شبکه نشاط و سرگرمی و ویژه برنامه بهشت زهرا

فقط وقتی خودتون یه نیمچه افسردگی، یه بغض فروخورده، یه زخم قدیمی هنوز دردناک یا یه از دست داده ی هرگز برنگردیدنی(!) حسرت انگیز داشته باشین میفهمین این صداسیمایی که واسه شما حوصله سر بره، واسه ما سوهان روحه. ناخن رو تخته سیاس. یه مشت پیاز بی فکر جمع شده ن دور هم تشکیل اجتماع داده ن. 

یعنی به خدا اگه اینا یک اپسیلون فکر کنن قبل تولید برنامه هاشون.

یعنی مرگ بر صداسیما.

یعنی تو روح هرچی آدم افسرده ی آدمو افسرده کنه.

یعنی ...همین.


+ماهواره هم نداریم بزنیم یه جا دیگه:|

+صداسیما سفارت نداره؟دیوار چی؟

+حسن کو کلیدت؟

+جا داره رهبری امسالو سال سلامت جسم و روان نامگذاری کنه.

+یا حتی قبل از انتصاب هرکی به هر جا یه تست سلامت جسم و روان ازش بگیره.

+البته اگه رهبری هم صداسیما رو دنبال کنه.

+وزیر بهداشت هم دنبال نمیکنه؟

+اصن کی در قبال سلامت روان ما پاسخگوعه؟


++سال 95 اتونم....مبارک. مادرجان بهارهاتون پابرجا. تلویزیون هاتون سوخته. کارخونه های دستمال کاغذی تون ورشکسته. داروهاتون عنکبوت زده. کتابخونه هاتون پر کتاب. لاک رنگیاتون بیشتر و لاک پاک کن هاتون با کیفیت تر. لیوان هاتون پر آب نارنگی و کشو هاتون پر شکلات ترقه ای. دوست هاتون زیاد. دشمناتون جز جگر زده. قلباتون نشکسته. پلیرتون پر آهنگای جدید. کوله هاتون استاندارد و دارای بند کمر. کمر شلواراتون اندازه. خورشتاتون جا افتاده. برنجاتون قد کشیده. ته دیگاتون برشته. همه چیزای خوب دیگه ی امسال براتون رخ داده و چیزای بد دیگه ی چش سفیدش از پنجره به بیرون پرتاب شده.

انقدم زرت زرت عروسی نکنید لدفن. با تچکر.

۳۲ نظر ۱۶ لایک

.

سردمه مادر....سردمه...
۲۲ لایک

بعد یه جا دیدم پالتومو میفروشن یک پنجم قیمتی که خریدم حس مالباخته بودن کردم:دی

یه روسری فروشی جنسای زمستونیشو حراج کرده بود، یه شال گرم بنفش ازش خریدم به نصف قیمت. بعد تازگیا هوا که سرد شده هی با شال بنفشم میرم بیرون و حس میکنم یه کلاهبردار پستم که شاله رو نصف قیمت خریدم و تقصیر منه که هوا باز سرد شده:|
۱۳ نظر ۱۷ لایک

دو صد گفته چو نیم کردار....نچ!

این هم بدبختی جدیدیست که هیچ یک از کسانی که قرار است طبق قوانین طبیعت و اصول حقوق بشر دوستت داشته باشند، بلد نیستند این را نشانت دهند.

۲۲ لایک

ما تکنولوجی زده ها

به نظرم اگه دولت عوض نشون دادن جنازه و دست و بال شرحه شرحه ملت تو چارشنبه سوری، این دو سه روز سرعت اینترنتو یه کم بده بالا...ترقه که هیچ، دیگه کسی حتی نمیره قاشق زنی!

۲۰ نظر ۱۸ لایک

رزق حلال

شما رو نمیدونم، من به شخصه هیچ روضه خون و پیاز مجلس و گریه دراری رو حلال نمیکنم. حالا یارو هر ننه قمری میخواد، باشه. قصدشم هر چی میخواد، باشه.

۲۴ لایک

کوئلیو شاید نویسنده خوبی نباشه ولی کپشن نویس خوبی میشد

دلم میخواهد فکر کنم آتنا(آن دختر) پس از خروج از کلیسا مسیح را پیدا کرد. گریان، خودش را در آغوش او می اندازد. آشفته از او توضیح می خواهد که چرا باید برای امضای یک برگه طرد شود؟ موضوعی که در جهان لاهوت هیچ اهمیتی ندارد. و عیسی مسیح به آتنا نگاه می کند و احتمالا می گوید «دخترم، خوش آمدی. مرا نیز بیرون رانده اند. مدت هاست که مرا هم به کلیسا راه نمی دهند.»

ساحره پورتوبلو-پائولو کوئلیو
۷ نظر ۱۱ لایک

این روزها که میگذرد، نمیگذرد

پدرم را یک جور هول و ولای عجیب فراگرفته که قبل از اینکه ما عرضه مان بشود گلیممان را از آب بکشیم بیرون خواهد مرد، و تنها راهی که برای کشیدن گلیم از آب بلد است هم از جاده ی مهندسی ومقاطع تحصیلی بالاتر میگذرد.
حالا دو روز است برادرم رفته پی یک کار آزاد از همین ها که توی خانه شان کالا می فروشند و طفلک با همه کمرویی اش اول آمد که روی من کارش را امتحان کند ومن از همه جا بی خبر بیخیال گفتم چیزی لازم ندارم و با شانه های خمیده از اتاق بیرون زد و نمره هایش هم خوب نیست و رشته تحصیلی اش را هم دوست ندارد و پدرم هول و ولایش بیشتر شده که "پسره پاک خل شده" و هی به زهرا میگوید توی این دوماه مانده تا کنکور بخواند که قبول شود و من...من را میبرد کاراموزی توی شرکتشان و تازه میخواستم اعلام کنم دیگر نمیخواهم بیایم...از هر سه تایمان پاک ناامید شده و من هم عین موز مینشینم کنج اتاق گریه می کنم که ظرفیت توقعات آدم ها را ندارم و یکی نیست بپرسد مگر دنیا آمده ای که توقعات آدم ها را براورده کنی که بگویم آره من کمبود محبت دارم باید حتما یک نفر ابراز رضایت کند از من تا خودم هم راضی باشم.
۱۹ نظر ۱۶ لایک

تاریخ در فغانس، یا، لویی:|

لویی چهاردهم-پادشاه آفتاب-چهار پسر داشت:لویی، لویی، لویی و لویی! لویی اول که دست بر قضا ولیعهدِ بابا لویی  بود و ولیعهدِ بابا لویی هم مرد، سه پسر داشت؛ اولی باز هم لویی بود و اونم بعد مرگ باباش ولیعهدِ بابابزرگ لویی شد و ولیعهدِ بابابزرگ لویی هم مرد! این یکی لویی دو تا پسر داشت؛ لویی و لویی! لویی اولی قبل اینکه بتونه ولیعهد کسی بشه مرد و لویی دومی بالاخره بعد از کلی بلا و مصیبت و استهلاک لام و واو و ی کیبورد، تااااااااااازه شد لویی پونزدهم!

این لویی پونزدهم پونزده تا معشوقه و یک همسر داشت(که اسم هیچکدوم لویی نبود!) و از  همون یک همسرش، ده تا بچه داشت( که اسم یکیشون لویی بود و چهارتاشون تاشون لوییس الیزابت و ماری لوییس مرحوم و یه ماری لوییس دیگه و ...لوییس ماری:|) (و از این ده تا بچه، به جز لویی که براش زن گرفتن و سه تا پسر به اسم لویی و لویی و لویی داشت، و لوییس الیزابت که ازدواج کرد رفت خونه بخت، یکی راهبه شد، سه تا در بچگی مردن و بقیه شون که دختر هم بودن، ازدواج نکردن تا وقتی که...شوهر گیرشون اومد؟ مثل بابا بزرگشون به عنوان غنیمت جنگی نامزدشون کردن با یه شاهزاده اروپایی دیگه؟ خیر! ازدواج نکردن تا مردن!:|).


مثلا بچه که به دنیا میومده شاه داد میزده «اهای پسر، بپر سر خیابون شانزه لیزه از لویی آگوستوس د لا سِجِلاته (که فامیلیش با بیست و پنج حرف نوشته میشه ولی فقط پنج حرفش خونده میشه!!!) یه شناسنامه پسرونه بگیر بیار» و پیشکار قصر بدو بدو میرفته سر شانزه لیزه از لویی آگوستوس د لا سجلاته یه شناسنامه به اسم لویی میگرفته میومده تقدیم حضور همایونی شون می فرموده! 

بعد یعنی سر امتحان تاریخ در فرانسه شما جواب هر سوالی رو بنویسی لویی، نصف نمره رو میگیری! برا اون نصف دیگه هم کافیه از بغل دستیت بپرسی مثلا «جواب سوال سه چند میشه؟»، شماره لویی مورد نظر رو وارد کنی!


+جالبه بدونید تک تک لویی های بالا اسم همسراشون ماری بوده:| یکی از اون لویی وسط مسطیا جرات کرد با یه آن لوییس(!) ازدواج کنه فقط:|

+یعنی تو خود بریتانیای کبیر هم بعد از هنری هشتم دیگه حوصله شون سر رفت، بعد ادوارد هشتم هم قید ادوارد رو زدن! الان این ولیعهدِ ولیعهدِ ولیعهدِ ملکه الیزابت اگه عمری باشه و بتونه بعد بابا و بابابزرگ و مادر بابابزرگ که خدا عمر درخت بائوباب بهشون اهدا کرده شاه بشه، تازه میشه جرج هفتم، بعدش میشینن به اسمای دیگه ای برا بچه هاشون فکر می کنن:| 

+بعد طرف تو ایران اسم بچه شو میذاره شنتیا00@ õ╚p میگه میخوام اسم بچه م یونیک باشه:|

۲۲ نظر ۱۳ لایک

روز حسرت

هرکس ازم کمک خواسته، اگر در توانم بوده، دریغ نکردم، برای اینکه از دوم دبستان خوب توی گوشم فرو رفته که «هر آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند»، و تنها بازخوردش اینه که جلوی شخص شخیص خدا زبونم درازه که :«من از کسی دریغ نکردم، من از خالی موندن دستی که واسه کمک دراز میشه همونقدر وحشت کردم که انگار دست خودمه. تو ولی یادت باشه چقدر ازم دریغ شد و چقدر دست خالی برگشتم. یادت باشه روزایی که هیچکس نبود. یادت باشه و بعد...هیچی، فقط یادت باشه.»

اصنم اعصاب ندارم. 

۸ نظر ۱۲ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|