و هیچی تو زندگیم مثل قبل نیست دیگه

دقیقا پنج ماه از اولین صبحی که تو کانادا چشمام رو باز کردم میگذره.

۲۷ نظر ۳۴ لایک

در ستایش خاکستری ها

دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شده‌اند و مدام میترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلاً نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کم‌کم عاشق خرابی‌های خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبه‌ها و چم و خم‌هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چیکار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه‌های کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقاً باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.


سرود کریسمس ِ چارلز دیکنز درمورد پیرمردیه که خسیسه. بدعنقه. از مردم فراریه. دوست نداره به مهمونی کریسمس بره. مردم پشت سرش حرف میزنن و ازش بد میگن. پیرمردی که باید به خاطر گرامی نداشتنِ شادیِ کریسمس تنبیه بشه. چون «اگه روی خوش به کریسمس و اطرافیانش نشون نده، در تنهایی و نکبت می میره و هیچکس ازش به نیکی یاد نخواهد کرد». سه روحِ کریسمسِ گذشته، حال و آینده به سراغ اسکروچ میان و با نشون دادنِ اینکه «مردم درموردت چی میگن»، کاری می کنن که اسکروچِ پیر، متحول بشه، تو مهمونی کریسمس خواهرزاده ش شرکت کنه و در نهایت آدمِ بهتری بشه که کسی پشت سرش حرف نمی زنه.


مردی به نامِ اوِه ی فردریک بکمن درمورد پیرمردیه که به شکل رواعصابی ضابطه منده. بدعنقه. از مردم فراریه. غرغروئه. دوست نداره با همسایه هاش معاشرت کنه و همسایه هاش هم ازش خوششون نمیاد. پیرمردی که حق ندارین قضاوت یا تنبیهش کنین، چون بکمن دستتون رو میگیره و تو خونه ی اوه می چرخوندتون، و تو هر اتاق بهتون نشون میده چرا اوه، ضابطه منده. چرا بدعنقه. چرا از مردم فراریه. چرا غر میزنه. همسایه هایی رو نشونتون میده که اوه رو همونطور که هست می پذیرن و باهاش معاشرت می کنن. آدم هایی رو نشون میده که اوه ازشون خوشش نمیاد و بهتون میگه که چرا.


و به نظرم همه ی اونچه از بکمن باید بدونین، همینه.

از هر کسی بر میاد که یه اسکروچِ پول پرست رو ببنده به تخته و دستتون گوجه و تخم مرغ گندیده بده که پرت کنین سمتش، اما کمتر روح کریسمسی حاضره شما رو ببره به گذشته ی اون آدم و کاری کنه که بپذیرین زندگی با همه آدما یه جور تا نمی کنه.



همچنین با تاکید بسیار از این نویسنده پیشنهاد می شود: «مادربزرگ سلام می رساند و میگوید متاسف است». خودتون میدونین بعدش باید چی بخونین.

پی نوشت: همچنین با هم گوش بدیم.

۲۱ نظر ۲۷ لایک

روزگار وصل خویش

عصبی بودم. غمگین و آشفته و به هم ریخته.

وقتی تنهایی و دستت به هیچ بنی بشر محرم رازی نمی رسد که سر به شانه اش بگذاری و نق بزنی، تحمل کردن آشفتگی ها، برآمدن از پس به هم ریختگی ها، و شکست دادن غم ها، به اندازه باز کردن تونل از وسط بیستون و وادار کردن کوه مذکور به زاییدنِ یک شتر، رنگ کردن و فروشِ شتر مذکور به جای قناری، و آموزش دادن قناری مذکور برای پرش از درون یک حلقه آتشین هم سخت تر است. مهم تر از اینکه کوه ها سخت اند، و شتر خلق الساعه به وجود نمی آید، و قناری کوهان ندارد، این است که کار کردن با آتش بسیار خطرناک است و بازی با آتش در منزل به هیچ وجه توصیه نمی شود. زندگی من هم همینطوری به هم ریخته. که من از جایی کم می آورم که هیچکس فکر نمی کند از آنجا هم می شود کم آورد. عنصر غافلگیری. 


من همیشه دوست داشتم حرف بزنم. از همان وقتی که تنها وسیله ارتباطی ام با جهان اطراف جیغ زدن بود.* مساله اینجاست که، کسی را نداشتم که بخواهد گوش بدهد. 

بلند بلند با خودم حرف می زدم (حتی هنوز هم از سرم نیفتاده)، در قالب نویزِ محیطِ اطراف دور و بر مادرم که با سه بچه پشت هم وقت نداشت سر بخاراند ویز ویز می کردم، یا برای بزرگتر ها سخنرانی می کردم. بعدها خواهرم بهم گفت زیادی ور می زنم، چندین بار آدم ها از حرف هایم کارد ساختند و فرو کردند به خودم، 

و من ساکت شدم.


خیلی سال طول کشید که یاد بگیرم وبلاگ بسازم و حرف هایم را بریزم تویش. گاهی یادم می رود نوشتن یک جور جایگزینِ حرف زدن است برایم. نوشتن ژلوفن چارصدِ فکر دردناک من است. یا مورفین. یا تریاک. بستگی دارد چقدر در مصرف مسکن ها زیاده روی کرده باشید و الان چی رویتان اثر می کند. همان. خب؟ وقت هایی که یادم می رود دفترچه راهنمایم کجاست و الان باید کدام دکمه را فشار بدهم که حالم برگردد سر جایش، سیم را از دوشاخه در میاورم و خودم را خاموش می کنم میگذارم روی پیشخوان. گاهی خودم را می برم پیاده روی. برای خودم پنیر و سنیچ انبه پرتقالی و ذرت مکزیکی می خرم. خودم را قل می دهم زیر پتو و بیست و چهار ساعت با خرده بیسکوییت و قورت دادن آب دهان زنده می مانم که وقت تلف کنم پای توییتر و اینستاگرام و تلگرام و یوتیوب و late night show های آمریکایی. گاهی کتاب می جوم. گاهی حمام های طولانی و داغ می روم و لباس های فیروزه ای مورد علاقه ام را می پوشم و توی یک ماگِ رنگیِ امن که رنگِ دیواره و درونش با هم فرق داشته باشد شیرکاکائوی غلیظ می خورم.

بعد یک شب می نشینم  سرچ می کنم مغزم، فکرم درد می کند، هر چقدر راه رفتم و پنیر و سنیچ انبه پرتقالی و شیرکاکائو در ماگ خوردم و وقت تلف کردم و توییتر و اینستاگرام زیر و رو کردم خوب نشد. آیا دارم می میرم؟ سرچ می کنم اصلا می خواهم بنویسم، کجای اینترنت می شود بدون هویت یادداشت نوشت، با کاغذش موشک درست کرد و موشک را پرتاب کرد یک جای دور؟ و اینترنت می پرسد «منظورت وبلاگته؟»

۲۹ نظر ۳۶ لایک

خوشبختی های کوچک

میدونید، من هیچوقت رابطه احساسی خفنی با مادرم نداشتم. من بودم، اونم بود. همین. همدیگه رو میدیدیم و حرف میزدیم و اینا. تو خونه ما بغل کردن و بوسیدن و لمس کردن همدیگه به هر دلیلی شدیدا کم رخ میده. مادر جان بهار من قلقلکی بود و از اینکه بغلش کنی به کل بیزار.

من هیچوقت فکر نمی کردم اونقدری ما سه تا رو دوست داشته. منو از همه کمتر. من دختر دومی و بچه وسطی بودم و بعدم یه پسر ته تغاری بود و قبلم یه دختر خانوم و کدبانو که لااقل هیچوقت به اندازه من مریض نبود. 

من همیشه فکر می کردم تنهام، خیلی تنهام. تا اینکه یه روز مادر جان بهار دیگه نبود.

اول با کارای خونه که به شکل عجیبی خود به خود انجام نمی شدن مواجه شدیم. ظرفا اتوماتیک شسته نمیشد. غذا خودش نمیرفت رو گاز. لباسا خودشونو پهن نمی کردن رو بند. به اینا پیروز شدیم و یاد گرفتیم از پسشون بر بیایم.

بعد دیدیم در بزنگاه های مهم زندگی کسی نیست که بریم پیشش تند تند براش حرف بزنیم و بگیم استرس داریم. وقتی مریضیم کسی کاسه سوپ با گوشت قلقلیای ریزه ریزه نمیده دستمون. وقتی درسیو میفتیم کسی نمیاد با حرص دعوامون کنه که "به جهنم که افتادی! انقدر واسه سه واحد درس الکی تو سر خودت نزن!" کسی نمیگه قوز نکن، کسی نمیگه انقدر مایونز نخور، کسی نمیگه اتاقتو جمع کن عنکبوت برداشت زندگیتو. کسی نیست بیایم بگیم معدلم بالاخره الف شد و لبخند محوی بزنه که همزمان یعنی آفرین و تا الان چرا الف نمیشد پس. کسی نیست بگیم کار پیدا کردیم و براش با اولین حقوقمون انگشتر فیروزه بخریم.

کسی نیست بگیم تنهاییم و چشماشو گرد کنه بگه عجب.

۲۹ نظر ۵۴ لایک

رفتن (4)- رفتن، و رسیدن.

رفتن (1)، رفتن (2)، رفتن (3)


تو این دو هفته سعی کردم با زندگیم خداحافظی کنم. با آقای برادر. با خونه. با کاغذ دیواری هایی که مادر جان بهار انتخاب کرده بود. با منظومه شمسیِ اتاقم. با کاموا فروشی های حسن آباد. با کتاب فروشی های انقلاب. با پارک های نواب و توحید و ولیعصر. با فروشنده های مترو. با شیبِ لعنتیِ بهشتی. با دوستام. با عزیزام. با عزیزام.

خیلیاشون نشد. خیلی جاها وقت نکردم برم بعضیا تهران نبودن ببینمشون. بعضیا رو گذری و کوتاه دیدم. بعضی بغل ها رو دلم موند که نکردم. بعضی حرفا رو دلم موند که نزدم. وقت نبود چون. هیچوقت به اندازه کافی وقت نبود.

چمدون خریدیم. مهمونی خداحافظی گرفتیم. خلال بادوم و پودر نارگیل و آرد برنج و عصاره بابونه(!) اهدایی مادربزرگ رو چپوندیم تو چمدون به جای کتونیای ورزشی. چله تابستونی رفتیم سعی کردیم لباس گرم بخریم ( و اشتباه کردیم، آنلاین لباس نخرید! ). تا یک ساعت قبل از حرکت به سوی فرودگاه در حال وزن کردن چمدونا بودیم و بند و بساط های اهداییِ دوست و آشنا رو یواشکی میذاشتیم کنار تا جا برای وسایل خودم جا بشه. سوار شدم. کنار پنجره. هواپیما پرید و من یادم افتاد برای بار آخر نرفتم بهشت زهرا که سنگ مامان و همسایه هاش رو بشورم.


پرواز ترانزیتم از قطر می پرید. هواپیماییِ قطر شما رو از تهران که به مقصد نزدیک تره میبره قطر، بعد از قطر می بردتون کانادا در حالی که سر راه از تهران رد میشه باز! از هواپیما که اومدم بیرون شالم رو انداختم رو شونه م. دومین بار بود که این کار رو می کردم، بار اول وقتی بود که از پروازِ انگشت نگاریِ ترکیه پیاده شدم و قبلش خانمِ بغل دستی داشت بهم نق می زد که این جوونا تا می رسن اولین کار لخت میشن. فکر می کردم همه دارن نگام می کنن. فکر می کردم عجیبم. فکر می کردم همه می دونن بار دومیه که شالم رو از سرم در میارم و خیلی معلومه که بلد نیستم بدون شالم باید چی کار کنم با سرم* . یه کم که گذشت کلاه سوییشرتم رو کشیدم رو سرم. سردم بود. با اینکه فرودگاه سرد نبود.

هشت ساعت فرودگاه قطر بودم. دو ساعت خوابیدم. با چشم نیمه باز، در حالی که دستم دور بند کوله م قفل بود. 

پرواز دوم نکته خاصی نداشت، به جز از کار افتادنِ ناگهانیِ گوشیم. آدرس خونه دختر عمه ی دختر عمه م که قرار بود پیشش بمونم، تلفنش، تلفن هر کسی که اینجا میشناختم، تلفن هر کسی که تو کانادا میشناختم، لیست چیزایی که همراهم بود، لیست کارایی که وقتی رسیدم فرودگاه باید بکنم، همه ش تو گوشی بود. وحشت زده هارد ریست کردمش. جفت دوربیناش که تازه راه افتاده بودن از کار افتاد باز، چون نباید خاموش میشد. کوله م رو از قفسه بار بالای سرم پرتاب کردم پایین و در حالی که از شدت استرس اشک می ریختم یه دفترچه پیدا کردم، هر چی دم دستم بود هول هولکی نوشتم توش و گوشی رو هم تا وقتی رسیدیم دیگه دست نزدم. 


چمدونای سنگینم رو به فلاکت تا پایانه تاکسی ها بردم و ماشین گرفتم. تاکسی فرودگاه از روی آدرسی که توی دفترچه نوشته بودم، منو جلوی در یه ساختمون بلند پیاده کرد و سه تا چمدونم رو گذاشت تو پیاده رو. 50 دلاری که بهش دادم گذاشت جیبش، با اینکه کرایه 40 دلار بود. بلد نبودم به انگلیسی بهش بگم بقیه پولم رو بده. خیره نگاهش کردم که 100 هزار تومن پولم رو گذاشت جیبش و رفت. مدتها طول کشید از عذابِ تبدیل کردن خریدهام به ریال رها بشم. بعدها تصمیم گرفتم قبل از تبدیل خریدهام به ریال، حقوقم رو به ریال تبدیل کنم و اینطوری کمتر زجر بکشم. علی ای حال، ساختمون بلند قرار بود خونه ی دختر عمه ی دختر عمه م باشه. هیچ ایده ای نداشتم هست یا نه. ساختمونا پلاک متحد الشکل ندارن و پلاکِ این یکی معلوم نبود. تابلوی اسمِ خیابون هم که عین کیمیا کمیابه. اگه ساختمون رو اشتباهی اومده بودم، با سه تا چمدون 23 کیلویی چطور خودمو می رسوندم به جای درست؟ بدون سیمکارت چطور زنگ می زدم به د.ع.د.ع م؟ تو مملکت فرانسه زبون چطور به یکی بگم گم شدم؟ این چه غلطی بود من کردم؟ با همه این فکرا 9 طبقه رو رفتم بالا. یکی از همسایه ها منو دید و در رو برام باز نگه داشت. گفتم «مغسی»، تنها کلمه ای که به فرانسه بلد بودم، و یه چیزی گفت که در جوابش فقط لبخند زدم. چمدونام رو گذاشتم ته راهرو که اگه ساختمون اشتباهی بود، کسی که در رو برام باز می کنه با دیدنِ کسی که این همه بار دستشه وحشت نکنه، و فکر کنه یه روزِ معمولیه که یه نفر زنگِ در خونه ش رو اشتباهی زده. 

زنگ در خونه اشتباهی نبود. سگشون حضور غریبه رو پشت در حس کرد و شروع کرد به پارس کردن. و صدایی به فارسی دعواش کرد. اولین جمله فارسی که بعد از 30 ساعت میشنیدم: «مگه بهت نگفتم برای آدمای پشت در پارس نکن؟!». تو دو هفته ی بعدش، همه چی فارسی بود، مگه اینکه دیگه چی پیش میومد که با یه کانادایی کار داشته باشی. همه جا پر ایرانی بود، بانک، دانشگاه، فروشگاه، خیابون، کافی بود سعی نکنی لهجه ت رو مخفی کنی تا اون خانم فروشنده ای که حدس می زدی هموطنه آلت و شیفت بگیره رو فارسی، و دیگه یه مکالمه عادی داشته باشی تو یه سوپرمارکت تو صادقیه که میخوای بدونی سن ایچ پرتقالی دارن یا نه...! مینا در رو برام باز کرد و سگ غول پیکرش خودش رو رسوند لای در. سلام و معذرت و خوش آمد و هشدار در مورد احتمال پریدنِ سگه، و ... «من یه دقه برم چمدونامو که خیلی سنگین بودن از ته راهرو بیارم»! 


نزدیک دو ماه پیش مینا موندم. با سگش، یه ژرمن شپرد بیست کیلویی هیکلی، طوری رفیق شدم که وقتی مینا تنهامون میذاشت سگش میومد سرش رو میذاشت رو پای من می خوابید، و الانم وقتی میرم خونه شون با تمام هیکلش می پره بغلم. برای ثبت نامم، گرفتن کارت اتوبوسم، گرفتن شماره شناسایی کاناداییم، خریدن سیمکارت، پیدا کردن کلاس دانشگام، پیدا کردن دفتر استادم، یاد گرفتن مسیرا و خیابونا، یاد گرفتن قوانین روزمره رفت و امد، مینا یه هفته وقت گذاشت و هرروز باهام همه جا اومد. وقتی خونه پیدا کردم، مینا بهم تشک و پرده و کتری داد که ببرم و نگران خریدنش نباشم. بعضی تیکه عبارت های فرانسه که خیلی کاربرد داشت یادم داد. منو به یکی از دوستاش سپرد که تو شهر منو بگردونه، و دوستش جاهایی که میتونستم با قیمت خوب خریدای خونه رو بکنم، جاهایی که میتونستم بگردم، و جاهایی که میتونستم دنبال کفش و لباس بگردم بهم یاد داد. برام میل پرده و میخ و چکش آورد و کمکم کرد وسایلی که از آیکیا خریده بودم سر هم کنم.

و اینطوری بود که من نمردم.


پایان.

* یه بار بابام منو برده بود آموزش رانندگی، بهم گفت از تو آینه چی میبینی؟ گفتم یه پراید داره پشت سرم میاد..چی کارش کنم؟ گفت با بازوکا بزنش :| یعنی چی چی کارش کنم؟! مگه تو قراره همه چی رو یه کاری بکنی؟! :))

۳۸ نظر ۳۵ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|