مراقب وبلاگم باشید و دوست بداریدش تا بیام

سفر، مشهد، فردا شب تا چارشنبه.

۹ نظر ۰ لایک

شانس آوردم ده دقیقه تا خونه راه بود!

امروز داشتم از امتحان زبانم برمیگشتم که سر کوچه بالایی صاحب نونوایی فانتزی محل رو دیدم. نشسته بود تو ماشینش پشت فرمون، خم شده بود داشت از تو داشبورد یه چیزی پیدا می کرد. قبلا مغازه مال پدرش بود؛ چند سال پیش مرد. چشماش خاکستری روشن بود، عین یخ. چند باری تو روز میرفت بیرون مغازه سیگار می کشید. وقتی دبستان بودم و خرید خونه با من بود(چرا؟ هیچوقت نپرسیدم:دی) جفتشون منو میشناختن. هر روز ازشون نون می خریدم، بعضی وقتا هم خمیر واسه پیتزا. یه وقتایی که پولم کم میومد با برج سکه های ده تومنی(اون موقع هنوز با ده تومن میشد شکلات مدادی خرید!) بقیه پولم رو می آوردم براشون. آدم تابلویی بودم از بچگی.

داشتم فکر می کردم چقدر جالبه که ما ده دوازده ساله تو این محل و تو این خیابون زندگی می کنیم و قشنگ سیر تغییر و تحول محله رو میبینیم و حس می کنیم. قشنگ آدم حس می کنه حق آب و گل داره تو محل! مثلا همین که من آقای نون فانتزی رو از صد فرسخی میشناسم، یا پدر آقا امیر حسین که کوچه بالاتر سوپر داره هنوز به من میگه عمو!  بعد در همین حال داشتم از پشت ماشین آقای نون فانتزی(:دی) عبور می کردم که یه ماشین سفید پیچید جلوم و سرنشین کنار راننده ش دست تکون داد. شیشه هاش دودی بود، یه کم زاویه دیدم رو جابجا کردم و متوجه شدم داییم اینا هستن که دارن میرن گردش. دست تکون دادم و رد شدم از کوچه.

جز یه خاله و یه داییم، کل دایی ها و خاله هامم تو همین محل زندگی می کنن. سه تا مون تو این خیابون(به علاوه مادربزرگم) یکی مون خیابون پایینی، یکیمون خیابون بغلی. دختر اون یکی داییمم تو همون کوچه که داشتم میرفتم زیر ماشین این یکی داییم خونه شونه تازه! قرق کردیم محل رو:دی البته قبل اینکه همه مون تو یه ساختمون باشیم هم تقریبا همینطور بود، بیشتر پخش بودیم ولی. خط فکریم منحرف شد به این سمت که چقدر جالبه، که من چقدر آشنا دارم اینور اونور این محل! تازه دقیق تر که داشتم حساب می کردم یه سری از مغازه دار های تو مسیرم دوست داییم بودن و رد شدنه به بابای یکیشون که میشینه در مغازه پسرش هم باید سلام می کردم. 

و شاید باورتون نشه که در حالی که داشتم از کوچه ی سومی می گذشتم که برم تو خونه مون، یه نفر رو دیدم که قیافه ش آشناست. از اونجا که نصف آدمایی که تو روز میبینم قیافتا آشنان، خب، رد شدم همینجوری. بعد صدام کرد. برگشتم سمتش، با دهن باز، یه کم مکث، و تا اومد خودش رو معرفی کنه پریدم بغلش...خاله ملیح بود که دوست دوران دبستان مامانه و اوووه...کلی سال بود ندیده بودمش! 

قبل از اینکه فکرم به سمت چیزای جالب دیگه منحرف بشه و عموی مرحومم یا ناظم دبستانم رو تو خیابون ببینم خاله ملیح رو بردم خونه مون و دیگه پامو از خونه نذاشتم بیرون:دی

پیشنهاد: So Goodbye

۰ لایک

آیکن ویرگول که نقشه قلاب بافیش به هم خورد!

به نظرتون با یه کاموای سرخابی جییییییغ شماره دو، چی کار میشه کرد؟

۸ نظر ۰ لایک

The braver you are, the more you'll see

من الان یه آدم هیجان زده ام که از دیشب تا حالا سه بار Coraline دیده و الان میخواد معرفیش کنه که شمام ببینین. بنابراین ممکنه چرت و پرت بگم یا رشته کلام از دستم در ره یا خلاصه گند بزنم به این معرفی چون خیلی خوشحالم. بنابراین قبل از هر چیز بدونین که میخوام کورالاین رو ببینین.

 

«این خونه صد و پنجاه سال قدمت داره. خب برو کشفش کن! همه در ها و پنجره ها رو بشمر و چیزایی که آبی هستن یادداشت کن. فقط.... بذار کارمو بکنم!»

کورالاین یدونه دختر بی کله و فضولیه که تازه به خونه جدیدش نقل مکان کرده و حسابی حوصله ش سر رفته. پدر و مادرش سرشون تو کامپیوتره و مدام مشغول کار کردنن. پدرش با این جمله یه سرگرمی براش جور میکنه تا لااقل یکی دو ساعتی از سر راه بره کنار. تصور کنین همچین دختری رو ول دادین تو همچین خونه ای که یه دریچه مخفی تو دیوار نشیمنش هست که دست بر قضا با کاغذ دیواری هم پوشوندنش و بر حسب اتفاق پشتش هم یه دنیای مخفی قرار داره! از اونجا که کورالاین بی کله ست و فضول، بدون اینکه لحظه ای تردید کنه حتی، با کله میره که ببینه اون دنیای مخفی توش چه خبره. و همونطور که همه مون می دونیم، هیچ وقت نباید بی کله و فضولانه وارد دنیای مخفی مردم شد، چرا که دردسر در کمین است! و به قول کارگردان «همیشه مراقب باشید که چی آرزو می کنید!»...

صفحه Loading سایت کورالاین میگه «شما در حال وارد شدن به دنیایی هستید که در اون همه چیز با دست ساخته شده. مثل یه جنگل پر از شکوفه گیلاس که از ذرت بوداده رنگ شده ساخته شدن، 500 تا سگ پاکوتاه برای شرکت در تئاتر، و 1500 تا گل که نور هم میدن. به خاطر همین شاید کمی طول بکشه...!». اینجا همه چیز کاملا دست سازه. از پولیور کورالاین که با میل بافتنی هایی به اندازه سوزن بافته شده، تا جوراب هایی که توی فیلم حتی دیده نمیشن! تماشای پنج دقیقه اول فیلم که عروسک دوخته میشه کافیه تا پی به عظمت ماجرا ببرین!

اگه طرفدار کارای تیم برتون هستید، اگه صرفا غم دنیا گرفتتون، اگه حوصله ندارید شب امتحانی درس بخونید، اگه دلتون برا بچگیاتون تنگ شده، اگه بچه اید یا بچه نیستید یا بچه دارید اصن، ببینیدش!

 

 

پیشنهاد: آهنگ همین صحنه

+اصن تخلیه هیجان نشدمخنثی برم سه بار دیگه ببینمش!

۸ نظر ۰ لایک

هر جور راحتیم اساسا:->

اصن اعتماد به نفس می خوام چی کار؟ چطو اون "به مد گرایان بگویید که آخرین مد کفن است" واسه مد گرایان صدق می کنه ولی نمیشه به ملت گفت " به اونایی که خودشون رو خفه می کنن که بگن اعتماد به نفسشون بالاست بگید که تهش کفن است" ؟! والا.

روژان فرمود!

۶ نظر ۰ لایک

مدارس هوشمند

به شکل احمقانه ای وقتی وارد پرشین بلاگ میشی، مخصوصا عصر ها، حجم عظیمی وبلاگ با قالب های جینگولی مینگولی آپ شده با اسم «کلاس سوم دبیرستان آریاگستر گل های شاداب روان» یا «بچه های نازنین ششم یاس پیروان گل نرگس» و محتوای همه شونم اینه که «آرشیدا جان تولدت مبارک، دستانت پر توان باد!قلب»، «کاتیوشای عزیز موفقیتت در مسابقات بالا رفتن از میله پرچم مدرسه رو تبریک میگیمقلب» ، «تانتال نازنین امروز برادر دار شده کف بزنین براشقلب» و در تازه ترین حرکت «گل های باغ دانش! تکالیفتون رو گذاشتم تو این پست، دانلود می کنید رو a4 پرینت میگیرین حل می کنین میارینقلب»!

یعنی رسما مدرسه پلی کپی هم برا بچه ها چاپ نکنه دیگه...! حالا اوجش این قربون صدقه هاییه که چپ و راست تو دامن بچه ها میندازن، ما مثلا سوم دبستان بودیم اسممونو رد کردن برا مسابقه قرائت قرآن، گفتیم بلد نیستیم با صوت بخونیم، گفتن غلط کردی، میری شرکت می کنی!خنثی فرداشم که مامانمون اومد اعتراض کرد چرا فلان و بهمان، اومدن گفتن بچه ها هر چیزی رو نرید بگید تو خونه و ما مثلا چَک می خوردیم نمی گفتیم و اینا!خنثی

هوشمند شدن الان مثلا...

 

+و داریم دانشگاه های هوشمند! وبلاگ هایی هم که مثلا استاده واسه دانشجوهای نقشه کشی صنعتی ترم 931 زده و نمره هاشونو میذاره و خط و نشون هم میکشه براشون!خنثی

۱۰ نظر ۱ لایک

سورپریز شیرین هفته

تا تولدم یک روز و یک هفته مانده و بچه ها به خاطر اینکه توی این یک روز و یک هفته دانشگاه تعطیل است،‌ به جایش امروز ناغافل کشاندنم کافه بهشتِ دانشگاه، به صرف کیک و شکلات گلاسه و کادو...و من خوشحالم الان، بی نهایت!

+وسط مراسم درست لحظه ای که آقای مسئول کافه یه آهنگ شاد برامون گذاشت، برق رفت! خوراکیا رو تو نور شمعِ کیک خوردیم!

۹ نظر ۰ لایک

ما برای پاس کردن آمدیم، نی برای آدم کردن اینها آمدیم...

وقتی استاد معارف هیزی گیرتان میاید که تمام وقت کلاس را مشغول دید زدن شما، یا صحبت در مورد اجنه و حوری و قلمان* است، و کلا همان صحبتش هم چرت و پرت است و پایه علمی، عقلی، دینی، تاریخی، یا حتی تخیلی هم ندارد، حتی المقدور وقتی با نیش باز و لحنی که لذت از عمری که از شما تلف می کند ازش می چکد میگوید «یک عده دارن منو تحمل می کنن» جوری بگویید «خب پس چرا خوشحالی؟!» که نشنود. بعدش انداختتان، نگویید نگفتم.

*پست جدا می طلبد!

+دیدید از وقتی گفتم نمره مهم نیست  هی در مورد نمره حرف می زنم؟خنثی

۹ نظر ۰ لایک

و سرانجام...!

این پست در بازی وبلاگی داستان کوتاه شرکت می کند!

ادامه مطلب ۹ نظر ۰ لایک

برهان

یادتونه یه پست نوشته بودم در باب واکنش جهان هستی نسبت به کنش های من؟

هیچی دیه خواستم توجهتون رو به کامنت های این یکی پست، و ریپ زدن های اخیر پرشین بلاگ جلب کنم. دونقطه خط صاف.

+این پست تجربه اول استفاده از سرویس ارسال نوشته از طریق مایکروسافت ورد هست!

۵ نظر ۰ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|