بهش و برم سراغ ناروتو مثلا!

 

بعد از مانگا خوری(!) یه کم کتاب میخونم...چند تا کتاب فعلا دستمه که از این قرارن:

         

 

هر کدوم حسش باشه...که فعلا چند روزه حس «مردی در تبعید ابدی» رو دارم فقط!

 

بعد از اون چون همه خوابیده ن، میشه نشست یکی دو قسمت کایجی دید...

البته بی صدا!

 

در نهایت ساعت الان یک صبحه ، و من چراغ مسنجرم رو خاموش می کنم-کسی نیست- و میرم یه کم نقاشی کنم یا یه چیزی بنویسم!

 

اعمال بدون عکس این بازه زمانی:

تمرین فوتوشاپ، کد نویسی، مشاوره درسی، مرتب کردن اتاق!

 

 

+تو این زمینه کسل کننده ترین بشر تو کره زمینم:))

+هر کی خواست بنویسه!

۸ نظر ۰ لایک

می ترسم ازت...!

بهم گفتن درد نداره. درد داشت. خیلی درد داشت. نه درد اونطوری که با بالا انداختن دو تا قرص مسکن آروم بگیره. فکرش تو سرم می چرخید و تاب می خورد و یه لحظه هم ول نمی کرد...و الاکه خودش، بگی نگی بی حس بود...

 

 

باقی پست ، شامل یک سری جمله ی غمگین خسته ی ترسیده ی تنهای بیچاره بود که بعد از سه ساعت و نیم گذر زمان از انتشار پستم، از نوشتنون پشیمون شدم....

۰ لایک

دیشب کشف کردم که...

نمیشه آدم از شخص خاصی انتظار داشته باشه دوستش داشته باشه. میتونی در مجموع، از تمام کاینات ،دوست داشته شدن رو بخوای، ولی اینکه محبت شخص خاصی رو انتظار بکشی، خودکامگی محض میتونه باشه-از نظر من.

بعد اوج این خودکامگی، میتونه اینجا باشه که از طرف، از این بابت طلبکار هم بشی!

چه کار دارید آقا(یا بعضا، خانوم)! چه آزاریه واقعا ، ول کنید! جدی میگم، خوشحال باشید از چیزی که هستید، لااقل سعی خودتونو بکنید....و اون شخص خاص رو که زندگی رو به خاطرش زهرمار خودتون کردین ازاد بذارید به حال خودش... که رستگاری در همین باشدنیشخند

 

+یه جورایی، الان اگه فکر می کنی با تو ام درست فکر می کنینیشخند

+ خودش فهمید!

+ من چرا هنوز اینقدر بچه ام؟

۹ نظر ۰ لایک

بدبختی ها دسته بندی دارند...

دو هفته ای هست توی موقعیتی نفس می کشم، از دسته ی «خدا نصیب گرگ بیابون نکنه»، گرایش «ناگفتنی»ها!

 

+امروز با دو تا رمان کَتِ کُلُفتِ سخت-خوان و یک هدفون مشکی پاناسونیک پناه بردم به کتابخونه و اینطوری، روز های فردم رو از این پس نجات خواهم داد....موندم روز های زوج و جمعه ها، چه گلی به سرم بگیرم !!

از پیشنهادات شما، استقبال شدید اللحنی به عمل خواهد آمد...

۱۰ نظر ۰ لایک

ویولن من نباش

ویولن که میخواهی بزنی، باید سرت را تکیه بدهی بهش. نه آنقدر سفت و نه آنقدر شل، انگار یک نفر تکیه داده به شانه ات و تو تکیه دادی به سرش.

آرشه را که روی سیم میگذاری و می کشی پایین و بعد، میخواهی جهت عوض کنی، اگر روی یک سیم باشی، آن ته که لحظه ی آخر سرعتش صفر می شود قچ کوتاهی می گوید، در حد یک صدم ثانیه، که عمرا کسی نشنود؛ مگر اینکه گوش تیز کرده باشد برای شنیدن آن قچ کوتاه، که خیلی وقت ها به اقتضای آهنگ،ناشنیدنی است. و البته خودت که داری آرشه را می آوری پایین( یا بعضا می بری بالا) همیشه میشنوی اش. دقت می خواهد که شنیدنت را به گوش دادن نزدیک تر کند.آخر میدانی، صوت، موج مکانیکی است. از محیط های متراکم مثل سر تو که تکیه داده به ویولن با سرعت بیشتر عبور می کند حتی! و ویولنیست اگر حواسش به آهنگش و شمارش ضربش نباشد، ممکن است محو صدای انگشت هایش روی دسته ی ویولن بشود که نرم نرم ضربه می زنند روی سیم ها، محو صدای خش خش دستش وقت جا به جا کردن دست و زیر و بم کردن صدا و آن قچ آخر آرشه را روی چهارتا سیم صمغ مالی شده که به سفیدی می زنند عاشق بشود، و در نتیجه هیچوقت ویولنیست خوبی نمی شود.

 

صوت، موج است. موج مکانیکی. برای همین است که وقتی کسی، غصه دار و تنها، سرش را تکیه می دهد به شانه ات و سرت را تکیه می دهی به سرش، صدای هق هق گریه اش را، نفس نفس زدنش را که صرف نظر از آدمش، آخرسر صدایی دارد مثل همان قچ کوتاه، با عمق وجودت حس می کنی. حتی بهتر از کسی که گوشش را بچسباند به دهان بغل دستی ات.اما اینجا دیگر خیلی ربطی ندارد که صوت، چطور موجی است، و اصلا موج است یا نه...کم کم دستپاچه می شوی،میخواهی چیزی بگویی و نمی توانی، شانه ی بغل دستی ات را بغل می گیری و حواست پرت هق هق کوتاهی می شود که وقت بالا و پایین کردن آرشه ی قفسه سینه صدای خفه ای دارد، و بعد ممکن است مثل من با خودت فکر کنی،همانطور که آن صدای کوتاه یک صدم ثانیه ای آنقدر شیفته ات می کند که دیگر هیچ وقت دست به ویولن نبری، صدای هق هق سری که به شانه ات تکیه داده هم آنقدر در عمق وجودت رخنه می کند که هیچ وقت نخواهی کسی سرش را به شانه اش تکیه بدهد و آرام شود، حتی اگر بدانی هیچ چیز دیگری ارامش نمی کند. شده از فرط غصه بگیرد به بکشدت، گریه هایش را، سر تکیه داده هایش به شانه ات را بگذارد کنار ویولنی که دیگر هیچ وقت نخواهی نواخت و بیندازد توی دریا.

 

+ نه که بخواهم بگویم کسی را که می خواهد پیشم خودش را از غصه خالی کند پس می زنم و تکفیر می کنم و از این دست روایات.صرف این سر روی شانه گذاشتن و اشک ریختن دیگری، عمق وجودم را می خراشد.

+ یک روز بر می گردم سراغ صدای انکر الاصواتت، فقط به عشق همان یک صدم ثانیه.

+من نمی فهممت خواننده ی خاموشی که از کشور ناشناس روزی سه بار به فاصله ی دو ساعت و نیم رفرش می کنی صفحه ام را!خنثی خاموش نمان!

۸ نظر ۰ لایک

گذشت...

دیروز بالاخره اتاقمو بعد از سه ماه، جمع کردم. همه کتابای روی زمین، قلم چی ها، خیلی سبز ها، جزوه های مدرسه، همه پوشه ها و کلاسورایی که مرتب و منظم برچسب خورده بودن که مربوط به چه درسی ان، همه نکته های تستیم روی ورق های مربعی ده سانت در ده سانت کاهی و اتیکت های آبی بالاشون ( «یادت نره های دیف» «بروبچ شیمی» «سمت خدا-دینی پیش» « چهارپایه فیزیک» « هیجان انگیزای گسسته» و...) همه کارنامه های چهارسال گذشته تو کاور های خاک خورده و....

همه رو دسته کردم گذاشتم بیرون در اتاق. به همه گفتم میدمشون به محمد( جدا از یه دسته خاص که نگه داشتم زیر میز، باید بدم به کسی) و حتی یه سری از فلش کارت های نازنینم رو دادم بهش. وقتی جمعشون می کردم، فلش کارت ها رو دسته می کردم و نکته ها رو تو پوشه شون می ریختم، اصلا ذهنیتم این نبود که «چقدر حیف اینا رو کم خوندم» یا «این همه کتاب، کاش یه دور دیگه تست می زدم» ، فقط بغض داشتم، به خاطر اون همه روز که وقت گذاشتم و این شد حاصلش، و حالا باید همه شونو بریزم دور که به هیچ کار نمیان... دلم براشون تنگ می شد، همین الانشم برای سه تا ستون نیم متری کتابی که کنار در اتاق محمد تلنبار شده کله هم دلم می سوزه...

یعنی فکرشو بکنین، چهارسال آدم تلاش می کنه که آخرش، برسه به اینکه باید همه حاصل زحماتشو بریزه دور و از صفر شروع کنه! اوج بیهودگی انسان!

یادمه شب کنکور، داشتم فکر می کردم، دلم برای فیزیک هسته ای، مبحثی که حذفش کردم، چقدر تنگ خواهد شد!

قبول نیست، من میخوام برگردم به اول دبیرستان! چهارم هم نه، اول!

 

 

+ دیروز حس آلنی ای رو داشتم که بعد سه سال برمیگرده اینچه برون و نفسشو از بوی خاک وطنش پر می کنه!

رفتم کتابخونه و سه تا کتاب گرفتم و تا دوازده و نیم شب یه کله داشتم می خوندم، یه جور «بازگشت به خود» بود برام کتاب خوندن، بچگیامم همینطور بودم، یه کتاب دستم می رسید میشستم به خوندن تا رسم در میومد! تو اون شیش ساعت من حتی به شام خوردن هم فکر نکردم!نیشخند

۶ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|