فصل بعد!

اینجا می‌نویسم. 

:)

۶ نظر ۱۳ لایک

ولی من دوست داشتم دنیا رو نجات بدم

و من در بیس‌هف سالگی یاد گرفتم محبت بی حد و حصر فقط برای مامان بابای آدم خوبه و بچه آدم. و دنیا با محبت بی حد و حصر جای بهتری نمی‌شه و آدم‌ها خوشحال و امن نمی‌شن و تهش فقط دردسره.

الان می‌فهمم شازده کوچولو چرا از ما آدم‌بزرگا ناامید بود.

۱۱ نظر ۶۵ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.

[کامنت‌ها تا آخر آذر با تاخیر جواب داده می‌شن. عذر تقصیر. :)]
دستچین از بلاگستان
آرشیو دست‌چین
سیاه و سفید
مغازه‌ی خودکشی
عشق، زخمِ عمیقی که هرگز خوب نمی‌شه...
رقص ناامیدی
آب جاری
If Social Media Hosted a Party
کادر درمان
دوستت دارم پس به تو آسیب میزنم
تماشاگر
باز و بسته کردنِ یک در
پینوکیو
People help the people
رنج «سکوت» : اقلیت بودن
با اشک نوشتم...
تگ ها
بایگانی
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
پرسپکتیو
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
رضا پیران
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|