از این به بعد بین ما تیزی حکم می کنه

یارو استاده رسما کم مونده فیزیکی تهدیدمون کنهنیشخند برادر من بد درس میدی خودت پاسخگو باش! پنجاه نفر همزمان توطئه نمیکنن درستو بیفتن که!نیشخند

+البته فکر کنم کلا از ایمیل خاطره خوشی نداره،هروقت بهش ایمیل زدیم حالمونو گرفتهنیشخند

۱۰ نظر ۰ لایک

ریز هم نیست، درشت است، خوشبختی درشت!

خوشبختی از این بالاتر که یکی را داری همینطور راه به راه رنگ بپاشد به زندگی ات؟


+عنوان نیمچه کپی رایتی دارد متعلق به مهشادی.

۱۰ نظر ۰ لایک

:|

این سایت رو ببینید. سال تولدتون رو وارد کنید، بهتون میگه چه خبرا بوده! یه کم وهم انگیزه سایتش! با تشکر از اینجا.

+می مونم...تا آخرش می مونم...

+امروز هوس کردم برم پارک نزدیک مترو، یه مدت بشینم به دست هام خیره بشم. نرفتم ولی. مثل عقده گیر کرده تو گلوم.چرا نرفتم؟ هان؟

+این ترم لعنتی چرا تموم نمیشه؟!

۸ نظر ۱ لایک

راپونزل vs مریدا

 

 

 

من خیلی بیشتر از اینکه برای اطرافیانم یک راپونزل موطلایی خوشگل بلا(!) باشم که لباس های صورتی جینگیل بپوشم هر روز صبح خرمن گیسوانم را توی آینه مسواک کنم(!) و هجده سال تمام تنها کار مفیدم در راستای رسیدن به ارزوهایم این باشد که هر روز با قلم مو از در و دیوار اتاقم آویزان شوم و نقاشی کنم و منتظر بنشینم که شاهزاده رویاهایم بلند شود بیاید مرا ببرد قایق سواری و فانوس تماشایی، مریدای لج بازی بوده م که صبح به صبح با گیس های (استثنائا کوتاهِ) آشفته و لباس اسپرت خفن تیرکمانش را برمیدارد می رود شکار خرس و گراز و شغال(!) و بعد که بر میگردد خانه و لاشه خونین صید آن روزش را پرت می کند روی میز خانه شان(!) می بیند مادرش با وقار و متانت نشسته بوده آن طرف میز کنار دست یکی که کم از راپونزل ندارد و داشته اند خیلی نجیب وارانه طوری(!) چای سبز چینی می نوشیدند.

 

راستش هیچ وقت دلم نخواسته بنشینم توی قصر طلایی ام و به عنوان شاهزاده خانمی که باید ظرافتش حفظ شود منتظر بمانم والت جان(آقای دیزنی منظور باشد) یکی را طراحی کند مخصوص گره داستان من که بیاید یک طوری که ظرافت من حفظ شود نامادری و سه تا خواهرم را تبعید کند به ولایت همسایه یا جادوگر خبیث را بتاراند به جنگل های سیاه یا چه می دانم بیاید اصلا طلسم این اپیزودم را باطل کند و تا آخر به خوبی و خوشی با هم زندگی کنیم. نشسته م با تبر، تیشه، شمشیر، دشنه، گیوتین و هر چیزی که ممکن بوده، رشته هایی که مرا وصل می کرده به یک زندگی راپونزلیِ پشت  ویترینی، بریده ام که برچسب ضعف نخورده باشم.

 

نمیدانید که، کار کردن با تبر و تیشه و شمشیر هم سخت است، کلا پدر آدم در میاید تا یک ذره ظرافت به خرج بدهد.نتیجه؟ طی این دروکاری های دیمی یک سری چیز های دیگر هم از ریشه قلع و قمع شده اند و جنازه نیمه جانشان افتاده روی باقی کُشته های این کشتار.

 

اینها را کی یادم آمد؟ وقتی که:

1-بهم گفتند انگشت اشاره ام را بگیرم بالا و یک جسمی را رویش متعادل حفظ کنم تا مرکز ثقلش را پیدا کنیم، و من گفتم :نمیتونم، ناخنم بلنده!

2- یک لاک آبی خوشرنگ خریدم که دو هفته تلاش کردم استفاده اش کنم و نتیجه شد به فنا دادن ده تا انگشت و یک لباس سفید.

3-راپونزل درونم یک دوست خوب پیدا کرد (مریدا هنوز تنهایی توی جنگل های درونم می رود شکار و همینطور که دارد سوار بر اسب دورتر و دورتر می شود پشت سرش برای راپونزل و جفتش(!) فریاد می زند :اصلا مهم نیست! و رویش را بر می گرداند تا یک قطره اشکش را نبینند.)

 

+منظورم رو درست نرسونده م. شرط؟

+brain storming!

۱۰ نظر ۰ لایک

دل همتون آب ^2 !

اندی رو یادتونه تو toy story؟ که وقتی از اتاقش میرفت بیرون عروسک هاش جون می گرفتن و شروع می کردن بریز بپاش؟

دانشگاه ما هم عینا مث اتاق اندیه! روزایی که هیـــــــــش کس توش نیست

.

.

.

برف میاد!

از خود راضی

+احتمالا ما رو که پنجشنبه ها میریم نگهبانا رو از خواب بیدار می کنیم که «آقا درو وا کن آزمون داریم ما»، یا آدم حساب نمی کنه، یا چون ترمکیم براش مهم نی ببینیم  جنگولک بازیاشونیشخند

۵ نظر ۰ لایک

خوره

باید اعتراف کنم که

طی هیجده سال گذشته

تقریبا هر روز ِ هشت سال اخیرش رو 

با ترس گذروندم

و منتظر تولد امسالم بودم-جایی که هیجده سال کامل زندگی کرده م

که مامان منو بکشه یه گوشه

و بگه

«امم...خب میدونی

یه حقیقتی در مورد تو وجود داره

تو بچه ی واقعی ِ من نیستی

۷ نظر ۱ لایک

I won't say it!!

 

Megara: If there's a prize for rotten judgement,
I guess I've already won that
No man is worth the aggravation
That's ancient history
Been there, done that

Muses: Who'd you think you're kiddin'?
He's the Earth and Heaven to ya
Try to keep it hidden
Honey, we can see right through ya
Girl, you can't conceal it
We know how you feel
And who you're thinking of

Meg: No chance, no way
I won't say it, no, no
Muses: You swoon, you sigh,
Why deny it? Uh-oh
Meg: It's too cliché
I won't say I'm in love

I thought my heart had learned its lesson
It feels so good when you start out
My head is screaming "Get a grip, girl!"
Unless you're dying to cry your heart out
(Ohhh...)



Muses: You keep on denying
Who you are and how you're feeling
Baby, we're not buying
Hon, we saw you hit the ceiling
Face it like a grown-up
When you gonna own up
That you got, got, got it bad?

Meg: No chance, no way
I won't say it, no, no
Muses: Give up, give in
Check the grin; you're in love
Meg: This scene won't play
I won't say I'm in love
Muses: You're doin' flips, read our lips:
"You're in love"

Meg: You're way off base, I won't say it
Get off my case, I won't say it
Muses: Girl, don't be proud
It's okay, you're in love

Meg: Ohhh...
At least out loud,
I won't say I'm in love
(Muses: Sha-la-la-la la la, ahh)

 

لینک!

۵ نظر ۰ لایک

زمستان است!

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

 

 

 

اولین برف دانشگاه!

+اینا مال اول صبحه که برفش mellow بود، ظهر رسما تا مچ تو برف بودیم!نگران

+دل همه تون هم آب.زبان

۸ نظر ۰ لایک

پارادوکس

پاییز امسال تا الان، بهترین و مزخرفترین پاییزی بوده که به عمرم داشته م.

 

+ یه حقیقت غم انگیز در مورد خودم کشف کردم که از جهاتی خوشحالی بر انگیزه.

+یازده تا برنامه دیگه مونده که تا پنج صبح فردا بنویسم و تریس و کامپایل کنم و نشسته م دارم وبلاگ آپ می کنم خیلی هم ریلکس.

۰ لایک

بوس بده انیشتین ِمامان!

یک سوال از همه ی این پدر و مادر هایی که در انتظار داشتن بچه ی باهوش پرپر می زنند و هوشان و بالابالا و حلوا کنجدی عقاب و زعفران بهرامن و غیره برایشان تهیه می فرمایند.

اصلا بچه ی شما نیوتن، جان نش ، آرتمیس فاول حتی. شما از پس بزرگ کردن نابغه بر میایی؟ یا ته ته تصورت از داشتن بچه ی باهوش و نابغه این است که بیست های فیزیک و ریاضی و شیمی اش را بیاورد نشانت بدهد قربان صدقه اش بروی؟نه، انصافا شما متوجه می شوید ده هزار برابر زحمت و مسئولیت در قبالش دارید آن وقت؟

 

+و لزوما هیچ بچه ای با محصولات بالا ،خوارزمی و جمشید کاشانی و زکریای رازی نخواهد شد.

+خدا را با داشته هایمان شاکر باشیم، بچه هایمان را با بودنشان دوست داشته باشیم، نه با تصویری که دوست داریم باشند. توقع، توقع و توقع، نابودشان می کند. دیده م که میگویم ها. هر روز دارم یکیشان را توی آینه زیارت می کنم. یکی از همین نابغه (!) های مورد توقع را.

۹ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|