درد بی دردی

امسال، فقط براتون یه آرزو دارم.

دل آروم باشین.


**


کتاب بخونید: مردی به نام اووه| مادربزرگ سلام می رساند و میگوید متاسف است | کتاب بعدی اون قبلیه که معرفی کردم | مونالیزای منتشر | آدمکشِ کور

کتاب نخونید: سامسای عاشق | در راه

آهنگ گوش بدید: آهای خبردار (همایون شجریان) 

فیلم ببینین: The Greatest Showman | Ready Player One | The Hunger Games film series

کرم مرطوب کننده بخرین: کرم جوانه گندم دلبان

خوراکی بخورین: نون سوخاری ویتانا به جای بیسکوییت و شیرینی جات

اپلیکیشن نصب کنین: Forest

رو گوشی بازی کنین: Paper.io 2



پی نوشت: رسم هر ساله ست.

۲۷ نظر ۲۰ لایک

قومی ترانه

پاک سرزمین شاد باد! / کشورِ حَسین شاد باد!

تو نشانِ عزمِ عالی شان، ارضِ پاکستان!

مرکزِ یقین شاد باد!


پاک سرزمین کا نظام /  قوتِ اخوتِ عوام

قوم، مُلک، سلطنت، پاینده تابنده باد!

شاد باد منزلِ مراد!


پرچمِ ستاره و هلال / رهبرِ ترقی و کمال

ترجمانِ ماضی، شانِ حال، جانِ استقبال!

سایه ی خدای ذوالجلال!


متن بالا سرود ملی پاکستانه. بعد از استقلال پاکستان از هند سروده شده. سال 1954 برای بار اول به صورت گسترده و از رادیو پخشش کردن.

صدف، همکلاسی پاکستانیم، هر کدوممون رو که کشف کرد فارسی حرف میزنیم، گفت سرود ملیشون به فارسیه و یه دور برامون اینو خوند. بعد با هیجان توضیح داد که «ما دیگه نمی فهمیم متنش چه معنی ای میده. فقط حفظش می کنیم با آهنگش می خونیم». 

حالا هی برین فینگیلیش به هم اس ام اس بدین و به جای «باشه» بگین «اوکی».

۳۷ نظر ۲۸ لایک

محققان به این نتیجه رسیدند که عامل ناکامی من در تمام موقعیت های ناکامِ زندگی همین بوده است!

من برای تغییر دادن چیزهایی که خوشایندم نیستند تلاش نمی کنم.

من صرفا می گذارم می روم.

یعنی اساسا به عنوان یک اصل پذیرفته ام که هیچ چیز قرار نیست تغییر کند. جهان مثل دنیای سوپرماریو است. اگر نمیتوانی از روی این شومینه رد شوی هیچ راهی نیست که کجش کنی، خرابش کنی، دورش بزنی یا قلاب بگیری تا بالا بروی. چون هیچ کدی برایش ننوشته اند که بشود در محیط بازی تغییری ایجاد کرد. بپر روی لاکپشتی ابری چیزی، از آن طرف رد شو. یا اصلا کاستِ ماریو را در بیاور مایکل جکسون در غرب وحشی را فوت کن بکوب توی سِگای قراضه ات.

۱۹ نظر ۲۹ لایک

ای گوی بلورینم

ماشین رو تو جا پارکش تنظیم می کنم. تو هر سه تا آینه موقعیت رو می سنجم و بعد از اینکه مطمئن شدم صاف و 90 درجه پارک کرده م، خاموش می کنم و نفسم رو با صدا میدم بیرون. همیشه وقتی روی کاری تمرکز میکنم یادم میره نفس بکشم و فقط وقتی یادم میاد که یا کارم تموم شده باشه، یا همه ی اکسیژنِ موجود توی خونم. جفت پا می پرم بیرون و شلنگ تخته میرم سمت زیرپله ی دنج و نازنینم. مثل هرروز و همیشه به این فکر میکنم که شاید خوب باشه یه کم متین و خانم رفتار کنم بالاخره؛ شاید همسایه ای کسی ببینتم. و مثل هرروز و همیشه پشت بندش فکر می کنم متین و خانم بمونه برای صنم خانوم اینا، و همه شونم با هم برن به جهنم، والا! 

در رو پشت سرم می بندم، تکیه میدم بهش و ولو میشم روی زمین. «آخ ننه» ی بلندی میگم و همونجا پهن میشم. تیکه تیکه لباسام رو می کنم و میندازم دور و برم. دلم دوغ میخواد. بربری داغ. قرمه سبزی. آخ که قرمه سبزی. مثل هرروز و همیشه به خودم قول میدم آخر هفته قرمه سبزی داشته باشیم، برم شرایط نونوایی زدن رو بخونم و یه آدم پایه پیدا کنم سرمایه بذاریم با هم. ته دلم میدونم وعده سرخرمن میدم به خودم. ته دلم میدونم با همین وعده های سرخرمن تا حالا نمرده م.

خودم رو قل میدم تا آشپزخونه. این کار برخلاف اونچه تو فیلمای حیات وحش میبینیم، اصلا کیف نمیده. به دو دلیل. الف، ما پاندا نیستیم و چوب زیر پامون سفت تر از چمن زیر کمر پانداست. ب، نقش اساسیِ شیب و جاذبه! دو زانو میشینم پای یخچال و پاکت سنیچ انبه رو از طبقه پایین برمیدارم. از توی فر اجاق گاز هم نون سوخاری. چرا که نیاکان ما به ما آموختند گفتار و پندار و کردار نیک داشته باشیم، یک کیسه پلاستیک پر از پلاستیک زیر سینک نگه داریم، و از فر اجاق گاز به عنوان کابینت جایزه استفاده کنیم. روی تک کاناپه ی دونفره ی آبیم ولو میشم و تغذیه م رو سق میزنم. به خودم زحمت نمیدم لیوان بردارم، چون صنم خانوم اینا و متین و خانوم همه شون با هم میرن جهنم و من از روی کاناپه م بهشون می خندم. آره. 

خرچ خرچ نون سوخاری میخورم و تلگرام و توییتر و واتسپ و وبلاگ و همه جهان اینترنت رو شخم میزنم. نوتیف گوشی چشمک میزنه. اس ام اس داده «رسیدی؟ خبر بده». جواب میدم «بله، رسیدم عزیزم، امروز هم راه خونه رو گم نکردم!». شکلک زبون درازِ چشمک زن میفرسته، که نه مفهومِ «شوخیت رو گرفتم هار» به آدم منتقل می کنه نه «برررررر یخ کنی» و نه حتی «متاسفم برات، من نگرانت بودم، چقدر نفهمی!». کاش آدم ها یاد میگرفتن بیشتر از کی بورد گوشی شون استفاده کنن. دلم میخواد یه مدت گوشیم رو بندازم دور و مردم رو وادار کنم با کاغذ و قلم و کبوتر باهام ارتباط برقرار کنن و عمیقا امیدوارم انگیزه شون برای ارسال ایموجی، پس از تلاش برای کشیدنِ زبون درازِ چشمک زن با قلم و کاغذ، به طرز چشمگیری کاهش پیدا کنه. اما اینا رو بهش نمیگم. چون نمیدونم بعدش میگه «شوخیت رو گرفتم هار»، یا «متاسفم برات، من نگرانت بودم، چقدر نفهمی!». به جاش منم همون شکلک رو میفرستم. که در زمان قدیم معنیش میشد «هرچی گفتی خودتی». می پرسه «امشب به خانواده خبر میدی؟» ساعت رو چک می کنم و جواب میدم «آره، باید صبر کنی بیدار شن ولی، کله سحره هنوز». میگه «میدونم:)» و بعد تا خودِ صب منتظرم می مونه.


بازی وبلاگیِ «تصور من از آینده»، بار عامِ سرباز رامین! دعوت میشه از خورشید، دامن گلدار، و مَندس ارسنجانی!

پی نوشت: بنده قبلا یه بار سال اول یا دوم دبیرستان این بازی رو انجام دادم. اون موقع باید خودمون و پنج نفر رو تو پنج سال آینده تصور می کردیم. و پیش بینی من در مورد سه نفر از شش نفری که نوشتم درست در اومد. که مقادیری ترسناکه.

۱۸ نظر ۲۴ لایک

تا وقتی امتحانش نکنی، نخواهی دونست


بری اون بالا. تو ننوی وسطی. یه نفس عمیق بکشی. دستاتو باز کنی. آروم به جلو خم شی، اونقدر که ته دره رو ببینی. مکث کنی. تردید کنی. به همه احتمالات فکر کنی. شک کنی که یعنی می ارزه؟ اگه اون طور که فکر می کردم نشه چی؟ یه بار تو عمرت تصمیم بگیری قاطعانه تصمیمتو اجرایی کنی و دلهره رو بذاری کنار.

و پرواز کنی.

۲۱ نظر ۳۲ لایک

بلاد کفر، افسانه ها و حقایق (1)

اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم و دو سه ماه هم در حالتِ «دامن از کف برفته» وبلاگ رو رها کرده بودم به امان خدا، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم و «دامنی پر کنم هدیه اصحاب را». 


آیا من اولین ایرانی ای ام که آمریکای شمالی رو فتح کرد؟ آیا تنها ایرانی ساکن کِبِک هستم؟ آیا یگانه دانشجوی ارشد اینجام که استادش هزینه تحصیلش رو میده؟ آیا شرایط خاص و خفن و تکرار نشدنی ای دارم؟

خیر.

چیزهایی که در ادامه خواهم گفت، تجربیات شخصی منه. تجربه افراد دیگه ای که با شرایط مشابه اینجا اومدن یا اینجا زندگی می کنن ممکنه (قطعا) متفاوت باشه. اینها چیزاییه که به نظر من اومده، چون برای من مهم بوده و نگاهم دنبالشون چرخیده. تجربه آدم های دیگه از زندگی تو مونترآل یا زندگی دانشجویی در خارج میتونه متفاوت باشه و این به این معنی نیست که تجربه من یا اونها غلطه. بنابراین به عهده خود خواننده س که در نظر بگیره تفاوت ها می تونن ناشی از چی باشن و چه برداشتی از تجربیات متفاوتِ ملت داشته باشه.


با این مقدمه میریم که بپردازیم به دو باور عمومی در مورد بلاد کفر!


1- ایرانی ها پشت همو خالی می کنن. از ایرانی ها دوری کن! همه ایرانی ها... ما ایرانی ها همه مون...

ایرانی ها مثل هر ملیت دیگه ای، از آدم های خوب و بد تشکیل شده ن. آدم هایی که از ایران خارج شدن و تصمیم گرفتن جای دیگه ای زندگی کنن تنها توی یه چیز مشترکن: آینده شون رو توی ایران نمی دیدن. این میتونه به خاطر فشار مذهب و سنت ها باشه، میتونه دلایل سیاسی داشته باشه، میتونه به خاطر تحریم ها و محرومیت هایی باشه که ساکن ایران بودن بهشون تحمیل می کنه، میتونه به خاطر ثبات اقتصادی باشه یا هر چی. بنابراین نمیشه همه رو به یه چوب روند و گفت همه دزدن، همه تحصیل کرده ن، همه شاهنشاهی و ضد جمهوری اسلامی ان، همه لامذهبن، یا چی. 


مونترآل پر از ایرانیه. و دانشگاه های مونترآل هم پر از ایرانیه. احتمال خیلی زیادی وجود داره که اولین ایرانی ای نباشین که آدم هایی که باهاشون معاشرت می کنین، دیدن. و شکایت خاصی از ملیت ما وجود نداره. ما از بقیه بهتر یا بدتر نیستیم. ما همه قله های موفقیت رو فتح نکردیم. ما تنها آدمایی نیستیم که سیگارشون رو پرت می کنن گوشه خیابون. ما تحصیل کرده ترین و پولدار ترین مهاجر ها نیستیم. ما بی فرهنگ ترین خارجی ها نیستیم. ما هم یه ملیت مثل بقیه هستیم. بله، سالها قوانین احمقانه ای رو به ما اجبار کردن که دلیلش رو نمی دونستیم، نمیخواستیم رعایت کنیم و نکردیم و این رومون مونده که میشه قوانین رو دور زد. بله، به ما یاد ندادن حریم خصوصی ملت تا کجاست و اساسا حریم خصوصی در کشور ما خیلی محدود تر از کشورهای اروپایی و آمریکاییه. اما این باعث نمیشه ایرانی ها تنها کسایی باشن که از صف بیرون میزنن، یا مردهای ایرانی تنها کسایی باشن که وقتی کنار یه خانم میشینن پاهاشون رو صد و هشتاد درجه باز می کنن. از اون طرف بهش نگاه کنید، ما اینجا مهاجریم، و نگران تصویر ملت از ملیتمون هستیم. ما میخوایم که پذیرفته شیم. ما از همه قوانین آگاه نیستیم و نمیدونیم تا کجا پامون رو روی خط قرمز های قانونی یا عرفی یه کشور جدید نذاشتیم.


ایرانی هایی اینجا بودن که به من کمک کردن. زیر بال و پرم رو گرفتن. راهنماییم کردن. باهام دوست شدن. و هیچ نفعی از قدم مثبتی که در این راه برداشتن، نبردن. آدم هایی بودن که برام تولد گرفتن، آدم هایی بودن که راهنماییم کردن از کجا خرید کنم و کی چی رو بخرم، آدم هایی بودن که برای کمک بهم پیش قدم شدن. آره، آدم های آب زیر کاه عجیب هم پیدا میشه، ولی از این آدم های آب زیر کاه عجیب همه جا پیدا میشه. تو همه ملیت ها و همه جنسیت ها. گفتم جنسیت؟


2- مرد های ایرانی هیز ترین مرد های دنیان و پدرت رو در میارن!

نه لزوما. چیز مهمی که میخوام در نظر بگیرین تفاوت فرهنگیه. در فرهنگ اینا، نگاه خیره به آدم ها، نظر دادن در مورد ظاهرشون، زل زدن به لباس بدن نماشون، چه شما زن باشین چه مرد، چه طرف مقابل زن باشه چه مرد، چیز پذیرفته شده ای نیست. درواقع رویکردشون به آدم های اطراف رو با یه «به من چه» میشه خلاصه کرد. در مقابل، ما تو کشور خودمون هیچ عرف خاصی در مورد بد بودنِ زل زدن به آدم ها نداریم. اگه مثلا نیکی کریمی رو تو خیابون ببینیم زل نمیزنیم، میگیم زشته. ولی اگه کسی با موهای صورتی جیغ و چهره ای که به اندازه امیرتتلو خالکوبی شده تو خیابون ببینیم، به خودمون حق میدیم بهش زل بزنیم. چون همه زل میزنن. چون عجیبه خب. نکته بعدی اینه که تو یه کشور مهاجر پذیر، مشاهده های عجیب خیلی کم رخ میدن. سیاهپوست؟ دورگه؟ چینی؟ هندی؟ پانک؟ شیطان پرست؟ هندو؟ مسلمان؟ دوجنسه؟ همجنسگرا؟ موقرمز؟ کک مکی؟ معلول؟ پوشیه؟ تاپ و مینی ژوپ؟ بوسه؟ بغل؟ فرنچ کیس؟ همه چی روزمره مشاهده میشه. دیگه دیدن اینکه یه نفر با گرمکن آدیداس و شلوار جین زاپ دار یه عمامه نارنجی سرش گذاشته براتون اهمیت خبری نداره، چون یارو همکلاسیتونه و یه پروژه برنامه نویسی باهاش دارین!


تنها مشکل عمده ای که من اینجا با هموطنان دارم تعریف حریم فیزیکیه. در ایران، ما حریم فیزیکی خیلی محدود تری داریم تا اینجا، که یک دایره به شعاع یک دست باز دور آدم ها حریمشون محسوب میشه. اینا طبق مشاهدات من (و گفته های بعضیاشون) توی صف خیلی گشاد گشاد وایمیستن، وقتی باهاتون حرف میزنن با فاصله ازتون قرار میگیرن، وقتی کنارتون میشینن برای دست و پاتون فضا در نظر میگیرن. ما اینطور بزرگ نشدیم. ما تو تاکسی دو نفری جلو می شستیم یه موقعی :دی ما تو صورت آدم ها ایستادن رو لزوما تقبیح نمی کنیم، موقع حرف زدن میزنیم رو دست و پای همدیگه، همدیگه رو راحت لمس می کنیم و از سلام تا خداحافظیمون لمس توش داره و اینا همه ش چیز عادی ایه تو فرهنگ ما. من به عنوان کسی که الان مذهبی نیست و قبلا بوده، هنوز تماس داشتن با جنس مذکر برام عادی نیست و این قبیل تماس ها رو هم تو ایران فقط با دخترها داشته م، اونم بسیار محدود شده، چون از لمس شدن کلا بدم میاد :دی. بنابراین الان و اینجا، مقدار خیلی زیادی در مواجهه با آقایون هموطن معذبم، چون به نظرم میرسه به نظرشون تنها چیزی که ممکنه باعث شه کسی نخواد لمس بشه اینه که طرف (یا محیط) مذهبی باشه. بنابراین وقتی کنار همکلاسی های ایرانیم میشینم احتمال زیادی وجود داره که پاشون رو انقدر دراز کنن که بهم بخوره، یهو بیان تو بغل من که از اون طرف صندلی من چیزی رو بردارن، وقتی ایستادیم و حرف میزنیم یهو بغلم کنن، من رو یهو بکشونن طرف خودشون که چیزی رو نشون بدن، و من خوشم نمیاد از این کار. اما میدونم قصدشون کرم ریختن و تخلیه نیازهای جنسی نیست، صرفا نمی دونن که آدم ها بدون اینکه مذهبشون براشون خط قرمزی کشیده باشه، ممکنه نخوان لمس بشن.



اینا قرار نبود اینقدر طولانی بشن و چیزای دیگه ای هم بود که میخواستم بهشون بپردازم. اما به نظرم بهتره که نرم بالای منبر و فعلا همینجا توقف کنم تا اگه دوست داشتین بعدا بازم از این پست ها بذارم. اگر دوست دارین، بگین دیگه چیا هست که در مورد زندگی در خارج میشه بهشون پرداخت. و اگه دوست ندارین هم بگین که ادامه ندم. هوم؟

۴۰ نظر ۴۱ لایک

اسم

...اگر اینطور می بود، آن وقت لازم نبود تمام عمرت با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر و همه ی حقی که درباره ات داشته، فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنیا آمدنت، عشقش می کشیده رویت بگذارد. همین. و حالا که از این حقش استفاده کرده و اسمی رویت گذاشته که عشقش می کشیده، دیگر باید دست از سرت بردارد و تو را به حال خودت بگذارد.
راستش، اگر می شد ترتیبی داد که کسی بتواند اسم خودش را خودش بگذارد روی خودش، یا می شد توی همان هفته ی اول نظرش را بپرسند که دلش می خواهد چی صدایش کنند، آن وقت از دید من باباها همین حق را هم نداشتند و باید میگذاشتند خود آدم هر اسمی را که عشقش می کشد روی خودش بگذارد. یعنی من که اینطور فکر می کنم و اگر ممکن بود، دوست داشتم خودم بگردم و اسمی روی خودم بگذارم که پسند خودم باشد.

چون سرنوشت آدم به طور مرموزی، به سرنوشت آدم معروفی که اول بار آن اسم مال تو بوده مربوط است و باباها اصلا حواسشان به این مطلب نیست و به این خاطر، ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر غم انگیزی داشته باشد.


کافه پیانو، فرهاد جعفری


پی نوشت: سالها پیش، فراری تو یه شبکه اجتماعی خصوصی عضوم کرد که چهل و خرده ای عضو بیشتر نداشت که من چهل و خرده ای منهای یه نفرشون رو نمیشناختم. دوستای جالبی از توشون پیدا کردم، و یکیشون که میدونست اسم وبلاگیم جولیکه این رو بهم داد. با هم گوش بدیم و اگه کسی می فهمه چی میگه به منم بگه لطفا!

۱۶ نظر ۱۸ لایک

سندرم رب گوجه

من همیشه به تصمیم هایی که در زندگی میگیرم به چشم تردید نگاه کرده ام. یک دلیل مهمش این است که معتقدم آدم سالمی نیستم. پر از کمبود و کاستی ام. و نظر من را بخواهید، اینکه از آدم ناسالمی توقع داشته باشید تصمیم های سالمی بگیرد که تاثیر گرفته از کمبود ها و کاستی هایش نیست، مثل این است که از قوطی رب گوجه ی توی یخچال به عنوان لیوان آب استفاده کنید و تعجب کنید که چرا آب شیر مزه رب گوجه گرفته.

۲۱ نظر ۲۷ لایک

حق با تو نبود استفان

این کامنت از پست قبلی و مکالمه ای که بعدش صورت گرفت فکری به سرم انداخت (درواقع یاداوری کرد!) که به نظرم ارزشش رو داره که پستش کنم.



اول : دامن گلدار میگه گاهی شرایط و محیط باعث میشه حس کنیم اشتباه از خودمونه. این، یکی از چیزایی بود که اوایل که اومده بودم اینجا میخواستم یه پست مفصل براش برم. (حتی تو کانالم یه نیمچه پست براش رفتم که یادم بمونه، و نموند، و دارم پیر میشم، آه کجایی ای جولیوسیوس!) وقتی اومدم اینجا، یهو ارتباطم با -تقریبا- همه آدم هایی که روزانه باهاشون رابطه داشتم قطع شد. یه خرده ش به خاطر سرشلوغی بود، یه خرده ش به خاطر اختلاف زمان، و یه خرده ش به خاطر اینکه خودم نمیخواستم باهاشون ارتباط داشته باشم. اون دو سه ماه اول، زندگی خیلی خوش میگذشت از این نظر؛ مثل یه بوم سفید بودم که هیچکس هیچ پیشینه ای ازش نداره و میتونم هر شکلی خودمو به آدما بشناسونم. آدمایی که از بچگی منو میشناختن و تصوراتشون در موردم تثبیت شده بود و دیگه تو تصویر ذهنیشون از من هیچ فرقی نداشت که چی کار می کنم دور و برم نبودن. کسی نبود که وقتی ارائه م رو جلوی هشت تا پزشک از بیمارستان بزرگ شهر دید بگه «اه تو که هنوزم تند تند حرف میزنی!»، کسایی بودن که میگفتن «دمت گرم، ارائه رو تو زمان تموم کردی، چقدر جالبه که زبون دومت رو انقدر تند حرف میزنی!».  کسی نبود که وقتی اشتباه می کنم بگه «خاک بر سرت که هنوز نمیتونی این یه کارو درست انجام بدی»، ولی کسایی بودن که فرضشون این نباشه که تو همیشه گند میزنی، و بگن «چه سوتی وحشتناکی دادی:))))».


تا قبل از اینکه آدمای دور و برم رو عوض کنم، فکر می کردم به اندازه کافی برای زنده موندن کارامد نیستم. الان ولی میدونم همه آدمای زنده نواقصی دارن و منم یکی از اونا. اثر این طرز نگاه کردن به زندگی یکی دو ماهه از بین رفته، ولی هنوز یه ته مزه هایی ازش مونده. و ترم اولی که اینجا بودم، از این نظر آروم ترین چهار ماهِ زندگیم بود.



دوم: من آرشیو دوران دبیرستانم رو هم اینجا دارم (منت خدای را عزّ و جل، نه تمامش رو، از اواخر دوران حماقت به این طرف!) و یکیتون هست که داره آرشیو رو از اول تا آخر شخم میزنه و بخش هاییش رو کپی می کنه (#نه_به_شخم_زدن_آرشیو_دبیرستان_بلاگران_آبرومند) در نتیجه مدتیه که منم دارم آرشیوم را از اول تا آخر شخم میزنم با اون یه نفر (#me_too). و اگه از روی همین آرشیو ها به زندگی من نگاه کنیم، کل زندگی من ناله از تنهایی و بی رفیقی و آه چقدر من متفاوتم و چقدر درونگرایم و چقدر اطرافیانم با من فرق دارند و غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند بوده تا حوالی دانشگاه، بعد اون وسط یه برهه طلایی سه چهار ساله داریم با پگاه و فراری و موژان و چویل و اکیپ دانشگاه، و الان که اومدم اینجا و پگاه و فراری و موژان و چویل و اکیپ دانشگاه هر کدوم یه ورِ کره زمینن باز فغان تنهایی و بی رفیقی و من چرا انقدر درونگرایم و من چرا دوست پیدا نمی کنم و باز این چه شورش است که در خلق عالم است. (نگارنده بزرگ شده و از لحن حماسیِ دوران دبیرستان که تاثیر پذیرفته از نادر ابراهیمی بوده فاصله گرفته است).


نکته ای که این چهار نفر که اسم بردم با هم مشترک دارن، اینه که آدمای آرومی ان. من به وضوح به خاطر میارم که با یکایک این افراد دعوا کرده م و یکایکشون تن به دعوا ندادن. برای اینکه به عمق فاجعه پی ببرین براتون تعریف می کنم چی شد که فراری رو دیدم. برخورد اولم با فراری این بود که تو یه دوئل تو چت گروپِ جادوگران داشتم در مقام یک جادوگر سیاه سرشناس به طرفش ورد مرگ پرتاب می کردم (ورد رو پرتاب می کنن؟) و کاراکتر فراری که یه دختر شونزده ساله مدرسه ای بود با جاخالی، فاکینگ جاخالی، زنده می موند! بعد من بلند شدم رفتم به فراری پیام خصوصی دادم که مرده شورت رو ببرن که نمی تونی کاراکتر شونزده ساله مدرسه ای رو درست کنترل کنی و اگه رولینگ همه کاراکتراش رو مثل تو می نوشت سنگ رو سنگ بند نمیشد و اگه خیلی توهم خفن بودن داری برو دامبلدور رو بردار. :| و فراری درحالی که مثل همه ی شما تک تک ساختار های مولکولیِ صورتش به شکل علامت تعجب در اومده بودن جواب داد که باشه باب، خون خودتو کثیف نکن حالا. کمتر جاخالی میدم.


میخوام بگم، برهه هایی از زندگی من بوده که رفقای نزدیک داشتم و خوش گذشته بهمون، ولی اون آدما خودشون خوب بودن، من همون مزخرفی که وقتی شونزده سالم بود بودم، مونده م. و این قسمت ماجرا اذیته. خیلی اذیته. به نظرم آدم باید خودش یه متوسطی از خوب رو باشه، فارغ از اینکه اطرافیانش چطور آدمایی هستن و چطور می بیننش. برای اینکه اون متوسط از خوب رو باشه، نباید به اطرافیان فوق العاده نیاز داشته باشه. من ممکنه در آینده هم به آدمای اینطوری آروم و خوش قلب برخورد کنم و اونا اون متوسطِ خوبی رو توی من ببینن و بازم دوران خوبی رو با هم داشته باشیم، و من همون مزخرفی باشم که وقتی شونزده سالم بود، بودم.


همین دیگه.

۱۸ نظر ۱۴ لایک

WELCOME TO MY HELL

تصور کنید آدم تنهایی هستید که هیچ دوستی ندارد.  از خواهرها و برادرهایش محرم اسراری ندارد. رابطه خاصی هم با پدر مادرش ندارد.

تصور کنید یک روز معلمتان بهتان میگوید آدم باید آنچه را برای خودش می پسندد برای دیگران هم بپسندد. و اگر اینطوری باشد، دنیا جای بهتری برای زندگی و آن آدم آدمِ بهتری برای دوست داشتن می شود. و آدم زمانی می تواند چیزی را بخواهد که آن چیز را برای دیگران هم بخواهد، باید بدهی تا بگیری.

تصور کنید آن روز تصمیم گرفته باشید خودتان را اینطور بسازید. که «وقتی بزرگ شدم، آنچه را دوست دارم برای دیگران هم بپسندم». و چون آدم تنهایی هستید که هیچ دوستی ندارد، و چون روح تشنه ی طفلکی ای دارید که دلش میخواهد دوستش بدارند، تصمیمتان به این ترجمه می شود که «دوست باشم، رفیق باشم، همراه باشم، چون ...کاش یکی یک روز آن طرف خط همین تصمیم را بگیرد برای من».

تصور کنید کلی سال، کلی سرمایه روح و روانتان را گذاشته باشید روی اینکه بشوید این. دوست. رفیق. همراه. و برگردند بهتان بگویند نه تنها لیاقت ندارید دوست و رفیق و همراه داشته باشید، بلکه خودتان هم طی این کلی سال، دوست و رفیق و همراه نبوده اید. ته تهش سیمکارت اعتباری ای بودید که پول می گرفته تا آنتن بدهد. یا پاوربانکی بوده اید که کلی برق مصرف می کرده تا شارژ کند. یا اصلا چرا مثال، آدم خودخواه پلیدی بوده اید که خیرش به هیچکس نرسیده هیچ، هزار جور ضرر رسانده است.

 

پی نوشت: الان که دارم این مطلب را می نویسم، شنبه شب است. از یک طرف خوشحالم که پس فردا میروم دانشگاه و آدم می بینم و چارنفر که مرا نمیشناسند غریبه طور نگاهم می کنند و چون مرا نمیشناسند فکر نمی کنند مزخرفم؛ و از یک طرف دیگر خودم را حبس کرده ام کنج اتاقم، دوباره سارای شازنده ساله ای شدم که حس می کند یک هیولای کاکتوسیِ تیغ تیغی است و اصلا و ابدا نباید با آدم ها وارد هیچ گونه تعامل اجتماعی شود.

 

بعدا نوشت: با هم گوش کنین. ده دقیقه پیش این یارو رو پیدا کردم. همین یدونه رو هم دارم ازش. 

بلدم نیستم پلییر اضافه کنم به پست.

۳۳ نظر ۲۳ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|