AB+

آ بی مثبت گروه خونی ایه که از همه ی همه میتونه خون بگیره، اما به هیچ کسِ هیچکس جز خودش نمیتونه خون بده.

تو زندگیتون از آدمای آ بی مثبت دوری کنین. آدمایی که فقط بلدن بگیرن، نوبت به دادن که میرسه دستاشونو میگیرن هوا که «من سختمه، من نمیتونم، من شرایطش رو ندارم، من اونجور آدمی نیستم، من خوشم نمیاد، چرا من بدم اصلا؟».

۴۷ نظر ۶۳ لایک

کجای این زندگی بالاخره حق رو به ما میدن سباستین؟

آدم دیگه  از دلتنگی واسه مادرشم باید کوتاه بیاد؟ آدم باید دلتنگیش واسه مادرشم اثبات کنه؟ آدم باید سر سهمیه دلتنگیش چونه بزنه سباستین؟

۶۵ لایک

وقتی کارام رو تا دمِ دمِ ددلاین عقب میندازم:

Colter: Tell me everything is gonna be OK.

Christina: Everything is gonna be OK.

The movie: 



۱۷ نظر ۳۶ لایک

نمودن

البته که من بهترین خوانندگان وب فارسی رو دارم و همه تون رده سنی -14 رو تو نوشته هاتون لحاظ می کنین؛ اما بذارین یه دقه چراغا رو خاموش کنم و با هم روراست باشیم. آیا شما هم از وقتی که مسائل جنسی رو یاد گرفتین تو حرف هاتون رِ به رِ از اعضا و جوارح میانی بدنتون استفاده می کنین؟ آیا شما از اونایی هستین که مزخرف بودن چیزها رو با میزان شباهتشون به مایعات و جامداتی که از بدن دفع میشه توصیف می کنن؟ آیا شما از اون اشخاص خنکی هستین که آدم وقتی جلوتون میگه فلان چیز رو دادم یا فلان کار رو کردم ریزریز می خندین چرا که این فعل ها معنی جانبی دارن و براتون تداعی کننده معانی خاکبرسریه؟


اگه آره، سه تا سوال ازتون دارم:

1-چند سالتونه؟

2-چند ساله که اینا رو یاد گرفتین و هنوز براتون بامزه س؟

3-جلو پدرمادرتونم اینطوری حرف میزنین؟ پدرمادرتونم اینطوری حرف میزنن؟


سوال ستاره دارمم اینه که وقتی نصف واژگان زبان فارسی براتون معادل دوپهلوی رابطه جنسی هستن، طی روز چطور با آدم های دیگه ارتباط برقرار می کنین؟


عزیزانی که پاسخشون خیر بوده هم می تونن ظرف های تخمه و نخودچی کشمششون رو بیارن پهن کنیم وسط کامنتدونی، شکایت هامون رو از این دسته انسان ها به اشتراک بگذاریم.


پی نوشت: بد نیست برای دونستن اهمیت سوالم، چرا باید مودب باشیم از آرشیو روزانه ها رو بخونید.

۷۲ نظر ۳۴ لایک

ماجراهای ایتن

ایتن کانادییه و دکترا میخونه. قدیمی ترین دانشجوی استادمونه و خفن ترینمون. و تنها کسی که همیشه تو دفتره.

ایتن مصداق بارز اون دانشجو خارجیاست که درموردشون میشنویم. با استاد راحتن، جلسه ها رو با تی شرت میان، غیررسمی و صمیمانه با مدیر و استاد و رئیس دپارتمان حرف میزنن و تو مهمونی دمپایی پاشونه. ایتن همچنین از معدود کانادایی هاییه که من میشناسم و هیچی از ایران نمی دونن.


روز عید نوروز من ظهر رفتم دانشگاه و باقلوا بردم دفتر. کسی هنوز نیومده بود و فقط ایتن تو دفتر بود. باقلوا رو بردم گرفتم جلوش گفتم:

-هی! شیرینی! [افکار من: نمیدونه باقلوا چیه! بفرمایید به انگلیسی چی میشد؟]

+مرسی، نمیخورم.

-عه، چرا؟

...

[صدای جیرجیرک]

-[اینا نمیدونن تعارف چیه. یعنی چی چرا. الان چی بگه چرا؟ چرا گفتی چرا؟!]

+چون که...اولا خیلی دست و دلبازانه ست، و دوما نهار خوردم؟

-آم، باشه، پس من اینا رو میذارم رو میز و یدونه بردار حتما. سال نوی ایرانیه! [*میخوای توضیح بدیم که چرا شیرینی میدیم؟ **فقط خفه شو و فرار کن!]

+اوه، مرسی، سال نوت مبارک، گمونم؟

-آره آره مرسی! خدافس!


و من از دفتر بیرون دویدم و تا یک هفته برنگشتم.


امروز استادم به ایتن گفته بود باهام حرف بزنه درمورد پروژه ای که قراره پیاده کنم و ایتن داره رو چیزی مشابهش کار می کنه. ایتن اومد تو گروه و گفت:

+ مارتا گفته باهات حرف بزنم، کی دانشگاهی؟

-سلام، ممنون! من وقتم آزاده، کی بیام؟

+اوه، سلام، ببخشید من باید سلام می کردم. :| ممنون واسه چی؟ :|

...

[صدای جیرجیرک]

-چون که...چون پیشنهاد دادی باهات حرف بزنم؟ چه می دونم! تفاوت فرهنگیه! :| :| :|

+ :)) فردا صبح میای؟

-آره، میبینمت!

+و از تو هم ممنون. که قبول کردی حرف بزنی. :))

-باشه، باشه :|


و من از فردا یک هفته پامو تو دفتر نمیذارم.


پی نوشت: نکته آزاردهنده برای من اینه که من اولین ایرانی هستم که ایتن میبینه؛ و من اصلا تعارفی نیستم، تو تعارف کردن با ایرانی ها گند میزنم، و همیشه هرجا که کم میارم و میخوام مودب باشم، باربط یا بی ربط معذرت میخوام و تشکر می کنم. بعد این اگه تصورش از ایرانی ها این باشه که مثل منن، ما یه عالمه آدمِ عجیب معذب و بی ربطیم :))

۲۴ نظر ۳۸ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|