پرایوسی من

توی این سه در چهار در و دیواری که اسمش را گذاشته ایم اتاق، که سه در دوی سمت پنجره اش مال من است و سه در دوی سمت درش مال تو، نه میتوان نماز خواند ،نه میتوان آهنگ گوش داد، نه میتوان درس خواند، نه میتوان نقاشی کرد، نه میتوان وب گردی کرد، ، نه میتوان تلفنی برای سارا مسئله فیزیک حل کرد و ریز نمرات ریحانه را خواند، نه میتوان ویولن تمرین کرد، نه میتوان کتاب خواند و نه می شود خوابید حتی!

 

توی این اتاق نه می شود خندید، نه می شود گریه کرد، نه می شود فریاد زد، نه می شود مشت زد به جایی، نه می شود حتی، بی حرکت نشست و زل زد به دیواری، موتایی، چیزی...

 

 

حریم خصوصی توی شیش تای من و شیش تای تو، درست تعریف نشده خواهر جان!

 

 

+ بعضی ها ، خیال می کنند دو سال و یک ماه و هفده روز زود تر رسیدن، بهشان این حق را می دهند که شخصیت یک نفر را با غلطک اسفالت شهرداری زیر بگیرند و رد شوند و بروند و بروند و بروند تا بی نهایت خدا...

تو بگیر بیست سال! دویســـت سال! دو هــــــزار سال!... چه فرق می کند تو می شوی کی من، من می شوم کی تو...من این حرف ها یادم نمی رود...چند سال شد راستی؟

کی حال داشت بشمرد؟

 

 

 

+ میدونم که نباید اینجا باشم. فقط بغض داشتم و کسی نبود که بهش بگم بغض دارم.

+ بچه ها! آخ....بمیرم براتون الهی... این همه وقت، چطوری تحملم کردین و صداتونم در نیومد؟بغل

۱۰ نظر ۰ لایک

صدا، دوربین، حرکت...

 

 

بیرون پنجره ی تو هنوز، دنیا از حرکت نایستاده ، نگاه کن! زندگی منتظر کسی نمی ماند...

حرکت...

 

+ خودم گفتم که فهمیدم، فهمیدم لیاقتش را ندارم. ولی خدا؟ نمیشود بگویم خسته شدم از این همه انفعال و به درد نخوری؟ یک روز، یک جا، بالاخره مأمنی، ...ها؟

+ یک نفر به حق اشاره کرد که ما ناجوانمردانه رفتیم ، بی عرض ادب و خداحافظی. آمدم خداحافظی کنم ازتان.

استبداد صغیر هولدن خانی و استعمار من زندگی کماکان ادامه دارد. هاااا،..... پاق [افکت کوبیدن انگشتری بر پای قرارداد ترکمانچایخنثی]

۱۰ نظر ۰ لایک

کتابخونه

کتابخونه ی من این نیست. یعنی،  کتابهایی که توش معمولا هست، خیلی خیلی از اینی که این پایین می بینید قابل دوست داشتن تره. الان اومدم جو کنکور بدم بهتون!نیشخند

 

+کتابخونه شامل یه قفسه بزرگ کنار میزه و دو تا کابین بالای میز.

+ کتابخونه فی الواقع باید این قابلیت رو داشته باشه که چارچنگولی بری توش و سالم در بیای نیشخند یا مثلا یهو هوس کنی یه چیزیو ورداری و بپرسی سمتش! واسه همین تو کتابخونه من حتی الامکان فقط کتاب نگه میدارم ولاغیر!

+ گاوی که در تصویر می بینید متعلق به محمده که بنده به فرزندی قبولش کردمنیشخند

+جونور رو از اونجا که فقط فاطمه میشناسه، معرفی کنم که جامدادی رو میزی اینجانبهنیشخند یه بچه ی سیاه کچله که دو تا گیس فرفری از دو سر کله ش آویزونه و کلی به قول مهشاد ماچ کردنیهخنده

 

عکس یک! 

عکس دو!

 

 

 

دعوتیا :

هولدن (دوبارهنیشخند) ، مهشاد ، کافه چی ، فاطمه ( هر وقت برگشت) و علی.

۱۰ نظر ۰ لایک

دوست داشتنی ها

خیلی وقت پیش بود. شب بود و من، بی حوصله. با گوشیم وصل بودم به مودم خونه، وبلاگ ها رو زیر و رو می کردم. لینکامو یکی یکی میومدم پایین که رسیدم به مال سارا و دیدم پستشو. چیزایی که دوست داری رو بنویس؛ آخرش گفت میتونه بازی وبلاگی باشه. گفتم می نویسم حتما.

ننوشتم تا امروز.

اگه بلاگتو پاک نمی کردی سارا، عین خیالم نبود اصلا.راستشو بگم دیگه. ولی خب الان مقادیری عذاب وجدانه که در وجود من غلت وا غلت (املا؟) می زنه و  من لازم می دونم پیش از شروع بازی، اعلام ندامت و سرافکندگی کنم بابت پشت گوش انداختن دعوتت.

 

بازی به پیشنهاد نفیس دوباره شروع شده و منم دعوت. بذار بنویسیم مثل انسان های متمدننیشخند

 

از خوراکیا، به شدت چیزای ترش رو دوست دارم. حالا نتونم بخورم هم علاقه مو دورادور حفظ کرده منیشخند خوراکیای معمولی مثل پاستیل(به خصوص آلبالویی) و آبنبات آدامس دار به کنار، شکلات هم که دیگه خز شده اینقدر همه می خورن نیشخند، دو تا چیز هست که خودم درست می کنم و دوست دارم؛ یکی یه جور خاگینه س با آبلیمو و فلفل و نعنا ( درست نکنید، قلق داره و مطمئنم خرابش می کنین و تو دلتون فحشم میدیننیشخند ) یکی هم اینکه دو تا قارچو از وسط نصف کنی، بندازی تو ماگ، روش کره و آبلیمو بریزی و صد ثانیه تو ماکروفر داغش کنی، بعدش مثلا پنیر ساندویچ یا خامه بریزی روش و بخوریقلب از غذاها قورمه سبزی (قرمه نه ها! قورمه!!) و کتلت رو بسیار بسیار دوست میداریم و  ضمنا سوشی هم میخوریمنیشخند از ادویه ها گلپر خوراکمه، موسیر نیز! از میوه ها، آلو زرد عزیزمقلب

 

از رنگ ها ، من عاشق آبی ام. طیف های مختلفش، به خصوص اگه روشن باشه و به فیروزه ای بکشه. یه جور سبز روشن لیمویی رو هم دوست دارم. یه چیزی تو این مایه ها. یه ترکیب جالبی هم تو مداد رنگی هام دارم ، صورتی و سبز و آبیه ، کنار هم فوق العاده ان.

و ضمنا هر چیزی که توش رنگ های زیادی به کار رفته باشه، سر حالم میاره. مثل مکعب روبیک! یا منچ مثلا! یا حتی یه جعبه آبرنگ پشت ویترین مغازه که مال من هم نیست!

 

از اشخاص ، باید بگم که.... هوم، دو نفر پایین همواره گـــَل دل من جا دارند

 

 

لی لی بیت سرتق بچه اولی شیرین بیان پشت میز من در حال نشون دادن نقاشی و فخر فروشی به بنده!نیشخند ( به موهاش گیر ندید، شاهکار منه، خواستم ببافمشون خیر سرمخنده )

 

دیانای مو فرفری مهربون خوشگلم ( ملقب به دانی عسلمنیشخند) که آبجی کوچیکه ی لی لی بیته ، دراز کش وسط حیاط در حال لذت بردن از صحنه ی وزش باد بین شاخه های بید مجنوننیشخند

( من با این بچه عالمی دارم، سه تای آنیتا باهاش خاطره دارمنیشخند اولین کلمه شو به من گفت ، سلااااااااااااااااا! هیچکی باور نمی کنه ، چون بعدش تا مدت مدیدی نمیگفت سلام و تازه الانم میگه للاااامنیشخند ولی من و اون که میدونیم حقیقت چیهاز خود راضی)

و دوستای خوبی که گهگاه پیدا می کنم رو هم بی نهایت دوست میدارم ، مثل ماتاتا، هولدن ، یا نی چان 190 سانتی م مثلا! ( تاکید کرده که عکسش رو به هیچ وجه استفاده نکنمخنثی بی بهره موندید!)

 

از وسایل شخصیم باید اینا رو اسم ببرم:

خدمتتون عارضم که ، داخل این جعبه کفش بی اغراق سه چهارم زندگی من جمعه! تعداد بسیار زیادی-سی، سی و پنج تا- قلم مو هست که از ده سالگی خورد خورد خریدمشون ( از قلم موی آبرنگ و گواش تا رنگ اکرلیک و قلم موی بزرگ که فکر کنم مال رنگ کردن در و دیوارهنیشخند)  قلم های فلزی ، مداد رنگی ، قلم خطاطی و صد البته دوات! دیگه مرکب و گواش و اینام رو بیخیالنیشخند در کنارشون اون فلوتی که میبینید تابستون امسال میشه یازده سالش از خود راضی و ما با این بچه موزیک ها زدیم و کنسرت ها نواختیمخنده زیریش هم که پیانوئه، جون میده واسه وقتای تنهایی که فورته میسیمو بکوبی رو کلید هاش و مثلا پدرخوانده بزنیشیطان یه خودکار آبی روشن Canco هم دارم که در کنار جامدادی و تراش سرمه ایم سه قلوهای دوست داشتنی من ان!

یه جاکلیدی با آرم دث نوت هم داشتم که الان پیداش نمی کنم عکسشو بگیرم، تو جیب مانتوم باید باشه متفکر اونم هست!

 

از اعمال و رفتار ها میتونم ، حرف زدن با یکی که چرت و پرت نگه ، دست تو جیب کردن موقع راه رفتن ، بدون چتر زیر بارون موندن ، برف بازی ، بافتنی ، نقاشی کشیدن ، زیر لبی آواز خوندن ، لبخند زدن به بچه های فسقلی مسقلی تو خیابون ، دنبال دیانا کردن ، کتاب خوندن یا قصه گفتن واسه این دو تا وروجک وقتی نمیخوابن ، فعالیت های شدید بدنی که آب و روغن آدمو در میارهنیشخند و اوریگامی رو نام ببرم. روبیک  و این بازیه، اسمش چیه ، ..هان، jewels! هم واسه وقتایی که فکرم مشغوله و بی اعصابم نیشخند از تفریحات مورد علاقه م هم شافل کردن آهنگ های تو گوشیم و  هی عقب جلو کردنشون وسط آهنگه ، و البته کتاب خوری که جای خود داره!

کد نوشتن به هر زبونی ، برنامه نوشتنی که مغزمو وادار کنه چرخ دنده هاش با سرعت بیشتری بچرخن، یادگیری زبون های مختلف و خوندن تاریخ و فرهنگ ملل هم از علایق کالچر ولچر منننیشخند پازل درست کردن رو جا ننداخته باشم!

 

از اماکن ، آبشار یا رودخونه یا دریا ( یه جا که صدای آب در حال خروش بیاد!)، تو سایه ی بید مجنون ( وقتی باد هم بیاد ، حالا نیومد هم کنار میایم) سه کنج دیوار و توی کمد دیواری. پشت شیشه های رنگی که نور می زنه توش و میشکنه و رنگ رنگ میشه و میاد تو؟ اونجا رم دوس دارم!

* یه جای دیگه ای که دوست دارم تو حیاط دبستانمونه، حیاط دبستان به ساختمون دبیرستان چسبیده بود، بینش دیوار داشت. پشت ساختمونه یه محدوده ی یک متر در پنج متر خالی بود که دیوار نکشیده بودن، عملا جزو حیاط ما بود ولی حق نداشتیم بریم توش. آخ من عاشق این بودم که یواشکی یه قدم برم اون تو و با ترس و لرز بپرم بیرون!

یه پناهگاه هم داشت، پله می خورد از وسط حیاط کلی می رفت پایین. یه بار اول دبستان بودم با پنجمیا رفتم توش، بعد نمیدونم یکی چی دید که جیغ زد و همه برگشتن بیرون ، من تنها موندم اون پایینخنده چقدرم تاریک بود! اون تو هم از این نظر که خاطره انگیزه خوبه!

 

و از غیره ها ، صدای مامانم وقتی وسط غذا اختراع کردن ( کلا تو خونه ی ما چیزی به اسم "غذا درست کردن " وجود نداره. هرروز چیزای جدیدی اختراع می کنن دوستاننیشخند) برای خودش آروم آروم آهنگای غمگین می خونه ، روزایی که ازخواب بلند میشم و حال عمومیم خوبه ، کفشای کتونی ، لباسای گل گشاد ، موی کوتاه  ناخن کوتاه به و به و بهنیشخند ، بوی بهارنارنج های تو کوچه بابابزرگ اینا تو گرگان ، یا بوی بارون ، بوی میوه های تابستونی؛ استفاده از ترکیب های عجیب غریب توی حرف ها ، مثل لاطائلات، چلیدن ، آخر هفته در میون ها، بی کجا به در ، شکنجه کش ، و غیره. ریاضیات گسسته رو خیلی خیلی دوست دارم، جبر و احتمال رو نیز، عربی رو هم! دست کردن تو موهای محمد وقتی حواسش نیست که جیغش رو در میاره هم باید جزو تاپ تن مردم ازاری هام ذکر کنمنیشخند

 

زیاد شد چقدر!

دعوتیای من :    هولدن ، مهشاد ، علی  و عاطفه. از مهشاد تقاضا می شود اطلاعات عمومی ما را به سخره نگیرد و کمی بیشتر توضیح بدهد نیشخند از علی صرفا تقاضا داریم یه چی بگه ما هم بفهمیمخنده

 

 

+ هر کی تونست، با این دختره ، یه نفس تمام آهنگو جیغ جیغ کنه، من پیکسل خیلی سبزم رو دو دستی تقدیمش می کنم!خنثی

 

پست کمی ناقص بود، تکمیل شد!

۱۰ نظر ۰ لایک

آبی کم حال

اون چیزی که از خودم بروز میدم و ب عنوان سارا بر همگان هویداست، یه چیزیه مثل این:

 

سبز و نارنجی، خط خطی و شنزل شلخته و آشفته. یه عالمه تیکه ی بی ربط به هم چسبیده، که تازه چسبیدنشون هم همچین چسبیدن نیست.

ولی تو تصورات خودم، همیشه خودمو این شکلی می دیدم:

 

 

آبی کم حال خالی و یه دست. خالی خالی و یه دست یه دست هم که نه، یه گوشه هاییش به پررنگ می کشه، یه سمتشم می بره به توسی. با یه نقطه ی زرد و دو تا فلورال خیلی خیلی بی ربط آبی و بنفش. اون یه نقطه ی زرد که نقطه س، اون بنفشا هی رنگ عوض می کنن و شکل به شکل میشه.

 

شاید اگه تنها بچه ی خانواده بودم، یا مثلا یه اتاق، یا نه یه کمد جادار حسابی که توش جا بشم برا خودم داشتم، بیرونم هم همینجوری بود؛ یه نواخت، آروم، کسل کننده حتی. اون موقع احتمالا همه ی عمرمو تو کتابهامو نقاشی هامو تصورات رنگی رنگیم سر می کردم و تمام.زندگی می کردما....

هنوز یه روح آبی کم حال سرگردان تو وجودم دارم که منتظره بهش فرصت بدم واسه خودش جولون بده. شاید مثلا تو آینده وقتی تصمیم گرفتم تو این عکسه زندگی کنم، تو یه اتاق خالی ، با لووردراپه ی آبی که باز شه رو به چند تا کاکتوس راکتی و گوشتی که هفته به هفته آبشون بدی و براشون لالایی بگی، و بشه هر چی لباس گل و گشاد که هیچکس نمیذاره تنت کنی بپوشی و بری وایسی جلوشون و نگاهشون کنی و ... هیچی نگی.

 

 

راه حل سرگردونی هام، از بچگی تا الان، یه کمد تو اتاق مامان اینا بوده که میشد بری توش و زیر یه خروار پتو و لحاف و تشک خودتو قایم کنی و برای یه مدت وانمود کنی نیستی.

کمد ندارم اینجا!

 

+طی یکسری صلاح مشورت پست الی باز شد. کامنت های خصوصی رو عمومی می کنم، از الان گفته باشم.خنثینیشخند

 

۹ نظر ۰ لایک

الی

من تا حالا هیچوقت اینطوری کسی را ندیده ام. یعنی اصلا هیچوقت، جز آن دو سه باری که با دو تا ازدوست هایم رفته ام پارک، و تازه آن موقع هم هر ده دقیقه یک بار گزارش کار داده ام به مامان، تنهایی با کسی نرفته ام بیرون.


حالا ده دقیقه است که ایستاده ام بالای پله هایی که می روند سمت متروی نواب و منتظر یک نفرم که مامان کلا نمیشناسد- و این یعنی کلی عذاب وجدان! تمام دیشب داشتم می ترسیدم که دیر برسم و حالا یک ربع زود رسیده ام. یک ربع باید منتظر بمانم و با خودم یکی به دو کنم که بایستم یا برگردم و بگویم جراتش را ندارم.
میخواهم حواس خودم را پرت کنم، تکیه داده ام به دیواره ی راه پله ، جلوی پیرمرد نابینایی که دست چپش شش انگشت دارد و با شنیدن هر صدای پا با لحن یکنواختی میگوید: یه فال از من بخرید، ثواب داره ؛ گوشی ام را گرفته ام توی دست راستم که دستکشش را درآورده ام و یادداشت می نویسم. از هر دری سخنی، حتی مطمئن نیستم نوشته هایم سر و ته داشته باشند.

ساعت از وقت قرار گذشته، پنج دقیقه، و من نمیخواهم زنگ بزنم یا اس ام اس بدهم که کجاست. هر دو دقیقه یک بار پله ها را می روم پایین، توی پیاده رو، چرخی می زنم، نگاه می کنم و بعد از روی سطح شیبدار مخصوص معلولین برمیگردم بالا، کنار همان دیواره، روبروی پیرمرد. 

بالاخره نگران می شوم و اس ام اس می دهم که کجا هستم-نمی پرسم او کجاست. باز هم خبری نیست. برای بیست و چندمین بار می روم پله ها را پایین، آن طرف خیابان را نگاه می کنم و بر می گردم ، که میبینمش. آن طرف تر ایستاده، با نگاهش دنبال من می گردد. 
من او را به قیافه میشناسم-تاحدودی، و او نه.  قاعده اش این است که وقتی من میبینمش و او مرا ندیده من بروم جلو و آشنایی بدهم. ولی سگرمه هایش حسابی توی هم است و خشونت است که از سگرمه ها سر می خورد پایین!(خودش که میگوید ادا در میاورده ولی من یک آن خواستم یواشکی برگردم توی مترو :)) )
 دست که نمیخواهم تکان بدهم، می روم نزدیک تر،بالاخره چشم توی چشم می شویم، (شاید هم چشم توی عینک، چون من عینک آفتابی بزرررگی زده ام که نصف صورتم را پوشانده، به ظن خودم) ، یک لحظه انگار شکش بگیرد نگاهش روی من ثابت می شود، من بی ضدا سلام می کنم و سر تکان می دهم:هان، درست گرفتی!و می رویم سمت هم. با پلاستیکی که توی دستش است می زند روی مانتویم که "این فیروزه ایه؟!!" میگویم "ها؟!" و دوباره می زند روی ساعدم"این فیروزه ایه؟!!" می زند روی شانه ام، روی شالم و می گوید: این فیروزه ایه! اون قهوه ایه!
ماتم می برد همینطور. میگویم " مگه قرار بود مانتوم فیروزه ای باشه؟!"
راه که می افتد میگوید " گفتی تیپ این فصلت فیروزه ایه، خودت گفتی. حالا بیا!"
از کنار من رد می شود و راه می افتد. بعد بر می گردد که "بیا دیگه!" و من که هنوز ماتم برده می روم دنبالش.

***

غیر قابل پیشبینی. من گیجم. کلا گیجم! اول از همه که پلیرش را در آورده که به خاله سلام کند!!، حالا دو سه بار بند کیفم را از پشت می کشد به یک طرف دیگر که من نروم توی باقالی ها. کپ که میگویند، همین است دقیقا!! من که ساکتم، او می گوید، صدایش را بالا پایین می کند، شوخی می کند، جدی می گوید، بر می گردد مرا نگاه می کند که باز هم ساکتم و من حتما با عینکی که چشم هایم را پوشانده غیرقابل درک ترین قیافه ی ممکن را دارم. هرچند خودم هم نمیدانم دقیقا چه مفهومی را باید منتقل کنم!! تمام حواسم را داده ام به اینکه با سر نخورم زمین، و او دارد برای خودش تولدت مبارک می خواند !! آخ... این چه وضعیتی است آخر؟!

***

نشسته ایم توی پارک روی نیمکت. من این سر و او آن سرش. توی سایه ایم،با این حال دو سه بار عینکم را در می آورم و دوباره می زنم. سردرد را تاب نمی آورم.
راست میگوید که مثل قاتل های حرفه ای شده ام، هنوز سرجمع ده تا کلمه هم حرف نزده ام:))
پاستیل خریده، جایزه!!:)) این هم از آن غیرقابل پیشبینی بودن هاست! حرف می زند و من هنوز یخم آب نشده. خیلی تکان تکان می خوری الی، میدانی؟!:)) تک تک کلمه هایش را با تمام اعضای بدنش می گوید:دی دو سه بار می پرد بالای نیمکت، چمباتمه می زند آن بالا!! انگشتش را هم میگذارد روی لب هایش!:)) بعد من هنوز از توی شوک اولیه در نیامده می روم توی یک شوک دیگر:)) روی سی دی هایی که قرار بود برایم بیاورد همینطوووور نمک ریخته، میدهد دستم همان اول، کلی می خندم:)) یک کتاب  هم برایم آورده که من چون توی شوک ام هنوز، نمیکنم بپرسم مناسبتش چیست:دی خنده دار شده ام اصلا!! الان که توی این فکر ها هستم کتاب فارسی ام را گرفته دستش دارد شعر مادر را میخواند و در حاشیه اش یک خاطره می گوید:)) شانس آورده ام از بابت عینک، چون مدام دارم چشم هایم را به هم فشار می دهم و باز می کنم که از توی شوک اولیه بیایم بیرون:)) این همه انرژی که گذاشت یخ مرا آب کند، اگر میخواست واقعا پنجاه و چهار کیلوگرم اچ دو او ی جامد را ذوب کند تا الان موفق شده بود:))

***

حرف که می زند یک وقت هایی زیپ کیفم را می گیرد. یه وقت هایی به کیسه ای که گذاشته ایم بینمان ور می رود. گاهی به صورتش ور می رود یا هدفونش را که از یقه اش آویزان مانده دور انگشتش تاب می دهد( یکبار بهش گفتم کشتیش،ولش کن!:)) ) و در تمام این مدت تکان می خورد:)) من نگرانم از این همه انرژی که میگذارد، هیچی خوراکی با خودمان نیاورده ایم و کلا یک بسته پاستیل داریم و دو تا آلوچه که خودش خریده و نمیخورد هم ازشان:)) 
عکس آناهیتا و دیانا را نشانش می دهم و کلی به ژست لیلیبیت می خندد، بعد هم می گوید در مورد اینکه اسمش را نمیتوانم بگویم چرند گفته ام، چون همان موقع اسمش را گفته ام:)) من هم دو سه کلمه حرف می زنم حالا!! خوشحالم که استرس دارم، از این بابت که حرف زدنم سه برابر کند می شود:دی
خوب حرف می زند، آنقدر که اگر خودش نگوید تو هم تعریف کن، یه چیزی بگو، عمرا نمی کردم یک کلمه هم حرف بزنم:دی سردم است، تیک تیک می لرزم و مدام با دستکش هایم ور می روم، چه چیزی اینقدر مرا ترسانده، نمیدانم:دی 

***
بالاخره بعد از کلی این دست آن دست کردن کادو هایش را بهش می دهم. دیشب نتوانستم یکی را کادویش کنم، سخت بود خب! بهش می گویم ساکی چیزی همراهم نیست- چشم هایش را ببندد لااقل، که یکذره هیجان ماجرا حفظ شود . چشم هایش را می بندد و سرش را هم می گیرد آنطرف:)) درشان می آورم و میگذارم روی نیمکت کنار دستش ، حالا باز کن:دی
میخواستم بخواهم وقتی رفتم بازشان کند، ولی وقتی یکیشان کادو ندارد نمی شود که!! پس همانجا بازشان می کند و تازه بهم گیر می دهد که چرا توی کتابهایش چیزی ننوشته ام:)) حالا قسم و آیه بیاور که من برای نوشتن همان یکدانه کارت سه هفته فکر کردم، الان چی بنویسم،توی کت اش می رود؟! عمرا!! می دهد دستم که بیا، دانش آموزی،خودکار هم داری، بنویس! و من توی همه شان می نویسم تولدت مبارک:)) میگوید خسته نباشی با این همه خلاقیت!!
کمی دیگر حرف می زنیم و حالا سر ظهر شده، دیگر وقت برگشتن است...

***

توی راه دو سه تا شعر میخواند بالاخره. هر چند که دفترش را جاگذاشته. از پشت عینک نمیبیند چشم هایم را بسته ام و با چشم بسته گوش می دهم :دی رفته ایم ایستاده ایم توی یک سایه ی خلوت، خیلی هم نرفتیم آنطرف تر که به قول خودش مردم خیال می کنند چه خبر شده!! پایین را نگاه می کرد و میخواند، من چشم هایم بسته بود و گاهی یک لحظه باز می کردمشان تا نگاه کنم...
شعرش که تمام می شود می گوید : چرا مبهوت شدی ؟! و من لبخندم می آید، چون الان باز می پرسد چطور بود و من قاصرم از بیان احساس با کلمه...


راست می گفت، خیلی هیجان داشت! هیجانش را ذخیره کنم برای روز های آتی.

دم راه پله ی مترو می ایستیم تا کارتم را از لای کتابم در بیاورم.(وسواس گونه ای است که در مورد کارت مترو دارم و همیشه میگذارمش لای چیزی) میگوید : الان تصوراتت از من به هم ریخت؟ خیلی با اونی که فکر می کردی فرق داشتم؟
میگویم  خیلی تکون تکون می خوری، با نیشخند.
فرق داشتی ولی، خیلی هم فرق داشتی:دی به هم ریختی اش و از نو ساختی!
میگوید گفته بودم که! و چند تا پله را می پرد پایین، می جهد در واقع!:دی 

دم ورودی مترو از هم خداحافظی می کنیم، من باز هم توی باقالی هایم:)) میگوید اگر آشنایی کسی را دید وانمود می کند ساعت را میخواسته از من بپرسد:))
کارت را وارد می کنم، ایستاده ایم دم در ورودی ها، میگوید کی میری خونه؟ میگویم همین الان، باید نهار بروم خانه. حس می کنم راه را بند آورده ایم. رد می شوم و از آن طرف خداحافظی می کنم. 
دو قدم می روم و سرم را بر می گردانم سمتش. نگاهم می کند و سر تکان می دهد.لبخند می زنم که نمیدانم دید یا نه، و می روم.

می رسم خانه.توی آسانسور پیام هایم را باز می کنم و میبینم برایم پیام گذاشته. میخوانمش و یک چیزی ، آن ته ته، توی دلم، خوشحال است.
 


+هر کیو ببینم فکر ناجور کرده الهی نوک زبونش زگیل درآد!!:))

 

۱ نظر ۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|