تابستان خود را چگونه سر می کنید

محل کارم از این طرف با ابزار فروشی ها و از آن طرف با لوازم یدکی سگ و گربه محاصره شده. ساختمانمان چونصد واحد اداری دارد که از "جهان دانه گستر" تا "مرغ آرمان ایران زمین" را در بر می گیرد و آن وسط ها، به شکل بی ربطی، ماییم.

بله. من دارم می روم سر کار!

شش عدد همکار دارم که یکی شان خانم است. اما گمان نبرید که حضور ما ذره ای موجب تلطیف فضا شده باشد. حاشا و کلا که خیر! وجود هدفون و موسیقی سنگین در طول روز واجب می نماید جهت جلوگیری از آسیب های مغزی. آن یکی همکار خانممان بسیار مثبت اندیش و شاد است و چیزی نمی گوید، بنابراین من ناچارا به تنهایی و با جدیت بار معذب کردن فضا و القای "بابا یه خانم اینجا نشسته" به بقیه حضار را بر عهده دارم.

به جز اینها، اوضاع نسبتا خوب است. نزدیک خانه ام، بافت قدیمی محله را دوست دارم، عصر ها بهمان هله هوله می دهند، برگشتنه از جلوی دبیرستانم رد می شوم گاهی، و در طول مسیر دنبال افراد آشنا می گردم. محل کارم سرد است و سوییشرت لازم. صبح ها تا دیروقت می خوابم و از آن طرف شب تا آخرین ساعات اداری می مانم. اگر کد سختی را دیباگ کنم به خودم ذرت هدیه می دهم و از این دست چیز ها.

از اهداف امسالم، فارغ التحصیلی و معدل الف و کار را جور کرده ام. هر چند که دوباره نرفتم کاراموزی. آیلتس مانده و شروع کردن زبان دوم. امتحان گواهینامه هم سه بار رد شدم و این هفته میروم برای چهارمی. تنها دلیلم برای این مصرانه ادامه دادن پولی که خرج کردم و مهلت یکماهه تا ابطال پرونده ام است. به جز اینها، جریان سیال زندگی به شکل رخوت انگیزی از دور و برم سر می خورد و رد می شود و من هم کار به کارش ندارم. فعلا غرض زنده ماندن و پا به جهان بیرون دانشگاه گذاشتن است. 

یک ماه است میخواهم بروم انقلاب کتاب بخرم به مناسبت فراغت از تحصیل. نمی روم ولی. نیازمند یک سری خاطره جدید هستم که کوچه های انقلاب را با آنها رنگ کنم از نو؛ شاید. عوضش هزاران فروند جینگیل جات خریداری کرده ام به مناسبت های مختلف. موهایم را از ته زده ام دوباره، و هرروز سیل انتقادات از قیافه جدیدم را پذیرا هستم. از این گوش به آن گوش در. 

سفر میخواستم بروم که همسفرم سیاتیکش را پاره کرد-؟!- و استراحت مطلق افتاده گوشه خانه. دوربین هم میخواهم بخرم ولی مطمین نیستم چی.

همین دیگر. شما چه خبر؟!

۲۷ نظر ۱۲ لایک

بی رویا مردن، یعنی تنهای تنها مردن

همین الان، بدون اینکه فکر کنید، یه آرزو کنید! فکر کنید یه غول چراغ دستتونه! یه رویا، یه آرزو، یه خواسته بزرگ از زندگی.

چی می خواید؟!


پ.ن: نظراتتونو تایید نمی کنم تا فردا. که تقلب نکنید از هم!

۴۸ نظر ۱۸ لایک

جمع شیم و از آرون رمزی بخوایم دیگه هرگز گل نزنه.

آناهیتا.

۱۶ نظر ۱۲ لایک

شده با کوله و لپ تاپ بر دوش حتی.

دفترچه راهنمای خودتان را تهیه ببینید و بگذارید دم دست. حاوی نکاتی ضروری برای نگهداری از خودتان و راهنمای تصویری چگونگی تعمیر. به همراه زمان گارانتی هر قسمت و آخرین نوبت سرویس هر تکه. 

اینطوری وقتی دلشوره دارید یادتان می ماند به موز فکر کنید، وقتی دل درد دارید حواستان هست که چای دارچین بخورید، و وقتی دلتان گرفته می دانید وقتش شده که بروید پیاده روی های طولانی در خیابان های ناشناخته.

۱۹ نظر ۲۵ لایک

مثل ضبط صوتی که فقط play دارد، عقب و جلو و stop ش را کنده باشی.

دفتر خاطرات داشتن چیز خوبی نیست. آدم می‌گیرد ورق میزند، می‌رسد به جاهایی که رفته و الان هرگز نمی‌تواند بهشان سر بزند، به آدم هایی که دیده و هرگز دوباره نخواهد دیدشان، لحظه هایی که گذرانده و دیگر بر نمی‌گردند، کسی که بوده و دیگر نیست.
بعد هی می‌رود عقب تر و می‌بیند چقدر عوض شده. چقدر از آن چیزی که یک روزی می‌خواست باشد، فاصله گرفته. چقدر آن چیزی که می‌خواست بشود را یادش رفته.

بعد برمی‌گردد جلو و خودش را برانداز می کند و فکر می‌کند «همین بود؟ تهش قرار بود همین بشه؟!» و هی فکر می‌کند و به هیچ نتیجه خاصی نمی رسد. می‌زند بغل، نگه می‌دارد، دستی را می‌کشد، سوییچ را پرت می‌کند ته دره و پیاده راه می افتد سمت افق. سر در گریبان، دست در جیب، غرق در فکر، می‌رسد به ته شعاع محدود تفکرش، همان لب مرز می‌نشیند، و فکر می‌کند کجای راه را غلط رفته. به خیالش که جهان هستی می‌زند روی دور کُند و دست می‌زند زیر چانه و می‌نشیند به تماشا که هیهات، یک مهره مهم و حیاتی از بازی زندگی کناره گرفته و در موقعیت فلان قرار دارد، تمامی واحدها حرکت خود را متوقف کنید! از مرکز به مهره مهم و حیاتی شماره 7793246 ! مهره مهم و حیاتی شماره 7793246 صدای ما را می شنوی؟

اما کائنات هرگز به هادسش هم نبوده که مهره مهم و حیاتی 7793246 در موقعیت فلان قرار دارد، یا در موقعیت بیسار، یا اصلا از سِمت خود کناره گیری کرده و تصمیم گرفته به هادس و عالم زیرینش بپیوندد. اساسا کائنات مهره مهم و حیاتی ندارد، با هر شماره ای؛ مهره ها برای خودشان مهره های مهم و حیاتی می‌تراشند و رویشان شماره می‌گذارند و بعضا اسم. این یکی که مهربان است مادرم است، آن خوش هیکل آن گوشه دوست دختر/دوست پسرم می‌شود، این که عینک ته استکانی دارد و دست هایش می‌لرزد کتاب فروش مورد علاقه‌ام بوده، خدا رحمتش کند. هیچ مهره‌ای حق ندارد بزند کنار و منتظر بماند بازی را برایش نگه دارند؛ fair play نداریم. وقتی بایستی، فقط خودت را متوقف کرده ای. فقط خودت داری درجا می‌زنی. و بقیه دارند به جلو می‌روند. اینکه این جلو، آن جلویی است که واقعا قصدش را داشته‌اند، یا جلویی است که مجبورشان کرده اند بپیمایند، یا اساسا سیم های فرمان زندگی‌شان قطع شده و رندوم دارند در جهت شیب جاده می‌روند به خودشان مربوط است.

مهم این است که تو نباید بایستی.

چون جهان به خاطر تو نمی‌ایستد.
۱۴ نظر ۱۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک