همه رو برق میگیره، ما رو جرقه فندک!


۲۷ نظر ۲۰ لایک

حق تا کجا با کیه؟

موقعیت: فرض کنید که من، به آیینی گرویدم که در اون دیدنِ رنگِ آبی حرامه، وگرنه ما رو به آتشِ دوزخ میفکنند. یا شنیدنِ صدای کودکان نه الی هجده ساله. دیدن و شنیدن، دو تا چیزی که نمیتونیم متوقفشون کنیم، مگر اینکه اندام مسئولشون رو از کار و زندگی بندازیم. اگه نخوایم رنگ آبی ببینیم، نمیتونیم تضمین کنیم هرگز کسی با یه لیوان آب بلوبری بهمون نزدیک نمیشه. و اگه نخوایم صدای کودکان نه الی هجده ساله رو بشنویم، نمیتونیم مطمئن باشیم صبح تا شب هیچ بچه ای از بغلمون رد نمیشه. لاجرم باید چشمامونو ببندیم و گوش هامون رو با موسیقی ای چیزی کر کنیم.

پرسش: من چقدر حق دارم درخواست کنم در هر محیطی که من قدم میذارم، آدم هایی که آبی تنشونه یه چیزی روش بپوشن و بچه های نه الی هجده سال رو بندازن بیرون؟


موقعیت 2: فرض کنید من تنها کسی نیستم که به این آیین گرویده. بلکه نیمی از تمام جمعیتی که شما ممکنه باهاشون برخورد داشته باشید، پیرو همین آیین هستن.

پرسش: ما چقدر حق داریم توقع داشته باشیم محیط برای آسایش ما تغییر کنه تا بتونیم آیینمون رو دنبال کنیم؟


موقعیت 3: فرض کنید اکثر افرادی که با شما در یک محیط زندگی می کنن تصمیم گرفتن به ما بپیوندن. ما هیچ آماری نگرفتیم که بدونیم در اکثریتیم، ولی به نوعی متوجه شدیم انقدر زیاد هستیم که بتونیم این فرض رو داشته باشیم که ما بیشتریم.

پرسش: آیا در این محیط رنگ آبی و حرف زدن کودکان نه الی هجده ساله ممنوع میشه؟ آیا این کار نقض کردن حقوق شماست؟


موقعیت 4: فرض کنید ما اونقدر به بر حق بودن آیینمون ایمان داریم، و به نوعی در قدرت هم هستیم، که میتونیم شما رو مجبور کنیم آبی نپوشید و بچه های نه تا هجده ساله تون رو در حالتِ سایلنت بفرستید بیرون، وگرنه جریمه و مجازات در انتظارتونه.

یه نفر از بین شما (که به طایفه مرگ بر آبی و بچه نپیوستید) تصمیم میگیره به آیینی بگروه (عجب فعلی!) که اونو ملزم می کنه سه شنبه ها هشت صبح تا چهار بعد از ظهر لباس آبی بپوشه و دور شهر بدوه. یا همینطوری اصلا یه بچه ای از بین شما میخواد هرروز که از مدرسه برمیگرده بتونه تو خیابون با دوستاش حرف بزنه.

پرسش: آیا ما داریم حقوق اون رو نقض می کنیم؟ آیا اون داره حقوق ما رو نقض می کنه؟



در این یک ماه که به ماه رمضون مونده، همین ها رو با «من به آیینی ایمان آوردم که در اون کسی ماه رمضون چیزی نمیخوره، پس هیچکس نباید در ماه رمضون جلوی من چیزی بخوره» از خودتون بپرسید.

۶۶ نظر ۲۴ لایک

و ماستی که ترش است از تغارش پیداست

من جدا معتقد نیستم سالی که نکوست از بهارش پیداست، ولی با توجه به اینکه از ابتدای سال کلا پنج روز سالم بودم و پس از یک دور آنفولانزا و سرماخوردگی پشت به پشت، هنوز از دامِ سرفه های آخری رهانیده نشده دچار مسمومیت غذایی شدم، به نظرم کم کم شروع کنم دور خونه خندق حفر کنم و سنگر بچینم بد نباشه.


+توی کباب بشقابی کیوی رنده نکنید. اساسا کیوی رو با گوشت تنها نذارید. یا اگه کردید و گذاشتید، به خواهرتون خبر بدید تا به هوای اینکه مایه کبابتون شله بهش تخم مرغ و آرد نیفزایه. آخ!

۳۴ نظر ۱۶ لایک

شاگردانم (یا) چرا انسان باید همیشه خودش رو با خودش مقایسه کنه.

درس دادن به بچه های یه ورودی دیگه یا حتی درس برداشتن باهاشون، یکی از چشم-باز-کن ترین تجربه های تحصیلیِ من بوده. ورودیِ ما متشکل از رتبه های هزار و سیصد تا دو هزار و پونصدی بود که یه سریشون از همون ترم یک برنامه نویس و شاغل بودن، دو سه تاشون المپیادی های ناکام در صددِ گرفتن انتقامشون از جهان آکادمیک، و عده ای که مثل من ده بیست قدم با قبول شدن تو دانشگاهِ رنکِ سه ایران فاصله داشتن و به خاطرِ شیش هفت تا تست کمتر پاشون به بهشتی باز شده بود. مثل هر بوته توت فرنگی که توش توتِ ریزِ سبزِ «اصن نوموخوام منو بخوری» هم پیدا میشه، ما هم ول معطل های یه ترم درمیون مشروط شونده داشتیم که به زور تقلب درسا رو پاس می کردن، ولی جوِ غالبمون دویدن و رسیدن به اون خفن هایی بود که دست روزگار انداخته بودشون بین ما.

این ورودی ای که قراره بهشون درس بدم، زخم خوردگانِ تغییر جهتِ سیل ریاضی ها از معماری و برق به کامپیوتر هستن. رتبه های هفتصد هشتصدی که اگه سالِ من کنکور می دادن میفتادن تهرانی امیرکبیری جایی. از نظرِ رتبه، اینا قاعدتا از همون قشرِ درسخونِ بهتر-تست-زده ای هستن که جلوی من افتادن و نذاشتن من دستم به امیرکبیر برسه. توقع آدمی از این سه رقمی های افسانه ای اینه که درحال درنوردیدنِ مرزهای دانش، خوردنِ رفرنس های اصلی و شکافتن اتم باشن.

اما با قاطعیت باید بگم حتی بهشتی هم زیادشونه.

تکلیفِ پنج سواله رو تمدید می کنن، معتقدن تو عید حق دارن کلا برن سفر و کد نزنن چون تعطیلاته، در عین حال وقتی سر کلاس بهشون میگی از بیست و هفت اسفند تا بیست و سه فروردین وقت دارین جیکشون در نمیاد، فکر می کنن پروژه ها رو میشه با نازک کردنِ صدا و قر اومدن و «عیدی بدین پروژه رو بندازین عقب» و «خودتون دخترین میدونین ما تو عید وقت نداریم» تمدید کرد (بله، دختراشون. از دانشگاه و لوس کردنِ خود برا استاد یه چیزی شنیده ن کلا :)) )، تا روز آخر نمیان بگن تمدید کنین چون روز قبل ددلاین شروع می کنن کد زدن و یهو میفهمن عه نمیرسن تا فردا تموم کنن، همین تمدید کردن رو هم از طریق تلگرام التماس دعا دارن چون «سخته بخوایم تا وب پیجِ درس بریم اونجا خبر بدیم» در نتیجه من باید با استناد به پی امِ sasan the last jedai و asm_sdfk77 که آواتارشون گلِ انبه و نمای ماکرو از چرخِ پاتروله و فرداش دیلیت اکانت می کنن، چیزی که بچه های کلاس شب ددلاین شروع کردن انجام بدن «حداقل برای پنج روز» تمدید کنم تا جوجولمیناهای گرامی برسن نمره درسو بگیرن.


یعنی انسان وقتی به این فکر می کنه که  احتمالا به خاطر دویست نفر از همچین آدم هایی به خودش سرکوفت میزده که رتبه سه رقمی ها ال و بل و جیمبلن و من چرا هیچی نشدم و من چرا دیفرانسیل رو حذف کردم که همچی بشه و بهشتی قبول شم، و خودش رو به دام افسردگی انداخته صرفا چون بچه همسایه شده نهصد، رواست فلفل به حلق خویش بریزه.

۲۷ نظر ۲۱ لایک

حاج آقا، مسالهٌ!

اگر در یک جمعی، بدونیم یک پسری هست که مزاحم دخترهای جمع میشه، و این کار رو به صورت خصوصی و در خفا انجام میده به طوری که فقط افراد مورد مزاحمت واقع شده خبر دارن ازش، آیا لازمه به تمام دخترهای جمع اطلاع بدیم مراقب فلانی باشید؟ آیا باید تو جمع فلانی رو رسوا کرد؟ آیا باید فلانی رو تحویل حراست سیار دانشگاه داد؟ آیا چی؟

۴۹ نظر ۲۰ لایک

و اینجاست که به مت لوکاس غبطه می خوریم

1- به واقع معتقدم از آرایشگرا میشه به عنوان جاسوس استفاده کرد. بعد از دوسال رفتم پیش آرایشگر دوران دانشگاهم، به محض دیدنم میگه موهاتو دیگه نیومدی کوتاه کنی، کی زده برات؟ ابروهاتم که خراب کرده، اینجا و اونجاش رو گذاشته بودم دراد همه رو برداشته! :|

بزرگوار من حتی اسم محل کار شما رو هم یادم نبود رفتم گوگل کردم، شمای آرایشگر چطوری بین صد نفر آدمی که هرروز میبینی منو از دو سال پیش انقدر به وضوح یادته؟ من رو حتی استادای دانشگاهمم که هفده نفر بیشتر نیستن و با هر کدوم لااقل دو تا درس سه واحدی برداشته م و چهارسال هی تو راهرو ها و سر کلاس ها دیدمشون نمیشناسن، بهم میگن دوست پگاه! :|


2- آرایشگران عزیز توجه داشته باشند اینکه ما میایم تقاضا می کنیم مشخصا یه شخص خاص کارمونو انجام بده، به این معنی نیست که بقیه همکاران اون یه نفر همه از دم بروند بمیرند. ممکنه که من دوست داشته باشم ابروهامو شیرین جون برداره، موهامو شهلا جون بزنه، سیبیلامو خودم. یکی دیگه دوست داشته باشه برعکس این ترکیب رو امتحان کنه. دیگه اینکه همچون کرکس های سفید برفی که کمین می کردن طعمه نصیبشون بشه دور آدم حلقه می زنین و بعد اینکه کارمون تموم شد میگین دفعه بعد حتما بیایم پیش خودتون که فکر بد در موردتون نکنن، جنگ روانیه. نتیجه ش همین میشه که من دو سال آلاخون والاخونِ آرایشگاه های سراسر کشور میشم و الانم چتری هام در معیت بخش قابل توجهی از موهای وسط سرم سیخ تو هوا وایساده شبیه کاراکتر های یو گی اوه شدم.


3- همچنین شیرین جون و شهلا جون در جریان باشند که اینکه ما میایم میگیم مشخصا شما کارمون رو انجام بده بدین معنی نیست که شما سلیقه ت خوبه و ابروهامو شکل ابروهای خودت کن و موهامو شکل موهای خودت بزن. بلکه بدین معنیه  که شما دفعه قبل تونستی تقاضای منو اونطور که خواستم براورده کنی، در نتیجه این دفعه هم لطفا اول گوش کن تقاضام چیه بعد بپر دم ابروهای نازنینم رو از ریشه در بیار. به من چه الان ابروی پهنِ دراز مده یا باریکِ کوتاه، یا اینکه ملت ابروهاشونو می تراشن زلیخایی تتو می کنن؟ من یه قیافه ای داشته م همونو میخوام حفظ کنم.


4- اسیر شدیم به ولله.


عنوان نوشت: مت لوکاس در شش سالگی دچار نوعی بیماری شد که باعث شد تمامِ موها، مژه ها، ابروها و هر آنچه قرار بود بعدا هر کجای صورت و بدنش دراد رو از دست بده. توییدل دام و توییدل دی توی آلیس در سرزمین عجایب یادتونه؟ ایشونن.

۳۲ نظر ۱۴ لایک

The Hot Sandali : King of Hearts


از بنده دعوت شده به عنوان بلاگر محبوب شما روی صندلی داغ بشینم (افتخار دارم نفر اولی باشم که اشاره می کنه لیِ صندلیِ لوگو شبیه مریدیه که به رسم ادب دوزانو سیخ جلو مرادش نشسته؟ :-" ) و پاسخگویی سوالات بسیار مهمتون رو به عهده بگیرم. از همین صندلی جا داره تشکر کنم از اینکه بالاخره چهارصدتایی شدیم، از اینکه به من لطف دارین و با وجود کامنت بستن ها و سر به بیابون گذاشتن های متعددم منو همچنان دنبال می کنید، از اینکه من رو در قلوب خودتون جا دادید و به عنوان بلاگر محبوب برگزیدید، از حریر که منو رو این صندلی نشوند و صبورانه اون کوره زیر نشیمنگاه رو بادبزنی باد زد و زغال بهش افزود. ربنا آتنا فی الآخره النار از این النار ها.

[صدای جابجا شدن روی صندلی]

خب، گرامیان، ای کسانی که داغشو دوس دارن، دروازه های دانش من بر روتون گسترده شده. بپرسید و پاسخیده بشید...


پایان مهلت پرسش و پاسخ. از حضور همگی متشکرم :)

۴۴ نظر ۱۵ لایک

I'm Gonna Be ترجمان

When I wake up, well I know I'm gonna be,
I'm gonna be the man who wakes up next you
When I go out, yeah I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who goes along with you
If I get drunk, well I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who gets drunk next to you
And if I haver up, yeah I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who's havering to you

 وقتی بیدار میشم، میدونم که قراره کنار تو از خواب پاشم
وقتی میرم بیرون میدونم اونی که قراره باهام بیاد تویی
وقتی مست می کنم میدونم اونی که باهاش مست کردم خودِ خودتی
و حالا که اینطوریه وقتی بعدش چرت و پرت میگم هم خودت باید بشینی تا خودِ صبح گوش بدی، بعله

But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walks a thousand miles
To fall down at your door

من حاضرم پونصد مایل راه برم
که در سیستم متریک میشه چیزی حدود هشتصد کیلومتر
و حتی پونصد مایل بیشتر هم میرم
که یعنی تقریبا تهران تا مشهد رو پیاده رفتم و برگشتم
فقط برای اینکه اونی باشم که هزار مایل راه رفت تا جلوی در خونه تو سقوط کنه
(حتی با اینکه پرواز نمی کرده)

When I'm working, yes I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who's working hard for you
And when the money, comes in for the work I do
I'll pass almost every penny on to you
When I come home (when I come home) well I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who comes back home to you
And if I grow-old (when I grow-old) well I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who's growing old with you

 وقتی میرم سر کار، میدونم که دارم برای تو جون می کنم
و وقتی پول در میارم تقریبا همه ش رو تو خرج می کنی
[صدای بغض آلود خواننده : رحم داشته باش زن!]
وقتی برمیگردم خونه، میدونم مردی هستم که به خونه برمیگرده تا پیش تو باشه
و میدونم وقتی پیر بشم، اگه پیر بشم، مردی هستم که تو پیرش کردی کنار تو پیر میشه.



But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walks a thousand miles
To fall down at your door

ولی بازم من حاضرم پونصد مایل راه برم
و باز هم پونصد مایلِ دیگه
 فقط برای اینکه آخرش برسم به درِ خونه شما که به اندازه فاصله  تهران از بندرعباس، دوره
 و همونجا از پا بیفتم، تب کنم شاید پرستارم تو باشی

Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
✊🏻✊🏻✊🏻چه تو شرجی چه تو گرما، چه تو کشتی چه تو دریا، دل مو سی تو هلاکه آی زلیخا آی زلیخا

Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
✊🏻✊🏻✊🏻مو فداتم خاک پاتم، چی میخوای از همه دنیا؟ بگو تا سی تو بیارم آی زلیخا آی زلیخا

When I'm lonely, well I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who's lonely without you
And when I'm dreaming, well I know I'm gonna dream
I'm gonna dream about the time when I'm with you
When I go out (when I go out) well I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who goes along with you
And when I come home (when I come home) yes I know I'm gonna be
I'm gonna be the man who comes back home with you
I'm gonna be the man who's coming home with you

وقتی تنهام و کسی رو ندارم، میدونم تو نیستی که به این روز افتادم
و وقتی رویا می بافم، میدونم که همه رویاهام در مورد زمانیه که با هم بودیم
وقتی میرم بیرون، میدونم که مردی هستم که تو پا به پاش میای
و وقتی میام خونه، حدس بزنین چی میشه؟ بله، من اونی هستم که با تو میاد خونه


But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walks a thousand miles
To fall down at your door

با اینکه همین الان رسیدیم خونه، ولی من بازم پونصد مایل راه میرم
و پونصد مایلِ دیگه هم میام، چون باید برگردم خونه
تا اونی باشم که هزار مایل راه رفت، تا دم در خونه تو از پا بیفته

Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
✊🏻✊🏻✊🏻چه تو شرجی چه تو گرما، چه تو کشتی چه تو دریا، دل مو سی تو هلاکه آی زلیخا آی زلیخا

Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
Da da da (da da da)
Da da da (da da da)
Da da da dun diddle un diddle un diddle uh da
✊🏻✊🏻✊🏻مو فداتم خاک پاتم، چی میخوای از همه دنیا؟ بگو تا سی تو بیارم آی زلیخا آی زلیخا

And I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walked a thousand miles
To fall down at your door

آی زلیخا آی زلیخا
[جلوی در خانه تمام کرده، می میرد]




پی نوشت: کی فکرشو می کرد من یه روز بیام اینجا براتون آی زلیخا آی زلیخا بخونم؟ ای بخت خفته.
پی در پی نوشت: 
۲۱ نظر ۱۷ لایک

مسئولین حقوق بشر چرو کپیدن؟

یادتونه که نوشتم هیچ اتفاقی برام نمی افته و من چی تعریف کنم حالا؟ بله بزرگواران، کمتر از بیسچارساعت قبلش خواهرمو عصا به دست و بسته بندی شده آوردن خونه که: از بالای دیوار باشگاه صخره نوردیشون پرت شده پایین و پاش پیچ خورده، و بردیمش بیمارستان معیری که در زمینه دست و پا و استخون و مفصل نامداره -خود بیمارستان چرا نامدار نیست پس؟ من از رو اینکه استاد الک دیجمون دکتر معیری بود اسمشو حفظ کردم از بس که نشنیده بودمش! - و گفتن کوفتگیه. لذا ما ایشون رو با تخم مرغ و زردچوبه بسته بندی کردیم و یخ گذاشتیم روش فرستادیم بخوابه، و گمان بردیم که فردا صب دردش کم شده. حالا همه خانواده در سفر، من دس تنها، منم که بیمار و سینوزیت و آنفولانزا همزمان در حال اتک زدن به تاور های اصلیم. شناختم از ارگان های بدن و آسیب های احتمالی در حدِ هویجِ پخته.

فردا صب، متوجه شدیم که همینطور داره باد می کنه و باد می کنه و کبودیش گسترده میشه و عملا نمیشه حتی بهش انگشت زد از درد. با توجه به اینکه هموطنان هنوووووز در تعطیلات نوروزی به سر می برند، ما هر کجا زنگ زدیم احدی نبود ما رو دریابه این بچه رو نگاه کنه ببینه چی اون تو کوفته س که انقد داغون شده. لاجرم رفتیم پیش پزشک بداخلاقِ سر خیابونمون که آقای بسیار عبوسی هستند و ما فقط در صورتی به ایشون مراجعه می کنیم که ملخ ها تخم تمام امکاناتِ دیگرِ موجود در سطح شهر رو جویده باشن. ایشون پا رو گرفت از تمام جهت های جغرافیایی ممکن نود درجه چرخوند، جیغ بیمار و همراهان رو دراورد، اگه چیزی هم نشکسته بود احتمالا شکستش:)) و بعد گفت که عکس ایکس ری بگیریم، پس از مشاهده عکس اذعان داشت که مفصل نمیدونم چیش جابجا شده و یک خط مشکوک میبینم که احتمالا ناشی از اینه که استخون زیریش شکسته؛ یه هفته گچ میگیریم، اگه شروع به خوب شدن نکرد جراحی می کنیم (وات د هل؟!)  تاندوناشم سالمه، عکس ام آر آی هم نمی نویسم، مشکلی هم با تشخیصم دارین پولتونو پس بگیرین برین بیرون نبینمتون.

ما هیچ ما نگاه. :|

از کوفتگی تا این حجم شکستگی چقدر فرقشه که دو تا تشخیص این همه متفاوت به آدم ارائه میشه؟ :|

علی ای حال ما به ایشون و اون خط مشکوکشونم اعتماد نکردیم و شروع کردیم به تمام جهان هستی زنگ زدن و کمک خواستن، تا بالاخره مربیشون یک کلینیک ورزشیِ باز معرفی کرد و ما دوان دوان - در واقع لی لی کنان و عصا زنان، در حالی که من پیش قراول می دویدم تا به منشی برسم و یه نفر نوبتمونو جلو بندازم :| - خودمونو بهش رسوندیم و پزشکِ اونجا پس از دیدن عکس اول بلافاصله گفت به وضوح شکسته. و با درخواست سه جور عکس مختلف جدید و کشوندنِ ما به دو مرکز تصویربرداریِ مجزا و گذشتن یک روزِ کاری کامل برای گرفتن جواباشون در حالی که هنوز پائه تو باند کشیه و واسه خودش وله و مرکز تصویربرداری نمی پذیره عکسا اورژانسیه، تشخیص داد که هم تاندونش کشیده شده، هم استخون چی چیه از سه جا شکسته، ولی مفصلش سالمه. اما آیا گچ گرفت؟ خیر! مسئول گچ گرفتنشون نیومده بود! و لذا به ما گفتن شما برید شنبه بیاید و جای دیگه هم گچ نگیرید که کج جوش نخوره و تاندونه فلان نشه.

در نتیجه اینکه ما فعلا خواهر رو بستیم به تخت تا تکون نخوره و ببینیم شنبه چه خاکی به سرمون کنیم. تازه با این فرض که دکتر سومیه درست تشخیص داده و با سرنوشتمون بازی نمیشه و واقعا باید گچ بگیرن و درست میگیرن و مسئول گچ میاد و الخ. 

بعد میایم میگیم پزشکان محترم، با افتخار تو درساتون تقلب نکنین بیاین اینجا برا بقیه تعریف کنین که بقیه تشویقتون کنن، متهم میشیم به چایی شیرینی. منِ مهندس کامپیوتر اگه چیزی بارم نباشه، جای تست دارم، جای ریوایز دارم، جای برگشت و پاک کردن خرابکاریامو دارم، شمای دکتر اگه اون تو خرابکاری کنی کی قراره بفهمه و جبرانش کنه؟ الان اگه ما فرض می گرفتیم همون کوفتگیه و همچنان یخ میذاشتیم رو پاش تهش قرار بود چی بشه؟ اگه خودمون تشخیص نمی دادیم کوفتگی نباید انقدر باد کنه و درد بگیره چی؟ اگه قراره رو common sense منِ همراهِ بیمار حساب کنی پس چرا وقتی با تشخیصت مشکل دارم تهدیدم می کنی که پرتم می کنی بیرون؟ الان من چطو اعتماد کنم این نفر سوم درست گفته؟


شنیه نوشت: دکتر گچ گیر گفت نشکسته تاندوناش پاره شده. بار پروردگارا منو خاک کن.

۱۹ نظر ۱۵ لایک

گاو خونی

حقیقت امر اینه که کسی که هرروز از خواب بیدار می شه، نهار درست می کنه، گیم میزنه، نت می گرده، کد می زنه، شام می پزه و می خوابه کم کم به کمبود حرف برخورد می کنه. اتفاق خاصی که براش نمی افته، تجربه خاصی که کسب نمی کنه، اخبار ایران و جهان هم که دیگه تعریف کردن نداره، همون همیشگی.

در عین حال شخص مذکور یک دستگاه اکانت اینستا، یک عدد توییتر، یک کانال تلگرام و یک وبلاگ داره که اصرار داره همه رو به روز کنه. ( حالا در مورد اینستا شاید اونقدر هم علاقه ش منجر به امر خیر نباشه ). بنابراین پس از غر زدن در توییتر، مزه ریختن در اینستا و کرم گوش نهادن در کانال، صفحه وبلاگش رو باز می کنه و خیره به کی بورد می اندیشه ولی من یه چیزی میخواستم بگما.

طبیعتا این شیوه زندگانی نباشد و مردم تو سن من اگه از هفت دولت آزاد بودن میرفتن دست به کسب تجربه های نوین میزدن. لکن من دست به برقراری رابطه عاشقانه با لحاف تشکم زده م و نهایت تعاملم با جهان بیرون اینه که گلدون آب میدم.

راستی حالا که تا اینجا قدم رنجه نمودین،  شمعدونی رو به طور دقیق چقدر باس آب بدم؟

+عنوان، قدیما تالاب بود. اکنون احتمالا کویره. بچه های راهنمایی هنوز جغرافی دارن؟

۲۷ نظر ۱۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|