مرثیه ای برای تمام عقب گرد های زندگی

فردا تموم میشه.


سررسید سال 92 م رو پیدا کردم؛ مدخل شب کنکور. تا ساعت دو-سه خوابم نبرده. غزال از اکوادور پیام داده فردا خفن باش و تو می تونی-مرسی زمان بندی-! نییر اومده و روحیه داده و گفته بخوابم به هر قیمتی. تا طرفای ساعت سه منتظر موندم الی بیاد یه چیزی بگه، نیومده و منم نگران و استرسی رفته م خوابیده م؛ فردا صبحش چک کردم دیدم گفته دل من باهاته.

خیلی وقته هیچ کدومشونو ندیدم کلا.

مدخل روز ثبت نام؛ به جای در سوم دانشگاه در پایین پیاده شدیم. از میدون شهریاری تا در سوم پیاده رفتیم. آقای احمدی گفت ثبت نامتون نمی کنم و مامان نشوندش سر جاش و گفت حق نداری ما رو بفرستی فردا بیایم چون امروز روز ثبت نام ماست. آخرش حالم بد شد و مامان برام کلوچه و رانی پرتقالی خرید. نشستیم دم بوفه حقوق و من بغض کردم که از دانشگاهم بدم میاد.

هنوزم بدم میاد.

مدخل روز اول دانشگاه؛ از مترو امام خمینی اومدیم. تو خط یک بودیم که فهمیدیم به کلاس ساعت 9 نمی رسم. استرس بر من مستولی شد. نشستم کف ایستگاه و گفتم نمیخوام برم اصن. انگار مثلا دیر برسی میفرستنت دفتر مدیر! ساعت نه و نیم رسیدم. نرفتم تو کلاس. به مامانم اس ام اس دادم که خجالت می کشم برم تو. نشستم لب پله های بغل آسانسور اساتید. مامانم جواب داد بالاخره باید یاد بگیری به خجالتت غلبه کنی. نرفتم تو کلاس. تا ده و نیم نشستم لب پله ها. تنها جلسه ای که حضور غیاب کرد همون جلسه بود و یه جلسه بعد میانترم. هیچ کدوم کلاسای اون روز دیگه تشکیل نشدن. تا عصر یللی تللی زدم و برگشتم خونه.

تو راه گم شدم.

مدخل چهارشنبه ی اول مهر؛ آزمایشگاه ساعت هفت و نیم تشکیل نشد. کلاسای بعدش هم. خشمگین از دانشگاه و استاد، رفتم ولیعصر یه مصاحبه کاری. مصاحبه کاری هم کنسل شد و من با یه بطری شربت آلبالو نشستم ته مترو خط دو و فکر کردم خدا جدی جدی با من شوخیش گرفته.

چه می دونستم سه ماه بعد همونجا میشینم و سرم رو بین دست هام میگیرم و فکر می کنم زندگی بدون مامانم چطوریه.


سررسیدم بعد از اون خالیه.

۴۶ نظر ۲۳ لایک

در واکنش به برخی طنزنویس های امروزی

به عنوان کسی که از ده یازده سالگی سعی می کرده طنز بنویسه و نوشته هاش رو مورد داوری معلم ها، داوران مسابقه ها، خانواده و خوانندگان وبلاگش قرار داده عرض می کنم؛
ویرایش: این ها نظرات من نیست، بازخورد هاییه که من از نوشته هام گرفتم، از طرف افراد بالا.
بین «تمسخر» و «بامزه بودن» مرز باریکی هست، که حتی نگارنده هم گاهی نمیتونه تشخیص بده کی، کدوم ور مرزه. بهترین کار اینه که تا وقتی حرفه ای نشدید، تا حد امکان، از این مرز دور شید. حتی بعدش هم فاصله بگیرید. برای خنده دار کردن متنتون، از افراد مایه نذارید. اعتقاد ملت رو دستمایه بامزه بازی قرار ندید. با بیماری اشخاص شوخی نکنید. با نگاه بالا به پایین پرخاشگر ننویسید.

بین «طنز» و «بی ادب بودن» هم مرز باریکی هست. نگارنده میتونه تشخیص بده کجا داره از آستانه ادب فراتر میره، ولی وقتی گازش رو میگیره، جالب شدن متنش اونقدر وسوسه ش می کنه که ممکنه چیزهای عجیبی بنویسه که بعدا، از خوندنش خجالت بکشه. اینکه شما بین دوستانتون میتونید همدیگه رو به الاغ و میمون تشبیه کنید و بخندید، دلیل بر بامزه بودن اون عبارت ها نیست. توی متن استفاده می کنید، بعدا برمیگردید و می خونید، و عرق شرم از جبینتون سرازیر میشه.

شکلک گذاشتن ته هر جمله ای، یا علامت تعجب گذاشتن ته تک تک خطوط، به بامزه بودن متن چیزی اضافه نمی کنه. یه جمله پرخاشگرانه رو با یه علامت تعجب و یه دو نقطه دی ته عبارت، نمیشه به گل و مهربانی تبدیل کرد. متن، لزوما با لحنی که شما نوشتیدش خونده نمیشه. هر کسی لحن شخصی خودش رو برای خوندن جمله پیدا می کنه، از روی پس زمینه کلیِ چیزی که نوشتید. شاید بد نباشه بدترین احتمال ها رو هم در نظر بگیرید و جمله ها رو تلطیف کنید.

در انتها
هر چیزی ننویسید بعد بگید « من حقایق تلخ رو به زبان طنز بیان کردم که ناراحتی پیش نیاد، به من چه خو؟». مسوولیت چیزی که می نویسید رو گردن بگیرید. اگه کسی بهش برخورده و بهتون اعلام کرده به فلان دلیل، توضیح بدید یا عذر بخواید. «من چیز بدی تو نوشته م نمیبینم!!» رو که خودمون هم می دونستیم، اگه میدیدی، نمی نوشتی! خواننده از زاویه دیگه از متن شما رو خونده و چیزی رو دیده که شما ندیدید. پس، به جای نگاه حق به جانب، اگر براتون مهمه که خونده بشید و نظر خواننده هاتون براتون مهمه البته، مسوول چیزی که نوشتید باشید.

+اگه خاطره ناجور از طنزنویسی هاتون دارید تعریف کنید، منم بعدا خاطره اولین متن طنزی که نوشتم ته همین پست میذارم بهم بخندید. :دی

و اما خاطره وعده داده شده:
پنجم دبستان، ناظم مدرسه ما تغییر کرد. ناظم قبلی شد معلم ما-وا مصیبتا!-و ناظم جدید خانمی بود شدیدا علاقه مند به جیغ زدن. مدرسه ما شامل یه سالن خالی کاشی کاری شده بود که دورش کلاس چیده بودن و صدا توش شدیدا می پیچید. ایشون زنگ رو که میزد، ابتدای سالن می ایستاد، جیغ میزد «برید سر کلاااااااااااااااس!» و سوت میزد. از این سوت پلیسیا. صدا میرفت ته سالن و برمیگشت و اکو می شد و عین حمله خفاش ها تو غار کوهستانی یه صحنه ترسناک تولید می شد  :| بعد از قدیم الایام، بچه های چهارم و پنجم کش میاوردن مدرسه، کش بازی می کردن-پسرا اگه نمیدونید چیه، برید از خواهراتون بپرسید. توضیحش پیچیده س:))- من یه کش سبز فسفری داشتم که مایه فخر کلاسمون بود، ایشون کش رو از من گرفت به جرم خطرآفرینی :| جلوی لی لی رو می گرفت به همین جرم. یه پناهگاه تو حیاط داشتیم، مال زمان جنگ بود. ورودیش از سطح حیاط بالاتر بود. رفتن بالای پناهگاه و دویدن رو سطحش رو هم ممنوع کرده بود. کلا تیمساری بود برا خودش.
آخر سال، به ما برگه نظر سنجی دادن که در مورد کل مدیر و ناظم و معلما و آبدارچی و هر آنکس که در مدرسه هست و نیست نظر بدیم. من هم که دل پری از ناظم داشتم و اولای تلاش های خیر سرم طنزنویسیم بود، گفتم بیام به زبون طنز به ایشون انتقاد کنم. یه کادر پنج خطی جلوی اسم خانم تاجیک-خدایش بیامرزد و هر جا که هست حنجره اش را مورد رحمت خویش قرار دهد-بود، ریز ریز قدر ده خط از تمام کرده ها و نکرده های وی، از جیغ کشیدن تو راهرویی که صدا توش می پیچه، تا به یغما بردن کش فسفری دختری یازده ساله، تا تلفظ مَک-رُ-وِیو به جای ماکروفر(یه بار به ما گفت باید بذارمتون تو مکروویو که پخته شید! :| ) انتقاد کردم. بعد مثلا چطوری؟ «بعضی دوست دارند سوت بزنند. از بچگی آرزو داشته اند سوت پلیسی داشته باشند و هی سوت سوت کنند. خب سوت بزنید، ما که بخیل نیستیم! ولی چرا جایی سوت می زنید که گوش ما کر شود؟ چرا طوری جیغ می کشید که پرده گوش ما پاره شود؟ چرا کش مردم را...»
برگه جای اسم نداشت.  اما معلممون-همون ناظم سال های پیش-از روی خطم فهمید منم. برگه رو بلند بلند برای همه خوند و همه چارچشمی زل زدن به من. یه برگه دیگه بهم داد گفت ببر خونه از اول بنویس. دوباره مزه بریزی میفرستمت دفتر.
برگه رو بردم خونه و جای اسم خانم تاجیک یه خط افقی بلند کشیدم. یعنی «هیچ نظری ندارم اصن. با همه تونم قهرم». :))
و هنوز که هنوزه از هر گونه نظر سنجی بدم میاد.

ویرایش دوم: دوستان، اگه کسی بخواد یه پست خاص رو نقد کنه، لینک اون پست رو ذیل نقدش میذاره که شما بتونید بخونید. یا میره زیر همون پست نقد میذاره. یا میره ناشناس فحش میده به نگارنده اون پست خاص. نه اینکه پستی که شما حتی نمیدونید نوشته شده و کجا هست اگر هست، تو یه پست عمومی نقد کنه. میشه تریبون نشید برای کودکانِ در انتظارِ دیده شدن؟ متشکرم.
۷۷ نظر ۲۱ لایک

حقوق برابر نخواستیم اصن، مرسی، اه!

روزی که مردان سرزمینم متوجه بشن هر دختری که باهاشون حرف زده، قصد نخ دادن نداشته، عاشقشون نشده، دلش براشون تنگ نشده، و خیلی ساده و ابتدایی ممکنه که یه سوالی داشته یا میخواسته یه موضوعی رو در میون بذاره که به عشق و عاشقی ربطی نداره، اون روز قطع یقین عید خواهد بود.

۲۲ نظر ۲۱ لایک

و بقیه مثل آجر

مامان ها مثل سیمان می مونن.
۲۴ لایک

موقت

1-شیش تا دانشمند هسته ای مون که ترور شدن، به خاطر برجام و سازش بود یا چی؟

2-سواران بر موج "اونا که رفتن به روحانی رای دادن الان کوشن" ، ما قراره الان بریم تو لباس شخصی های سپاه استخدام شیم ناگهان؟ قراره ایست بازرسی بزنیم تو خیابون؟ یا بریم لب مرز زنجیره انسانی تشکیل بدیم قاطی زوار و توریست ها تروریست نیاد تو؟ دقیقا توقع دارید کجا باشیم که الان نیستیم؟

3-تفاوت "جنگ" و "نفوذ تروریست به مملکت" بر شما روشنه؟ دانشمندای هسته ای که ترورشدن ما تو جنگ بودیم؟ الان انگلستان تو جنگه؟

۵۳ نظر ۲۰ لایک

13 reasons why

وقتی جبر زمانه شما رو وادار به اداره پارلمانی آشپزخونه می کنه، متوجه میشید که چرا آقایون رو باید به ضرب گلوله از این محیط مقدس دور کرد و فقط بهشون اجازه داد برای ظرف شستن واردش بشن.


الان روند خونه ما اینطوریه که آقایون با هم میرن خرید تره بار؛ بعد بر می گردن، متوجه میشیم که سه قبضه(فروند؟) آناناس، دو هندونه لشکری، شیش کیلو انواع آلو ها از سبز و زرد و قرمز گرفته تا خورشتی و لواشکی، یک کیسه پر از کلم بروکلی و مقادیر معتنابهی گوجه گیلاسی خریداری کرده ن. توجه داشته باشید که هر هفته میرن خرید و دو نفر آدمِ کوتاهِ باریک، یک درازِ باریک و یک درازِ کلفت (!) در این خونه می زی اند که میانگین مصرف مواد خوراکیشون زیر خط فقر جهانیه. پنجشنبه هفته بعد، یکی از آناناس ها خراب شده، نیمی از آلو ها کپک زده ن، هندونه ای که قاچ خورده ترش شده و گوجه گیلاسی ها سیاه و کلم بروکلی زرد و نزار افتاده ن ته یخچال. آقای پدر سر در یخچال کرده، با این صحنه مواجه شده، و فریاد بر میاورد «چرا نخوردین اینا رو؟!» بدیهتا پاسخ ما اینه که «چون زیاد بود!» و پاسخ آقای پدر هم اینه که «خب بخوریدشون که زیاد نیاد!». :|

و فرداش آقایون با هم میرن خرید و وقتی برمی گردن دوباره سه قبضه آناناس و... الخ.


یا مثلا روند غذا پختن اینطوریه که هر کی فردا امتحان نداره، امروز کارگاه یا آزِ سر پایی نداشته، و کمتر خسته س، غذا با اون. حالا کاری ندارم که بابام پنجشنبه جمعه ها از زور بیکاری میره شیش جور غذا می پزه و به دم قیچی های یخچال می افزایه و وقتی همه شون تو یخچال جا نمیشن دوباره همون روندِ «چرا نخوردین اینا رو» بر جاست. مساله اینه که اولا، دستِ آقایون به کم نمیره. هر یدونه غذا رو در ابعاد هیاتی می پزن و استخوناش تا ابد تو حفره اسرار می مونه. دوما، هدفشون از غذا پختن سیر کردنِ خانواده نیست. مثلا ما یه هفته و نیم داشتیم لوبیا چشم بلبلی پلو با هویج و نخود فرنگی و ذرت(!) می خوردیم، چون بابام حوصله ش از دیدن ظرف لوبیای تو یخچال سر رفته و خواسته تمومش کنه، ضمنا پی برده یه کنسرو کوکتل سبزیجات هم ته یخچال بوده که یه روز جوشونده بریزه تو مایه ماکارونی ولی یادش رفته و کلک اونم باید کنده شه. لذا ظرف لوبیا رو با شیش پیمونه برنج و کوکتل سبزی پخته، و به خورد ما داده. یا مثلا یک ماه الویه داشتیم چون مقدار زیادی سیب زمینی ابتیاع شده بود که در شرف خراب شدن قرار گرفته بودن و به جای هر کار هیجان انگیز دیگه ای مثل برپایی پارتیِ سیب زمینی سرخ کرده، تصمیم گرفتن الویه ش کنن. و هر هفته یه بار کوفت استروگانف داریم چون دو بسته قارچ می خرن با شیش تا فلفل دلمه رنگی و ما هم مجبور میشیم مرغی، میگویی، ماهی ای، گوشت خورشتی ای، چیزی باهاش تفت بدیم چیپس بریزیم کله ش بشه اون-چیز-استروگانف.


الان دو سه هفته س خونه رو شاپرک برداشته، و کاشف به عمل اومده که سطل آجیل عید(!) درش باز بوده و توش حشره مشره رفته زاد و ولد کرده و بعد پخش شده ن تو چین و شکن های سقف و اونجاها تخم نهادن و چند وقت دیگه اعلام استقلال می کنن ما رو از خونه شوت می کنن بیرون.

اما میدونید واکنش بابام چی بوده؟

«چرا هنوز نخوردین اینا رو؟!»

۲۶ نظر ۲۲ لایک

فیلم و عکسم بذارید خبرنگارا بگیرن، محض رضای خدا پناه بگیرین

لطفا مراقب خودتون و خانواده تون باشید.

۱۰ نظر ۱۹ لایک

تجربی خونده هاش بیان وسط

چرا اگه مچ دست آدم قطع بشه، جاش پوست می بنده، در حالی که اصلا قرار نبوده پوست اونجا رشد کنه، ولی استخون و گوشت و عصب در نمیاد جاش که یه دست کامل تشکیل بده؟

چرا مثلا اگه خودمونو بسوزونیم، پوستمون دوباره رشد می کنه، ولی یه تیکه از خودمونو بکنیم، جاش پر نمیشه و تا ابد سوراخ میمونه؟


آیا خدا وسط نوشتن کد حوصله ش سر رفته، بقیه توابع رو ننوشته؟

آیا در نسخه های بعدی برطرف خواهد شد؟

آیا ما چی مون از ستاره دریایی کمتره؟

آیا چی؟


+اصلا هم معلوم نیست درگیر چاله گوشه چشمم هستم:دی

۳۴ نظر ۲۰ لایک

اومد؟ نیومد؟

من یک مشکل اساسی دارم، نمیفهمم کی ملت در حال تعارف کردن هستن، کی واقعا منظورشون همونه که میگن.

از اونجا که خودم معمولا تعارف نمی کنم، یک اصل ساده در زندگی خودم تعبیه کردم که منو از درگیری برای کشف مقصود اصلی ملت، می رهانه: همیشه فرض می کنم طرف داره راست میگه و همونی که میگه منظورشه.

طایفه ما از هر دو طرف شدیدا تعارفی هستن و در نتیجه وقتی من میزبان باشم- و خواهرم و بابام نباشن که کنترلم کنن- بسیار بهشون سخت میگذره. مثلا یک مورد داریم که میاد خونه ما اصرار داره ظرف ها رو بشوره. خب لطف می کنی بزرگوار، مراقب بشقاب های چینی هم باش نشکنن -شربت آلبالوی خود را هم میزند و پا روی پا می اندازد-. یا یه کدبانوی گرامی داریم که یه سری اومده بود خونه مون، ما سبزی خریده بودیم رو اوپن مونده بود؛ هر چقدر گفتیم بابا اینا رو وسط مهمونی لازم نداریم که، بذار سر جاش باشه بعدا رسیدگی می کنم به گوشش نرفت؛ آبکش پیدا کرد و یک کیلوسبزی رو پاک کرد دست تنها. منم نشستم نگاهش کردم و لبخند تحویلش دادم. من نمیخواستم اون سبزیا رو فعلا پاک کنم به هر دلیلی، تو خونه خودم که نمیتونی با شوخی و خنده و تعارف و لبخند کار بتراشی برام. اگرم خیلی سبزیا رو اعصابته یا برو خونه تون یا کظم غیظ کن یا خودت پاک کن ویرت بخسبه.

اما فکر می کنید این کار من تاثیر داشته و ملت دست از تعارف کردن برداشته ن؟ حاشا و کلا. همکنون سه ساعت و چهل دقیقه به اذان مغرب مونده، نه تنها شام داریم بلکه به اندازه سحری هم غذا هست. لکن یک تعارفی عصبانی تو آشپزخونه داره لوبیاپلو بار میذاره و هر چند وقت یه بار یه چیزی دلنگ دولونگ کنان پرتاب میشه زمین که یعنی بیاید جلوی منو بگیرید، من الکی گفتم میخوام غذا بذارم که شام تکراری نخوریم.

-دست زیر چانه به پنجره آشپزخانه خیره می شود و به حال فرهنگ عجیب آریایی افسوس می خورد-

۴۲ نظر ۳۰ لایک

هشت ترمه تموم نمی کردی، نمی مردی!

پس از اینکه این دو ماه تموم شه، چهارسال خودمو حبس می کنم تو اتاقم، هر کی هم نزدیکم بشه جیغ میزنم.
۲۳ نظر ۳۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|