چالش کتابخوانی 95 - فلش فوروارد!

به چالش می پیوندیم.

تا به حال از نویسنده اش چیزی نخوانده باشم مذگان.

صبح تا شب یک روزه تمامش کنم خوانی.


من بیشترِ چالش کتابخوانی 95 رو توی تابستون و سر کاراموزیم تموم کردم. اون موقع که بی کار میشوندنم پشت صندلی که تلفن جواب بدم و روزی دو تا رمان تموم می کردم در همون حال. :دی 

نشد بقیه پست هاشون رو بذارم به دلایلی. سرشلوغی و عدم استقبال ملت از پست های معرفی کتاب هم مزید بر علت شد که مدام پشت گوش بندازم معرفی کتاب ها رو و این شد که میبینید:دی

چالش کتابخوانی جهش رو به جلو!

-اولین تماس تلفنی از بهشت رو خریدم چون عطفش فیروزه ای بود و یه کتاب دیگه از انتشاراتش داشتم که دقیقا عطف همون رنگی داشت. :)) متاسفانه اصلا به طرح جلد نمیتونم اعتماد کنم و تمام تلاشم رو کردم این حرکتم همون چالش رو پوشش بده:-" :دی

-خروج اضطراری رو از کتابخونه گرفتم و رسما رفتم خم شدم رو میز یارو گفتم یه کتاب میخوام نویسنده ش با الف سین یا سین الف شروع شه. :| پنج شیش ماهه دیگه نرفته م اونجا، آخرین باری که آقاهه رو دیدم رفته بود زیر میز و جیغ میزد:))

-برای دوست داشتم بخوانمش ولی هنوز نخوانده ام لااقل سه جلد کتاب خوندم. «چرا از اوانس نپرسیدند» آگاتا کریستی، «هرآنچه را دوست داری از دست خواهی داد» استفن کینگ، و «از رنجی که می بریم» جلال. چالش محبوبم هم همون بود اصن. ایکنِ کلک رشتی:دی


در ادامه:

-همینطوری الکی و جهت استشمام بوی کتاب وارد یه دست دوم فروشی تو انقلاب شدم، سه جلد کتاب ناشناخته+یک عدد جین ایر دوران رضاشاه بهم فروخت 70 تومن. :| 40 تومنش رو گرفت بقیه ش رو گفت نخواستی نیار. فرداش بردم کتابا رو پسش بدم، نگرفت و بهونه آورد و اینا. احساس مورد کلاهبرداری واقع شدن داشتم، تا ایتکه مدت ها بعد خاله م که کتابخوری بس قهاره کتابها رو دید و گفت ووهه از کجا آوردی این جواهرات رو؟! اینا اصلا گیر نمیاد و مفت خریدی و برو طرف رو ببوس اصلا. :دی

حالا واسه رمان های کلاسیک چهار تا انتخاب از بین همون جواهرات(!) دارم: جین ایر، زنبق دره، ربه کا، گل سرخ و شمشیر. پیشنهادات؟

-نوشته یک ایرانی ولی در ایران ممنوع باشد از کجا بیارم؟ :|

-نویسندگان ایرانی نامدار چی ترجمه کرده ن جدیدا؟ :-"

-آمریکای لاتین رو خودم هندل می کنم، قربونتون:دی


پی نوشت: حالت آدرس دهی پست ها رو از اسم+تاریخ تغییر دادم به شماره پست، به نظر میاد که لینک پست های قدیمی رو هم داغون کرده. ضمن تبریک به تیم برنامه نویسی خنگ بیان، بابت لینک هایی که احتمالا ازتون پرونده شرمنده هستم.

۲۹ نظر ۷ لایک

خودت رو دوست داشته باش

من یک نوع مشکل وسواس گونه با خرید لباس دارم. تک تک قطعات لباس هام رو برام می خرن. من نمیتونم تنهایی لباس بخرم.

چرا؟

بخشی از مشکل اینه که حس می کنم لباسای خیلی خوشگل نمی تونم بپوشم، لباسای تنگ نشون میده اینجا و اونجام زشته، لباسای گل گلی باعث میشه همه نگاهم کنن، لباسای روشن جلب توجه می کنن، بستن روسری هرجایی غیر از زیر گلو منو شبیه خونه تکون های دم عید می کنه، بنفش زیادی برای من خوشگله، سفید زیادی جسورانه س، زرد جلفه، نارنجی پوستم رو نزار نشون میده، پاشنه بلند صدا میده، پاشنه کوتاه شبیه خانمای کارمند میشم، و خلاصه هر پوشیدنی ای به جز اجسام راه راه و سیاه که کفش هم نباشن برای من یه panic attack بالقوه س که هنوز رخ نداده.


امروز رفته بودم آرایشگاه، خانمی که اونجا میشناسم و کارهامو میبرم پیشش حدودا میانساله، تپلیه و موهاشم برخلاف بقیه شون که تیشان فیشان و عجیب غریبه، مصری کوتاه و ساده س. امروز یه پیرهن نارنجی جیغ استرچ پوشیده بود، با منگوله های بامزه. هی ملت رد می شدن میگفتن فلانی جون پیرهنت چه نازه، ایشونم لپ هاش گلی میشد و سرخوش می شد و به ادامه کارش می پرداخت. از پیرهنه خوشش اومده بود، خریده بودش و پوشیده بود. حالا شاید رنگش به سنش نمی اومد یا توقع میرفت استرچ نپوشه، ولی خودش از انتخابش خوشحال بود.


شاید آدم باید عوضِ اینکه، بچسبه به اون تصویری که از خودش داره و سعی کنه همونو نگه داره، نگاه کنه ببینه چی خوشحالش می کنه. به جای اینکه بگرده ببینه چی باعث میشه موجه و موقر و جلب توجه نکننده و نشان ندهنده به نظر بیاد، بگرده ببینه از چی خوشش میاد.

۳۰ نظر ۲۱ لایک

Only miss the sun when it starts to snow

Bahahahaharf


بشنویم: Let It Go Let Her Go

+ابعاد وسیع تر دزده: ال سی دی دوربین مدار بسته ساختمون، کفش مردونه های تمام واحد ها، و بعد طرف کفشاشو تو آسانسور دراورده کفش جدیدا رو پوشیده رفته:)))))

۱۵ نظر ۱۰ لایک

سرگشوده

همسایه عزیزی که بیسچار ساعت توی نورگیر عود روشن می کنی،

تنها پنجره اتاق من به نورگیر باز میشه و نور و هوای وارده با توجه به دوجداره ی مشبک بودن پنجره ها منوط به باز شدن پنجره می باشه.

لذا عاجزانه خواهشمندم گاهی وقت تنفسی برای ما باقی بذارید که بتونیم وا کنیم پنجره رو.


لااقل از همون عود قبلیا بذار. این سیب نعنایی جدیده بوی اسپند میده!:|


+کادو تولد جدید به دستم رسیده، دستبند و تقویم و کفترسفالی و اسمارتیز فیروزه ای! ^-^

۱۳ نظر ۱۲ لایک

میتوز

داشت میگفت: انقدر خسته ام که دارم نصف میشم. اصن حس می کنم به بلوغ سلولی خودم رسیدم...الان تقسیم میشم دو تا محمد کوچولو ازم در میاد.

-در حالی که صدای گربه در اوایل بهار!  میدهد روی مبل می افتد-



پی نوشت:  دزد آمد و کفش های مادرم را برد.

نشستیم برای جفت جفت شان عزاداری می کنیم.

مرد مومن آن همه کتانی و کفش مهمانی نو توی جاکفشی را رها کردی کفش های پا خورده ی مادر جان بهار مرا کش رفتی؟

۲۴ نظر ۲۲ لایک

تاریخ جِلوَکی*

1-یک عدد خواستگار تلفن خانه ما را به صدا در آورده که دانشجوی سال اول دکتراست و به گفته مادرش چهار سال تعهد دارد که کار نکند.

پرسش مطروحه اینکه عزیزِدل، شما صرف اینکه یک شب از خواب بیدار شدی و دیدی که استغفرالله، آیا دلیل می شود که برخیزی بروی به مادر گرام بگویی مادر من زن می خواهم؟ آیا همسر گرام شما قرار است فوتوسنتز کند در این فاصله؟ آیا خود شما فوتوسنتز می کنی در این برهه؟ آیا بعدش برایتان کار ریخته آن بیرون؟ حساب کردی چند وقت بعد از اتمام دکترا هم بیکار هستی؟ 

چرا نمی میرید واقعا؟


2-ما هر کدام یک ورژن از حقیقت را دستمان گرفته ایم و بر مبنای آن صدایمان روی سرمان است و هوار هوارمان به راه و حق هم به جانبمان و باد در غبغب که این نسخه که دست من است درست است و باقی همه هیچ.

این ورژن از حقیقت را هم خودمان به دست نمی آوریم، اطرافیانی به دستمان می دهند که خودشان هم نسخه حال حاضرشان را از کس دیگری گرفته اند.

ز همین روی، بسیار حائز اهمیت می باشد که اطرافیانی که با آنها حشر و نشر داریم، نسخه های خیلی مختلفی از حقیقت دستشان باشد. چون در این صورت به صورت سه بعدی و فول اچ دی متوجه می شویم این ورژن که دست ماست لزوما همان تنها ورژنِ درست و همان نسخه اصلی نیست.

توصیه خواهرانه هم اینکه لطفا قبل از اینکه جوش های بلوغتان بترکد و ریش هایتان در بیاید و صدای خروسی تان به حالت عادی برگردد، تزِ اجتماعی-سیاسی-عقیدتی-نظامی-اقتصادی-مذهبی و غیره ندهید. مخصوصا در وبلاگ و فیس بوک و جاهایی که چندین سال در معرض دید بقیه بشریت است، پیش از اینکه عقل رس شوید و بپرید پاکش کنید.


3-بعدا یادم بیاورید یک سری غر غر و نق نق در مورد این خواستگار های تلفن بنویسم.



* ازریشه جولیک و بر وزن تاریخ بیهقی به خاطر لحنِ عهدِ تیرکمانشاهی پست  :|

۴۱ نظر ۱۴ لایک

و نیچه گریست...مسلمانان هم بگریستند...اون عقبیا صدا گریه شون نمیاد

در گره خورده ترین وضعیت ممکن به سر می برم. پروژه م از این طرف گوریده به هم، بیست و دو واحدم تایید نخورده، سه واحدی که ترم تابستون قرار بود بردارم رو هواست، کارم کنسله، عملا همه گاوام زاییدن و منتظر رویش ناگزیر جوانه هام:|


+راستش الان که دقت می کنم کمرنگ بودنم بیشتر به این ربط داره که ویندوزم به وای فای وصل نمیشه و لینوکسم با اینکه اینترنتش درسته فونت های فارسی رو درست نشون نمیده:دی
۱۸ نظر ۱۲ لایک

نظرسنجی یک آدم زنجیر شده به تکنولوژی، کپک زده و تار عنکبوت بسته، از اطرافیان خود!

الحمدلله در سن بیست سالگی موفق شدم بالاخره در طول روز انقدر حرف بزنم که یه روزایی حرف برای گفتن نداشته باشم. :|

با توجه به اینکه سرانجام کشف شد چاه ویل محتوای مغز من هم پر میشه و بی وقفه قادر به تولید دیتا نیستم، جهت شریک دزد و رفیق قافله نبودن به نظرتون وبلاگو تعطیل کنم، اینستاگرامو، کانال تلگراممو، توییترمو، یا اخبار رادیوبلاگی ها رو*؟


*حالا خوبه سه هفته و بلکم بیشتره خبر ننوشتم:))

۴۳ نظر ۱۲ لایک

از اثرات رسانه بر غرب! :|

دلم میخواست صاحب یک اکانت فیسبوک با کلی فالوعر یا یک اکانت اینستای پر طرفدار یا یک توییتر پرخواننده بودم و نظراتمو به بقیه جهان تحمیل می کردم. لکن نشسته م گوشه خونه و دارم به کاربر "all for jesus" توضیح میدم در مای فاکین کانتری کلیسا ها رو آتیش نمیزنن و اصن چشمت دراد خیلیم کلیساهامون باحالن. :|

+چطور ممکنه یه کشور فاکین باشه؟ بابا به همه چی یه پسوند f word نچسبونید خب :| کشور به این عرض و طول آخه...استغفرالله:|
۲۱ نظر ۱۲ لایک

سندرم زیبای خفته

اگر یه روز دستتون به نیروی ماوراءالطبیعه ای بند شد و قدرت های ابرانسانی پیدا کردید و به عالم بالا وصل شدید و خلاصه رفتید تو از ما بهترون، یه کاری کنین من بتونم هرچقدر خواستم بخوابم. در مورد اینکه با کش دادن زمان این کارو می کنید یا ارج و قرب منو جوری بالا میبرید که زمان خوابم دست خودم باشه یا روش های دیگه اختیار رو به خودتون و خلاقیتتون می سپارم. بالاخره کلی زحمت کشیدید توانایی های مخوف پیدا کردید یه مقامی هم باید براتون قایل شد بهرحال.

۲۴ نظر ۲۲ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|