خوچحالی در روزهای سخت به سبک جولز

نکته: پست در راستای لبیک به بازی وبلاگی هولدن نوشته شده.

 

بزرگ شدن سخته، خیلی.

 

وقتی خسته از شیش ساعت بدون آب و غذا سر پا ایستادن( نه ایستادن به معنی واقعی کلمه، تلفیقی از دویدن، راه باز کردن از بین جمعیت، سه بار طی کردن سربالایی شیب دار مسیر دانشکده و یله دادن رو میز مسئول پذیرش) یه بِرِک کوتاه پیدا می کنیم و با فاطمه می ریم چرخ بزنیم ، میشه حتی به چارتا دار و درخت دانشکده پشتی که بشه مقر حقوقدانان آتی مملکت، و کوه ها که از پشتش تو زمینه آسمون با آبی عجیبش کله کشیدن تو دانشگاه دل خوش کرد...در حدی که جلوی نگاه های تمسخر آمیز جمعیت دانشجویان عبوری گوشی رو به تابلوترین شکل ممکن بیارم و بالا و ...!

 

یادتونه گفتم چیزای رنگی رنگی حالم رو میارن سر جا؟ حالا شما بخندین که آبی و این رنگی ( من بهش میگم نارنجی ولی بهم میگن قهوه ای مایل به خردلیهنیشخندآخ) به هم نمیان، مهم اینه که من دو ساعت آتی اون شیش ساعت هی به این کیف زل می زدم و نیشم تا بنــــــاگوش باز می شدنیشخند و ضمنا جماعتی به مانتوی اون رنگی و کیف آبی من زل زدن و نیششون تا بناگوش کش اومدنیشخند

 

کیفه رو چند وقته با خودم می برم این ور اون ور...باهاش حتی رفتم واسه اولین بار تو عمرم  سی دی خریدم و هنوز اینقدر از این عملیات محیر العقولی که انجام داده م خوچحالم ( نکته: من سه جا جرئت ندارم برم: سی دی فروشی ، سالن بدنسازی و کافهنیشخند ) که خدا میدونهنیشخند اینو با دو تا بسته استیکری که دارم و دفترچه ای که از موزه ایران باستان خریدم و توش پر عکسای مناظر طبیعی ایرانهقلب ، با منگنه کوچیک آبیه  هی میریزم رو میز، دست می کشم روشون...هویجوری!

 

اینایی که الان گفتم جاشون رو طاقچه میز بالاسر مورگاناست، مورگانا رو خودم از گل فروشی خریده م، خودم طرحشو طراحی کردم، خودم کشیدمش و خودم به خودم هدیه ش دادم و کلی هم از خودم تشکر کردمنیشخند ببین روش چی نوشته، یه روز خوب میاد...شک نکن که میاد! نگاه نکن که نه دختره و نه بادبادکه دهن ندارن، جفتشون دارن لبخند می زنن، به این گشادی!بغل میتونی نگاهش کنی و دلت کلی خوشحال نشه؟

 

همینا...

نه، همینا نه. دو تا چیز جا موند!نیشخند

اول: آخرین چیزایی که هدیه گرفتم (ساراییسم رو تیر از سارا هدیه گرفتم ولی هنوز تو لیست «آخرین سه چیزی که هدیه گرفتم» میادنیشخند) که دست بر قضا هر سه شون کتابن و فوق العاده....چی؟ چهارتا کتاب تو تصویره؟ اهم...خب راستش «اسطوره های یونان و رم» دزدیه، از کتابخونه بابام کش رفته م  سه تا اسطوره های یونان و رم دارم، اونا همه شون یه طرف، این دزدیه یه طرفنیشخند اصن یه چیزیه...خوشمزه

دوم: ایشونو مجبور شدم پاشم برم تو اتاق و بیارم اینجا عکسشو بگیرمنیشخند مدرک کتابخوری بنده! توش بخش هایی از هر چیزی که خونده م( اعم از کتاب، بلاگ، غیره) نوشته شده، با فونت ریزی که فقط یه جولیک میتونه بخونهاز خود راضی فعلا در حد سی چهل صفحه ش پره و در دست تکمیله هنوز! شاید از هیچ کدوم دستاورد های زندگیم به اندازه این خوشحال نباشم، اصن اشک شوق حتیگریه

             + فکر نکنید به وسیله جادو تو هوا نگهش داشته م ها! رو میز شیشه ای پذیراییه!نیشخند

 

 

+روزای بدترم هنوز تو راهن، فعلا با همین ریزه های زندگیم میرم فضانیشخند

+ بای د وی  دلخوشی دیگه م اینه که زین پس روزی دو ساعت دو دانشگاه مال خودمممتفکر یعنی در واقع تحت تاثیر تلقین دوستان دارم سعی می کنم به این قضیه دل خوش کنم!نیشخند

ویرایش: عکسا باز نمیشد، پست تصحیح شد!

۱۰ نظر ۱ لایک

It is forbidden to try to return One taken by the earth

:Ed

Forgive me, little brother 
I am so sorry before you
It's forbidden to try to return 
One taken by the earth

 

The one who knows the law of existence 
Could help me to find the answer 
I was very mistaken 
There's no cure for death

 

:Together

!Dear Mom, sweet Mom 
We loved you so much 
But all our efforts 
Unfortunately were in vain

 

:Ed

I tempted you 
With the wonderful hope 
Of returning our home 
My brother, it's all my fault

 

:Al

Don't cry, don't be sad, big brother
You're not the only guilty one 
There's only one road before us 
We will purge our sins completely

 

I cannot blame you 
I am not hurt at all 
Well, we sinned 
By wanting to be stronger than everyone else

 

:Together

!Dear Mom, sweet Mom 
We loved you so much 
But all our efforts 
Unfortunately were in vain

 

:Al

I was tempted 
With the wonderful hope 
Of returning our home 
I'm guilty for all of it

 

:Together

?But what should we do, how should we be 
?How to fix everything, to forget 
It's forbidden to try to return 
One taken by the earth


لینک!

 

اَل و اِد برادرن.

سعی کردن با کیمیاگری مادرشون رو که تو بچگی از دست دادن برگردونن.

عوضش، اَل رو تبدیل به یه روح کرده ن که تو یه زره آهنی حبس شده.

نصف بدن اِد رو هم ترکوندن.

الانم دارن با هم دیگه دور دنیا رو می گردن تا خودشونو نجات بدن.

عین خیالشونم نیس در این زمینه.

اِد از اَل بزرگتره.

جفتشون بچه ن.

 

اینقدر دلم میخواست پسر بودم و یه برادر داشتم.

 

 

۱۰ نظر ۲ لایک

مــــــــرد باش

میخوام محکم باشم.

جا نمی زنم.

۰ لایک

از جنگل شِروود

***

کم ِکم سه بار با کاسه سوپ، بالش و ملاقه زد توی سرم. منو پیچیده بود توی دو تا پتوی گرم، جلوی شوفاژ، قاشق قاشق سوپ داغ میریخت توی حلقم و بهم چشم غره می رفت.

زمستون 83 ؛ چترمو داده بودم فاطمه معینی که کُتشو جا گذاشته بود خونه شون، و خودم یه کله تا خونه ، تو برفی که تا مچ پام می رسید و هنوز می بارید دوییده بودم. وقتی رسیدم خونه، سرما زده شده بودم و تنها کاری که تونستم بکنم، این بود که وقتی در باز شد خودم رو حساب شده بندازم تو بغل مامانم.

تا دو ساعت بعد که رنگ به صورتم برگرده هر پنج دقیقه یه بار بهم می خندید و طعنه می زد: رابین هود شده واسه من!

***

من از هر دوشون کوچیکتر بودم.در واقع، منو فقط با خودشون می بردن که کلاسشون تشکیل شه، چون هیچ مربی ای حاضر نبود فقط واسه دو نفر وقتشو تلف کنه تا بهشون شنا یاد بده. حالا من و این یکی وایساده بودیم لب قسمت عمیق، در حالی که فقط بلد بودیم توی کم عمق با دست و پا زدن مذبوحانه ای دماغمون رو(!) از آب بیرون نگه داریم و سومی داشت جلومون غرق می شد.

قرار بود شیرجه سوزنی بزنیم، نزدیک به دیواره استخر باشیم و پامون که خورد به زمین، با ضرب بیایم بالا و میله کناری رو بگیریم. حالا اینکه این عملیات چقدر سخته که موجب شده یکیمون از وسط استخر سر در بیاره، بماند.

یارو مربیه رفته بود یه جایی.یادم نیس کجا. بهمون گفت تمرین کنیم و ما هم تمرین می کردیم. دخترش که فوقش دو سال از این دو تا بزرگتر بود، ما رو می پایید. تا جیغ زهرا به گوشش برسه که :عاطفه! کمک! و بدوئه بره دنبال مامانش و گیرش نیاره و بدوئه  سمت میله های نجات غریق، عاطفه نصف آب استخر رو بلعیده بود. یعنی، اگه من نمی پریدم توی آب، می بلعید.

هیچ تصوری نداشتم که دارم چی کار می کنم، فقط میدونستم داره غرق می شه. وقتی منو کشید پایین تا خودشو رو آب نگه داره حتی نترسیدم که دارم غرق می شم.فقط هر بار سرم از آب اومد بیرون بهش گفتم :نترس، می برمت بیرون. دستمو بگیر، بذار ببرمت بیرون. الان که بهش فکر می کنم برام خنده داره، هر طور حساب کنی من حتی اگه مایکل فلپس هم می بودم، وقتی یکی داره غرقم می کنه قاعدتا باید پرتش کنم به کناری و خودم رو نجات بدم.

دختره که بالاخره تونست ما دو تا رو با میله ی کذاییش در بیاره، هیچ کس به عاطفه نخندید که اون وسط چی کار می کرد. ده دوازده نفری دور من رو گرفته بودن که :رابین هود جوان حالش خوبه؟ و نیش همه شون تا بناگوش باز بود.

 

***

بهار 90، وقتی خودم رو به در و دیوار و اب و آتیش می زدم تا یه نفر رو که اون زمان، برام آدم مهمی بود (و حالا وانمود می کنم که نیست) از منجلابی بیرون بکشم که خودش برای خودش ساخته بود، و تو این راه هزار جور حرف و تهمت و افترا شنیدم و بازرسی شدم و تنبیه شدم و هر بلایی که به ذهنم می رسید سرم اومد، با چنگ و دندون جنگیدم، جنگیدم تا نجاتش بدم و نشد، که هنوز بعد از دو سال من عذاب وجدان دارم بابتش ، و هر بار که شنیدم :رابین هود نشو، فقط لبخند زدم.

 

***

پنجشنبه که سارا رو سوار خط درست متروش کردم و خودم نشسته بودم تو ایستگاه خط خودم و منتظر قطاری بودم که بشه توش ایستاد و نصف نشد، به مامان زنگ زدم که نگرانم شده بود. گفتم دیر میام و توضیح دادم کجام، چرا. تنم کوفته بود و تا استخونم دستهام درد می کرد.

صداش رو شنیدم که خسته بود، خندید، گفت: از بچگیت هم رابین هود بودی.

 

 

+این روز ها حس می کنم یه رابین هود دست و پا چلفتی ام، تنها کاری که بلدم، سوت زدنه.

+ دوربین نمی خوام، لپ تاپ نمی خوام، موبایل نمی خوام، موزیک پلیر نمی خوام...

این چیزا رو سرچ نکن،دنبالش نباش! لبخند بزن، همین برام کافیه!

۹ نظر ۰ لایک

پرسونا

 

اینکه آدم اون چیزی باشه که دوست داره باشه، یه چیزه

اینکه آدمو اون چیزی ببینن که هست، یه چیز دیگه س!

 

+جدیدا به پست های عکس دار علاقه مند شده م، میریم که داشته باشیم فرآیند خز کردن این مقوله رو!

+ هر روز که به دانشگاه نزدیک تر میشم ترس قدیمیم نیشخندشو بیشتر باز می کنه...!

+ خدایا، یعنی یه روزی میشه که من لیاقت پیدا کنم دوست خوبی بشم؟مژه

+جدیدا مامانم صبح پنج تومن شارژم می کنه، بعد قدر چهارتومن با هم اس ام اس بازی می کنیم!!هیپنوتیزم

+من که خوبم! شما چطور؟!نیشخند

 

ویرایش:غنایم گردش چهارشنبه به صورت لینک اضافه شد به پستش!

ویرایش: با اینکه خورده تو ذوقم، ولی زین پس ما را دانشجوی دانشگاه بهشتی به حساب آورید...ممنون از همه اونایی که تو ذوق خوردگیم رو با تبریکاتشون کم کردن!

۱۰ نظر ۱ لایک

چی بگه آدم...!

این پرشین استت که به صورت پیشفرض آمار وبلاگ های پرشین بلاگ رو میگیره، یه قسمتی داره به اسم "کلمات کلیدی جستجو شده" که نشون میده تو موتور های جستجو ،چی سرچ کرده ن که بلاگ ِ تو جوابش بوده. 

 


 

من دیگه حرفی ندارم!!

 

+صدایم کن، صدای تو خوب است...

+یک دوست خوبی داریم، خیلی دوستش میداریم...!(با ریتم خوانده شودنیشخند)

۱۰ نظر ۰ لایک

جولیک به موزه می رود

فی الواقع ما دو تا ( یا سه تا) جانور culture vulture ایم که قرار دوستانه هم که میخواهیم بگذاریم می رویم موزه!! والا!!نیشخند

اولش میخواستم سفرنامه خفنی برای گردش هفت ساعته امروزمون بنویسم، ولی راستش...خسته ام الان. همینقدر بدونید که میخواستیم بریم دو ساعت موزه های خیابون سی تیر رو بگردیم، گردش دو ساعته مون شد خیابون نوردی و کوچه برلن گردی و آخرشم رسیدیم به کاموافروشی رضانیشخند حالا یه سری عکس و تشکیلات داشت خب که... فقط همین کاموا جینگول هارو میذارم

+ آزی بالاخره کاری کردی من برم  قلاب و نخ قلاب بافی بخرم!از خود راضی به رنگ زرد جینگولخنده

یکی از فانتزی های نوجوانیم تحقق یافت...یه کیف غیر کوله ی سرمه ای خریدم که روش عکس و نوشته های کودکانه داره...دوستش میداریم زیادقلب

+ حال ِخوب داریم، میفروشیمنیشخند

لعنت خدا بر خون آشامی که عینک دودی و ضد آفتاب را فراموش می کند...نصف صورتم باد کرده الانگریه

 

ویرایش: این.

۱۰ نظر ۰ لایک

سارا هستم چهار سالمه!!

مامانم منو بغل می کرد می برد بقالی؛ مثلا دختر خوبی بوده م و میخواد برام بیسکوییت بخره. یه چیزی از قفسه بیسکوییت ها برمیداشت و می گفت «ببین از اینا دوست داری؟» بعد من که کلا قدم به یک متر هم نمی رسید و مثل چی هم لاغر مردنی بودم و ریزه میزه، از تو بغل مامانم و زیر چادرش سرک می کشیدم و نگاه می کردم، بعد بر می گشتم تو گوشش داد می زدم « مامانی نگا کن ببین اِشتاندالده؟!»

نیشخند

 

+داشتم یه صفحه به کد قالبم اضافه می کردم، کل آرشیو محو شده!!! تو قالب های خود پرشین بلاگ هم که میرم بازم بلاگم آرشیو نداره!! مردم کمک!گریه

+آرشیو برگشت ولی نفهمیدم چطوری! خنثی صفحه جولیک شناسی پیشرفته اضافه شد!

۹ نظر ۰ لایک

وقتی زندگی ترشکی میشود و خوشمزه...!

حتی اگر مثل من جانتان برای ترشیجات در نمیرفت و نیمی از عمر شریفتان را به دزدیدن آلبالو خشکه ها و زرشک های مادرجانتان نگذرانده بودید و در رگ هایتان عوض خون، آلوچه جریان نداشت، بعد از هفت هشت سال محرومیت قضایی(یا غذایی:دی) بهتان حق می دادم با آلبالوچه تان عکس یادگاری بگیرید...!

۸ نظر ۰ لایک

کتابخورم خب، چیکار کنم؟!

صدا دوباره از آن طرف خط به گوش رسید.« یادم می آد پنجمین باری که صدام از "بچه حاضر جواب" پخش شد، به جای والت رفتم که یه جای دیگه بازی داشت-یادت می آید والت کی بازی داشت؟ به هر حال، شب قبل از پخش برنامه شروع کردم به غر زدن. با ویکر که از در داشتم می رفتم بیرون، سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من از کوره در رفتم. تماشاچی های توی استودیو همه شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه گذار ها احمق بودند، و برای من کوچکترین اهمیتی نداشتند که کفش هام رو براشون برق بندازم، و اینو به سیمور گفتم. گفتم به هر حال نمی تونند از اونجایی که ما می نشستیم کفش هام رو ببینند.اون گفت به هر حال برقشون بندازم. گفت اون ها را به خاطر خانم چاقه برق بندازم. نمی دونستم درباره چی صحبت می کنه، ولی از اون فیاقه های سیموری گرفته بود، بنابراین این کار رو کردم. هیچ وقت به من نگفت خانم چاقه کی یه، ولی من هر دفعه که برنامه مون پخش می شد کفش هام رو به خاطر خانوم چاقه برق می انداختم-همه اون سال ها که من و تو با هم برنامه داشتیم، اگه یادت بیاد. فکر نمی کنم بیشتر از یکی دو دفعه جا انداخته باشم. یه تصویر خیلی شفاف از این خانوم چاقه توی ذهن من شکل گرفت. همـۀ روز توی ایوون نشسته و مگس می پرونه، و رادیوش از صبح تا شب روشنه و صداش هم تا آخر بلنده. مجسم کردم گرما وحشتناکه و اون احتمالاً سرطان داره و... نمیدونم. به هر حال، به نظر کاملا واضح می اومد که چرا سیمور از من میخواد وقتی برنامه پخش میشه کفش هام رو برق بندازم. منطقی بود.»

فرانی ایستاده بود. دستش را از روی صورتش برداشته بود و گوشی را دودستی نگه داشته بود. توی تلفن گفت« به من هم گفته بود. یه بار به من گفت به خاطر خانوم چاقه حرف های خنده دار بزنم.» یک دستش را از گوشی برداشت و خیلی آرام روی فرق سرش گذاشت؛ بعد دوباره گوشی را با دو دستش گرفت.« هیچ وقت اون رو توی ایوون تصور نکرده بودم، ولی پاهاش خیلی-میدونی- خیلی چاق و خیلی رگ نما بود. روی یه صندلی حصیری قناس نشسته بود. ولی، اون هم سرطان داشت و رادیوش هم همیشه روشن بود و صداش تا آخر بلند بود! مال من هم!»

«آره. آره. آره. خیله خب. حالا بذار یه چیزی بهت بگم، رفیق...گوش می کنی؟»

فرانی، که شدیداً عصبی به نظر می رسید، با سر تایید کرد.

«برای من مهم نیست یه بازیگر کجا بازی می کنه. ممکنه توی جشنواره تابستانی باشه، ممکنه توی رادیو باشه، ممکنه توی تلویزیون باشه، ممکنه توی یک سالن تئاتر لعنتی برادوی باشه، که پر باشه از مد روز ترین، خوش خوراک ترین، حمام آفتاب گرفه ترین تماشاچی هایی که بتونی تصور کنی. ولی یه راز وحشتناک رو بهت بگم-داری گوش می کنی؟ هیچ کی تو دنیا نیست که خانوم چاقـۀ سیمور نباشه. این شامل پروفسور تاپر ِ تو هم میشه رفیق. و همـۀ فک و فامیل لعنتی اش. هیچ کس هیچ کجا نیست که خانوم چاقـۀ سیمور نباشه.»

 

فرانی و زویی-جی. دی. سالینجر

 

+من هنوز دقیقا نفهمیدم بغض اون لحظه م واسه چی بود!!

+ و به این نتیجه می رسیم که طی این مدت سعی کنیم آدم شویم... 

۹ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|