اهم و مهم

دکتر می گوید:هدفون در بلندمدت روی شنوایی تاثیر نامطلوب داره.

من اضافه می کنم: و شنیدن صداهای ورای هدفون از پشت در بسته اتاق، در کوتاه مدت روی روان تاثیر ناجوانمردانه.

پیشنهاد: Someone Like Me

۸ نظر ۰ لایک

Unknown

اعتماد به نفس تو کار پیدا کردن مهمه! خیلی!

۰ لایک

کجات ترسناکه آخه تو؟!

یک خانم با پیرهن آبی و روسری سرخابی و دامن تیره، که صورتش آفتاب سوخته است و قدر دو انگشت از موهایش از زیر روسری زده بیرون، راه خروج از «کابوس دونی» من را گم کرده.

۰ لایک

کور کردن چشم بازار

توجیه استاد اندیشه دو برای اینکه هر قدر از خاورمیانه دور می شویم آنچه ایشان ادیان الهی و توحید و نبوت می خواند کمرنگ تر می شود و از هند که اوپانیشادشان بوی توحید میدهد(هان؟ هند؟همین هند؟!)به آن طرف، از اهرام ثلاثه به این طرف، پیامبر اولوالعظم که هیچ نداشتیم، دین مین هم نرسیده ظاهرا، چرا که در آیین بومیان آن طرف و این طرف هیچ شباهتی به هیچ کدام از ادیان -نوح به این ور- دیده نمی شود:

1-سرخپوست ها که کلا دور(dur) بودند و دورشان(dowr) را آب گرفته و پیامبر نمی شد بفرستند برایشان. بهرحال سفر های دریایی در زمان قدیم آنقدر ها هم امن نبوده!(دقت کنید، پیامبر از بین قوم مبعوث نمی شود، پیامبر از خاورمیانه send to all می شود برای اقصی نقاط دنیا!)

2-استرالیا کلا مگر چقدر جمعیت داشت که پیامبر بخواهد خب؟! یک سری بومی بودند دور هم خوش و خرم زندگی می کردند دیگر!(خدا برای کلان شهر ها پیامبر می فرستد فقط، چرا که وقت پیامبران بسیار ارزشمند است و برگزیده بارگاه حق تعالی بیکار نیست برای یک ده کوره با جمعیت زیر پنجاه نفر دین الهی شرح دهد!)

3-در آفریقا اگر یک نفر مستعد رسیدن به خدا بود ارشاد می شدند قطعا...(همه بدند ما خوبیم که زرت زرت برایمان پیامبر می آمده! خدا از قاره سیاه ناامید بوده بالکل!)

 

حالا مسخره اینجاست که سوال من اصلا این بود که آیا تمام آدم ها به یک اندازه حق ارشاد شدن دارند؟! اصلا حرفی از سرخپوست ها و استرالیا و آفریقا و چین و ژاپن نبود!

 

+دانشکده معارف، این عتیقه جات را از کدامین موزه می دزدد به نظر شما؟

هایلایت:

تو چتر خورشیدی، آتیش نمرودی

پس هم بسوزونم، هم سایبونم باش...

اخم و لبخند

۷ نظر ۰ لایک

پس پاک یادت نره!

این تبلیغ جدید پاک چرا میگه «هیچی پاک نمیشه»؟!

یعنی ما الان داریم تو چرک و کثیفی زندگی می کنیم؟!:|

۰ لایک

تجربه هایی که به دست نیاوردی!

دارم جراتم رو برای امتحان کردن چیز های تازه از دست میدم. خوراکی، موسیقی، درس، آدم، کتاب...

امروز جهت جلوگیری از غش کردن یه شیرخرما پاکتی برای خودم خریدم و با انزجار قلپ اولش رو خوردم. یک دقیقه بعد در حالی که ته پاکت رو در آورده و داشتم نی اش رو با لذت لیس میزدم مچم رو گرفتن!

۴ نظر ۰ لایک

جوگیریات

این لهجه بریتیش چقدر زیباست یعنی! 

یعنی از پریروز که دارم مسلسل وار میشنومش ذهنمم داره با خودش بریتیش فکر می کنه!:دی

+حیف فقط اجرا کردنش سخته...فعلا فقط بلدم باهاش فکر کنم:دی

۸ نظر ۰ لایک

Come Fly With Me

I have a dream
You are there
High above the clouds somewhere
Rain is falling from the sky
But it never touches you
You're way up high

No more worries
No more fears
You have made them disappear
Sadness tried to steal the show
But now it feels like many years ago

And I
I will be with you every step (Hey! Hey!)
Tonight
I found a friend in you
And I'll keep you close forever

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

We can fly all day long
Show me the world
Sing me a song
Tell me what the future holds
You and me will paint it all in gold!

And I
I will believe your every word (Hey! Hey!)
'Cause I
I have a friend in you
We'll always stay together

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

(Hey!)

And I
I will be with you every step
Tonight
I found a friend in you
And I keep you close forever

Come fly with me
Into a fantasy
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

(Hey!)

 

How To Train Your dragon 2: Into A Fantasy

۹ نظر ۰ لایک

Unknown

دیشب تا ساعت دو داشتم شرلوک هولمز می دیدم.

هیچوقت شرلوک جرمی برت رو ندیدم. شرلوک رابرت داونی جونیور هم که یه شوخی بزرگ بود بیشتر. شرلوک بندیکت کامبرباچ اما، منو یاد L توی Death note میندازه. باهوش، و به همون نسبت خسته از معمولی بودن بقیه، عاشق هر چیزی که مخش رو به کار بندازه، و خب، جذاب.

نه، واقعا. یه سرچی تو اینترنت بزنین. ال با اون موهای افشون توی هوا، کیسه های سیاه پای چشم ها، صورت بدون ابرو، و عادت های عجیبش مثل دو انگشتی گرفتن همه چیز یا قوز کردن در همه حالت، میتونست تو هر انیمه دیگه ای نقش اون دست و پا چلفتی مشنگی رو به عهده بگیره که شصت پاش همیشه تو چشمشه و هیچ کار درستی نمی تونه انجام بده. ولی با همین قیافه ش و با همون اخلاق های مذکور، شده یکی از کاراکتر های محبوب تاریخ بی در و پیکر انیمه ژاپن. و شرلوک چی؟ خب، بهتون اطمینان میدم از نظر بصری، تنها جذابیت بن بینی اصیل انگلیسیش باشه (که تازه اگر هیچ علاقه ای به تاریخ نداشته باشید، از دیدنش هیجان زده نخواهید شد) و تازه اونم فقط از نیمرخ پیداست. میخوام بگم، احتمال اینکه این بابا رو تو خیابون ببینید و عاشقش بشید، چون خوشتیپه یا تو دل برو یا چشم رنگی مثلا، از دنیل رادکلیف با اون ابروهای پاچه بزی کمتره حتی. البته اینجا بحث کمی سلیقه ایه که، ولش کنید بذارید بقیه شو بگم.

آدم ها از بیرون به شخصیت های عجیب و غریب نگاه می کنن. عاشق ال میشن وقتی با اون لحن سرد میگه قتل و جنایت براش یه جور معماست که باید حل بشه و سرحالش میاره. عاشق بی تفاوتی ال میشن، عاشق اینکه به بند کفششم نیست احساس بقیه. شرلوک اونا رو سر شوق میاره. تنهاییش، ویولن زدنش، خفن بودنش، اینکه واتسون رو کلافه می کنه با یخ بودنش، مرموز بودنش، همه چی. خارج ایران نیست و من پاتوق های دختر های خارجی رو بلد نیستم تا بگردم ببینم همونطور که کمپین خواستگاری از  سید والیبالیسته داریم، جمعیت مشتاقان ازدواج با بن هم داریم یا نه.(برای ال داریم). اما بیاین تصور کنیم وجود داشته باشه.

و خب، تهش چی؟ منظورم اینه که خب، یه آدم بی تفاوتی هست که این بی تفاوتیش برای ما ایجاد جذابیت می کنه. و ما جذبش میشیم. و بیاین فکر کنیم ما اون دخترِ (خوشبخت؟ بدبخت؟)ی هستیم که شرلوک به اون حجم خنده دار عشق و علاقه ش محل بده. بعد چی؟ مثلا یه دوست پسر جذاب دارین که صبح نگاهتون می کنه و in detail بهتون میگه از دیروز عصر که از هم جدا شدین چی کارا کردین و چیا خوردین و چه حس هایی داشتین و شما هم براش کف می زنین، چقدر هم خوب و هیجان انگیز. و البته پایان سکانس! این آدم چقدر پاسخگوی احساس طرفشه؟ اون جذابیت ناشی از مرموز بودن تا کجا دوام میاره؟ تا کجا واتسون حاضره از این سر شهر خودشو به شرلوک برسونه چون شرلوک میخواد با موبایل واتسون اس ام اس بفرسته و این وابستگی خنده دار ادامه داره؟ اون آدم هرگز نمیخواد از ورای تمام چیز هایی که برای شرلوک جذابه و خودشو داره باهاشون خفه می کنه، و میدونه شامل خودش نمیشه، دیده بشه؟

یا مثلا اون عزیزان دم بختی که برای ال نقشه میچینن، فکرش رو میکنن اگه واقعا یه همچین مصیبتی* تو زندگیشون فرود بیاد، تا کجا میخوان از حاشیه زندگی جذاب عشقشون رو نگاه کنن و هیچ نقشی تو زندگیش نداشته باشن؟ صادقانه بگم، واقعا نمی دونم اگه واقع بین به آدم های جذاب اینطوری نگاه کنیم، چی باعث میشه بازم برامون جذاب باشن. اصلا چرا باید اینکه آدم ها برای یه بابایی در درجه دوم اهمیت هستن، جذاب باشه؟ آیا ما خودمون تو همون آدم ها نیستیم؟ اینکه یکی همه فکرش درگیر معما حل کردنه و اون وسط یهو یادش میاد واتسونی هم هست و  دستی هم برا واتسون تکون میده، خب کجاش جذابه آخه!؟ بیشتر غمگینه، برای اون آدمی که باید مدت ها اولویت دوم یه بابایی باشه، چون اون بابا براش جذابه و به همین دست تکون دادنا دلش خوشه.

البته خودم می دونم که fan های اینچنینی، بیشتر از روی غلیان هورمون های نوجوانی به وجود میان و به صورت منطقی به قضیه نگاه نمی کنن. 

و الان بیست و چهار ساعته دارم از خودم میخوام منطقی باشم.

ولی این دل لامصب نمیذاره!:دی

 

 

* من خودم یکی از طرفداران پر و پا قرص ال بودم و هستم، خودم مدتی l lawliet بودم تو رول پلی انیم ورلد، و با این حال معتقدم این آدم همان به که تو تنهاییش پوسید. الدنگ بی احساس!

+ منظورم رو به شفاف ترین شکل ممکن منتقل نکردم، حتی به عبارتی میشه ادعا کرد که تو انقالش افتضاح بودم؛ ولی خب باید می گفتمش حناق نگیرم.

۷ نظر ۰ لایک

تحول

نسبت به یه دختر چادری روکش مذهبی  دار با اخلاق های بسیار نکوهیده توسط مذهب ابراز انتقاد کردم که این چه چادریه سرته با این اخلاق و کردار، بعد حدس می زنید چی کار کرد؟ عکس وایبرش رو برداشت یه بی چادرش رو گذاشت.

۱ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|