درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

سارا هستم نــــــــــــــوزده سالمه

عمق تقریبی برف، سی و چهار سانتی متر.

مکان:پشت دانشکده.

 

 

+من باید سالها پیش توانایی گفتن «من اشتباه کردم» رو به دست میاوردم. الانم دیر...شده، ولی باید بیاموزمش.

۵ نظر ۳ لایک

بابابزرگم مرد

۰ لایک

از تبار پدری

اتوبوس که رسید به پایانه شهید افشاری و نوبت ما آدم تنبل های اول صف شد که بشینیم روی صندلی های اتوبوس خالی ، راننده داد زد «تا جمهوری بیشتر نمیرما!» دستمال خیس توی دستم را مچاله کردم و توی دلم گفتم به جهنم. از خود دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس یک بند زار زده بودم. سر حذف و اضافه و نامه اعتراضم که گم کرده بود مسئول آموزش. آمده بودم پایانه که بشینم توی اتوبوس و بتوانم باز هم زار بزنم. دو تا ایستگاه کمتر، فرقی نداشت.

راه افتادیم. بد صندلی ای انتخاب کرده بودم. مشرف به کل مسافر ها. من زار می زدم و نگاهم می کردند. خانم چادری که ایستاده بود کنارم گفت «بیرونو نگاه کن اینقدر گریه نکن، اخماتم وا کن، اینجوری خوشگل نیستیا!» دماغم را کشیدم بالا و سرسری گفتم «دل کسی رو هم نخواستم ببرم.» و بین هق هق هایم به مامان اس ام اس دادم که «میای جمهوری دنبالم؟». سرم را تکیه دادم به پنجره. آسمان ابر بود،تمام.

 

تا خود جمهوری جواب نداد. جوابش تازه وقتی پیاده شدم به دستم رسید که «نه، ما داریم میرویم مسافرت.» و آن موقع خیلی وقت بود که گریه ام بند آمده بود. با خودم گفتم «تازه دیروز رفت سازمان حج و زیارت، به همین زودی؟!» و پیاده راه افتادم سمت نواب. نهار نخورده بودم، گریه کرده بودم و ضعف داشتم. پول همراهم نبود. توی دلم غر می زدم که «باز رفته خونه مامانش شام هم نداریم لابد» و «واقعا داره تنهایی میره یعنی؟!» سگرمه هایم هنوز توی هم بود. باد می وزید، باد سرد. بارانی ام را پیچیدم دورم محکم. تا مترو نواب راهی نبود.

 

از مترو که پیاده شدم نم نم باران می بارید. خسته بودم ولی پیاده راه افتادم. پول تاکسی نداشتم. مچ پای چپم که گیر کرده بود لای در اتوبوس دانشگاه درد می کرد. باران داشت تند می شد. ایستادم سر چهارراه و چتر سبز فسفری ام را در آوردم. چرق چرق باران میخورد روی چتر و من بی هوا قدم بر می داشتم طرف خانه. دستمال خیس هنوز توی دستم بود. داشتم خودم را الکی دلداری می دادم «درست میشه» «مال همه رو درست کرده و من اول همه نامه دادم بهش» «امکان نداره یه نفرو از کلاس جا بذاره» و تهش اینکه «خوب بود یکی لااقل بود که دلگرمم کنه، من که حرف خودمو باورم نمیشه». و یادم به ساحل بود که دم در دانشکده شان مرا دید و تا خواست دنبالم کند که «چرا داری گریه می کنی» خودم را پرت کرده بودم توی اتوبوسی که سررسید. توی همین فکر ها رسیدم دم در. 

 

زنگ زدم. طول کشید تا باز کردند. چترم را می چرخاندم و بی هوا قطره های باران رویش را می پاشیدم به خودم و در و دیوار. در را شترق باز کردم و خودم را انداختم توی خانه. بی سلام. بعد،...تازه دیدمشان.

 

بابا توی بغل زهرا داشت زار می زد. زهرا توی بغل بابا. مامان نبود. محمد هم. کسی نگاهم نکرد. مات ماندم.

شال و کلاه کرده بودند و کمی بعد،آرامتر که شدند راه افتادند. مامان آخرسر بهشان ملحق شد. چمدانشان را کشیدند دنبال خودشان. زهرا گره روسری سیاهش را محکم کرد. تازه دیدم ترنجی ابروهایش دیگر نیست. رفتند. مامان فقط گفت «میریم گرگان». هیچ توضیحی نداد. انگار که از چشم هایم خوانده باشد چی دستگیرم شده.

محمد از اتاقش آمد بیرون و از زیر ابرو های گره خورده اش تیز نگاهم کرد. نگاهشان کرد. برگشت توی اتاقش. رفتند. من ماندم و چتر توی دستم که چک چک ازش آب می چکید.و یک دستمال خیس مچاله. 

 

 

هنوز حتی جرأت نکرده م بپرسم کی بود که مُرد.

۰ لایک

اینجوریاس...

من آدم ناراحتی ام اصولا. سر و تهم رو بزنی بهونه ای پیدا می کنم که سگرمه هام تو هم باشه.

خودمم میدونم که خیلی وقتا الکی الکی ناراحتم و بغض دارم و سرمو میکوبم به دیوار . چون مشکلی ندارم. یا مشکلم ارزش ناراحتی نداره.

ولی متنفرم از اینکه همیشه، همه، فکر می کنن بهترین کار برای در آوردن من از اون حالم اینه که بگن مشکلی نداری. یا بگن مشکلت ارزش ناراحتی نداره.

اصلا یه بخش از مشکل من همین شماهایین که فکر میکنین مشکلی ندارم. یا مشکلم ارزش ناراحتی نداره.لزومی نداره حتما دانسته هاتونو صاف بکوبین تو صورت من.

 

+نمیدونم الان چه فکری با خودتون می کنین، ولی دیشب سرم رو چهاربار  محکم کوبیدم به شیر روشویی. هفت هشت بار هم به زانوهام. دو بارم به دیوار.

مشکلم هم ارزش ناراحتی نداره.

 

+کامنت ها بسته می مونن. تا هر وقت بخوام. اختیار وبلاگمو دارم دیگه، ندارم؟ هرگونه اعتراضی با بی رحمی تمام سرکوب میشه. حتی اگه، تاکید می کنم، و مخصوصا اگه، از طرف آدمای نزدیک باشه.

۰ لایک

من یک بِست جولز ام!

این متن شرح تولد دیروز جولز است. سر دارد، ته ندارد ولی!

این چهارشنبه، یکی جان را برداشتیم و تا بن دندان مسلح رفتیم دفتر پست منطقه 14 تهران در میدان ولیعصر. چرا مسلح؟ چون دفعه اولی که رفتیم اول گفتند کد بیست رقمی بسته کو؟ ما یک نگاه به هم کردیم یک نگاه به مسئول پست پیشتاز یک نگاه به دوربین، و رفتیم با کد بیست رقمی برگردیم. دفعه دوم گفتند بروید اطلاعات. طبقه پایین. رفتیم اطلاعات گفتند کجا؟ اطلاعات تعطیل کرده ، بروید پس فردا بیایید!

 

این دفعه خلاصه همچی آماده رفتیم. کد بیست رقمی در دست، کارت ملی در آن دست، سلاح گرم و سرد در کوله! خلاصه رفتیم به همان نفر قبلی گفتیم ما آمدیم! گفت بروید طبقه بالا! ما گفتیم نرویم پایین یعنی؟ یک نگاهی به ما کرد که خلاصه ما در سکوت رفتیم طبقه بالا! دوربین را هم نگاه نکردیم! بعد از کمی سردرگمی و پرسش و اینها، نوبت گرفتیم برای قسمت نامه ها،نشستیم حرف زدیم. بادام زمینی جیره مان را خوردیم و سوختیم (فلفلی بود!) و هی نوبت ها رد شد و رد شد و...بالاخره رسید به ما. همین که رسید نوبت ما و ما رفتیم که بگوییم «بسته ای قرار بوده...»، گفت بروید آن یکی طبقه بالا! ما برگه نوبتمان را ریز ریز کردیم، پای کوبان و خشمگنانه رفتیم آن یکی طبقه بالا( خوشبختانه بالاتر از آن نداشتند!) و راهرو به راهرو گشتیم تا یک نفر دلش به رحم آمد و گفت بروید اتاق آقای فلانی. آقای فلانی را یابیدیم. تا دهان باز کردیم که «بسته...» گفت «اتاق روبرویی اقای فولانی!» رفتیم و ایستادیم بست، دم در اتاق آقای فولانی. نبود که. هی ما ایستادیم. هی یکی کشیک داد من سرک کشیدم. هی من نگهبانی دادم یکیسرک کشید. هی اقای فولانی نبود. بعد رفتیم به آقای فلانی گفتیم «کجاست آقای فولانی پس؟!» که بعد ما را گذاشت کشیک بدهیم و خودش رفت آقای فولانی را آورد. پس یقی اش را گرفت آورد رسما. وگرنه معلوم نبود تا کی می ماند آن بالا!( ظاهرا یک بالای دیگر هم داشتند که مال خودشان بود!!)

 

بعد من و یکی ایستادیم بالای سر فولانی که فرار نکند، و فولانی بالاخره بسته را به ما تحویل داد. بعد من و یکی یک نفس عمیق کشیدیم و دویدیم از دفتر پست بیرون و جیغ جیغ کردیم و هورا کشیدیم و به هوا پریدیم که بعد از یک هفته بالاخره شکست دادیمشان! بعد دویدیم ساختمان بغلی پست که پاساژ لباس مجلسی بود(!) و بسته را باز کردیم. یکی ایستاد به ترکاندن حباب های بسته و من رفتم توی بسته.

گفتم برایتان بسته چی بود اصلا؟ نگفتم ...! اهم خب قضیه از این قرار است که دکتر سلام، یک عدد هدیه تولد برای این جانب پست نموده بودند که ما هفته ها در تلاش بودیم از بند پروژه و امتحان و کوفت و درد رها شویم برویم بگیریمش و هی نمی شد و هی نمی شد و هی نمی دادند و بعد باز نمی شد و...  خلاصه دیروز که داشتیم می رفتیم تولد بگیریم گفتیم یا مرگ، یا بسته! که قسمت آن بود که یا بسته محقق شود...!

 

مایحتوی بسته عبارت بود از یک عدد هشت کتاب هیجان انگیز سفید و سبز که رویش قلب قلب و گل گل داشت و تویش نقاشی نقاشی که من همیشه میخواستم داشته باشم و نداشتم ولی! به علاوه یک عدد هد بند گل گلی زرد و آبی که دکتر خودش بافته و بهش می گوید تل!( دکتر نمی داند من به پالتو و سوییشرت و کت و اوورکت و روپوش و بالاپوش و هرآنچه در هوای سرد پوشیده می شود میگویم کت و به هر گونه مداد و خودکار و روان نویس و غلطگیر و ماژیک و قلم پر میگویم قلم و کلا هرقدر لغت بلدم ،در زمینه اطلاق به اشیا همه را به یک چوب می رانم، اصرار داشت بگوییم این قسمت را!) و یک عدد کارت و نامه که خصوصی است و نشانتان نمی دهیم!! خط دکتر بسیار خوب است و این نشان می دهد دکتر نخواهد شد در آینده ...جای تاسف دارد !

 

بله و ما با دکتر تماس گرفتیم که بگوییم متشکریم ( البته یکی ایستاده بود به من که سرخ و سفید می شدم می خندید و هر از گاهی مرا می کشید توی یکی از راهرو های مترو ولیعصر که راهمان را ادامه بدهیم و  برویم سراغ تولد! من تنهایی گفتم!) و من هی سرخ و سفید شدم و هی نیشخند زدم که صدایش نمی رود آن طرف خط و به شکل سکوت های طولانی در متن ضبط شده مکالمه هویداست و اینکه من فهمیدم صدایم به نوشته هایم نمی آید ( البته همانطور که به دکتر گفتم معتقدم صدایم به چهره ام بیاید کافی است چون چهره ام به سنم نمی آید و سنم به نوشته هایم و نوشته هایم به تیپم و تیپم به چهره ام و خلاصه دور باطلی است برای خودش) و دکتر فهمید صدایش شبیه نصف آدم های دنیاست و من فهمیدم به هدبند های این شکلی می گویند تل و دکتر فهمید من به تل های این شکلی می گویم هد بند! بعد من فهمیدم یکی مترو را اشتباهی انتخاب کرده و داریم می رویم کهریزک و دکتر قطع کرد و من یکی را کشیدم طرف خط برعکس!

 

بعد تر ترش که نشسته بودیم توی رستوران و داشتیم قربان صدقه فلفل های توی غذایمان می رفتیم (کنایه از سوختن شدید) نامه دکتر را باز کردم و خواندمش و هی بلند بلند به جمله هایش جواب دادم و هی دو تا اقای میز بغلی نگاهم کردند و من متعاقبا نگاهشان نکردم چون داشتم به جمله بعدی جواب می دادم . دو سه تا قیه یواش هم کشیدم که باعث شد دو تا اقای میز کناری فرار کنند. یکی جان هم برایم یک قورباغه خریده بود که لاک داشت و اصرار داشت بگوید لاک پشت است غافل از این که قورباغه ای بیش نیست و من هنوز هم که گذاشته ام اش کنار مورگانا معتقدم قورباغه است. یک جاقلمی سفالی لعاب دار فیروزه ای هم برایم گرفته بود که همیشه می خواستم یکی داشته باشم .که اصلا به قورباغه هه نمی اید و گذاشته ام اش آن سر میزم.

 

+آدم هایی که آرزوها یادشان می مانند چقدر شگفت انگیزند.

+عنوان از متن نامه دکتر !

۹ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک