Unknown

دیروز یک فیلم کوتاه سه دقیقه ای دانلود کردم که فقط روح بی حرکتی را نشان میداد کنار جالباسی خانه دختری تنها، که ایستاده بود رو به دیوار و حتی بد هم نگاه نمیکرد. دختره حتی متوجه حضورش نشد و از کنارش رد شد، رفت تا از روح دیگری که توی نشیمن می رقصید بترسد. بعد عین اسکل ها، درست عین اسکل ها، دیشب ساعت یک یاد پسربچه بی حرکت پشت به دوربین افتادم؛ پریدم زیر پتو، چسبیدم به دیوار کنار تخت، بدون خاموش کردن چراغ ها، توی همان گرمای خفه کننده پتوپیچ شده آنقدر با عطیه جان اس ام اس بازی کردم تا خوابم برد.

ترمز دستی قوه مخیله من احیانا تو داشبورد شما نیست؟

۰ لایک

Unknown

باید جیغ بزنم.

۰ لایک

Dreams come slow, but go so fast!

 

 

FROZEN رو دیدید؟

LET IT GO رو که  یادتونه؟

خب یه بنده خدایی به اسم Sam tsui اومده یه موزیکی به اسم Let Her Go رو با ایشون قاطی کرده و حاصلش شده این!

یه نکته جالبی هم هست که در ادامه مطلب میگم حالا!

هایلایت: 2:27 تا 2:33 ، Let It Go.

هایلایت: 

You only need the light when it's burning low
You only miss the sun when it starts to snow
You only know you love her when you let her go, oh

You only know you've been high when you're feeling low
You only hate the road when you're missing home
You only know you love her when you let her go
And now you know

ادامه مطلب ۷ نظر ۰ لایک

مکالمه اس ام اسی (2)

-مامان من رسیدم سر میدون، میشه بیاین دنبالم؟

-نه عزیزم، من دکترم.

-خب منم مهندسم. واه!خنثی

۲ نظر ۲ لایک

قربون ذوق کردنش بشم من!

بافته شده با قلاب، برای شانه های مهربان مادرجان بهارم...!

۷ نظر ۳ لایک

روحت شاد آقای ویلیامز

توی مصاحبه جادوگران ازم پرسیده بودن اگه بخوای با سه نفر عصرونه بخوری کیا رو انتخاب می کنی؟ انتخاب هام نادر ابراهیمی فقید، تیم برتون و مرحوم رابین ویلیامز بودن.

جان کیتینگ شاعران مرده، دانشمند خل و چل لاستیک پرنده، رباته تو اون فیلمی که هیچوقت اسمش رو یاد نگرفتم، آلن پریش جومانجی، صدای غوله تو علاءالدین، امروز جسدش توی خونه ش پیدا شد. خودکشی کرده.

۴ نظر ۰ لایک

Unknown

لرزیدن دست های مادر جان بهاری که از وقتی یادم میاید، جلوی آینه به خودش می گفت «پیر شدم»...

۲ لایک

چه میکنم به اسم زندگی!

-دیروز چه کار کردید؟

-توی اینترنت بودم.

 

-هفته پیش را به چه کاری گذراندید؟

-خوابیدم، ظرف شستم، بافتنی بافتم.

 

-یک خاطره تعریف کنید.

-چیز قابل عرضی یادم نیست.

 

-در دانشگاه چه می کنید؟

-درس میخوانم. نهار میخورم. ول میچرخم و باز درس می خوانم.

 

-یک تجربه برایم تعریف کنید.

-هوم؟ تجربه؟

 

مسئول آزمون تعیین سطح خودش رو کشت تا بتونه چند تا جمله به زمان های مختلف از زیر زبونم بیرون بکشه و جواب همه سوال هاش به «هیچی»، «خواب»، «اینترنت»، «یادم نیست» و چرت و پرت هایی شبیه این محدود بود. آخر مصاحبه که برگه 303 رو داد دستم، چشم هاش میگفت «بمیری با این زندگی کردنت!» و من فکر میکردم واقعا اینکه من میکنم زندگیست آیاع؟!

۷ نظر ۰ لایک

Unknown

من چطور نوزده سال زندگی کردم بدون اینکه ده تا بازیگر چشم قشنگ خوش قیافه بشناسم، لااقل پنج تا از خواننده های مورد علاقه هم سن هام رو شنیده باشم، چارتا سریال عامه پسند دیده باشم یا دیگه حداقلش یه جلد میم مودب پور خونده باشم؟!

ما تو کدوم ایزوله بزرگ شدیم خدایی؟!

۱ لایک

لذت بافتنی!

من در زندگی قبلیم عنکبوت بودم شاید.

۶ نظر ۰ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|