دیشب تازه اتاق دار شدم چون!

من تا حالا نمیدونستم یکی از مزایای داشتن اتاق اینه که میشه درش رو بست...حریم خصوصی داشت! :|


۲۷ نظر ۱۳ لایک

جان ز تن رفته، باز، سوی تن آید!*

یکی از دلایلی که منو ترغیب کرد برم به مطالعه بپردازم و دایره لغاتم رو افزایش بدم، این سرودهای انقلابی بودن که باید دهه فجر حفظ می کردیم. سوم دبستان با "ننگ و نیرنگ و شرار ستم و بیداد و توده ها و عقرب جراره و فتنه و نایره و.." (بسه یا بازم بگم؟) درگیر بودم، چهارم دبستان با "مستضعفان و طاغوتیان و خصم اهریمنان(توی پرانتز ذکر کنم تا وقتی متن اینو دست ما نداده بودن من فکر می کردم میگه خشم اهریمنان و همواره از خشم حضرت در هراس بودم فی الواقع:| ) و عزم صف دشمنان و مرز توحید و حماسه و آرمان که اسم پسر همسایه مون بود و..." دچار مشکل بودم و پنجم دبستان اون بازرس کوفتی آموزش پرورش که براش یک ماه حنجره مونو داغون میکردیم و آخرشم هیچ سالی نیومد اجرامونو ببینه، دیو چو بیرون رود سفارش داد که تنها چالشش سر ریتم خوندن "فرشته دراید" بود و به حول و قوه الهی مام از اون دبستان فارغ التحصیل شدیم و هنوز دهه فجر مدرسه مون همین سرودای قلمبه سلمبه رو میده بچه ها حفظ کنن و برای بازرسی که معلوم نیست هرسال کدوم قبری می مونه و هیچوقت برای اجراشون نمیاد، تمرین کنن.


توضیح تیتر: کسی میدونه جان_ ز تن رفته باز سوی تن آید؛ یا جان، ز تن_ رفته باز سوی تن آید؛ یا جان_ ز تن رفتگان(!!) سوی تن آید؛ یا خلاصه چی دارد به کجا می آید؟!

والا با این سروداشون!!

۲۴ نظر ۱۳ لایک

یک روز کاری با پدر

ساعت 4:الانا دیگه کم کم میاد که بریم خونه...
ساعت 4.30:اگه بخوایم قبلش بریم دنبال محمد باید راه بیفتیما...کو پس؟!
ساعت 5: اس ام اس خارجه:بابا کی بریم؟
الان:هنوز جواب نداده!:|

ویرایش ساعت 5.30: یادش رفته بود من اینجام بالکل:))
۱۱ نظر ۱۲ لایک

اینرسی!:|

یه ورژن از تنبلی هم هست که از قانون اینرسی نیوتن تبعیت می کنه...! بدین معنی که آدم در هر state ای که هست، دلش میخواد تو همون state به حرکت مستقیم الخط خودش ادامه بده:| به عنوان مثال:

وقتی خوابم، دلم میخواد خواب بمونم؛ وقتی بیدارم، حال ندارم برم بخوابم!

وقتی تو خونه ام دلم میخواد بمونم خونه؛ وقتی دانشگاهم دیگه نمیخوام از جام‌ْ جُم بخورم!

وقتی کثیفم نمیخوام برم حموم؛ وقتی حمومم نمیخوام بیام بیرون!

وقتی دارم کتاب می خونم کتابه رو هیچ جوره نمیشه ازم جدا کرد؛ به محض اینکه خوندنم متوقف شه عمرا اگه بشه وادارم کرد شروع کنم به خوندن!

وقتی دارم بافتنی می بافم ساعت ها به کارم ادامه میدم؛ کافیه یکی دو ساعت تو کارم وقفه بیفته، کلا اتوماسیون یکی رو یکی زیر از ذهنم پاک میشه!


یا اصلا چرا راه دور، صبح بلد شدم بعد یک ماااااه دوباره داروی صورتم رو مالیدم(چون وقتی دارو هامو یادمه مرتب و منظم استعمال می کنم، به محض اینکه یکیشون سهوا از قلم بیفته کل پروسه درمان متوقف میشه وارد استیتِ نمیخوام درمان شم میشم:|)، قرار بوده بیست دقیقه بعد برم بشورمش، الان پنجاه و هشت دقیقه ست به زور دستمال کاغذی از فروریختنش جلوگیری کرده م و هنوزم قصد ندارم برم صورتمو بشورم. احتمالا همینجوری میرم دانشگاه:|

۲۱ نظر ۹ لایک

چرا از دانشگاهم خوشم نمیاد؟

دانشگاه شهید بهشتی به عنوان یکی از بزرگترین-و وسیع ترین، و درندشت ترین، و بالاشهر ترین!- دانشگاه های تهران، اولین دانشگاهی که رشته کامپیوتر رو ارائه کرد، اولین دانشگاهی که به سفارش محمدرضا شاه و با کپی برداری از دانشگاه نمی دونم کجای خارج(!) ساخته شد، و هزارتا چی چی ترین رتبه دیگه، ممکنه انتخاب قابل قبولی برای هر دانش آموز رشته ریاضی با رتبه بین هزار و سیصد تا دوهزار-و طبیعتا علاقمند به کامپیوتر!- به شمار بیاد. اما زوایای دیگری هم هست که کمتر بهشون نگاه می کنیم و روی غیر گل و بلبل قضیه رو به ما نشون میدن...!

چه زوایایی؟ عرض می کنم. 


1-دانشگاه شهید بهشتی یک دانشگاه بلاتکلیفه.

غیر از پردیس اصلی که در ولنجک تهران واقع شده، دو تا پردیس دیگه-اکباتان و شهید عباسپور-زیر مجموعه شهید بهشتی محسوب میشن. در سال 93، تصمیم بر این شد که بچه های عباسپور کلا با بچه های بهشتی ادغام بشن و تمام کلاسها در پردیس اصلی برگزار بشه. همونطور که میشد حدس زد، این تصمیم زیبا موجب هرج و مرج و بدبختی های زیادی شد. من جمله، شلوغ شدن کلاس ها، سطح علمی ضعیف بچه های عباسپور، نگاه منفی بچه های بهشتی به عباسپوری ها به عنوان کسایی که رتبه های کنکور به مراتب پایین تری نسبت به اونا دارن، نگاه منفی بچه های عباسپور به بهشتی ها به عنوان کسایی که فکر می کنن از آسمون افتادن پایین، تنش بین بچه های دو گروه و در نهایت اعتراضِ-بی نتیجه ی- هر دو گروه، نتیجه این ادغام بود. در سال 94، دانشگاه اعلام کرد کلیه ورودی های جدید برق به عباسپور منتقل میشن. در حالی که دانشگاه به اسم «دانشگاه شهید بهشتی» پذیرش دانشجو انجام داده بود و نه دانشگاه عباسپور! این مساله اعتراض سال اولی ها و والدینشون رو همراه داشت چون طبیعتا کسی که رتبه دانشگاه بهشتی رو آورده و انتخاب اولویت بالاترش دانشگاه بهشتیه نمیخواد بره دانشگاه پایین تر! سران دانشگاه به شکل عجیبی در نتیجه اعتراضات تصمیم گرفتن شهرستانی ها و کسانی که شرق تهران زندگی می کنند رو بفرستند عباسپور، و بقیه رو بریزن بهشتی:| اعتراض ها همچنان ادامه داره و طبیعی هم هست. نیست؟

دانشکده ای که عزیزان پردیس اصلی درش تحصیل می کنن، سردر خورده «دانشکده مهندسی برق و کامپیوتر» اما در واقع دو دانشکده مجزاست، «دانشکده علوم و مهندسی کامپیوتر» و «دانشکده مهندسی برق»! که سال 93 از هم جدا شدن، اما صرفا به صورت اسمی. بنابراین این ساختمون یک دفتر ریاست داره اما دو رییس داره. هنوز معلوم نیست که چه زمانی ساختمون ها از هم جدا میشن، چون عملا ساختمونی وجود نداره که دانشکده جدیدی توش تاسیس بشه! راهکار چی بوده؟ انتقال بچه های برق به عباسپوری که سال قبل با بهشتی ادغام شده.:|


2-دانشگاه شهید بهشتی کم بضاعته.

منظور از بضاعت، بضاعت مالی نیست. گروه کامپیوتر دانشگاه، تنها 24 عضو هیات علمی داره که از این 24 تا، تنها یک نفر استاد تمامه، چهار نفر دانشیار و هفده نفر استادیار. دو نفر تنها دو ساله که جذب دانشگاه شده ن، یعنی سالی که ما وارد دانشگاه شدیم تعداد حتی کمتر بوده. البته به تازگی دارن از فارغ التحصیل های دکترا استاد جذب می کنن. بعضی از این اساتید جدید الورود، به حدی از مواجهه با دانشجویان استرس دارن که یا صداشون می لرزه، یا یه نقطه خاص ته کلاس در نظر میگیرن و خطاب به اون درس میدن:| از اونجا که تا حالا تجربه تدریس نداشتن، دیدی ندارن که چیزی که درس میدن قراره به چه دردی بخوره. استاد ساختمان داده تقریبا هیچ درکی از اینکه این درس پیش نیاز الگوریتم هاست نداشت و رسما تو یه خط دیگه تدریس می کرد. تازه ایشون سابقه تدریس داشتن و از اساتید هیات علمی عباسپور بودن!

مساله کمبود استاد رو در نظر بگیرید در حالی که دانشگاه با پردیس عباسپور ادغام شده. میتونم به جرات بگم در هیچ ترمی، به اندازه ورودی ها کلاس ارائه نشده. فرض دانشکده بر اینه که سی تا ورودی گرفته و برای همون سی نفر یک کلاس ارائه میده، در حالی که تعداد ما دوبرابر شده. در نتیجه با افزایش ظرفیت همون یک عدد کلاس، موفق میشن یه سه واحدی تخصصی رو با 70 نفر دانشجو ارائه کنن. طبیعتا استاد برای این هفتاد نفر نه وقت میذاره برگه صحیح کنه، نه سر کلاس به قدر کافی مشارکت صورت میگیره از جانب این هفتاد بداقبال. بخشی از بار تمرین ها و برگه صحیح کردن ها و سوال طرح کردن ها(!) میفته به گردن TA هایی که لزوما سطح علمی کافی ندارن. روند TA شدن هم جالبه. به علت کمبود داوطلب، شما بری بگی من میخوام TA درسی بشم که هنوز امتحانش رو ندادم، احتمال داره پذیرفته بشی!:|

سطح علمی هم تقریبا به هیچ کجای دانشکده نیست. تا سال قبل از ورودی ما، «کارگاه مبانی کامپیوتر» یه جور «شیوه ارائه مطلب» بود که خود بچه های سال اولی که درس رو برمیداشتن، میومدن در مورد یه سری موضوع تحقیق می کردن و ارائه می دادنش. تازه از سال ما این کارگاه-با همه کاستی هاش-کارگاه شد و توش لینوکس و لی تک تدریس شد.


3-دانشگاه شهید بهشتی صنعتی نیست.

با وجودی که مادر بودن دانشگاه و وجود رشته هایی مثل حقوق، روان شناسی، ادبیات، تربیت بدنی و غیره باعث میشه تعاملتون با طیف وسیع تری از آدم ها صورت بگیره و هم مهندس ببینید، هم دکتر، هم وکیل، هم شاعر، هم ورزشکار، هم خانوم خونه(!)، و خب ممکنه حتی تعاملاتی هم داشته باشید، بخش اعظم دانشگاه رو دانشکده های غیرمهندسی تشکیل داده ن. اگه پردیس عباسپور رو دانشگاه عباسپور فرض کنیم و رشته هایی که عباسپور ارائه میده(عمران و مکانیک و...) خط بزنیم، تنها دانشکده های مهندسی شهید بهشتی، برق و کامپیوتر هست و معماری. در نتیجه شما با رشته هایی که احتمالا باهاتون همپوشانی دارن یا میتونین باهاشون همکاری داشته باشین، مثل صنایع یا مکانیک، برخورد نمی کنین.

متاسفانه اکثر درس های رشته کامپیوتر پروژه دارن، اما دانشگاه این درس ها رو به عنوان درس پروژه دار ثبت نمی کنه.(کاری که برای بچه های معماری انجام میشه) بنابراین اگر بازه امتحانات فرضا از یکم تا سی ام خرداد باشه، شما دقیقا از یکم تا سی ام خرداد وقت دارید پروژه هاتون رو همزمان با امتحانات پیش ببرید و برخلاف اونچه در مورد درس های پروژه دار مهندسی شایع-و لازم!- هست، وقتی برای زدن پروژه بهتون داده نمیشه. استدلال دانشگاه اینه که «اگه دانشکده ادبیات فردای پایان امتحانات نمره رو رد می کنه، دانشکده مهندسی هم باید بتونه این کار رو بکنه!» و باید بهتون بگم دانشکده مهندسی که شما توش تحصیل می کنید هم، هیچ تلاشی نمی کنه این ذهنیت رو تغییر بده. بنابراین شما مثل دانشگاه های صنعتی فرصت اضافه ای برای زدن پروژه هاتون نخواهید داشت و در نتیجه فشاری که در تایم امتحانا روتون هست، بسته به تعداد پروژه هایی که باید تا آخر امتحانات تغییر بدید، دو الی پنج برابر(!) خواهد بود.

مصیبت عظمای آخر، وجود دانشکده الهیاته. شما درس های عمومیتون رو با اساتید دانشکده الهیات خواهید گذروند، اساتیدی که معتقدن «چون دانشجوی دکترای من مقاله میده شما هم باید مقاله بدید» و کاملا محتمله اگه مثلا با آقای عبدل آبادی کلاس بردارید، امتحان پایان ترم مقاله ای در باب «اخلاقیات چیست و چرا باید اخلاقی بود» باشه، یا حتی در طول ترم ازتون بخوان در باب «چیستی و چرایی وجود ادیان مختلف در گذر تاریخ» مقاله ارائه بدید! اساتیدی که متوجه نمیشن درسشون عمومیه و طوری رفتار می کنن انگار دارن درس تخصصی دانشجوهای لیسانس الهیات رو ارائه میدن، مصیبتی که لااقل در دانشگاه های صنعتی دیده نمیشه.


4-غر های اضافه

دانشگاه شهید بهشتی در ولنجک تهران واقع شده. روی نقشه اگه نگاه کنید، تنها مسیر دسترسی بهش از طریق بلوار دانشجوعه، که یا از کوچه پس کوچه وصل میشه به یادگار امام، یا از خیابون یمن وصل میشه به چمران. راه های دسترسی به دانشگاه محدود و بدبخت کننده ست، و تنها صورتی که میتونید خودتون رو بدون بدبختی به دانشگاه برسونید اینه که همونجاها زندگی کنید. تا نزدیک ترین ایستگاه مترو(تجریش) اگه برخلاف پیک ترافیک حرکت کنید نیم ساعت راهه. تا نزدیک ترین ایستگاه بی آر تی(نمایشگاه) باید از کوچه های پیچ در پیچ خلوت بگذرید که اصلا شب ها توصیه نمیشه، یا با اتوبوس های دانشگاه که هر بیست دقیقه یکیشون میاد برید ایستگاه بعدیش(تابناک)، یا ماشین گذری سوار شید، چون تاکسی های دانشگاه فقط «ولنجک-دانشگاه» کار می کنن، خط برعکس رو نمیان. تازه در روز های برفی احتمالش هست که حتی تا دانشگاه هم نبرنتون، چون شیب زیاده و زمین لیز!:|

دانشگاه شهید بهشتی وسیعه، و شیب زیادی داره(که در روزهای برفی تاکسی و اتوبوس هم حاضر نمیشن بپیماینش!) و شما بابت هر کاری که داشته باشید باید کل این دانشگاه رو پیاده برید. با اینکه توی دانشگاه ایستگاه اتوبوس تعبیه شده، اتوبوسی در کار نیست و ته تهش میتونید به همون اتوبوس های بیست دقیقه یک بارِ توی بلوار دانشجو متوسل شید. جاهایی که هر دانشجویی احتمالا باهاشون کار داره از این قرارن: آموزش کل، شمالی ترین قسمت دانشگاه-ایستگاه چهارم اتوبوس های بلوار- سلف، وسط دانشگاه-ایستگاه دوم اتوبوس های بلوار- و حراست کل، پایین در اول-که یعنی پایین تر از ایستگاه اول اتوبوس های بلوار-!

دانشگاه از هیچ تلاشی فروگزار نخواهد کرد تا اثبات کنه شما یک مشت آدمِ به درد نخورِ انگلِ جامعه هستید که وقت کارمندان اداری رو با قبول شدن در این دانشگاه گرفتید. نمیدونم بقیه دانشگاه ها در این مورد چه طور هستن، اما اینجا از آبدارچی تا حراست، از مدیر تا کارمند از شما طلبکار خواهند بود و به دیده حقارت نگاهتون خواهند کرد. رییس دانشگاه، مسئول آموزش دانشکده کامپیوتر، گروه کامپیوتر در آموزش کل، تحصیلات تکمیلی دانشکده پزشکی و تمام حراست ها از دسته افرادی هستند که شخصا چک کردیم.

تقریبا هیچ کدوم از قوانینی که دانشجوهای بقیه دانشگاه ها شما رو بهشون امیدوار می کنن اینجا رعایت نمیشه. و کلیه قوانینی که رعایت میشه هم رو هوان. اگه درس پایه و ساده ای مثل ریاضی 1 رو بیفتید، عمرا با ریاضی 2 هم نیاز نمی شه. اگه ریاضی 1 رو با نمره 20 هم پاس کنید، این نمره جای نمره قبلی رو نمیگیره. شما مجازید و این دسترسی رو دارید از پردیس عباسپور درس بردارید، ولی مجاز نیستید پاسش کنید چون مجوز کتبی میخواسته(!) و اینو تا وقتی سر کلاس نرید، یا حتی تا نزدیک امتحان بهتون نمیگن. هزینه حذف رو هم باید بدید، فکر نکنید چون درسی که برداشتید رو مجاز نبودید و دانشگاه هم اینو می دونسته، حذفش هزینه نداره. استدلال دانشگاه برای تبعیت نکردن از قوانینی مثل حذف نمره درس افتاده اینه که «ما هیات امنایی هستیم» و کسی هنوز نمیدونه این به اون چه دخلی داره!


همین.

۳۳ نظر ۹ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک