همه رو برق میگیره، ما رو جرقه فندک!


۲۷ نظر ۲۰ لایک

حق تا کجا با کیه؟

موقعیت: فرض کنید که من، به آیینی گرویدم که در اون دیدنِ رنگِ آبی حرامه، وگرنه ما رو به آتشِ دوزخ میفکنند. یا شنیدنِ صدای کودکان نه الی هجده ساله. دیدن و شنیدن، دو تا چیزی که نمیتونیم متوقفشون کنیم، مگر اینکه اندام مسئولشون رو از کار و زندگی بندازیم. اگه نخوایم رنگ آبی ببینیم، نمیتونیم تضمین کنیم هرگز کسی با یه لیوان آب بلوبری بهمون نزدیک نمیشه. و اگه نخوایم صدای کودکان نه الی هجده ساله رو بشنویم، نمیتونیم مطمئن باشیم صبح تا شب هیچ بچه ای از بغلمون رد نمیشه. لاجرم باید چشمامونو ببندیم و گوش هامون رو با موسیقی ای چیزی کر کنیم.

پرسش: من چقدر حق دارم درخواست کنم در هر محیطی که من قدم میذارم، آدم هایی که آبی تنشونه یه چیزی روش بپوشن و بچه های نه الی هجده سال رو بندازن بیرون؟


موقعیت 2: فرض کنید من تنها کسی نیستم که به این آیین گرویده. بلکه نیمی از تمام جمعیتی که شما ممکنه باهاشون برخورد داشته باشید، پیرو همین آیین هستن.

پرسش: ما چقدر حق داریم توقع داشته باشیم محیط برای آسایش ما تغییر کنه تا بتونیم آیینمون رو دنبال کنیم؟


موقعیت 3: فرض کنید اکثر افرادی که با شما در یک محیط زندگی می کنن تصمیم گرفتن به ما بپیوندن. ما هیچ آماری نگرفتیم که بدونیم در اکثریتیم، ولی به نوعی متوجه شدیم انقدر زیاد هستیم که بتونیم این فرض رو داشته باشیم که ما بیشتریم.

پرسش: آیا در این محیط رنگ آبی و حرف زدن کودکان نه الی هجده ساله ممنوع میشه؟ آیا این کار نقض کردن حقوق شماست؟


موقعیت 4: فرض کنید ما اونقدر به بر حق بودن آیینمون ایمان داریم، و به نوعی در قدرت هم هستیم، که میتونیم شما رو مجبور کنیم آبی نپوشید و بچه های نه تا هجده ساله تون رو در حالتِ سایلنت بفرستید بیرون، وگرنه جریمه و مجازات در انتظارتونه.

یه نفر از بین شما (که به طایفه مرگ بر آبی و بچه نپیوستید) تصمیم میگیره به آیینی بگروه (عجب فعلی!) که اونو ملزم می کنه سه شنبه ها هشت صبح تا چهار بعد از ظهر لباس آبی بپوشه و دور شهر بدوه. یا همینطوری اصلا یه بچه ای از بین شما میخواد هرروز که از مدرسه برمیگرده بتونه تو خیابون با دوستاش حرف بزنه.

پرسش: آیا ما داریم حقوق اون رو نقض می کنیم؟ آیا اون داره حقوق ما رو نقض می کنه؟



در این یک ماه که به ماه رمضون مونده، همین ها رو با «من به آیینی ایمان آوردم که در اون کسی ماه رمضون چیزی نمیخوره، پس هیچکس نباید در ماه رمضون جلوی من چیزی بخوره» از خودتون بپرسید.

۶۶ نظر ۲۴ لایک

و ماستی که ترش است از تغارش پیداست

من جدا معتقد نیستم سالی که نکوست از بهارش پیداست، ولی با توجه به اینکه از ابتدای سال کلا پنج روز سالم بودم و پس از یک دور آنفولانزا و سرماخوردگی پشت به پشت، هنوز از دامِ سرفه های آخری رهانیده نشده دچار مسمومیت غذایی شدم، به نظرم کم کم شروع کنم دور خونه خندق حفر کنم و سنگر بچینم بد نباشه.


+توی کباب بشقابی کیوی رنده نکنید. اساسا کیوی رو با گوشت تنها نذارید. یا اگه کردید و گذاشتید، به خواهرتون خبر بدید تا به هوای اینکه مایه کبابتون شله بهش تخم مرغ و آرد نیفزایه. آخ!

۳۴ نظر ۱۶ لایک

شاگردانم (یا) چرا انسان باید همیشه خودش رو با خودش مقایسه کنه.

درس دادن به بچه های یه ورودی دیگه یا حتی درس برداشتن باهاشون، یکی از چشم-باز-کن ترین تجربه های تحصیلیِ من بوده. ورودیِ ما متشکل از رتبه های هزار و سیصد تا دو هزار و پونصدی بود که یه سریشون از همون ترم یک برنامه نویس و شاغل بودن، دو سه تاشون المپیادی های ناکام در صددِ گرفتن انتقامشون از جهان آکادمیک، و عده ای که مثل من ده بیست قدم با قبول شدن تو دانشگاهِ رنکِ سه ایران فاصله داشتن و به خاطرِ شیش هفت تا تست کمتر پاشون به بهشتی باز شده بود. مثل هر بوته توت فرنگی که توش توتِ ریزِ سبزِ «اصن نوموخوام منو بخوری» هم پیدا میشه، ما هم ول معطل های یه ترم درمیون مشروط شونده داشتیم که به زور تقلب درسا رو پاس می کردن، ولی جوِ غالبمون دویدن و رسیدن به اون خفن هایی بود که دست روزگار انداخته بودشون بین ما.

این ورودی ای که قراره بهشون درس بدم، زخم خوردگانِ تغییر جهتِ سیل ریاضی ها از معماری و برق به کامپیوتر هستن. رتبه های هفتصد هشتصدی که اگه سالِ من کنکور می دادن میفتادن تهرانی امیرکبیری جایی. از نظرِ رتبه، اینا قاعدتا از همون قشرِ درسخونِ بهتر-تست-زده ای هستن که جلوی من افتادن و نذاشتن من دستم به امیرکبیر برسه. توقع آدمی از این سه رقمی های افسانه ای اینه که درحال درنوردیدنِ مرزهای دانش، خوردنِ رفرنس های اصلی و شکافتن اتم باشن.

اما با قاطعیت باید بگم حتی بهشتی هم زیادشونه.

تکلیفِ پنج سواله رو تمدید می کنن، معتقدن تو عید حق دارن کلا برن سفر و کد نزنن چون تعطیلاته، در عین حال وقتی سر کلاس بهشون میگی از بیست و هفت اسفند تا بیست و سه فروردین وقت دارین جیکشون در نمیاد، فکر می کنن پروژه ها رو میشه با نازک کردنِ صدا و قر اومدن و «عیدی بدین پروژه رو بندازین عقب» و «خودتون دخترین میدونین ما تو عید وقت نداریم» تمدید کرد (بله، دختراشون. از دانشگاه و لوس کردنِ خود برا استاد یه چیزی شنیده ن کلا :)) )، تا روز آخر نمیان بگن تمدید کنین چون روز قبل ددلاین شروع می کنن کد زدن و یهو میفهمن عه نمیرسن تا فردا تموم کنن، همین تمدید کردن رو هم از طریق تلگرام التماس دعا دارن چون «سخته بخوایم تا وب پیجِ درس بریم اونجا خبر بدیم» در نتیجه من باید با استناد به پی امِ sasan the last jedai و asm_sdfk77 که آواتارشون گلِ انبه و نمای ماکرو از چرخِ پاتروله و فرداش دیلیت اکانت می کنن، چیزی که بچه های کلاس شب ددلاین شروع کردن انجام بدن «حداقل برای پنج روز» تمدید کنم تا جوجولمیناهای گرامی برسن نمره درسو بگیرن.


یعنی انسان وقتی به این فکر می کنه که  احتمالا به خاطر دویست نفر از همچین آدم هایی به خودش سرکوفت میزده که رتبه سه رقمی ها ال و بل و جیمبلن و من چرا هیچی نشدم و من چرا دیفرانسیل رو حذف کردم که همچی بشه و بهشتی قبول شم، و خودش رو به دام افسردگی انداخته صرفا چون بچه همسایه شده نهصد، رواست فلفل به حلق خویش بریزه.

۲۷ نظر ۲۱ لایک

حاج آقا، مسالهٌ!

اگر در یک جمعی، بدونیم یک پسری هست که مزاحم دخترهای جمع میشه، و این کار رو به صورت خصوصی و در خفا انجام میده به طوری که فقط افراد مورد مزاحمت واقع شده خبر دارن ازش، آیا لازمه به تمام دخترهای جمع اطلاع بدیم مراقب فلانی باشید؟ آیا باید تو جمع فلانی رو رسوا کرد؟ آیا باید فلانی رو تحویل حراست سیار دانشگاه داد؟ آیا چی؟

۴۹ نظر ۲۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|