کلام امیر

همیشه و در همه حال خودتون باشین. اگه احساسی رو بروز میدین، همون احساسی باشه که واقعا دارین. اینطوری بعدش هرچی بشه، مجبور نیستین پای احساسی وایسین که مال خودتون نیست. مجبور نیستین بابت پیامد های احساسی که واقعا نداشتین جواب پس بدین. و شب تو رختخواب پهلو به پهلو نمیشین که «یعنی اگه واقعا خودم بودم هم باز اینطوری میشد؟»

برای همینه که من الان میام و بهتون میگم خوب نیستم. نگرانم. از خودم نامطمئنم. تنهام. و می ترسم. خیلی می ترسم. میام و بهتون میگم، با اینکه نباید بهتون بگم. 

بیاین باهام حرف بزنین. در مورد هر چی که دوست دارین.

لطفاً.

۳۹ نظر ۳۴ لایک

Every inch a queen

victoria


من باب ارتحالیدیِ خودمون که امسال افتاد رو 15 16 خرداد و هدر رفت، عرض کنم خدمتِ شما که امروز در کانادا Victoria Day هست و تعطیل. بدین دلیل که ملکه ویکتوریا 24 می دنیا اومده. و اینا اولین دوشنبه ی قبل از 25 می رو به عنوان روز گرامیداشتِ این بزرگوار جشن میگیرن. جهتِ اینکه حتما بیفته رو دوشنبه. یعنی اول اینطوری بوده که 24 می رو تحت هر شرایطی تعطیل می کردن، مگر اینکه یکشنبه باشه که در اون صورت 25 می تعطیل می شده. بعد تصمیم میگیرن که اولین دوشنبه ی قبل از 25 می رو بگیرن که تکلیف جامعه معلوم باشه. به این تعطیلات میگن تعطیلاتِ طولانیِ می. (که کلا سه روزه، شنبه یکشنبه دوشنبه!). نکته مسخره اینکه تو کانادا، دوشنبه روز اول هفته نیست. روز اول هفته یکشنبه ست. یعنی روز آخر هفته شنبه س و تعطیله، روز اول هفته یکشنبه س و اونم تعطیله، روز دوم هفته دوشنبه س و ملت میرن سر کار!

این روز رو توی خود انگلستان جشن نمیگیرن. کانادا میگیره ولی. بعد تو کانادا هم، کبک جشن نمیگیره، چرا که اینا کلا با هر چی که انگلیسیه و مرتبط به فرانسه نیست سر لج دارن. (یکی نیست بگه خب برین کشور مستقل تشکیل بدین مستعمره فرانسه بشین، چه کاریه چسبیدین به مستعمره انگلستان و وانمود می کنین مال فرانسه این؟) لذا تو کبک بهش میگن National Patriot Day (روز دفاع مقدس :)) )

خلاصه که ما تعطیلیم و به به چه هوایی.



پی نوشت: هربار که یکی از نوه های ملکه الیزابت میزاد/مزدوج میشه، بعضیا میان مسخره می کنن که چرا اخبار خانواده سلطنتی انگلستان انقدر دست به دست می چرخه، واسه چی میشینین آمار ازدواج و زاد و ولد و مرگ و میر اینا رو دنبال می کنین؟ عارضم که ابتدا به ساکن بنده آمار یَکایَک خانواده های سطلنتی اروپا رو دنبال می کنم و برام همونقد جالبه که سرنوشت آریا استارک برا دنبال کنندگان گیم آو ترونز جالبه. دوما که اینم مثل یه سریاله که شخصیتاش اتفاقا برخلاف سریال های تلویزیونی واسه خودشون آدمن، گذشته دارن، پیچ و خم های زندگی خودشون رو دارن، داستان دارن و ما حالشون رو نگاه می کنیم که هرکی داره چی کار می کنه. فرقش اینه که ما خودمونم تو این سریال بازی می کنیم؛ ما اون سربازایی هستیم که اول هر اپیزود محض هیجان دادن به بیننده ها به صلابه می کشنشون میندازن جلو کفتارا.

پی نوشت: در همین راستا پیشنهاد می گردد سریال ویکتوریا رو درمورد ملکه ی 152 سانتی انگلستان نگا کنین. چرا که اگه منو ول کنین ساعت ها درمورد ملکه مورد علاقه م فک خواهم زد و چه کاریه؟ تصویری نگا کنین!

۹ نظر ۲۱ لایک

جادوی موسیقی

Coraline



Exploration

Coraline Original Sound Track

Bruno Coulais

2009

۱۵ نظر ۱۵ لایک

سیزده ریزنز وای من بهترین خواننده های وب فارسی رو دارم!

1- لینکای روزانه برای من خیلی مهمن. من وبلاگ خوندن رو قدِ وبلاگ نویسی جدی میگیرم و رسالت خودم میدونم اگه چیز خوبی خوندم بازنشر بدم. 

وقتی لینکای روزانه رو بعد از مدت های مدید خاک خوردگی به روز می کنم، به فاصله یک روز کلی کلیک می خوره. یعنی یه عده تون هستین که مرتب لینکای روزانه م رو چک می کنین و متوجه تغییرشون میشین. و این بسیور ارزشمنده.

2- وقتی کامنتای پستی بسته ست، تو کامنتدونی پستای دیگه کامنتی براش نمیگیرم. وقتی کسی کامنت ناجوری میذاره یه عالمه توجه نصیبش نمیشه و کسی راه نمیفته حالش رو بگیره. شما میدونین کجا کامنت بذارین کجا نه، و این بسیور ارزشمنده.

3- گفتم کامنت ناجور؟ من خیلی کم کامنت ناجور میگیرم، کامنت حاوی فحش (نه به من، به هر چی) از اونم کمتر. شما از میانگینِ وب فارسی هشتاد درصد مودب ترین و این بسیور ارزشمنده!

4- ما تو کامنتدونی مکالمه برقرار می کنیم. شما کامنت میذارین و من جواب میدم؛ یکی جواب منو میخونه و جواب میده. شما جواب من و اون رو میخونین و جواب میدین. من یه دانستنی میذارم وسط شمام دوتا میذارین روش. بعضی وقتا زیر یه پست به اندازه یه پست مجزا حرف به درد بخور میزنیم و این بسیور ارزشمنده.

5-جدی جدی دانستنی ها رو میخونین. نه تنها میخونین بلکه دوستشونم دارین! خیلی عجیبه. و خب بسیور هم ارزشمنده... ولی عجیبه بازم!

6-وقتی ازتون مشورت میخوام، پایه این؛ وقتی نظرسنجی میذارم بدو بدو میاین نظرتونو میگین؛ وقتی ناراحتم، دلداریم میدین و برام راهنمایی های به درد بخور میفرستین؛ با غصه هام نمک ریزون برگزار نمی کنین. از غمام خنجر درست نمی کنین بعدا بزنین پشتم. باحالین، شوخیای جذاب می کنین، منِ همواره بی تفاوت رو می خندونین و این بسیور ارزشمنده. 

7-پیشنهادای سازنده دارین! سوژه پیشنهاد میدین، پست درخواستی میذارین، حتی بعضا وقتی پست نمیذارم به صورت کلی یه پست درخواست می کنین. منفعل نیستین، باهام تعامل دارین و این بسیور ارزشمنده.

8- فضاوتم نمی کنین. خب، بیشتر وقتا. و همینم بسیور ارزشمنده.

9 تا 13 - وقتتونو میذارین و منو میخونین، و این به تنهایی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی ارزشمنده.

۴۲ نظر ۵۲ لایک

دیدم بعضیاتون فکر می کنین من فارسی فکر می کنم، خواستم خاطرنشان کنم که قضیه بسیور بغرنج تره

1- روز اولی که بالاخره بعد از یک ماه و نیم فاندمو ریختن، فاند کل اون چهل روز رو یکجا پرداخت کرده بودن که چیزی حدود هزار دلار بود. بعد من رفته بودم از خودپرداز چک کنم پول اومده یا نه، مبلغ رو که دیدم مطابق عادت همیشگیم در مواجهه با مبالغ بالای چهار رقمی، شستم(شصتم؟) رو گذاشتم روی صفر اخرش ببینم به تومن چند دلاره:| و خیلی جدی برای چیزی حدود یک دقیقه داشتم گیج و گنگ محاسبه می کردم چرا صد دلار ریختن، صد دلار برا چند روزمه :|


2-الان اینجا ساعت چهار و نیم صبحه و من داشتم روی یه پست وبلاگی کار می کردم برای وبلاگ استادم (بله :|). قول داده بودم دیشب تموم شه، تموم نشد و منم نشستم پاش تا الان که تموم شد و فرستادم. بعد الان پنج دقیقه س تو چتم با استاد کمین کرده م که استاد برا سحری و نمازْصب پامیشه، پیامم رو سین کنه ببینه خوبه یا نه.

پنج دقیقه ها، بی شوخی :|


3- تازه هنوزم ماه های میلادی رو که بهم میگن، از دی شروع می کنم دون دون میشمرم میام جلو، 

یعنی درواقع تقویمی که من تو ذهنم تصویری بهش فکر می کنم با ژانویه شروع نمیشه، بلکه با فروردین شروع میشه و این شکلیه که این زیر میبینین (رنگ شده به شیوه تقویم یه صفحه ای تبلیغاتیا). ضمنا همونطور که متوجه شدین تقریبا همه ماه ها رو با تلفظ فرانسه شون بلدم (چون تو هری پاترِ ترجمه ویدا اسلامیه اینجوری بودن!) بعد مه و ژوئن و ژوئیه و اوت رو انگلیسی حفظ کرده م. با اینکه اینا هم تو هری پاترِ ترجمه ویدا اسلامیه اون جوری بودن. اصن بساطی. :))


آوریل می جون
جولای آگست سپتامبر
اکتبر نوامبر دسامبر
ژانویه فوریه مارس

پی نوشت: کامنتا هم جواب میدم ایشالا! :-"
۱۹ نظر ۲۹ لایک

زین قند پارسی که به بنگاله می رود!

در این پست اشاره کردم که یکی از مهم ترین چالش هام اینجا اینه که چطور به زبون اینا مودب باشم. مشکلات اساسی دیگری هم هستن که باهاشون دست و پنجه نرم می کنم، و از این قرارن:


1- ضمیر جمع برای ابراز احترام وجود نداره!

به استاد میگیم تو، به همکلاسی میگیم تو، به فروشنده میگیم تو، به بچه های رهگذرا میگیم تو، و این باعث میشه من شدیدا حس گستاخی بهم دست بده. تازه این سوای این مساله س که استاد رو باید به اسم صدا کرد! یعنی اگه بگی «همونطور که استاد گفته فلان» تعداد عظیمیشون سردرگم میشن و حتما باید اشاره کنی که مثلا «تریستان گفت اینطور». بعد ما مثلا تو دفترمون بین خودمون به استادمون میگیم مارتا، ولی وقتی میخوایم صداش کنیم مثل این تازه عروسا که نمیدونن به پدر مادرِ شوهرشون چی بگن من من می کنیم، سرفه می کنیم، بال بال می زنیم، تهش صبر می کنیم توجهش بهمون جلب شه یهو میگیم «راستی!» که مجبور نباشیم صدا بزنیمش!


2- سوال های بله یا خیر رو با بله یا خیر جواب بدین!

مثلا خیلی مرسومه که فروشنده ها بعد از سلام میگن حالتون چطوره. و خیلی مرسومه که من بعدش با روی گشاده و خیلی مودبانه میگم ممنون، شما چطورین؟ و خیلی مرسومه که بعدش اونا سردرگم میشن که «That was a yes or no question» :|

یا مثلا وقتی همکلاسیم بهم سیب تعارف می کنه، میگم «ممنون» و منظورم «ممنون آره میخورم» نیست، آما در ذهنِ انگلیسی زبانِ اون، ممنون یعنی جوابت آره بوده و حالا که داری سیبش رو میخوری ازش متشکری که بهت سیب داده. :|


3- ابراز احساسات در انگلیسی یک عذاب مسلمه.

یه بچه ناز میبینین؟ نمیتونین داد بزنین «آخیییییی»! به فرانسه «آغِی» میشه گوش، و به انگلیسی هیچ معنی خاصی نمیده. واکنش های دریافتی همونقدر عجیبه که یه فضایی وسط میدون ولیعصر وایسه داد بزنه رموروکیوتابیانیستیچیکو! حالا اون بنده خدا منظورش این بوده که «گرمه خدایا!» ولی شما که نمیدونین. میدونین؟ در نتیجه باید داد بزنین «اوه مای گاد سو کیووووووووت!»

همگروهیتون یه جایزه بزرگ می بره و بهتون خبر میده؟ نمیتونین داد بزنین «وااااای!» چون وای حرف یکی مونده به آخر الفبای انگلیسیه و طرف مقابلتون نمیفهمه چرا دارین یکی از حروف الفبا رو با خوشحالی داد میزنین.

یه دستمال دماغی میفته رو کی بوردتون؟ نمیتونین داد بزنین «اَیییی»! اینا وقتی چندششون میشه میگن یایْکس!

همکلاسیتون اتفاقی پاتون رو لگد می کنه؟ نمیتونین داد بزنین «آخ!» باید بگین «آوچ!» که متوجه شه دردتون گرفته و پاشو برداره!

یعنی زمانی که احساسی بر شما غالب مِرِه، شما باید در لحظه آلت و شیفت بگیرین و دنبال نام آوای مربوطه ش تو زبونِ اینا بگردین، بعد همون رو تولید کنین، بعدش هم از اینکه وقتی گفتین «یایْکس» حسِ چندشتون تخلیه نشده تعجب کنین.


4- کلماتی که معادل ندارن...

مثال بارز و مسلمش «بابا» ست! همگروهیتون گیرِ سه پیچ داده به یه فیچرِ کوچیکِ کد؟ خیز برمیدارین که بهش بگین « Let it go baba» بعد متوجه میشین که اینا «بابا» ندارن! هروقت میخواین بگین «بیخیال بابا»، «کوتاه بیا بابا»، «من حساب می کنم بابا»، مثل اینا میشین که هکسره رو رعایت نمی کنن و مثلا به جای «حالم خوبه» میگن «حالم خوبِ». حس می کنین یکی آجر گذاشته ته جمله تون جمله حرکت نکنه و جمله وسط زمین و هوا وله.

همچین است دیگه (ول کن دیگه، خب دیگه)، پس (خب پس همون، پس چی؟، پ ن پ)، و خب (خبالا، خب منم همینو گفتم، خب چرا؟). حالا آدم مثلا میتونه به جای خب چرا بگه why و بیخیالِ تیکه ی «خب» بشه، ولی اصلا اون حس مورد نظر رو منتقل نمی کنه. اگه میکرد، ما هم نمیگفتیم خب چرا، میگفتیم چرای خالی.

تنها راه حل جوان آریایی تا کنون این بوده که به همه همگروهیاش یاد داده «بابا» چی میشه ( و به فلاکت! به بدبختی! به نکبت و سختی!) که یه کم بتونه نفس بکشه تو این محیط!


5-ترکیبی حرف زدن با انگلیسی زبون ها جواب نمیده.

اینایی رو دیدین که یه هفته میرن ترکیه، وقتی برمیگردن دلشون برای پرشن کباب با تومیتو و رایس تنگ شده؟ بنده خیلی، خیلی، خیلی برعکسم!

مثلا گاهی پیش میاد که وسط حرفم دارم از در و دیوار مثال میارم، میگم باید این کنیم، اون کنیم، این بشه، اون بشه، این بیاد، اون بره...بعد در انتها به یه جا می رسم که دیگه نمیخوام مثالا رو ادامه بدم چون حوصله ملت داره سر میره، و میخوام بگم فلان و بهمان. در زبان انگلیسی این کار رو با گفتنِ blah blah انجام میدیم. بنده چی کار می کنم؟ یک آن از دنده چهار میرم رو دنده یک، دریفت می کشم وسط مکالمه، میگم flan! دقت کنین که نمیگم فـــِــلان، میگم فْلان! یعنی با همون تلفظ blah blah فلان رو تلفظ می کنم! :|

یا مثلا دارم توضیح میدم که تو گفتی اینطور بشه، و ما هم اینطور کردیم پس الان مشکلت چیه. میگم you said this و طرف میگه yes. بعد من میگم khob؟

:|


6- چیزایی که هرگز فکر نمی کردی به کار بیاد..

مثلا بنده میدونم پرده به انگلیسی چی میشه، ولی هرگز فکر نمی کردم لازم باشه بدونم میل پرده به انگلیسی چی میشه! یا مثلا پریز برق و تبدیل دو شاخه رو هرگز تو مکالمه استفاده نکرده بودم، در نتیجه نمیدونستم که نمیدونم چی میشن و با ده درصد شارژ تو فرودگاه قطر فهمیدم که نمیتونم از کسی بپرسم پریز برق کجاست. (نکته: پاسخ اینه که «همه جا». به معنی واقعی کلمه همه جا. :)) )

یه چیزایی هم هست که چون کتابامون مال عهد دقیانوسه اصلا توشون نبوده که پیش بینی کنن لازممون میشه، یا چون خودمون تو فارسی کلمه انگلیسیش رو داریم فکر می کنیم با همون قاعده تو انگلیسی هم کاربرد داره. مثلا به ما گفتن کاپ میشه فنجون، گلس میشه لیوان. حالا به لیوان یه بار مصرف چی میگین؟ plastic glass؟ نه، به اونم میگیم کاپ! :|  یا مثلا شارژ کردنِ کارت مترو معنیش نمیشه اینکه پول بریزی تو کارت متروت. شارژ کردن در مراودات مالی معنی پول گرفتن میده نه پول دادن! اینجا باید از recharge استفاده کنی :|


ایشالا در پست های بعدی به مقوله هیجان انگیزِ «تعارف» خواهیم پرداخت!

۴۱ نظر ۴۱ لایک

سیزده ریزنز وای نمیخوام بچه دار بشم.

میدونید، من موقعی که تصمیم گرفتم اپلای کنم و بدون اینکه به کسی بگم بیام اینجا، تنهای تنها بیام و دو سال زندگی کنم (تازه اگه بیشتر نشه) تو خونه واقعا بهم سخت میگذشت. از توقعاتی که نمیتونستم براورده شون کنم خسته شده بودم. رو پای خودم - و کمک برادرم- اومدم، از بابام پول نگرفتم براش، با کمک هزینه قبول شدم که سربارِ خونه نباشم، و بتونم دو سال از زندگیم رو واسه خودم زندگی کنم.

من خیلی وقته که دیگه به اون خفنی که بچگیام بودم نیستم. خیلی وقته که دیگه همه قبول کرده ن من شریف نیاوردم. من ام آی تی نمیرم. من هسته اتم نمیشکافم. من یه دختر عادی بودم که یه برهه ای از زندگیش از هم سن هاش سر بود، و اون دوره تموم شده.

همه به جز بابام.

من نیومدم اینجا که بابام بهم افتخار کنه. من دانشگاه های رنک بالا نزدم که گریه کردنِ بابام بعد از هزار و پونصد شدنِ رتبه م یادم بره. من اصلا اون موقع که اپلای می کردم با بابام قهر بودم، حرف هم نمیزدیم با هم حتی. من تصمیم گرفتم بذارم برم که مال خودم باشم. که زندگیم دست خودم باشه. که فرار کنم از همه سرخوردگیای یک نبودن، تک نبودن، شگفت انگیز و توی چشم نبودن.

مدت هاست که دارم خودم رو پنجول می کشم که بابام برام ایده استارت آپ فرستاده و هر هفته زنگ میزنه که چی شد و چرا من بهش نمیگم که نمیخوام استارت آپ بزنم. بابام زنگ میزنه میگه خودتو بچسبون به مک گیل و کنکوردیا کمته و من هنوز که هنوزه حس می کنم براش ناکافی ام. بابام زنگ میزنه میگه مسابقه تون چی شد و من بهش نمیگم اول نشدیم، میگم نمره مون شد فلان که نره ده تا مسابقه مشابه پیدا کنه که همه رو شرکت کنم بلکه یکی رو برنده شم. بابام داغ دلش تازه شده. فکر می کنه دروازه های فرصت های تازه به روی من گشوده شده و اگه من فل هوا نکردم واسه اینه که میهن آریاییمون کمم بوده. میخواد همه چیزایی که خودش نشد چون انقلاب شد، چون باید میرفت جنگ، چون بچه دار شد، چون سیستم اداری ایران عصبیش میکرد، چون ایران ثبات نداشت، چون پولش رو بالا کشیدن و هزارتا دلیلِ دیگه، تو من ببینه. میخواد بالاخره من یه چیزی بشم، یکی از ماها یه چیزی بشه.

سالها گذشته از موقعی که من سعی می کردم دختر خوبه باشم و آرزوهای همه رو براورده کنم و همه رو دوست داشته باشم شاید یکی بالاخره منو واسه چیزی که شدم دوست داشته باشi. سالها گذشته و به ولای علی اگه من ذره ای موفقیت کسب کرده باشم با این استراتژی احمقانه. و من الان دو قاره و یه اقیانوس اونور تر از خونه م، جایی که سنگر چیدم دور خودم که زندگی خودم رو شروع کنم. پس چرا ول نمی کنم این پنجول کشیدن های بی سرانجام رو؟ چرا هنوز وقتی زنگ میزنه میگه دکترا بخون میگم باشه و وقتی قطع می کنه گریه می کنم؟ چرا هنوز وقتی مسابقه رو نمی بریم یه هفته خودمو تو اتاقم حبس می کنم که «حالا جواب بابامو چی بدم؟»؟


پی نوشت: گوش بدیم.

۳۳ نظر ۴۷ لایک

امید رهبر

مادرجان بهار، وقتایی که بازیگوشی می کردیم و مشقامون می موند، یا نق میزدیم که درس خوندنمون نمیاد، یه طور آهنگینی میگفت «درس بخوان محصل، امید رهبر تویی».

کاش خواهر و برادرم، دایی ها و خاله هام، حتی بابام، یاد بگیرن من نمیخوام هیچ احدالناسی تیکه کلاماشو استفاده کنه. من نمیخوام سارتیتیِ کس دیگه ای باشم. من هزارسال نمیخوام امید رهبر باشم. من سیزده مرداد مُردم و کاش سعی نکنین روحم رو احضار کنین تا دوباره به زندگی برگرده.

۵۷ لایک

یک اعصابی ازشون خرد میشه که نگو!

یکی از مهم ترین مشکلات من در این مملکت اینه که بتونم به زبون اینا مودب باشم. و یکی از مهم ترین مشکلاتم در مورد این مشکل اینه که یادم بمونه جوابِ «چطوری»، «مرسی» نیست. جوابِ «از خوراکیم میخوری؟»، «مرسی» نیست. جوابِ «میخوای برسونمت؟»، «مرسی» نیست. و اساسا جوابِ هیچی به جز «دوستت دارم» مرسی نیست، بلکه «آره یا نه» ست!

۱۶ نظر ۳۹ لایک

سینگل به گور

بنده برخلاف اونچه اطرافیان بهم پیشنهاد میدن، اصلا، ابدا، به هیچ وجه نمیتونم با کسی قرار بذارم که ببینم به قصد رابطه می پسندمش یا نه. اصلا برای همینه که از خواستگار و خواستگاری سنتی بدم میاد. اون قضیه ی شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا رو یادتونه که به هیچکسِ هیچکس نمیدمش؟ یه نسخه شُلَکی و کم کیفیت از این شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا موجوده، که من با کلی ترس و لرز و امتحان گرفتن از اشخاص به طرق مختلف و گذروندشون از یازده خوانِ جولیک، تازه اگر و تنها اگر وارد محدوده دوستیم بشن، اجازه میدم یه قلپ ازش بخورن. یه نسخه پودر آماده ش هم هست که میریزیم تو وبلاگ و شما عزیزان فیض می برین. بعد طرف بدون اینکه هیچگونه برادری ای اثبات کرده باشه، هیچ نشونه ای از قابل اعتماد بودن بروز داده باشه، هیچ کدوم از اون یازده خوانِ جولیکی رو پاس کرده باشه، یا وارد محدوده ی دوستی شده باشه، میخواد فرتی دست ببره یه قلپ از اون شیرکاکائوی خیلی شکلاتی رو بخوره بعد تازه تصمیم بگیره ببینه به مزاجش سازگار هست یا نه! آهسته تر برو ما هم سوار شیم اخوی. من چرا باید رازهای تیره و روشنم رو در اختیار کسی بذارم که صنمی باهاش ندارم، چون یارو ندیده نشناخته تصمیم گرفته منو بیازمایه ببینه باهام حال می کنه یا نه؟ شما حالا بیا منو یه ذره یه ذره بشناس، یه خرده با محتویات اون نسخه شلکی آشنا شو، یه ذره هم بزن بافت و رنگ و بو و ایناش رو ببین، بعد اگه حالا صلاح دونستم یه قاشق میدم بخوری ببینی از مزه ش هم خوشت میاد یا نه. :|

۳۹ نظر ۴۰ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|