Don't Cry, There Is Too Much Pain To come

دنیا برای من به دو قسمت تقسیم شده. آدم ها، مکان ها، تجربه ها، تاریخ و زمان؛ همه چیز دو حالت داره: قبل از سیزده مرداد نود و چهار، بعد از سیزده مرداد نود و چهار.

مامانِ من آدمی نبود که براش مهم باشه جاکفشی دم در خونه ش با مشتِ برادرش شکسته. جاکفشی اصلا نقشِ مهمی تو زندگی ما نداشت. فقط دم در بود چون کفشا باید بالاخره یه جایی می بودن.

ما تو خونه قابلمه هایی داریم که لااقل بیست و هشت سال عمرشونه. تلفون بیشترشون کنده شده و حتی اونا که نو هستن لااقل یک بار من یا زهرا با یه چیز فلزی تهشون رو خش انداختیم. مامانم همه اینا رو نگه میداشت، همه اینا رو استفاده می کرد، ولی همه شون براش یه مشت قابلمه بودن. برا ما هم یه مشت قابلمه بودن. قابلمه ها واسه همه یه مشت قابلمه ان.

من از تمام چیزایی که مالِ قبل از سیزده مرداد نود و چهارن یه جوری حفاظت میکنم انگار همه شون نقش مهم و حیاتی تو زندگیم داشتن. تو زندگیِ مامانم یعنی. یه دور فلاسکی که باهاش برامون چایی میاورد مسافرت جا گذاشتم دانشگاه و جوری با گریه تمام کادر دانشگاه رو خبر دار کردم که انگار فلاسک تنها یادگار مادرم بوده. و طوری هرروز صبح سعی می کنم سقفِ جاکفشی رو تعمیر کنم انگار چیزی عوض میشه. انگار براش مهم بود. انگار براش مهمه.


اما گذشته از اینا،

من نمیخوام آدمِ جدیدی تو زندگیم باشه. من میخوام همه آدما همونایی باشن که از قبلِ سیزده مرداد نود و چهار داشتم. همونایی که میدونن چی شده. میدونن چرا شده. میدونن چطور شده. حتی اونی که وقتی اولین نفر بهش خبر دادم گفت «مطمئنی؟ خودت دیدی؟» و تا مدت ها پیشم نبود چون فکر می کرد من ترجیح میدم تنها باشم. حتی اونی که مسخره م کرد که چرا اومدی تو وبلاگت پلاس شدی و مطمئنم ناراحت نیستی اونقدرها هم، وگرنه به فکرت نمیرسید بیای وبلاگت. من نمیخوام برا آدما توضیح بدم که چرا مادر جان بهار ندارم. از کی مادر جان بهار ندارم. چطور شد که مادر جان بهار ندارم. چه حسی دارم که مادر جان بهار ندارم. چند وقت یه بار یادم میاد که مادر جان بهار ندارم. حالا چطور زندگی می کنم که مادر جان بهار ندارم. من به هیچکس توضیح ندادم هنوز. من هنوز وقتی بحث مردن میشه از جمع جیم میزنم. من هنوز وقتی کسی به مامانش غر میزنه گریه می کنم و در میرم. من هنوز وقتی نی نی ها تو خیابون به مامانشون لگد میزنن گریه می کنم و میدوئم برمیگردم خونه. من نمیخوام کسی بپرسه چرا.


آدمای قبل سیزده مرداد نود و چهارم گذاشته ن رفته ن.

من...نمیدونم باید چی کار کنم.



پی نوشت: به غصه هات بخند.

پی نوشت: عنوان از این آهنگ.

پی نوشت: نسخه اولیه این متن نباید منتشر می شد. ببخشید. فقط...نشد.

۱۴ نظر ۲۱ لایک

پنج فرمان، یا ، چگونه یک زودباورِ مجازی نباشیم

۱-هر چیزی که هر کسی تعریف کند، لزوما راست نیست.

۲-هر چیزی که هر کسی که قبولش دارید تعریف می کند، لزوما راست نیست.

۳-هر چیزی که دشمنان کسی که قبولش ندارید تعریف میکنند، لزوما راست نیست.

۴-هر چیزی که هر کسی تعریف میکند، آلوده به دیدگاه همان فرد است و این دیدگاه خوداگاه یا ناخوداگاه در تعریف کردن منعکس می شود. بنابراین دو نسخه درست از واقعیت، احتمالا دو احساس متفاوت در شما برمی انگیزند و به افکار شما جهت می دهند. هر محتوایی را با دیدگاه خودتان نگاه کنید.

۵-هر چیزی را از چند دیدگاه ببینید و نظرهای مخالف و موافقش را بخوانید. این باعث می شود کمتر به تحلیل های افراد وابسته شوید و دیدگاه خودتان را پیدا کنید.



+ رو نوشت به همه آنها که شب عاشورا رفتند اسم امام حسین را توی ماه ببینند، همه آنها که منبع حرف هایشان گوگل دات کام و اینستاگرام دات کام و تلگرام دات می-کانال گیزمیز!-است، همه ارادتمندان خسرو معتضد، و خواهرم!

۲۵ نظر ۲۵ لایک

...به سقف!

من اگه الان به نود درصدتون بگم "کرنل سیستم عاملت به وب کم اینتراپت نمیده واسه همین ثبات هاش مقدار اکومولیتور رو نمیفرستن بهش، در نتیجه وب کمت خراب نیست و مشکل از کرنله" یا فکر می کنید من خیلی خفنم، یا فکر می کنید مشکلتون خیلی خفنه، یا حس می کنید چقدر کامپیوتر دنیای پیچیده ای داره و خفنه. در هر سه حالت هم چون من انقدر wise و cool و دانا و مخوف بوده م بهم ایمان میارید.

در حالی که جمله بالا اصلا معنی نداره و کرنل به وب کم اینتراپت یا هرچی نمیده و ثبات و اکومولیتور هم مال مبحث ریزپردازنده س که من چپوندم اون تو. من یه دانشجوی متوسطم که معدلش 16 هه و تو هیچ درسی تاپ نیست و مهارت های فنیش در حد شماست؛ ته تهش بتونه تست کنه برنامه وب کم اجرا میشه یا نه.

ولی شما که نمی دونید. شما انقدر میدونید که من دانشجوی نرم افزار یه دانشگاه خوبم و کلی با کامپیوتر سر و کله میزنم پس حتما یه چیزی بارم هست.

یا مثلا درس آمارمهندسی رو با 10 پاس کردم ولی الان برگردم بهتون بگم احتمال دوشرطی پواسنش رو بذار تو قضیه بیز جواب به دست میاد، احتمالا باور می کنید و میرید بخونید پواسن چیه و بیز چیه. یا حتی نمیرید بخونید، فقط باور می کنید.


بحث اعتماد به نفسه. منی که هیچی از سیستم عاملتون ممکنه ندونم، میتونم با چنان اعتماد به نفسی این جملات رو بگم که باورتون بشه. از اون بدتر، من میتونم یه تعمیرکار باشم و درسامو نخونده باشم، هیچی بارم نباشه و اینا رو بگم، بزنم سیستمتون رو شتک کنم. من میتونم یه پزشک باشم و درسامو به زور پاس کرده باشم، هیچی بارم نباشه و تز بدم. من میتونم یه معمار باشم، هیچی بارم نباشه و نقشه بکشم. مادامی که رو نکنم که بله من هیچی بارم نیست، کسی هم نمیفهمه که نه، هیچی بارم نیست! مگر اینکه کسی چیزیش بشه یا خونه ای بریزه یا سیستمی شتک شه.

نتیجه اخلاقی اینکه هر کسی اون چیزی نیست که تو دانشگاه خونده. چون یکی تو دانشگاه معماری یا پزشکی یا مهندسی کامپیوتر یا ادبیات فارسی یا....میخونه/خونده، معمار و پزشک و مهندس و ادیب نمیشه.

هرچی رو نسپرین دست هر کی. و هر کی هر چی گفت باورتون نشه.


+پزشک محترم بدون آزمایش کافی احتمال وجود بیماری ای که بابتش مراجعه کرده بودم رد کردن. الان مشخص شده اشتباه فرموده بودن و علایم هستن، تشدید شده ن و آزمایش کافی نبوده است.

۳۵ نظر ۱۲ لایک

تنوع طلبِ زندگی بر فنایی که من باشم.

من از اینکه یه سری کارها رو باید هی انجام بدم، بَدَم میاد. مثلا هر شب باید مسواک بزنی. هرروز باید سه وعده غذا بخوری. دو هفته یه بار باید بری آرایشگاه. هر شب باید بخوابی. هفته ای یه بار باید جارو کنی. سالی دو بار باید بری لباس بخری. هر دو روز باید گلدونا رو آب بدی. هرروز باید غذا پخت. چه می دونم، همه چی یه سیکلی داره که باید تو اون سیکل هی تکرار شه. هیچی رو نمیشه یه بار انجام داد، تموم شه بره.

یعنی هر دفعه که جارو می زنم به خودم میگم نمیشه جارو رو یه بار کشید، تموم شه بره؟ نمیشه آدم نخواد هی بره درگیر پروسه لباس خریدن بشه؟ هرشب باید بخوابیم؟ چرا انتخابی نیستن اینا؟ 

من خیلی پروژه محوره تفکرم. یعنی مثلا، فلان کار رو یه دور انجام بدیم، حالا بریم سر یه کار جدید.

مثلا بافتنی بافتن از این لحاظ به تلفن جواب دادن تو یه شرکت نرم افزاری ارجحه. چون هی یه چیزی رو می بافی تموم میشه میری سراغ بعدی. در حالی که تا ابد هم بشینی تو شرکت نرم افزاری، تلفن زنگ می خوره و باید جواب بدی. هی هر روز. هی هر ساعت. :|


قشنگ مشخصه زندگیم در آینده به عنوان یک برنامه نویس، به داستان رفته:))


پی نوشت: یک قرعه کشی خوشگل طراحی کرده بودم برای اهدای جایزه به علاقه مندان این پست. نود و هشت بار قرعه کشی کردم ولی نرم افزاره که قراره فیلم بگیره از مانیتور به عنوان مدرک ماجرا که هم قرعه کشی خوشگل و مهندسی شده م رو به رختون بکشم و هم همه مطمئن شن که رندوم انجام شده!-کار نکرد که نکرد. :| لذا جایزه اون پست رو با جایزه دینا یکی فرمودیم. باشد که برکت داشته باشه. :دی

پی نوشت: جای مطمئنی میشناسید که عطر آنلاین بفروشه؟ امروز تمامِ جفتِ فلکه های صادقیه رو زیر و رو کردم، اثری از آثارِ اونی که میخوام نبود که نبود!

پی نوشت: تو یکی از مغازه ها بعد از کلی تست کردن عطر هایی که مدعی بود بویی شبیه اونی که من میخواستم رو دارن، تاکیدش این بود که «اینو بردار، این خاصه، ازتون میپرسن عطرتون چیه! بقیه شون خاص نیستن کسی نمی پرسه!» :| کاملا مشخص بود تو زندگی شخصیش عطر رو به عنوان دستاویزی برای باز کردن سر صحبت استفاده می کنه:))

۱۵ نظر ۶ لایک

به دکمه قرمزه دست نزنید

یه روز یه داستانی می نویسم در مورد پسری که قدرت های جادویی خفنی داشت که نباید میدونست داره و یه روز یه دوست خنگ ابلهی پیدا کرد که قدرت های جادویی خفنش رو آنلاک کرد فرستادش مرحله بعد و پسره تبدیل به یه غول بزرگ بنفش شد که کله ش شکل گاوِ لبنیاتِ روزانه س و کره زمین رو نابود کرد و خودش تو خلاء سقوط کرد تا به کهکشان آندرومدا رسید و خدایان المپ تصمیم گرفتن آندرومدا رو از زنجیر درارن پسره رو بکنن اون تو.

تهشم می نویسم Based on a true story.


+کهکشان اندرومدا یا زنِ در زنجیر یه کهکشانه اون دور دورا که وسط صورت فلکی آندرومدا میتونید ببینیدش. سه میلیارد سال دیگه قراره بخوره به کهکشان ما.

اسمش از روی افسانه آندرومدا میاد که دختری بود بسیور زیبا، که بستنش به صخره تا نهنگ دریاییِ نمیدونم چی چی بیاد بخوردش که انتقام خدای نمیدونم کجا رو از باباش بگیره. بعد پرسئوس اون وسط سر رسید نهنگه رو نفله کرد، دختره رم برد باهاش عروسی کنه.

۲۲ نظر ۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک