بگین ما هم نداریم که من روحیه بگیرم :دی

یه جا میخواستم رزومه بفرستم، از این گروه ها که خیلی جینگولی مستونن و حس گوگل بودگی بهشون دست میده و فاز صمیمیت با انسان برمیدارن و خلاصه در تلاشن که بگن ما با محیط های اداری عادی بسیور متفاوتیم. یکی از موارد درخواستیشون این بود که اعلام کنید توانایی ابرقهرمانیتون چیه، یه عکس ابرقهرمانی هم بفرستین. 

حالا من هر چقدر فکر کردم، به جز توانایی خودتخریبچیگری - بله، از قصد سرهم نوشتم. بله، نگارنده آزار دارد! - هیچ توانایی دیگه ای به نظرم نرسید که اعلام بدارم. توانایی ابرقهرمانی شما چیه؟

۵۱ نظر ۲۰ لایک

به صداقت چشماش اعتماد کنین

طرف تبلیغ جوراب زنونه داده تلویزیون, بدین صورته که دختره با باباش میرن یه بسته ده تایی جوراب نگین می خرن برا مامانه و آقای فروشنبه ده تا جوراب جعبه پیچ میذاره تو ساک کادو میده دستشون. 

در صحنه بعدی مادر خونه از گرفتن کادو مشعوف میشه و ده تا جعبه جوراب از ساک در میاره.

در صحنه بعدی خانم و بچه ش چیز درازی که احتمالا همون جوراب نگینه از دو طرف گرفته ن و رو به دوربین می کشن و بنا به دلایلی از این کشش خوشحالن.


اما جوراب نگین چیست؟ آیا جوراب پارازینه؟ جوراب شیشه ایه؟ جوراب شلواریه؟ ساق کوتاس یا ساق بلنده؟ چرا ده تا؟ مادر خونه با ده تا جوراب چه می کنه؟ آیا ده رنگ جورابه؟ جوراب شیشه ای در ده رنگ؟ ما بریم مغازه بگیم جوراب نگین میخوایم بدون اینکه بدونیم توش چی هس؟ بریم داروخونه بگیم کرم آردن میخوایم نمیندازنمون بیرون؟ چرا اینچنین می کنین با خودتون؟

یعنی بعد از تبلیغ اون رنگ موئه که رنگ روسری و مانتوی خانوم خونه رو عوض می کرد فکر می کردم هرگز هیچ تبلیغاتچی کشورگشایی نمیتونه مرزهای شگفتی آفرینی در تبلیغات رو جابجا کنه. لکن یک بار دیگه اثبات شد دست بالای دست بسیار است!

۲۵ نظر ۱۸ لایک

کپیده ی قشنگو

روایت است که وی را حالتی دچار بود, که چونان خرس به خواب رفتی و جز با بوسه معشوق از خواب بیدار نگشتی. و بوسه معشوق در اینجا استعاره از وشگون های برادرنه بوَد. پس وی شبانگاهان هفت ساعت کوک می کرد و در جای جای اتاق خویش نهان می ساخت برای هفت زمان گوناگون, لکن ظهرگاهان بیدار شدندی و هر هفت ساعت را خرد و خاکشیر کف اتاق پیدا کردندی و ندانستی کی با چکش این را خرد کرده و دیگری در آسیاب گوشت منزل انداخته. و وی را برادری بود به غایت اِرلی بِرد و کامروا, با صدای خروس همسایه از خواب برمیخاست و تا پاسی از روز مشغول بیدار کردن خواهر خویش بود, بر عبث پیماینده. که وی را به این کشکی ها بیدار شدن میسر نبودی.

پس چون در دانشگاه پذیرفته شد و دانشگاه پشت کوه های موردور قرار داشت و راهی بس سخت و دشوار می نمود, هرگز کلاس های صبح را شرکت نمی کرد. و چون به سر کار رفتی تا نیمه شب پشت سیستم شرکت می نشستی و کد می نگاشتی تا فردا روز به جای ده, یازده به سر کار روی و جماعتی از لایف استایل او به شگفتی آمده که این چه سحر و جادو و چه سوزن نخ ریسی و مَلِفیسِنت و آنجلینا جولی پیتی است که بر وی می رود.

و گویند وی به کافئین بسیار حساس بود, چنانکه قطره ای قهوه وی را به تپش قلب دچار می نمود, و همجنین روایت است که روزی یک قاشق چای خوری ردبول نوشید و بیست و هشت ساعت به خواب نرفت و اطرافیان همه انگشت تحیر به دندان شگفتی گزیده.


پس وی را موسمی فرا رسید که باید بامدادان از خواب برخاستی و به دانشگاه رفتندی که  تصدیق دیپلم مرا چرا از طبقه سوم به طبقه دوم تحویل نمی دهید, و از آنجا به سوی محل کار تاختن گرفتی, و با پارس سگان از آنجا به منزل روانه شدی که اهل بیت شام ندارند. و ورا از این همه کار صبحگاهی پنیک اتک گرفتندی و تا پنج صبح بیدار بودندی, و پنج به خواب رفتندی تا ظهر, و این دور باطل دوماه تکرار شد تا خبر دادند یا تا آخر ماه فارغ می شوی یا نخواهی توانست مدرک خود به کاریابی سپردن, و ده میلیون تومان پول مدرک وی را زیاد بود و نتوانست خریدن. پس هفت ساعت در هفت نقطه امن اتاق خود کوک کرد و سر به بالین نهاد, تا فردا بیدار شود. یا مرگ یا فراغت.

۱۸ نظر ۱۰ لایک

سواله به هر صورت

اگر قائل باشیم که زن باید بشینه تو خونه و تربیت فرزندان به عهده زنه و چطور پس بچه هامون خلاء عاطفی نگیرن و چه معنی داره و اینا؛

فرض کنیم هر زنی در منزل آرایش و پیرایش خودشو انجام بده و لباسی چیزی هم خواست بدوزه خودش زحمت بکشه و قانون کادر مدارس دخترونه رو هم عوض می کنن میدن یه عالمه سبیل کلفت مدرسه رو بگردونن. فرضه دیگه. ما فرض می کنیم میشه و کردیم.


فرض هم کنیم هیچ زنی برای زایمان به ماما احتیاج پیدا نمی کنه و اگه نیاز شد هم اسمال آقایی هست که پزشک زنان و به طبعش محرم هستن. اصلا تو یه جهان موازی هستیم که بچه ها رو لک لک ها میارن و اسمال آقا اپراتور تصویربرداری پزشکی شده چون نیازی به اون شاخه پزشکی نداشتیم ولی وی چون خیلی پزشکی دوست داشته همچنان رفته تجربی و این رشته قبول شده.

شما به عنوان یک خانم, خدای نکرده نیازمند گرفتن نوارقلب یا سونوگرافی سینه باشید, میرید پیش اسمال آقا؟


+وی از نزد اسمال آقایی اپراتور بخش چی چی اسکنِ ریه بازگشته و خیلی احساس خوبی نسبت به اسمال گرامی پیدا نکرده صداقتا. 

۲۹ نظر ۱۳ لایک

عنکبوتِ درون.

میل و قلاب من چوب جادوی منن؛ من همه مشکلاتم رو با میل و قلاب حل می کنم. 

البته نباید تصور شود که این بدین معنیست که من با میل در یک دست و قلاب در دست دیگر چونان لانگ جان سیلور میرم تو دل مشکلات، میل رو در چشم مصائب زندگی فرو کرده، با قلاب شاهرگ موانع پیشرفت خود را می زنم، و از خونِشون تغذیه می نمایم. بدین معنی هم نیست که از سر میلم سپر مدافع خارج میشه و قلابم به مثابه چتر هاگرید عمل می کنه و وین گار دیوم له ویو سا. 

من وقتی غمگینم، یا سردرگمم، یا نمیدونم باید چی کار کنم، می بافم. حرفه ای هم نیستم ها، سر جمع شاید هفت هشت تا گره قلاب بلدم و دو میل از زیر. ولی با پررویی تمام میرم حسن آباد، کاموای رنگی بر می گزینم، میام خونه، دور و برم رو پر از کلاف های به هم گوریده می کنم و میشینم به بافتن. برای خودم، برای همه. بعضی وقتا انقدر طول می کشه که دریای مشکلات خشک میشه و پروژه بافتنی مرتبط باهاش میره تو کمد تا وقتی یکی بیاد بزنه پس گردنم که اینو تموم کن. بعضی وقتا انقدر دریاش دریاست که از چند نفر سفارش میگیرم، چند تا چیز با هم می بافم و تهش بازم دریای مذکور ساحل ندارد، تا چش کار می کنه تو عصریخبندان سه گیر کردیم.

این میتونه از خوشبختی های آدمی باشه. که بدونه وقتی کوکش در رفته، یا فاز و نولش نامیزونه، باید بره پیاده روی. باید غدا اختراع کنه. باید سازش رو برداره بره یه گوشه بشینه به زدن. یا یه کنجی کز کنه زیر و رو ببافه.

علی ای حال که الان دو تا شال گردن و یه اشارپ در دستور کار دارم.

۲۱ نظر ۱۹ لایک

یه صنف باید تو اصناف و مشاغل بذارن نون به نرخ کنکور خورندگان :|

رفتم سایت دبیرستانی که توش پیش دانشگاهی گذروندم, دنبال اسم یکی از همکلاسیا. تو لیست قبولی ها به صحنه جالبی بر خوردم:

-اسم من زیر عکس یه نفر دیگه بود! و این یه نفر دیگه اصلا هم دوره ما نبود! و عکس من اصلا هیچ جا نبود!

-بعضی از قبولی ها سه چهار جا تکرار شده بود! یعنی فرض کنید جولیک مهندسی کامپیوتر بهشتی, دو سه جا اسمش بود!

-بعضی از آدم ها اسمشون دو سه جا بود! یعنی مثلا من هم کامپیوتر بهشتی باشم هم مکانیک شریف!

-قبولی افرادی که رشته های پرت مثل نساجی و صنایع نخ قبول شده بودن به رشته های خفنی مثل برق امیرکبیر تغییر کرده بود!

-و بچه هایی که شهرستان های نه چندان اسمی قبول شدن ولی با پول باباهه و پارتی مامانه اومدن تهران مهمان یه دانشگاه سراسری-عموما دانشگاه عشق پول ما- شدن, قبولیشون تو دانشگاه مقصد خورده بود!


هیچی دیگه من دیگه حرفی ندارم!


+مورد داشتیم طرف قبولیش دامغان بوده, اومده دانشگاه ما مهمان شده, بعد دانشگاهمون به عنوان ارشد مستقیم بهش تو بچه های خودمون سهمیه داده. همینقدر الکی. پول داشته باش پادشاهی کن, نگران کنکورتم نباش:|

۲۰ نظر ۱۸ لایک

بیمارم و با هیچ کسم میل سخن نیست

سرما خورده م.
از سر کار اومده م. شام بچه ها رو گذاشته م. خودم به جای شام سوپ قارچ آماده خوردم که مزه خلاء می داد و نهایت سخاوتش چند تا دونه سیب زمینی و پره های قارچی بوده که نشون محتوای سوپ  دادنش. دو تا بافتنی پوشیده م و زیر پتویم.
کمپوت های شما را پذیراییم. دس به در و دیوار هم نمالین که همه جا میکروبیه.
۱۶ نظر ۱۱ لایک

خبریه؟

احساس می کنم مث اینا که یکیشون فوت میشه بهشون میگن چیزیش نیست بردیمش بیمارستان, وبلاگم  یه چیزیش شده به من نمیگین.

۳۴ نظر ۲۱ لایک

#نه_به_خشونت_علیه_ه_اضافه

هم سن های من، اولین افرادی هستن که توی کتاب فارسیشون به جای درسِ «لانۀ کبوتر» که معرفیِ همزه بالای ه بود، «لانه ی کبوتر» داشتن که معرفیِ بچه «ی» عوض کسره اضافه بود. در مقاطع بالاتر، همواره این مشکل بین ما و معلم هامون وجود داشت که بالاخره «مدرسۀ من» درسته یا «مدرسه ی من» و اگه شانس میاوردی با تسامح معلمی که همچنان معتقده «مگه اون حالت قدیمی چش بود» روبرو می شدی و وی در اعتراض به این تغییر ناخوشایند، به هر جفتشون نمره می داد.

دومین مواجهه من با املای غریب کلمات، زمانِ خوندنِ چاپ قدیمِ «بر باد رفته» رخ داد. جایی که با لغت هایی مثل «باسکارلت» روبرو می شدی که همون «به اسکارلت» بود که سر هم نوشته بودنش( سه فصل طول کشید که من و خواهرم بتونیم از این راز بزرگ پرده برداریم و متوجه بشیم هر کاراکتری مثل تامسون و تامپسون یه دوقلوی همسان با یه حرف اضافه نداره و باسکارلت و باشلی و بملانی دوقلوهای اسکارلت و اشلی و ملانی نیستن. :|). طبیعتا مترجم زمانی که باسکارلت و باشلی و بملانی رو می نوشته، قصدش این نبوده که به جنبشِ «بهکسره» بپیونده و این مدل نوشتن رایج بوده که استفاده شده. زبان تغییر می کنه، و لابد یه روز بچه مترجم رفته مدرسه و به جای درس «بنام خدا» با درس «به نام خدا» روبرو شده و پدر مادرش رو با یک پرسش اساسی و حیاتی روبرو کرده، «بالاخره بمدرسه درسته یا به مدرسه؟». و احتمالا تا چند سال معلم هایی که معتقد بودن «مگه اون حالت قدیمی چش بود» با بچه ها راه اومدن، تا اینکه تو زبان فارسی مشخصا یک درس قرار داده شد که « آقا «به» رو سر هم ننویسید!» و چند تا تست کنکور هم ازش اومد تا کلا این مدل نوشتن، ور افتاد.

بعد از اون جنبشِ «نه به تنوین» رو داشتیم که معتقد بودن چون تنوین عربیه، پس ما به جای «مستقیما» می نویسیم «مستقیمن» تا فارسی سازی کرده باشیم. نگارنده همواره تا گردن در دریای بهت و حیرت فرو رفته بوده که چرا این جماعت مشکلی با عربی بودنِ خودِ کلمه «مستقیم» ندارن و چرا مثلا به جاش نمیگن «سیخکی». علی ای حال، اعضای این جنبش که خیل عظیمی از اونها رو در دبیرستان و در قامتِ معلم ریاضی، فیزیک، گسسته و المپیاد ملاقات کردم، معتقد بودن که «من فکر می کنم این طوری درسته و همینجوری می نویسم همینه که هست» و ما هم که گردنمون از مو باریک تر، اعتراض نمی کردیم لکن در دل به بی سوادی ایشان می خندیدیم.

سپس دورانِ «واو معدوله خواران» سر رسید، که به حضور واو اضافه در کلماتی مثل خواهر معترض بودن و میگفتن وقتی واو خونده نمیشه، چرا باید بنویسیمش، چرا باید وقتمون رو طرف نوشتن اون واو بی فایده بکنیم در حالی که در اون یک صدم ثانیه که از ننوشتن واو صرفه جویی میشه میشد دو تا اتم هلیوم شکافت و برق یک روزِ محل رو تامین کرد؟ در این برهه زمانی شاهد ترکیب های غریبی مثل خابیدن، خاستگاری، خاهر، خاندن و خاهش کردن بودیم که هنوز هم دیدنشون منو به خارش میندازه.  همچنین با گویش لری آشنا شدیم که این واو رو چیزی بین دبلیوی انگلیسی و الف تلفظ می کردن و متوجه شدیم در فارسی باستان که ادعا میشه لری بهش شبیهه، این واو خونده می شده و رگ آریایی عده ای باد کرد، لکن با توجه به کمبود امکانات هرگز هشتگی برای #واو_ایرانی و #نه_به_کشتار_واو_پارسی ترند نشد.

پس از این گونه، شاهد «هکسره گرایان» هستیم که به جای استفاده از «ه» که مظلومانه روی کی بورد حضور داشت و با فشار یک دکمه قابل دسترسی بود، از شیفت و ی بهره می برن که یه حرکت بیشتر می طلبه و فرسایش مفصل های انگشتانشون رو هم بالا می بره تازه. هنوز از جانب این دسته دلیل خاصی برای حذف ـه و جایگزینی اون با «-ِ» به گوش نرسیده و نگارنده در بحر کنجکاوی پا دوچرخه میزند که اینا املای دوران تحصیلشون رو چطور پاس می کنن/کردن پس. یعنی شما تو مدرسه می نویسی «بهرام که گور می گرفتی همه عمر» و تو اینستاگرامت به جنبش مقاومت علیه ـه می پیوندی می نویسی «ب خانه برمیگردیم» ؟ ترک نمی خوری از تناقض؟ حس نمی کنی یه چیزی جور در نمیاد؟ چی میشه که اینجوری میشه خدایی؟


سوالی که اینجا برای من مطرحه، اینه که بالاخره یه نفر شروع کرد باسکارلت ها رو به اسکارلت بنویسه. یه جا یه نفر تصمیم گرفت به جای هندسۀ تحلیلی بنویسه هندسه ی تحلیلی و یه روزی، یه صاحب نفوذی اومد اینا رو چپوند تو کتابای درسی. آیا اون موقع حق با باسکارلت ها بوده؟ آیا هندسۀ تحلیلی ها شورش کردن و جنبش «یهمزه» راه انداختن؟ آیا الان حق با ماست؟ اگه خدا با ماس پس کی با اوناس؟


پی نوشت: مادر جان بهار به جای «اون رو بده» میگفت «اونه رِ بده». یه کم شبیه ممدرضا شاه مرحوم. بامزه بود گفتم باهاتون به اشتراک بذارم. :دی

۲۱ نظر ۱۱ لایک

ما هیچ، ما نگاه

اینکه آدم یک نفر را از دست بدهد و بداند دیگر آن نفر را نمی بیند و صدایش را نمی شنود یک درد است. اینکه ندانی برای کجای نبودنش دلتنگی کنی یک درد دیگر. آهنگ مورد علاقه اش چی بود؟ کدام پیراهنش را بیشتر از همه دوست داشت؟ وقتی حالش خوب بود چی می خورد؟ وقتی غمگین بود کجا می رفت؟ هیچی. رفته، دست ما را گذاشته لای پوست گردو. باید برایش روایت جعل کنیم؟ هر آنچه ازش به خاطر داریم را دوست بداریم؟ 

من یک دفتر دارم. هر چیزی که از مادر جان بهار یادم می آید تویش می نویسم. ولی هیچ چیز در مورد اینکه تفریح مورد علاقه اش چی بود، وقتی ناراحت بود چه کار می کرد، از چی خیلی می ترسید، از چی خیلی بدش می آمد، یا هر ویژگیِ شخصیِ دیگری که من را از هم کلاسی دبستانش سوا کند، ننوشته ام. نه اینکه یادم نباشد، ن-می-دا-نم.


چرا یک طوری خودتان را وقف بچه هایتان می کنید که از خودتان هیچ چیز برایشان باقی نماند؟

۶ نظر ۲۷ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|