درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

سگ،سکوت

 

من حتما میرم. مطمئن باش. 

میرم و دیگه هرگز هم بر نمی گردم.

و حتما حتما هم جایی میرم که هرگز ، دستت بهم نرسه.

شاید اونوقت، بعد از مدتی، یا بعد از مدت ها، فرق بین دوست داشتن، کنار هم بودن، و تحمل کردن همدیگه رو بفهمیم. و بفهمیم که گاهی، ممکنه کسی که فکر می کنی تحملش می کنی، از ته قلب دوستت داشته باشه و فکر کنه تو هم دوستش داری. و شاید اونقدرام جدی نبوده باشی، ولی سر همون چند جمله ت، جد کنه یه روز واقعا ترکت کنه تا بدونی که برای همیشه محکومت نکردن که تحملش کنی.

 

 

و شاید یه روز بعد از اون مدت ها، من "دخترت" باشم. به همین سادگی و نه بیشتر.

دخترت باشم و نه جلوه ی همه ی آرزو های سرکوب شده ت. یا نمونه ی مینیاتوری همه ی آدم هایی که ازشون بدت میاد و ژن هاشون رو به ارث بردم. یا نه حتی نماینده ی خانواده ای که دوست نداشتی داشته باشی و داری. همین یکی و بس.

و شاید اون موقع، فقط میتونستیم مثل همه ی parent and child های نرمال عالم گیتی، به هم نگاه کنیم. نه حتی با علاقه یا محبتی که تو بود و نبودش بین خودمون دو تا دو به شک ام، معمولی ِ معمولی.

و همین، کافی بود.

 

 

 

+ یه روز که یکیو پیدا کنم که مطمئن بشم مشغول تحمل کردنم نیست، میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین و اشهدمو بخونم و فاتحه. و اون موقع ،مطمئنم که دیگه هیچی از خدا نمیخوام.

 

+  من ناراحت نیستم. ناشکر هم نیستم، بابت همه ی چیزایی که داشتم و دارم. فقط دلگیرم و سرخورده. خواهش می کنم اینو درک کنین، و لااقل اگه میخواین بد و بیراه بهم بگین، تو کامنتای عمومی بگین، شاید شرمتون بیاد از گفتن یه سری چیزا.خنثی

 

+واسه یه شروع تازه، هیچ وقت دیر نیست.

باید می گفتمش، شاید جرات کنم بالاخره، بعد از یه ماه که از تصمیمم میگذره، عملیش کنم.

۷ نظر ۰ لایک

اونقدرام محال نیست

 

کاش می شد، یه بار لبخند بزنی..از ته دل.

 

۰ لایک

کافی نیست ؟

اولندش که

یه وقتایی که خسته م، خسته م و تا مغز استخونم هم خسته س، مدت مدیدی روی اتوپایلوت بودم و نه شیش هفتم دیگه نا داره اونقدر فکر کنه که براش Tears to shed بخونم بلکه ساکتمونی بگیره، و نه اگه ساکتمونی بگیره یک هفتم منو همراهی می کنه برای رسیدن به کارهای روزانه، فقط دلم میخواد بیفتم رو تختم، دستامو از دو طرف باز کنم و فقط فقط زل بزنم به بالا و به صدای نفسهام گوش کنم که تا نصف میاد و دیگه نه.

و محض رضای خدا هم که شده، فقط یک بار، از بیرون صدای داد و هوار نیاد، زهرا نپره تو اتاق و خودشو بندازه رو تختش و شروع کنه با صدای بلند اون آهنگ آدل که ازش متنفرم رو گوش کنه، خانوم همسایه ماشینشو درق نکوبه به باغچه جلوی رمپ، آنی نیاد انگشت اشاره مو بپیچونه که برم براش Angrybird بیارم،  اصلا همه فکر کنن من از عالم هستی محو شدم و حتی کسی نیاد ببینه هنوز نبضم می زنه یا نه!

و بیخیال توری ضدحال پنجره که نمیذاره وقتی بیرون داره بارون میاد تا کمر خم شی بیرون و خیس خیس برگردی تو، و بیخیال دوجداره ش که صدای گنجشکها رو تو نطفه خفه می کنه و تنها چیزی که خوب ازش رد میشه ناله ی گربه سیاهه س که بی عرضه همیشه ی خدا گیر می کنه تو میله های دیوار حیاط و ده میلیون سال طول می کشه تا خودشو آزاد کنه، از لای پرده که اونم بی خیالش که زهرا همیشه دوست داره کرکره ش پایین باشه ، زل زل ابر ها رو نگا کنم که هلک هلک و تنبل وار تو آسمون برا خودشون ول می چرخن و به هیچی، مطلقا هیچی، فکر نکنم.

و این، زمانیه که من، فقط به یاد میارم که هستم. هستم و نه بیشتر. نه حتی خوب، نه حتی بد، نه حتی زشت! بودن، صرف بودن، با مردن، متفاوته؟

 

و دومندش که

من، دوست دارم احساس کردن رو. درست که نه دهم آدمایی که میشناسم، خیال می کنن قلوه سنگی رو میشناسن که ماهرانه به شکل آدم تراشیده شده. ولی ، گذشته از اینکه بلد نیستم بخندم و  این اونقدر ها هم که شاید خیلیا فکر کنن نقص نیست، من به واقع یه گوله احساسم، در واقع بیشتر از اون که فکر کنم، حس می کنم اصلا!

قدیمی ترین خواننده های نوشته های من که تعدادشون نهایتا به پنج نفر برسه، از آتونال نوشته ای به اسم broken soul رو شاید به خاطر بیارن، در مورد اون دختره که ترس رو احساس نمی کرد و آخر همین به کشتنش داد، هوم؟

یادتون نیاد هم مهم نیست، خیلی کار به کارش ندارم. چیزی که میخوام بگم اینه که، چقدر بده این حس نکردنه. یعنی ترجیح میدم به کشتنم بده مثل همون دختره، تا اینکه این همه وقت بگذره و به خاطر نیارم که چیزی، وجودمو از خشم پر کرده باشه ، یا از خوشحالی،غصه، هیجان....

خاک کنیم همه زرزر های روزانه و کرکر های بی ربط به ترک های دیوار رو، با انگشت حساب کنی یا چرتکه، من مدت هاست که هیچ حس خاصی ندارم به زندگی، یعنی درواقع از اینجا به بعد، O2 کشیدن و CO2 پس دادن من چیزی جز حروم کردن محتویات لایه اوزون نبوده. خیلی بده، یعنی دارم کم کم شک می کنم به اینکه از نظر علمی، الان من انسان زنده محسوب میشم، یا اصلا انسان محسوب میشم، یا نه؟

 

و (اول+دوم)ندش که

خیلی ظالمانه س که من، این همه وقته که میخوام با همون طول و تفضیل، لااقل نیم ساعت واسه خودم باشم و بنا به یک هزار و چند دلیل نتونستم.

یعنی، به خاطر هر چیزی که بتونم عوامل طبیعی رو ببخشم، به خاطر این چند وقت نمیتونم از گناهشون بگذرم.

 

موهام به شکل عجیبی، جدیدا به جای اینکه پیچ پیچان بیاد پایین، درست عین خط کش صاف شده! فقط تهش با زاویه صد و هشتاد رو خودش فر می خوره و برمیگرده بالا! این، طبیعیه؟سوال

       این اردوی نوروزی ما، کمترین فایده ش این بود که من برخلاف هرسال، موفق نشدم برم موهامو از ته بزنم ؛ خب، بالاخره باید یه روز مامان به این آرزوش که منو با گیسوی بلند ببینه می رسید، نه؟خنثی

۳ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک