درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

مثل تو خوب!

کاش کمکم میکردی مثل تو خوب باشم. مثل تو خوب بشم.

+خیلی حرف دارم برای گفتن، نمیشه گفت!

۵ نظر ۰ لایک

بهار اومد...

بهار خانه مان را بالاخره پس دادند. مادرجان بهارمان را بالاخره بعد از دو هفته و دو روز مرخص کردند و من الان به اندازه خود خود هیتلر بعد از گل هفتم آلمان خوشحالم!

۷ نظر ۱ لایک

رها، رها، رها، من

1. دیشب که محمد با همه هجده سالگی اش ماند پیش مامان و به من گفتند «تو هنوز زودته»، بعد از اینکه تا دوی صبح آتش زدم به جان خودم، تصمیم گرفتم خودم را همینطوری که هستم بپذیرم. بعد از نوزده سال جنگ و جدل برای عوض شدن، الان میخواهم دست بکشم. الان میخواهم قبول کنم که من هیچوقت آن سارای لعنتی که پدرم همیشه خواسته بود نمی شوم. من همینطور بی منطق می مانم. من همینطور در مورد همه چیز بیشتر از استدلال به احساسم متکی می مانم. من همین آدمی که هیچ کس باورش ندارد می مانم. من همینطور خدای کارهای نیمه کاره و تصمیم های بالقوه و نه بالفعل می مانم. من همینطور هیچی می مانم و همه ی اینها، همزمان غمگین و خوشحالم می کند. یک جا بالاخره باید قبول می کردم که تلاشم برای جدی بودن، بیشتر تبدیلم کرده به یک موجود پرخاشگر از خود متشکر. خود کُشان کردنم برای داشتن بُعد هایی که از من انتظار داشت در حد یک اقیانوس به عمق دو میل گسترشم داده. و همه ی اینها باعث می شود نه آنی باشم که میخواهم و نه آنی که میخواهد. اینی که الان نوشتم هم اصلا منطقی نیست و صرفا یک مشت احساس چائوتیک وار است.

 

2. آدم هایی که مرا از اینجا میشناسند، و بعضا آدم هایی که مرا از نزدیک دیده اند ولی از دور می شناسند، فکر می کنند من آدم متفاوت و جالبی هستم. تک تکشان. نمیدانم چرا. بعد از اینکه از نزدیک با من آشنا می شوند، یک جورهایی می خورد توی ذوقشان. شاید من خیلی قدر عجیب و متفاوت و جالب باشم، ولی هنوز مانده تا قابلیت ترجمه و زیر نویس پیدا کنم. شاید هم اصلا عجیب و جالب نیستم و صرفا عجیب و جالب به نظر میرسم.

 

+و با همه هیچی بودنم، ساراییِ عطیه جانم هم می مانم...

+موهایم را که تازه رسیده بود چهار انگشت زیر شانه ام، آرایشگر بدجنس کوتاهِ کوتاه کرده، عطیه جان از آن وقت هی گیسو صدایم می کند که دلم کمتر غصه بخورد:)

۵ نظر ۰ لایک

وگرنه که تو روحش!

صبح ها تا ظهر دنبال عمه ام میدوم که خانه را زیر و رو نکند. کلا هر کس وارد خانه ما می شود، الف)مهمان نیست، پس نیازی به پذیرایی شدن در خود نمیبیند؛ ب) ما را مهمان می بیند، تلاش میکند به نحو احسن از ما پذیرایی کند. در نتیجه من صبح تا ظهر یا وردست عمه خانم مشغول آشپزی و گوش دادن به خاطراتش در هر زمینه ای هستم. تا الان متوجه شده ام که نصف فامیل هایشان که با من فامیل نیستند رفته اند آنور اب، یا اینور آب پادشاهی می کنند.

ظهر ها تا عصر درگیر مامان هستیم. تا ساعت دو که راه بیفتیم سمت بیمارستان، انواع میوه ها را با آب میوه گیری عهد دقیانوسمان که صدای موتور دیزلی می دهد، تست می کنیم و در هم می آمیزیم و توی شیشه می کنیم؛ یا گیلاس می پزیم تا کمپوت به دست آوریم. بعدش هم که میرویم بیمارستان تا مامان هی زل بزند به ما و تا شروع به حرف زدن می کند یکی بگوید «حرف نزن انرژیت حفظ شه» تا مامان ساکت بشود، چون هنوز بین جمله هایش یکهو میزند به جاده خاکی و پرت و پلا گفتن و هیچکس نمیخواهد اینطور بشود، پس از بیخ جلوی حرف زدنش را میگیرند.

ساعت پنج و نیم حراست بیمارستان بیرونمان می کند و ما تمام طول راه مشغول شنیدن خاطرات فامیل خواهیم بود از بیماران مشابه در فامیل خودشان که با ما فامیل نیستند. از روش های جدید روحیه دادن به فامیل درجه یک بیمار است.

طرفهای هفت میرسیم خانه. تا نه شب باز فرایند دویدن و خاطره شنیدن و افطاری پختن تکرار می شود. بعد من میپرم توی اتاق و هدفون میکنم توی گوشم و میخزم زیر پتو و تا صبح به ندای هیچ احد الناسی پاسخ در نمیدهم. تا الان هم نه بافتنی بافته ام، نه جاوا تمرین کرده ام، نه مامانم خانه بوده که بهم یاد بدهد دلمه بپیچم، نه گذاشته اند شب تا صبح پیش مادرم کشیک بدهم، تابستان هم که به روح اعتقاد ندارد.

پیشنهاد: I Knew You Were Truoble-Chester See,Tyler Ward,Lindsey Strirling cover

۵ نظر ۰ لایک

Unknown

هنوز بیمارستان است، هنوز مرخص نشده، تب دارد هنوز...

۳ نظر ۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک