Don't Cry, There Is Too Much Pain To come

دنیا برای من به دو قسمت تقسیم شده. آدم ها، مکان ها، تجربه ها، تاریخ و زمان؛ همه چیز دو حالت داره: قبل از سیزده مرداد نود و چهار، بعد از سیزده مرداد نود و چهار.

مامانِ من آدمی نبود که براش مهم باشه جاکفشی دم در خونه ش با مشتِ برادرش شکسته. جاکفشی اصلا نقشِ مهمی تو زندگی ما نداشت. فقط دم در بود چون کفشا باید بالاخره یه جایی می بودن.

ما تو خونه قابلمه هایی داریم که لااقل بیست و هشت سال عمرشونه. تلفون بیشترشون کنده شده و حتی اونا که نو هستن لااقل یک بار من یا زهرا با یه چیز فلزی تهشون رو خش انداختیم. مامانم همه اینا رو نگه میداشت، همه اینا رو استفاده می کرد، ولی همه شون براش یه مشت قابلمه بودن. برا ما هم یه مشت قابلمه بودن. قابلمه ها واسه همه یه مشت قابلمه ان.

من از تمام چیزایی که مالِ قبل از سیزده مرداد نود و چهارن یه جوری حفاظت میکنم انگار همه شون نقش مهم و حیاتی تو زندگیم داشتن. تو زندگیِ مامانم یعنی. یه دور فلاسکی که باهاش برامون چایی میاورد مسافرت جا گذاشتم دانشگاه و جوری با گریه تمام کادر دانشگاه رو خبر دار کردم که انگار فلاسک تنها یادگار مادرم بوده. و طوری هرروز صبح سعی می کنم سقفِ جاکفشی رو تعمیر کنم انگار چیزی عوض میشه. انگار براش مهم بود. انگار براش مهمه.


اما گذشته از اینا،

من نمیخوام آدمِ جدیدی تو زندگیم باشه. من میخوام همه آدما همونایی باشن که از قبلِ سیزده مرداد نود و چهار داشتم. همونایی که میدونن چی شده. میدونن چرا شده. میدونن چطور شده. حتی اونی که وقتی اولین نفر بهش خبر دادم گفت «مطمئنی؟ خودت دیدی؟» و تا مدت ها پیشم نبود چون فکر می کرد من ترجیح میدم تنها باشم. حتی اونی که مسخره م کرد که چرا اومدی تو وبلاگت پلاس شدی و مطمئنم ناراحت نیستی اونقدرها هم، وگرنه به فکرت نمیرسید بیای وبلاگت. من نمیخوام برا آدما توضیح بدم که چرا مادر جان بهار ندارم. از کی مادر جان بهار ندارم. چطور شد که مادر جان بهار ندارم. چه حسی دارم که مادر جان بهار ندارم. چند وقت یه بار یادم میاد که مادر جان بهار ندارم. حالا چطور زندگی می کنم که مادر جان بهار ندارم. من به هیچکس توضیح ندادم هنوز. من هنوز وقتی بحث مردن میشه از جمع جیم میزنم. من هنوز وقتی کسی به مامانش غر میزنه گریه می کنم و در میرم. من هنوز وقتی نی نی ها تو خیابون به مامانشون لگد میزنن گریه می کنم و میدوئم برمیگردم خونه. من نمیخوام کسی بپرسه چرا.


آدمای قبل سیزده مرداد نود و چهارم گذاشته ن رفته ن.

من...نمیدونم باید چی کار کنم.



پی نوشت: به غصه هات بخند.

پی نوشت: عنوان از این آهنگ.

پی نوشت: نسخه اولیه این متن نباید منتشر می شد. ببخشید. فقط...نشد.

۱۴ نظر ۲۱ لایک

پنج فرمان، یا ، چگونه یک زودباورِ مجازی نباشیم

۱-هر چیزی که هر کسی تعریف کند، لزوما راست نیست.

۲-هر چیزی که هر کسی که قبولش دارید تعریف می کند، لزوما راست نیست.

۳-هر چیزی که دشمنان کسی که قبولش ندارید تعریف میکنند، لزوما راست نیست.

۴-هر چیزی که هر کسی تعریف میکند، آلوده به دیدگاه همان فرد است و این دیدگاه خوداگاه یا ناخوداگاه در تعریف کردن منعکس می شود. بنابراین دو نسخه درست از واقعیت، احتمالا دو احساس متفاوت در شما برمی انگیزند و به افکار شما جهت می دهند. هر محتوایی را با دیدگاه خودتان نگاه کنید.

۵-هر چیزی را از چند دیدگاه ببینید و نظرهای مخالف و موافقش را بخوانید. این باعث می شود کمتر به تحلیل های افراد وابسته شوید و دیدگاه خودتان را پیدا کنید.



+ رو نوشت به همه آنها که شب عاشورا رفتند اسم امام حسین را توی ماه ببینند، همه آنها که منبع حرف هایشان گوگل دات کام و اینستاگرام دات کام و تلگرام دات می-کانال گیزمیز!-است، همه ارادتمندان خسرو معتضد، و خواهرم!

۲۵ نظر ۲۵ لایک

...به سقف!

من اگه الان به نود درصدتون بگم "کرنل سیستم عاملت به وب کم اینتراپت نمیده واسه همین ثبات هاش مقدار اکومولیتور رو نمیفرستن بهش، در نتیجه وب کمت خراب نیست و مشکل از کرنله" یا فکر می کنید من خیلی خفنم، یا فکر می کنید مشکلتون خیلی خفنه، یا حس می کنید چقدر کامپیوتر دنیای پیچیده ای داره و خفنه. در هر سه حالت هم چون من انقدر wise و cool و دانا و مخوف بوده م بهم ایمان میارید.

در حالی که جمله بالا اصلا معنی نداره و کرنل به وب کم اینتراپت یا هرچی نمیده و ثبات و اکومولیتور هم مال مبحث ریزپردازنده س که من چپوندم اون تو. من یه دانشجوی متوسطم که معدلش 16 هه و تو هیچ درسی تاپ نیست و مهارت های فنیش در حد شماست؛ ته تهش بتونه تست کنه برنامه وب کم اجرا میشه یا نه.

ولی شما که نمی دونید. شما انقدر میدونید که من دانشجوی نرم افزار یه دانشگاه خوبم و کلی با کامپیوتر سر و کله میزنم پس حتما یه چیزی بارم هست.

یا مثلا درس آمارمهندسی رو با 10 پاس کردم ولی الان برگردم بهتون بگم احتمال دوشرطی پواسنش رو بذار تو قضیه بیز جواب به دست میاد، احتمالا باور می کنید و میرید بخونید پواسن چیه و بیز چیه. یا حتی نمیرید بخونید، فقط باور می کنید.


بحث اعتماد به نفسه. منی که هیچی از سیستم عاملتون ممکنه ندونم، میتونم با چنان اعتماد به نفسی این جملات رو بگم که باورتون بشه. از اون بدتر، من میتونم یه تعمیرکار باشم و درسامو نخونده باشم، هیچی بارم نباشه و اینا رو بگم، بزنم سیستمتون رو شتک کنم. من میتونم یه پزشک باشم و درسامو به زور پاس کرده باشم، هیچی بارم نباشه و تز بدم. من میتونم یه معمار باشم، هیچی بارم نباشه و نقشه بکشم. مادامی که رو نکنم که بله من هیچی بارم نیست، کسی هم نمیفهمه که نه، هیچی بارم نیست! مگر اینکه کسی چیزیش بشه یا خونه ای بریزه یا سیستمی شتک شه.

نتیجه اخلاقی اینکه هر کسی اون چیزی نیست که تو دانشگاه خونده. چون یکی تو دانشگاه معماری یا پزشکی یا مهندسی کامپیوتر یا ادبیات فارسی یا....میخونه/خونده، معمار و پزشک و مهندس و ادیب نمیشه.

هرچی رو نسپرین دست هر کی. و هر کی هر چی گفت باورتون نشه.


+پزشک محترم بدون آزمایش کافی احتمال وجود بیماری ای که بابتش مراجعه کرده بودم رد کردن. الان مشخص شده اشتباه فرموده بودن و علایم هستن، تشدید شده ن و آزمایش کافی نبوده است.

۳۵ نظر ۱۲ لایک

تنوع طلبِ زندگی بر فنایی که من باشم.

من از اینکه یه سری کارها رو باید هی انجام بدم، بَدَم میاد. مثلا هر شب باید مسواک بزنی. هرروز باید سه وعده غذا بخوری. دو هفته یه بار باید بری آرایشگاه. هر شب باید بخوابی. هفته ای یه بار باید جارو کنی. سالی دو بار باید بری لباس بخری. هر دو روز باید گلدونا رو آب بدی. هرروز باید غذا پخت. چه می دونم، همه چی یه سیکلی داره که باید تو اون سیکل هی تکرار شه. هیچی رو نمیشه یه بار انجام داد، تموم شه بره.

یعنی هر دفعه که جارو می زنم به خودم میگم نمیشه جارو رو یه بار کشید، تموم شه بره؟ نمیشه آدم نخواد هی بره درگیر پروسه لباس خریدن بشه؟ هرشب باید بخوابیم؟ چرا انتخابی نیستن اینا؟ 

من خیلی پروژه محوره تفکرم. یعنی مثلا، فلان کار رو یه دور انجام بدیم، حالا بریم سر یه کار جدید.

مثلا بافتنی بافتن از این لحاظ به تلفن جواب دادن تو یه شرکت نرم افزاری ارجحه. چون هی یه چیزی رو می بافی تموم میشه میری سراغ بعدی. در حالی که تا ابد هم بشینی تو شرکت نرم افزاری، تلفن زنگ می خوره و باید جواب بدی. هی هر روز. هی هر ساعت. :|


قشنگ مشخصه زندگیم در آینده به عنوان یک برنامه نویس، به داستان رفته:))


پی نوشت: یک قرعه کشی خوشگل طراحی کرده بودم برای اهدای جایزه به علاقه مندان این پست. نود و هشت بار قرعه کشی کردم ولی نرم افزاره که قراره فیلم بگیره از مانیتور به عنوان مدرک ماجرا که هم قرعه کشی خوشگل و مهندسی شده م رو به رختون بکشم و هم همه مطمئن شن که رندوم انجام شده!-کار نکرد که نکرد. :| لذا جایزه اون پست رو با جایزه دینا یکی فرمودیم. باشد که برکت داشته باشه. :دی

پی نوشت: جای مطمئنی میشناسید که عطر آنلاین بفروشه؟ امروز تمامِ جفتِ فلکه های صادقیه رو زیر و رو کردم، اثری از آثارِ اونی که میخوام نبود که نبود!

پی نوشت: تو یکی از مغازه ها بعد از کلی تست کردن عطر هایی که مدعی بود بویی شبیه اونی که من میخواستم رو دارن، تاکیدش این بود که «اینو بردار، این خاصه، ازتون میپرسن عطرتون چیه! بقیه شون خاص نیستن کسی نمی پرسه!» :| کاملا مشخص بود تو زندگی شخصیش عطر رو به عنوان دستاویزی برای باز کردن سر صحبت استفاده می کنه:))

۱۵ نظر ۶ لایک

به دکمه قرمزه دست نزنید

یه روز یه داستانی می نویسم در مورد پسری که قدرت های جادویی خفنی داشت که نباید میدونست داره و یه روز یه دوست خنگ ابلهی پیدا کرد که قدرت های جادویی خفنش رو آنلاک کرد فرستادش مرحله بعد و پسره تبدیل به یه غول بزرگ بنفش شد که کله ش شکل گاوِ لبنیاتِ روزانه س و کره زمین رو نابود کرد و خودش تو خلاء سقوط کرد تا به کهکشان آندرومدا رسید و خدایان المپ تصمیم گرفتن آندرومدا رو از زنجیر درارن پسره رو بکنن اون تو.

تهشم می نویسم Based on a true story.


+کهکشان اندرومدا یا زنِ در زنجیر یه کهکشانه اون دور دورا که وسط صورت فلکی آندرومدا میتونید ببینیدش. سه میلیارد سال دیگه قراره بخوره به کهکشان ما.

اسمش از روی افسانه آندرومدا میاد که دختری بود بسیور زیبا، که بستنش به صخره تا نهنگ دریاییِ نمیدونم چی چی بیاد بخوردش که انتقام خدای نمیدونم کجا رو از باباش بگیره. بعد پرسئوس اون وسط سر رسید نهنگه رو نفله کرد، دختره رم برد باهاش عروسی کنه.

۲۲ نظر ۹ لایک

حتی میتونم بگم فوق العاده س!

به نکته عجیبی در آمار وبلاگ پی بردم! در لحظه نگارش این پست  تعداد کامنت ها 5151 و آمار کل بازدید ها 62626 هست:|  * احساس می کنم خیلی تقارنشون جالبه باید یه کاری باهاشون بکنم:))

کامنت 5151 رو دینا م. تو پست قبلی گذاشته و بازدید کننده 62626 خودم بوده م:|

به خودم جایزه بدم یا به دینا؟:دی چه کنیم به نظرتون؟:دی



*شارژ گوشیمم 77 عه:))


+عنوان از تکیه کلام های بابام:دی

۲۸ نظر ۳ لایک

اگر قاتل بودم (3)

DeathNote


اگر قاتل بودم قطع یقین باعث و بانی گران شدن کتاب را می کشتم.


+جزء از کل قیمت کردم چهل هزار تومان. :|

+بنده در کتابخونه م هری پاتر دارم سه هزار و هشتصد خریدمش!:|

۴۲ نظر ۹ لایک

I have lost things you would never understand

 

۲۳ لایک

چی سرچ کنیم که به وبلاگ پلاکت برسیم، یا، رساله ی وات د فاز!

از ازمنه قدیم، یعنی زمانی که پرشین بلاگ در دامنه .com فعالیت می کرد و بلاگفا اونقدر محبوب بود که کتاب «راهنمای وبلاگ نویسی» انتشارات مجتمع فنی کلا به شرح و بسط بلاگفا می پردازه، یکی از تفریحات سالم بلاگران این بوده که میرفتن از تو آمارگیرشون (که اون موقع ها مرحوم webgozar بود یا دیگه ته تهش persianstat! آیکنِ بله من خیلی وقته بلاگرم و دلم میخواد شوآف کنم!:)) ) نگاه می کردن ملت چی سرچ کردن که رسیدن به وبلاگ اونا.

حالا اینجا آمارگیرش خیلی قیافه خفنی داره و شونصد تا منو و زیر منو نشون میده ولی اطلاعاتی که در اختیار آدم میذاره سه چهارمشون به درد نخورن:)) با این وجود خوشبختانه ما رو از این آیتمِ فرح انگیزِ «نتایج جستجو» بی نصیب نذاشته و یه چیزایی نشون میده. :دی


از جمله عباراتی که خیلی جستجو شده، بعد از خود جولیک و پلاکت، عباراتی مربوط به عکس لخت بچه، عکس لخت بچه تو قابلمه، و عکس لخت بچه بدون پوشک (!) هست که به تنهایی گویای خیلی چیزهاست و حرفی برای گفتن باقی نمیگذاره! 

در وهله بعد سرچ کنندگان «نوعی پتروس فداکار» «پتروس فداکار هستم» و «پتروس فداکار کیه» به اینجا دست پیدا کردن؛ طبق آماری که به دستم رسیده در کتاب های درسی متولدین 74 به بعد پتروس فداکار از فارسی سال سوم حذف شده و در نتیجه این نشون میده بیشتر سرچ کنندگان دهه هشتادی بودن و نسلِ بعد داره رو به بی سوادی میره! :)) 

در ادامه عده خیلی زیادی با سرچ کردنِ بخش هایی از ترانه بسیار نبوغ آمیز سریالِ برادر نظیر «زمونه عمر ما رو میگیره» و «عمر ما میره دختر زیبا» (!؟) احتمالا داشتن میگشتن ببینن ترانه سرا موقع سرودن این شعر وزین چی زده بوده، که از همین تریبون بهشون سلام می کنم و میگم منم ایده ای ندارم ایشون تو چه حالی این ترانه شگفت انگیز رو گفته:))

عده ای از دوستان با عبارت «عوض کردن جو» به اینجا رسیدن :| هیچی ندارم بگم و امیدوارم در آموزش نحوه عوض کردن جو موفق بوده باشم:|

عده قابل توجهی هم با سرچ «یه اسم برای زندگی» به جمع ما اضافه شدن. یه اسم برای زندگی؟! شما واسه زندگیاتون اسم میذارین؟! :| من آخرین چیزی که براش اسم گذاشتم اکانت وی پی ان دانشگاه بوده که Amqezi نامیدمش :|

و اما نشانِ سرچ کننده طلایی بعد از «کشفِ تو سختِ خوشگلم» و «من ده تا مانتو خریدم»، با تقدیر از «مدادی که پشتش تراش داره»، دوست عزیزمون «دوبلور تبلیغ زعفران بهرامن» و «زندگی زناشویی در آپارتمان»، به سرچ کننده عبارت روبرو تعلق میگیرد: «من ده سالمه و خوشگل خوشگلم»! خوشگله یه کامنت خصوصی بده نشانِت رو بفرستیم برات. :|



پی نوشت: بله،قالب نو هم مبارک:دی با تشکر از عرفان که از اوایل تاسیس این وبلاگ و قالب قبلی همراه ما بوده و هست!

پذیرای انتقادات و پیشنهاداتتون در زمینه قیافه قالبم هستم!

پی نوشت: ما یک سال و نیمه نذری نخوردیم. نذری هم تو محل پخش نکردیم. میبریم میدیم کسانی که به نظرمون مستحق ترن. مثل کارگر های ساختمون، مثل پلاستیک جمع کن ها، مثل بچه فال فروش ها.

نَمُردیم هم.

نذریاتون قبول باشه. :)

۲۶ نظر ۱۵ لایک

این داستان: جنبه ی از دست دادن

یک مرضی هم هست به اسم "گشتن دنبال از دست داده ها تا ابد".

که یعنی از هر گوشه مترو نواب ممکنه یه عطیه بزنه بیرون. هر دست تپلی که روی شستش جای سوختگی داره ممکنه مال مادر جان بهار باشه. هر مو فرفری لاغری احتمالا مهشیده. هر آدم درازی که موقع راه رفتن سرش رو جلو تر از تنه ش میگیره تا وقتی قیافه ش معلوم نیست محمده. اگه به اندازه کافی منتظر بمونم چرخ گم شده سه چرخه م از تو باغچه پیدا میشه و قل میخوره میاد بیرون. هر اس ام اسی که میاد میتونه از طرف میم باشه. تو هر کدوم مغازه های انقلاب ممکنه یه ه قایم شده باشه. تو تک تک پارک های مملکت یه نون نشسته و برگه هاشو داره باد می بره.

واسه همینه که من همیشه ایستگاه نواب رو با دقت می گردم؛ صاحب همه دست های تپلی شست سوخته رو بررسی می کنم؛ قیافه موفرفریای لاغر و قد بلندایی که موقع راه رفتن سرشونو جلو میگیرن تفتیش می کنم؛ هرروز-دوازده سال-باغچه رو میگردم؛ وقت خوندن پیامکام تپش قلب میگیرم؛ و مغازه های انقلاب و پارک های مملکت رو دنبال ه و نون زیر و رو می کنم.

چون ... کی می دونه؟ شاید بالاخره برگشتن. پیدا شدن. زنده شدن.

و موندن.


+به اندازه کافی منتظر بمونید.

+همونطور که در پست های اخیر قابل مشاهده س نگارنده دچار افسردگی شده و...اینا. 

۲۳ نظر ۱۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|