خودم کردم که لعنت بر ...

این روزها، به عنوان کار پاره وقت، مراقب امتحان بچه های لیسانس وایمیستم. یه روند اداری ثابت داره که سر هر امتحان باید خط به خط اجرا بشه : شماره گذاشتن رو صندلی ها، دادن شماره صندلی رندوم به ملت، گرفتن گوشی و کتاب و کیف و جامدادی ازشون، امضا گرفتن و جمع کردن کارت دانشجویی و شماره صندلی و شماره رندوم ها بعد از اینکه همه نشستن سر جاشون، شمردن شماره ها و کارت دانشجویی ها و مرتب ریختنشون تو جعبه، امضا گرفتن از ملت به هنگام خروج و پس دادن کارت دانشجویی مربوطه شون. بقیه ش دو ساعت و نیم یک نفس زل زدن به آدم هایی از جنسیت ها و نژاد های مختلفه، که هدفت ازش معذب کردن متقلبین احتمالی در عینِ آرامش دادن به مضطربینِ احتمالیه.  در همون حال که داری چشمان عقاب مانندت رو دور کلاس می گردونی و به اون پسره که موقع فکر کردن زل میزنه به پس گردن جلودستیش مشکوکی، باید به اون یکی پسره که بغل دستش نشسته و رنگ از رخسارش پریده و مدام با استرس ساعت رو می پرسه لبخند بزنی و اطمینان خاطر بدی که نمیخوای بخوریش.


مراقب امتحان رو با یه مصاحبه گروهی انتخاب می کنن که توش ازت میخوان یه سناریوی فرضی رو با همگروهیت مدیریت کنی. مثلا اگه برگه کسی گم شد چی کار می کنی، یا اگه به کسی مشکوکی که تقلب می کنه واکنشت چیه. مهم ترین کار مراقب امتحان این نیست که تقلب بگیره، بلکه اینه که مطمئن شه همه میتونن بهترین عملکردشون رو در امتحان داشته باشن. باید بتونه اگه اتفاقی افتاد مدیریت کنه. اگه کسی از جاش یا بغل دستیش شکایت داشت درجا تصمیم بگیره چی کارش کنه. اگه مورد نقض قانونی وجود داشت طوری که طرف سکته نزنه بهش اطلاع بده و بفرستتش دفتر امتحانات. استرس نده و در عین حال کنترل کلاس رو مثل شیر به دست داشته باشه. نود درصدِ زمان مصاحبه و زمانِ دوره آموزشی قبل از شروع امتحانات، به این میگذره که «شما قراره مهربون باشین، قراره در عین حال که مراقبید قوانین اجرا بشه حمایتگر و ملایم و آروم باشین، شما انتخاب شدین چون آدم های خوشایند و ملایمی بودین». 


و این چیزیه که من نیستم. من خشمگینم. من عصبی ام. من خیلی راحت عصبانی میشم و خیلی سخت بلدم کنترلش کنم. من نمیتونم زیر دست آدمای کند و آدمای رییس مآبِ «غلطی که من انجامش بدم درسته» طور کار کنم. نمیتونم وقتی سوپروایزر امتحان یه خانمِ پیر و کنده که به زحمت انگلیسی حرف میزنه و بلند بلند به بچه ها میگه احمقن چون برگه پاسخنامه شون رو همون اول که بهشون داده امضا نکردن کنار دستش آروم بگیرم.

من اجتماعی هم نیستم. مشکلی توی معاشرت با آدمای عادی ندارم، اما نمیتونم با آدمایی که خیلی زیادی اجتماعی و مهربون و سیت و سماقی ان معاشرت کنم. نمیتونم آدمای پرت رو تحمل کنم.  من وقتی سوتی میدم قرمز میشم و تا شب قرمز می مونم. عمیقا سختمه دو بار درروز برای چهار ساعت جلوی پنجاه تا آدمِ جدید بشینم و بهشون زل بزنم و متعاقبا بهم زل بزنن و فکر نکنم که الان در مورد موهام که قرینه فر نمیخوره یا ترکیب رنگی که پوشیده م چه فکری می کنن.

من همچنین پر از قضاوتم. دانشجوهای ایرانی که انقدر پولدارن که اینجا لیسانس میخونن رو قضاوت می کنم. پسرهایی که یله میدن رو صندلیشون و پاهاشون رو صد و هشتاد درجه باز می کنن تو دلم شماتت می کنم. دخترهایی که موهاشون رو عسلی مش می کنن و رژ لبشون با لاکشون و پیرهنشون سته ولی یادشون میره ماشین حساب بیارن پیش خودم مورد حمله قرار میدم. سفیدپوست هایی که از وایسادنِ مراقب بالاسرشون استرس میگیرن تهِ «مشکلات سوسولیِ این جهان اولی ها» هستن و کسایی که انگلیسیشون انقدر خوب نیست که یه جمله کامل رو بتونن ادا کنن ولی تصمیم گرفته ن تو یه دانشگاه انگلیسی زبون درس بخونن یا کار کنن تن پروران بی مبالاتی هستن که سعی نکردن اونقدر بهتر شن که لااقل کار خودشون تو اجتماع راه بیفته، دور و بریهاشون به جهنم.

من هرروز صبح به خودم ناسزا میگم که چرا داوطلب شدم و هرروز عصر به خودم میگم تغییر کردن و بهتر شدن فقط با امتحان کردنِ چیزای جدید به دست میاد. هرروز صبح به خودم میگم هیچکس تا حالا با تکرار کردنِ همون همیشگی ها تغییر نکرده و هرروز عصر به خودم تشر میزنم که مگه مجبوری تغییر کنی، مگه تو چته که میخوای عوض بشی؟


این روزها، به عنوان کار پاره وقت، مراقب بچه های لیسانس وایمیستم. و تو اون دو ساعت و نیم زل زدنی که در سکوت میگذره، هر پنج دقیقه یک بار کفگیر می کشم زیر همه تفکرات و اعتقاداتم.

۱۰ نظر ۳۱ لایک

دختری که ترکش هایش خودش را زخمی می کرد

من همیشه از اینکه نقش سکان و آرامش و نسیم بهاری را بازی کنم متنفر بودم. چرا زندگی را اینطوری تعریف می کنند که زن باید آرامش دهنده خانه باشد، گرمای خانه باشد، کوفت باشد مرگ باشد؟ بعد مرد پول در بیاورد بس است، پس از آن نقش مدیریتی بهش تعلق میگیرد؟ چرا نمی شود دوتایی وظیفه داشته باشیم آرام باشیم، دوتایی گرمای خانه باشیم، دوتایی کوفت و مرگ باشیم، مدیریت قضیه را هم به هیات مدیره بسپاریم؟

من را هر وقت طرف دعوا بودم دعوت کردند به آرامش که "تو دختری، تو عقل رسی، تو آن کسی هستی که باید بعدا زندگی جمع کند، تو وظیفه داری تمامش کنی". هیچکس به من نگفت هرا یَکایَک زن هایی که زئوس باهاشان خوابید و به او خیانت کرد را به خاک سیاه نشاند پس تو هم حق داری عزیزم. آتنا اعصاب نداشت و بنده خدایی که در معبدش مورد تجاوز قرار گرفت را تبدیل به هیولای مار بر سری کرد که نگاهش می کردی سنگ می شدی،  پس تو کاپ طلای بی اعصاب ترین بانوی دو عالم را به خانه نخواهی برد. دیگر ما خدا و الهه هم که نیستیم، این بزرگواران هم بالاخره هر کدام به طریقی خشمشان را خالی می کردند، کسی هم جرات نداشت بگوید بانوی من بالای چشمتان ابرو واقع شده. اصلا این یونانیان باستان خیلی سرشان می شده به خدا.

۲۲ نظر ۲۵ لایک

پس از یک هفته زندگی در دانشگاه

وقتی رمز وبلاگت رو هم اشتباه میزنی بدون یه جای مسیر رو اشتباه رفتی! :|


خطاب به اون دوستی که تقاضای آپ کرده بود: برادر من تازه دیشب رسیدم بخوابم، کجای کاری :((

۱۲ نظر ۲۶ لایک

پس کجا ماند طلوعی که پس از تاریکیست؟

میگن حس شما بعد از مهاجرت سه فاز اصلی داره: ماه عسل (همه چی خوبه، همه چی هیجان انگیزه، همه جا خوش میگذره، وای برم تجربه کسب کنم)، افسردگی (دلم نون بربری میخواد، دلم برای قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، مقنعه جونم کجایی موهامو زیرت قایم کنم)، و پذیرفتن (عادت می کنم، پاتوق پیدا می کنم، خونه م واقعا خونه میشه، حس تو مسافرت بودن رو از دست میدم).


ماه عسل من شیش ماه طول کشید. برای آینده م تصویرای رنگی رنگی می ساختم. وقتی میرفتم خرید، وقتی میرفتم گردش، وقتی میرفتم سر کار، آینده مو تصور می کردم که دست حضرت یار رو میگیرم میرم خرید، میرم گردش، میرم سرکار، بابام بهم افتخار می کنه، دنیا رو تکون میدم، انتقام مادرجان بهار رو از علم ناقص پزشکی میگیرم، و پیر و خوشحال میمیرم. 

دم عید وقتی هیچی حال و هوای عید رو نداشت افسردگی شروع شد. وقتی کسی منتظرم نبود. وقتی سعی کردم بچه های تیمم رو با عید و سال نو و هیجانات سرزمین آریاییمون پیوند بدم، لکن یگانه همگروهیِ ایرانیمون شلنگ گرفت روش (توی پرانتز، از بین تمام ایرانی های آدمی زادی که در این پروگرم هستن، یک انسان از زیر کار دررو، شل، گیج، خاله زنک، نچسب و مفت خور نصیب من شده. نصف تلاش روزمره ی من در گروه برای اینه که خفن باشم تا تو ذهن همگروهیام با این جمع بسته نشم). ویدئوهایی که برادرم از خونه میفرستاد، خونه ای که دیگه خونه ی مادر جان بهارم نبود، مزید بر علت شد. و بعد قضیه سیل و طوفان و زلزله پیش اومد که نشسته بودم تو جای گرم و نرمم و بابام تک تنها زده بود به جاده که برگرده گرگان تو این هاگیرواگیر. خونه زندگی ملت رو آب می برد و ملتی که آب داشت نمی بردشون داشتن گرو می کشیدن که نگا سپاه چقدر کار کرد، نگا دولت چقدر کار کرد، نگاه کی تا کجاش رفته تو آب و تهشم اون بنده خدایی که آب برد رو آب برد که برد. و من نشسته بودم تو بالکنِ آفتابگیرِ خونه م چایی میخوردم. تیر آخر رو کنفرانس هفته پیشمون بهم زد، جایی که نشوندمون دور یه پرده سفید و با نمودار و فلش و عدد نشونمون دادن چطور از گشت زدنای ترم پیش تو بیمارستان و یادداشت کردن نواقص سیستم درمانی یک بیمارستان پیشرفته، از ایده هامون برای پاسخ دادن به نیازهای نادیده گرفته شده، از تلاشمون برای ثبت یه نوآوری پزشکی که دردی از کسی درمون کنه، برسیم به اینکه شرکتای پزشکی بزرگ ایده مون رو بخرن، بهمون پول بدن، ازش سود درآد.


این روزا تو قله ی افسردگیمم. جایی که فکر می کنم جام اینجا نیس، فکر می کنم من اگه آدمِ جنگیدن برای آینده م بودم تو مملکتِ خودم می جنگیدم نه اینکه جونمو بردارم در برم، جایی که فکر می کنم نظام سرمایه داری و انحصار طلبی دیگه هرگز نمیذاره دنیا تکون بخوره و خوش به حال ادیسون که وقتی داشت اختراعای تسلا رو به اسم خودش ثبت می کرد میتونست با خیال راحت لامپ رو معرفی کنه و هدفگزاری کنه که ده سال دیگه تو ژاپن هم لامپ رایج شده باشه، جایی که فکر می کنم آینده م یه تنهاییِ بلنده که تا ابد کش میاد، جایی که فکر می کنم اگه بلایی سر آقای برادر و بابام بیاد من چه خاکی سرم بریزم ده هزار کیلومتر دورتر، جایی که نگران آدمایی ام که حتی دسترسی ندارم ازشون خبر بگیرم، جایی که دلم نون بربری میخواد، دلم برای قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، و مقنعه جونم کجایی موهامو زیرت قایم کنم.

۲۱ نظر ۴۰ لایک

لطفاً!

این روزا، مراقب خودتون باشین.

۱۶ نظر ۳۶ لایک

جداسازی قیمه ها از ماست ها

کبک داره سعی می کنه طرحی رو تصویب کنه که پوشیدن هر نماد مذهبی رو برای افرادی که در یه سری مشاغل دولتی کار می کنن ممنوع کنه.  دولتی که الان روی کاره از زمان انتخابات اعلام کرده بود که هدفش اینه. ایده شون اینه که دین و سیاست باید از هم جدا باشه، دین و مدرسه باید از هم جدا باشه، و دین باید کلا از همه چی جدا باشه.

خیلی هم خوب. بسیار هم عالی.

آدم هایی که دین دارن هم باید کلا از همه چی جدا باشن اونوقت؟ آدم ها از نژاد های متفاوتی، با جنسیت های متفاوتی به دنیا میان، جور های متفاوتی بزرگ میشن، اعتقادای متفاوتی پیدا می کنن و مادامی که هرکس سرش تو کار خودشه به کجای عالم هستی برمیخوره که من به تک شاخِ نامرئیِ صورتی معتقد باشم یا هیولای اسپاگتی یا الله یا یهوه یا هرچی؟

 اگه استدلال اینه که «معلمی که روسری داره، صلیب گردنشه، عمامه سیک ها رو به سر داره یا موهاش رو مدل یهودیا بلند کرده فر داده داره دین رو وارد مدرسه می کنه»، چه تضمینی هست بعدا نیان بگن همجنسگراها و دگرجنس‌نماها هم وارد مدرسه نشن چون دارن همجنسگرایی و دگرجنس‌نمایی رو وارد مدرسه می کنن، پس فردای اون نگن کسایی که موهاشون رو مدل بیتل ها درست می کنن وارد مدرسه نشن چون واضحه که از مد روز نیم قرن عقبن و آدم های بد تیپی هستن، پس اون فرداش نگن مهاجرا وارد نشن چون صحبت کردن با لهجه رو عادی سازی می کنن، و نهایتا به قرن نوزدهم برمیگردیم که «همه باید مثل ما نرمال باشن وگرنه که برن بمیرن». و ما چیه؟ مایی که در اکثریتیم. مایی که نرمال با ما تعریف میشه.


قسمت خنده دارش برای من اینه که چقدر وجود تنوع نژاد و ظاهر و گرایش و عقیده به دید مثبت نگاه میشه از اون طرف. وقتی میخوای جایی فرم بفرستی برای استخدام، گاهی پیش میاد میبینی یه قسمت داره for diversity sake که می پرسه جنسیتت چیه، نژادت چیه، آیا اقلیتی چیزی هستی؟ و ایده ش اینه که برای اینکه محیط کارمون یک دست نباشه و تنوع رو حفظ کرده باشیم، اولویتمون اینه که یک دستی رو به هم بزنیم، تنوع داشته باشیم و معتقدیم پیشرفت می کنیم اینطوری. کنفرانس میذاریم که چرا افزایش تعداد دانشجوهای مهندسی زن، تعداد دانشجوهای خارجی غیرسفید پوست، تعداد دانشجوهای غیرمسیحی، تاثیر مثبت داشته.

بعد ولی آدما حق ندارن که نشون بدن که با هم فرق دارن. چون جدایی دین از همه چی. حتی از آدما.


اگه علم ژنتیک کمی بیشتر از اونچه تا الان پیشرفت کرده پیشرفت کرده بود، من حتی درشون میدیدم قانون بذارن که اگه شغل دولتی گرفتی باید بری رنگ پوستت رو هم عوض کنی شبیه ما بشی!

۳۲ نظر ۲۶ لایک

آشنایی با پیچیدگی های زندگی به عنوان یک بزرگسال

بزرگترین دستاوردِ سال گذشته م این نبود که زبان خوندنم، معدل الف آوردنم، پول خرج نکردن و پس انداز کردنم به نتیجه رسید و تونستم اینجایی باشم که الان هستم. بلکه این بود که به اهمیت وجود تضاد تو زندگی پی بردم. تازه فهمیدم اینکه میگن «اگه ما زشتا نباشیم شما خوشگلا به چشم نمیاین» یه شوخی بی مزه نیست (یه شوخیِ خیلی بی مزه س!) بلکه به یه حقیقتِ مهم در زندگی اشاره داره، که هر چیزی در کنارِ متضادشه که به چشم میاد.


«اگه همخونه ای دارم که هزار جور قانون و مقررات برای رفت و آمدم وضع کرده، اما عارش میاد ماکروفری که توش غذا منفجر کرده رو تمیز کنه، من نباید اعتراض کنم، چون میشم یکی مثل اون»

«اگه خواهرم هر کار خواسته علیرغم مخالفت دیگران کرده و هر کار بقیه خواستن بکنن مخالفت کرده و نذاشته، من نباید مخالفت کنم، چون میشم یکی مثل اون»


نه خیر. آدم باید خودِ طبیعیش باشه. اگه تو حق داری قانون بذاری، منم حق دارم. اگه چیزایی هست که تو رو ناراحت می کنه، چیزایی هم هست که منو ناراحت می کنه. و کسی نمیفهمه که تو اعتراض نمی کنی و قانونی نذاشتی و سرت تو کار خودت بوده و سعی کردی توقعات رو بیاری پایین چون فکر کردی اینطوری آدمِ بهتری هستی و با اون یارو فرق داری. تا وقتی نشون ندی که «تو هم میتونستی قانونی بذاری، تو هم میتونستی اعتراض داشته باشی، تو هم میتونستی سرت رو بکنی تو زندگی دیگران، تو هم میتونستی رو اعصاب و نفرت انگیز باشی» اما «انتخاب کردی که آدم متفاوتی باشی»، خوشگلیات به چشم نمیاد. بنابراین باید اعتراض کنی. باید اعلام کنی که ناراحتی. باید بگی که داری از چی میگذری و چی رو زیرسیبیلی رد می کنی که اینی شدی که الان هستی. 

ترس از اینکه «یکی بشم مثل اون» نباید باعث بشه «یکی بشی که خودت نیستی». و متاسفانه باید خودت بودن رو «انتخاب» کنی، و انتخابت رو جار بزنی. وقتی فشارِ توقع داشتنت رو از روی آدم ها برمیداری، بهشون آرامش هدیه نمیدی، مجوز بیخیالیشونو امضا می کنی. به کم توقع ها جایزه نمیدن، از کم توقع ها تقدیر نمی کنن، ملاحضه ی آدمای سر-خود-ملاحضه-کن رو نمی کنن، مزاحمِ آدمایی که تلاش می کنن برای زندگی دیگران مزاحمت ایجاد نکنن میشن، در حق کسایی که سعی می کنن شریف زندگی کنن کثافت بازی در میارن و کسی فکر نمی کنه داره کار اشتباهی انجام میده، نه تا وقتی جار نزنی که «منم میتونم جور دیگه ای باشم، اما نمیخوام». 


میدونین؟ من سالها پیش با پی پی جوراب بلند و تیمی و آنیکا قسم خوردم که هرگز بزرگ نشم تا بتونم دزددریایی بشم. اما شکست خوردم. اشتباه کردم. باید بزرگ می شدم و یاد میگرفتم مراقبِ خودم باشم. دزد دریایی ای که نتونه مراقب خودش باشه یه دزد دریاییِ مرده س.

۲۰ نظر ۳۴ لایک

در سرزمین آن شرلی

اینکه پست جدید این وبلاگ تا الان به تعویق افتاده تنها یک مقصر داره و اون هم منم که به یه بزرگواری قول دادم تو پست بعدی دیگه به این قولم عمل کنم و از دانشگاه عکس بذارم و بعد دیگه گذارم به پردیسِ هاگوارتزِ دانشگاه نیفتاد تا جمعه هفته پیش!

(اخطار: حاوی کلی عکس، مراقب حجم اینترنتتون باشین!)

ادامه مطلب ۱۵ نظر ۳۰ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|