Privacy

تصور کنید چهل و پنج دقیقه تمام ( کم چیزی نیست ها، چهل و پنج تا شصت ثانیه ست!) نشسته اید پشت مانیتور و الکی کل صفحات آرشیو لینک زن را از چپ به راست، راست به چپ، بالا به پایین و پایین به بالا زیر و رو کرده اید و الکی وانمود کرده اید عکس گل و بلبل نگاه می کنید و الکی با گوشی تان ور رفته اید، بعد تمام این چهل و پنج دقیقه را آقای سوژه نشسته پشت سرتان، ملچ ملچ تخمه شکسته، مانیتور را سک زده و نگذاشته وارد پنل وبلاگتان بشوید و خیالتان راحت باشد نوشته هایتان را نگاه نمی کند.

انصافا حال برای نوشتن باقی نمی ماند، می ماند؟

 

+خواهران عزیزی که زیر شال و روسری تان گنبد ایاصوفیه درست می کنید، لطفا یا سوار وسایل نقلیه عمومی نشوید،یا هی سرتان را نچرخانید این طرف و آن طرف . شما حس نمی کنی کلیپست توی دهن یکی دیگر است و خرمن گیسوانت توی دماغ پشت سری می رود و در میاید، پیاده بشوی پشت شال و روسری ات خیس باشد و چروک(کـأنه از دهان مسافر بی آر تیِ بی نوایی در آماده باشد) ، یا سبز باشد و لزج (کـأنه هفت هشت باری رفته توی دماغ پشت سری نگون بخت و در آمده)می خندند بهت. ببین من کی گفتم.

+لایک!

۹ نظر ۱ لایک

Family Tree

پیرو بازی وبلاگی که نفیس دعوت کرد و هیچکس لبیک نگفتخنثی میریم که داشته باشیم فک و فامیل و در و همسایه های جولیک رو!

 

 

نگین زن داداشمان است! ما اصلا برایش خواهر شوهر بازی در نمیاوریم آ، خیلی هم با هم خوبیم!نیشخند دست پختش را اگر خان داداش بگذارد چیزی هم به ما برسد(!) دوست میداریم!

 

هولدن همان داداشمان است که با نگین بانو می شوند دو تا کبوتر عاچخ!قلبخیلی هوای ما را دارد، کلا هوای همه را دارد البته! از آن داداش بزرگه هاست که آدم میتواند به زمین و زمان بگوید سوز به دلتان!از خود راضی

 

مهشاد خواهر کوچیکه ماست! همه ش هدفون توی گوشش است و با خودش چیزهایی میخواند و سر و دست و گردن و پا و بعضا کمرش را ریتمیک تکان تکان می دهد، ما وظیفه خود میدانیم هر چند مین یک بار بزنیم پس گردنش که "متین باش بچه!" و او با وجودی که اصلا اصلا به ما محل نمی دهد(!) ما را به مادرمان هم لو نمی دهداز خود راضی

 

نفیسه خواهر بزرگه مان است! هی با داداش بزرگه مان تو سر و کله هم می زنند! گاهی هم یکیشان وسط حرف زدن با ما شروع می کند با آن یکی بحث های فنی-تربیتی-اجتماعی کردن، دست ما را میگذارند توی حنا!افسوس ما هم چون مظلومیم فقط نگاهشان می کنیم آ، مدیونید فکر کنید با پرتاب کوسن و بالش بحثشان را نابود می کنیموقت تمام خیلی خواهربزرگه پایه ای هست، فقط حیف برای ما بافتنی نمی بافد اصن!ناراحت

 

الدوز می شود دختر خاله مان! قول داده بهمان ترکی یاد بدهد هنوز موفق نشده!آخ بسیار دوست میداریم با وی وسط یک مجلسی بزنیم تو فاز جولیک الزمان و الدوز السلطنه، هی قلنبه سلنبه حرف بزنیم همه چشم هایشان اینقدری شودتعجبنیشخند

 

زهرا خاله کوچیکه ماست! هی لپ های ما را می کشد و ما رویمان نمی شود بگوییم دردمان می گیردنگران، عوضش می نشیند برایمان حرف های خوب میزند و ما فکر می کنیم به لپ درد می ارزد!نیشخند البته ما کلا فکر می کنیم مخاطبش بیشتر هولدن و نفیس باشند، ما را فنچی حساب می کنند به قولی!نیشخند ما می نشینیم پای بحث به هر حال!نیشخند

 

مهشاد صورتی خانم جوان همسایه بغلی مان است که چهار تا بچه دارند، از سر و کول مامان مهشادشان می روند بالا! در همین حد واقعا!نیشخند یک هستی دارد که ما باهاش مکالمه فارسی کار می کنیم زبان باز کندنیشخند روز های بارانی آش می پزد میاورد برایمان، و ما اگر داداش بزرگه پایه باشد سهم دو تا خواهر دیگرمان را می کشیم بالانیشخندنیشخند

 

سارا خانم همسایه بالایی است که ما پیشش تعلیم رسم الخط چینی می بینیم، یک جذبه ای دارد که موی بر تن راست می کند همی!نگران یک وقت هایی که ما مثلا ame را با houki اشتباه می گیریم با چوپ فلکمان می کند، سر و ته آویزانمان می کند بلکه به طریقت روشنی دست بیابیم!استرس بعد ما آنقدر جیغ می زنیم که نفیس بیاید وساطت کند نجاتمان دهدگریه(خواستم عکس مستندش را برایتان لینک کنم دیدم حذفش کرده از بلاگش! ببینید من چقدر مظلوم واقع میشم آخع!گریه)

 

فاطمه و دو چشم خواهرند. خانه شان یک جایی وسط های کوچه است و ما را که از دور می بینند دست تکان می دهند. هر دو سه ماه یک بار جمع می شویم تیم گل کوچیک می دهیم حال پسر ها را بگیریم، لکن به علت ضعف خط دفاع، نداشتن دروازه بان مناسب و نابود بودن مهاجم ها هنوز موفق نشدیم به علی گل بزنیم. هولدن هم که مرام نمیگذارد به ما که خواهرشیم گل نزند، قشنگ دروازه ما را به رگبار می بندد بعد ما شرمنده کل تیم می شویم در مقام دروازه بانچشم

 

علی همسایه بغلی بغلی (!) مان است که امسال کنکور دارد، دروازه تیم پسر ها هم می ایستد چون کم تحرک ترین پست ممکن استنیشخند یک وقت هایی ما باهاش درس کار می کنیم، به عنوان جایزه موزیک می دهد بهمان؛ بعد به داداشمان که میگوییم غیرتی می شود و اینها، اخم هایش می رود توی هم، دستمال یزدی اش را بر می دارد(!) می رود حال علی را بگیرد؛ بعد با یک بغل موزیک که تبادل کرده اند با هم بر می گرددخنثینیشخند

 

سارا. دوست جان جانی ماست که یار و همراه ( و رقیب) کتابخوری هایمان است! عشقش این است که به یکدانه دختر مهشاد خانوم اینها کتاب هدیه بدهد، هی ما بهش میگوییم باو، این کم کم هفت سال مانده سواد دار بشود، گوش نمی گیرد کهافسوسنیشخند

 

خوچحال همکلاسی دوران دبستانمان می باشد! پایه است باهاش برویم بیرون، برویم گردش، برویم شهر بازی، برویم باغ وحش، برویم از دستفروشی کسی خوراکی بگیریم و مسموم بشویم حتی! در این حد!نیشخند

 

چکاوک دوست نفیس است که ما را به دیده خواهری(!) ناز و نوازش می کند و میگذارد کتاب هایش را بجَویمنیشخند اینقدر خوب است اصننیشخند

 

آزی هم بازی کوچه مان(!) است که توی گل کوچیک داور می ایستد و هنوز تن نداده عضو تیم ما بشودنیشخند قول داده یادمان بدهد بافتنی ببافیم، روی دست نفیس بلند بشویم و اینها، ولی هنوز قولش وعده سرخرمنی بیش نی!نیشخند گاهی میاید یونی ما با هم بگردیم، یک وقت هایی هم دست و پای مصنوعی نشانمان می دهد بترسیمنیشخند

۱۰ نظر ۰ لایک

صد دانه یاقوت...

-نمیدونی دیگه، میخواستم برات انار دون شده بیارم اگه دیشب نمیگفتی با هم حرف نزنیم، هیییی:(

+نگفتم قهر کنیم که!

خودم از سر خیابون یونی میخرم میارم دون میکنیم>:)

- ینی دارم چپ چپ نگات میکنما!!! :))) با دستای کثیفمون؟ بعد تازه کجا آخه؟

+دستای خودت کثیفه! بی ادب>:p کاسه میخریم=)) اصن با پوست میخوریم=)) من دلم انار خواست بدجنس:))

-بله! من میخواستم بیارم دیگه!!! 

یعنی این دختر پایستا! خب پس بریم یه جا مثل پارک [..] هان نظرت چیه؟

+ :دی

بریم پارک [..] انار بخوریم با پوست:دی ازین گجت چاقودار ها داری؟

-ههه نه! با کلید میشه بریدشون:)))) 

+انصافا کلید دیگه کثیفه:دی ولی ملالی نیست:)) پس انار بخرم، چند کیلو؟:))

-نه کلیدو شوخی کردم! با دندون بهتره تازه آبلمبو هم میشه خورد! دو تا دونه کافیه!:)

+بلد نیستم باید یادم بدی:دی

پس دو تا دونه انار، ضربدر بزنم یادم نره:دی

-آبلمبو رو؟

+اهوم!

-هه پس سه تا بخر که از یکی جهت آموزش استفاده بشه!!!:))))

+کوفت!:))

فقط دقت داشته باش من فقط دو تا از دندونای بالاییم به پایینیا می رسه، بقیه شون کاربرد تزیینی دارن:)) رو گاز زدن من حساب نکن:))

-ای جان!:))) باشه من واست گاز می زنم تو بخور!:)))))

+ینی منو از کتابخونه بندازن بیرونا...با همون دو تا دندون گازت می زنم:))

-منم دارم تو راه میخندم، ملت به عقلم شک کردن:)))))...

 

 

*مکالمه اس ام اسی دو تا دیوونه دوست داشتنیخیال باطل بیابید جولیک را!

 

 

+پست قبل به قوت خویش باقی می باشد...

+پست محرم پارسال ...و هنوز نع!

۱۰ نظر ۰ لایک

دشمن آشفته حالی...نیستم!

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند !

روی نقشه همه ی فاصله ها کوتاه اند !

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند !

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

«جمله های خبری» قید مکان می خواهند !

راهی شهر شما می شوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه، گمراهند...

 

 

 

+بر می گردم...حتما.

 

۸ نظر ۰ لایک

سارا هستم شیش سالمه!

با محمد شربت آلبالو می ریختیم تو در نوشابه ها، میذاشتیم تو فریزر یخ بزنه، بعد میخوردیمشون و دلمون خوش بود آبنبات آلبالویی خونگی ساختیم!نیشخند

+دیده شده  طرح هایی برای تولید انبوه یخ طعم دار و ریختنش تو شربت جهت شگفتانه کردن مهمون ها پیاده کردیم حتی!نیشخند

۱۰ نظر ۱ لایک

فرمانبردارم سرورم!

مطمئن شده م که به محض اینکه برام سوال به وجود بیاد «فلانی، چرا همچین میکنه؟» کاینات کأنه فیلم The Secret یه موجی از توش رد میشه و یه تکونی میخوره و یه غولی از ناکجا توش ظاهر میشه، میگه «فرمانبردارم سرورم!!»، بعد به یک ماه نکشیده من خودم رو تو موقعیت فلانی پیدا می کنم در حالی که با چشمای عینهو لمور گشاد شده، به خودم زل زده م .

در حدی که اگه مثلا امروز از جلوی این پسره که تو دانشکده مونه و موهاش بلنده و تل می زنه رد بشم و با خودم بگم «این چرا سیگار میکشه تو محوطه؟» مطمئنم به یک ماه نکشیده خودم تو همون نقطه دارم مارلبورو می کشمخنثی

 

یعنی این اتفاق طی شیش ماه اخیر اونقدر برام افتاده، دارم به این فکر می کنم که قاطی چند تا نظریه ریاضی بفرستمش واسه اون گروه کانادایی که قضیه فِرما رو اثبات کرد، یه اثبات جمع و جور براش رقم بزنن و تو تاریخ علم به ثبتش برسونن. والّا!

 

 

+لمور چیست؟ لمور نوعی میمون است که در ماداگاسکار میزیَد، چشم هایش به قاعده نصف صورتش درشت و گردالی است و بسیار موجود جذابی می باشد، ما علاقه مندیم مدام در جمله هایمان استفاده اش کنیم.

+مارلبورو چیست؟ راستش نمی دانیم، جدیدا هر کتابی میخوانیم شخصیت های تویش مارلبورو می کشند، گفتیم بنویسیمش شاید شما بدانید.

+نه که بگم خیلی مثلا شاهکار زدم و اینا، ولی در راستای اینکه کمبود توجه نگیرم، «گریه های امپراتور» رو واسه خودم خریده م و اولش هم در کمال پررویی نوشته م « قبولی دانشگاهت مبارک من جان» . صرفا واسه اینکه تو تاریخ ثبت شه جولیکی بود که دانشگاه بهشتی قبول شد و در این راه،بیمار گشت. ضمنا جولیک سه روزه از شدت بدن درد نمیتونه پاشو از خونه بذاره بیرون. بهله.

۱۰ نظر ۰ لایک

جولیک در وسائط نقلیه عمومی!

1- روز، 6:45 ، بی آر تی نواب

خانم مسافر شماره یک: خانم هل نده!

خانم مسافر شماره دو: امان از این جوونای امروزی!

جولیک: منم خوشم نمیاد شما رو هل بدم که! طبق قانون سوم نیوتن همونقدر که به شما فشار داره وارد میشه به منم وارد میشه خب! طبق قانون اولش هم دارن منو هل میدن و  منم بالاجبار دارم طبق قانون دو یه شتابی میگیرم که خب...

خانم مسافر شماره یک و دو: ما اشتباه کردیم، شما ببخشگریه

 

 

2-شب، 7:30 ، مترو آزادی

[راننده میخ ترمز گرفته، مسافرین نیمه عقبی واگن اول با شیشه جلوی کابین راننده یکی می شوندخنثی]

خانم مسافر شماره یک:جیییییییییییغ!

خانم مسافر شماره دو: وااااااااااااااااای!

بچه، شماره ندارد: مامان! مامان من خفه شدم! مامان بدرود!

خانم مسافر شماره سه: کی به تو گواهینامه داده؟!

خانم مسافر شماره چهار:خانم کیفتو از تو چش من بکش بیرون!

خانم مسافر شماره پنج: الیسا فرزندم کجایی؟!

خانم مسافر شماره شش:دونات دارم! دونات تازه!(خنثی)

جولیک[بالا می پرد تا از روی سیل کشته شدگان(!) عقب واگن را دید بزند]:ما اینجا زنده ایم! اون ته همه سالمن؟

جماعت:نیشخند

 

 

3-شب، 6:33، ایستگاه مترو نواب

[جولیک تب و لرز کرده، در حالی که خودش را لای هفت لایه پارچه پیچیده، با چشم های خمار و کلاهی که کشیده تا زیر ابروهایش پایین، منتظر رسیدن دوستش است؛ سه تا پسر کنار جولیک نشسته اند و حرف می زنند]

[ده مین بعد، جولیک که هر کسی از کنارش رد می شود یک جوری نگاهش میکند نشسته، متعاقبا هر کسی یکجوری نگاهش می کند جولیک یک جوری زل می زند بهش. پسر ها هم نشسته اند.]

[پنج مین بعد، دوتا سرباز از جلوی جولیک رد می شوند؛ یکی به جولیک اشاره میکند و بعد به رفیقش، رفیقش سر بالا می اندازد و می روند. پسر ها همچنان نشسته اند.]

[پنج مین بعد، پسر ها بلند می شوند]

پسرشماره یک: ما کم آوردیم!

جولیک:کم داشتی!خنثی

پسر شماره یک و دو و سه با هم:خنثیخنثیخنثی

[و دوست جولیک از دوردست ها پدیدار می شود...!]

 

4-روز، 7:35، بی آر تی گیشا

خانم مسافر نشسته: بیا بشین!

جولیک[مچ دستش را می مالد]:ممنون شما راحت باشین!

خانم مسافر نشسته[جا باز می کند]: بیا، لاغری جا میشی، بشین!

جولیک[مچ دستش را می مالد]: نه راحت باشین شما، من خوبم!

خانم مسافر نشسته [بلند می شود]: بچه بهت میگم بشین دیگه! عصبانی

جولیک[می نشیند]: چشم، ممنوننگران من دستم درد میکنه آخه به وایسادن ربط نداشت کهنگران

خانم مسافر نشسته سابق(!): تو از الان اینطوری هستی به سی سالگی نمیرسیا! واه واه واه!

جولیک: لطف دارین شماخنثی

 

 

+ دنیای آدم خیلی وقتا میتونه با یه تلنگر از هم بپاشه....

+روی کامپیوتر خونه ویرچوال باکس نصب کرده م روش لینوکس بریزم، از روزی که اینکارو کرده م دیگه وصل نمیشد به اینترنتنیشخند هی ملت میشستن پاش میگفتن اه،چرا این شاتل خرابه؟ منم  به صورت سوت زنان از کنارشون رد میشمعینک کار به جایی رسید که تغییر ویندوز دادیم!!نیشخند مهندسی از همین اتفاقا آغاز میشه البتهگاوچران

۹ نظر ۰ لایک

اینم نخواستم از زندگی حتی!!

حقیقت مسلم شماره یکی که در مورد من وجود داره اینه که من اصولا هیچ توقعی، تاکید می کنم، هیچ توقعی از زندگی م نداشته م و ندارم؛ جز یه «من» سالم ،که اونم ندارم و اصلا هم برنمیدارم هر صبح و ظهر و عصر با هر یک از اذان های سه گانه این واقعیت رو تو سر خدا بزنم. و حقیقت مسلم شماره دو اینه که هیچ کدوم از ابناء بشر که در طی روز، ظهر، عصر و بعضا شب باهاشون سر و کله می زنم، متوجه این نکته نمیشن که طلب من از دنیا، داشتن مادیات آنچنانی، یا معنویات تغلیظ شده با درصد خلوص 110% نیست.

و حقیقت اینه که اینکه هر سال مبلغی n تومانی روی کادوی تولد من بیاد یا نیاد، هیچ تاثیری در دنباله نزولی خوشبختی من با قدر نسبت یک به روی n به توان صد و بیست و چهار هزار نداره. نداشته. نخواهد داشت هم. و اینکه گوشی توی دست من اونقدر قدیمی شده که دیگه حتی lable اش رو باید از بازار سیاه خرید هم، هیچ تاثیر منفی روی حس خوشبختی من نداره.کما اینکه داشتن یه اسمارت فون t هزار تومانی که بشه باهاش لیگ temple run برگزار کرد هم به عکسش.

 

 

و فی الواقع اینکه این ابناء بشر دور و بر من، بعد از هیجده سال زندگی، ابتدا مقادیر معتنابهی از توهین ها و تحقیر هایی که متاسفانه(!) تعداد محدودیش رو در چنته دارن بار من می کنن، بعد میشینن جلوی من و میگن « طلبت از ما اونقدر زیاده که دهنت رو هم نمیتونی باز کنی بگی؟» اوج وقاحت این افراد رو می رسونه؛ والسلام.

 

+دارم به طور جدی به این فکر می کنم که بکَنم برم یه جا که بتونم با خیال آسوده خودم باشم. یه جا که هیچ کدوم آدمای این روز هام نباشن. و دیگه هم نبینمشون همه عمر.

+جدا طلب من از یه سری موجود فانی چی میتونه باشه وقتی از خود خداش هم طلب ندارم سر هیچی؟ هان؟!

+دوستان درسته من مهندسی نرم افزار میخونم، ولی هنوز اونقدر مهندس نشده م که بدونم مشکل بلاگفا چیه! باور کنید! این چند روز یه سری ریپورت داشتیم که میپرسیدن «بلاگفا چشه؟!» و بنده عاقلانه ترین جوابی که دارم اینه که «چش نی! گوشه!خنثی» همین ولله!

۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|