چشمه هاتان،جوشان،گاوهاتان،شیر افشان باد!

سال نو، شروع نو...

روز از نو ، روزی از نو!

۸ نظر ۰ لایک

چه بی اندازه خوشبختی!

یک روز هایی هم مثل امروز، از شدت خوشبختی، می ترسم... از اینکه اینقدر یک روز می شود شیرین باشد می ترسم...!

من 92 را با ترس شروع کردم. با هراس. خوب یادم هست شب سال تحویل که کنار شوفاژ کز کرده بودم و می لرزیدم و زیرلبی میگفتم "توروخدا نیاد...!" اما پرونده اش را با لبخند می بندم، با یک عصر چهارشنبه دل انگیز، با عطیه جان و انقلاب و بینگیلی آبی و نقره ای...

۰ لایک

بررسی کاملا علمی

از کاهش بی بدیل انفجارای امسال مشخصه چه کمری از مردم زیر فشار مشکلات اقتصادی تا شده...!

۷ نظر ۰ لایک

نخواستیم...!

بعضی وقتا فکر میکنم خدا و سرنوشت و این دست مقصرای وقایعی که برای آدما پیش میاد، اگه یه سری شخصیت توهمی مبتلا به سادیست بودن هم، باید یه عده رو ول می کردن. اصن چه معنی میده هر کی در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشتر دهنشو صاف کنه؟ الان اونی که این عقیده رو رواج داد میخواسته شخصیت خدا رو ببره زیر سوال یا ما رو؟ بعد عذرخواهی میکنم ساقی جان، من الان مقرب ام؟ من نسبتی با کسی دارم که مقرب است در بزم شما؟ 

بکش بیرون سر جدت ساقی،بکش بیرون از این تفکر!

۶ نظر ۰ لایک

رویاهای با شکم گرسنه

دیشب خواب دیدم جلوی در سوم دانشگاه جشن و آتیش بازیه. به هر کی یه برگه با شماره عضویت داده ن به رنگ زرد و نوشته سیاه. وسطای جشن با زهرا بودیم که مانتو مشکی و شال سبز داشت یهو زن دایی معصوم و یه خانم مسن با رژ صورتی و یه خانم جوون تر اومدن گفتن شماره هاتونو ببینیم. شماره هامون چهار هزار و خرده ای بود. خانمه گفت ما عضو یه انجمن مخفی هستیم( زن دایی نشسته بود رو صندلی ایستگاه اتوبوس که رو به پیاده رو بود(!) و پاهاشو می مالید،هی هم سر به تایید تکون می داد) و باید چک کنیم شماره هاتون اوله یا نه. اگه اول باشه مجازات میشین. هی موقع حرف زدن با انگشت میزد بهم. از آقای حراستی دو تا ماشین حساب گرفتیم شروع کردیم محاسبه. مال زهرا اول نبود. تابلود بود دیگه، زوج بود. هی بهش میگم باز میشینه حساب میکنه. ماشین حساب من شکل ساندویچ ساز بود که جواب رو یا می نوشت، یا ساندویچ میکرد به اون تعداد لاش قطعات گوشت چرخ کرده می ریخت میداد بیرون. آخرش که حس کردم دارم به جواب میرسم زد تو فاز ساندویچ. هی من عدد میزدم این ساندویچ میداد. آخرش زن دایی حوصله ش سر رفت،رفت گفت اینو بیارینش. خانمه که رژ داشت با انگشت زد بهم که بیا. من عصبانی شدم که زنیکه پنجاه سالته انقد به من دس نزن. مردم تایید کردن و زنه کنف شد. بعد مامور جوونه که فهمیدم الهه س گفت من میارمش. منم دنبالش رفتم.بلوار دانشجو رو تو ظلمات تا ته رفتیم رسیدیم به یه خونه با در نیمه باز زنگ زده. الهه به چپ و راست نگا کرد کسی نباشه رفت تو. منم همین کارو کردم رفتم تو. بعد دیدم کل فامیل جمع شده ن دور یه میز دراز که نزدیک سرش دایی کوچیکه م هست و دور ته مه هاش دو ردیف صندلیه که رو یکیش زن سابق داییه. منو نشوندن وسط وسط و شروع کردن به بحث که حالا که عددش اوله چقدر باید زندانی بشه. بعد من زن دایی سابقمو دیدم گفتم عع شمام اینجایی؟ چی صدات کنم؟ داییم گفت زن دایی، زن دایی از دور نگاش کرد گفت تو فقط منو اذیت میکنی، خاله بزرگه پرید وسط که داشتیم در مورد حبس زندانی ضحبت میکردیم و خلاصه فیصله داد بحثو. منم رفتم تو فاز در و دیوار که همچی ویکتوریایی و قدیمی و اینا بودن.بعد بعد من گوشیمو در آوردم محاسبه کنم واقعا اوله عدد؟ یهو همه نفسشونو دادن تو و شروع کردن پچ پچ . جاسوس جاسوس گفتن و اینا. بعد من گوشیمو چرخوندم که دیوونه ها دارم محاسبه میکنم. تازه به هر کی اس بدم کجام عمرا باور کنه که انقد ماجراتون احمقانه س. خب توهین خفنی بود ولی کسی نفهمید. نمیدونم چرا تو خواب اینقد بی تربیت می شم. عقده های فروخورده دارم لابد. بعد همینطور که اینا داشتن حرف میزدن من یهو کشف کردم عددم 33* 18 عه(!!) و بلند گفتم چه حسی پیدا میکنین اگه بهتون بگم سرکارین؟ بعد خاله م خوشحال شد گفت چیه؟ گوشیو نشون دادم که آه، کنف شدین؟ هار هار هار!بعد در ادامه همه پاشدن که برن. زن دایی معصوم و خواهر دوقلوی الهه و دختراش دور من که داشتم دکمه های مانتو آجریمو می بستم جمع شدن و گفتن که تنها نرم و تاریکه و اینا. زن داییم دستشو دراز کرد بازومو بگیره خودمو کشیدم عقب. بلند گفتم خواهش میکنم وانمود نکنین براتون مهمه. الهام گفت عه سارا...رفتم عقب تر گفتم خواهش می کنم، خواهش می کنم! بعد رو به اونایی که دور میز بودن عربده کشیدم مثلا فکر کردین که چی؟؟ چون عددم اوله باید زندانی شم؟؟ مثلا اگه عددم اول بود چه غلطی میخواستین بکنین باهام ها؟ هااااا؟؟؟بعد اینجا حس کردم حنجره م درد گرفته و دیگه عربده نکشیدم.بعد اون وسط یه جانور کلاه گیس پودری شبیه آمبریج بود که نمیدونم وسط فامیلامون چیکار میکرد، تف کردم روش اومدم بیرون. هوا داش روشن میشد. همین که درو بستم فهمیدم کفشامو ورنداشتم. ایش. ضایع بود در بزنم بگم کفشامو بدین. پا برهنه سوار اتوبوس ولنجک شدم و دوربین خوابم همونجا که وایساده بودم موند. اتوبوس تو مه آخر چمران محو شد.

۴ نظر ۱ لایک

خاستگاه:سوراخی در آسمان

یارو چار اپیزود فرندز و سوپرنچرال و ومپایردایریز به زبان اصلی دیده با زیرنویس فارسی، بعد راست راست تو چشمای منی که ان سال قبل از الانی که دارم اینترمدیت رو تموم میکنم تو یه کشور دیگه که خودمم توش غریب بودم یه هفته نقش مترجمشو ایفا کرده م، نشسته م کنار دستش همون فیلما رو بدون زیرنویس براش توضیح داده م، اصلا همه اینا به کنار، منی که دارم اینتر مدیت رو تموم می کنم(تف به ریا در ضمن!) نا میکنه، میگه: تو یکی حرف نزن، انگار چقدر انگلیسی حالیشه...چند تا فیلم زبان اصلی دیدی بدبخت؟!

 

یعنی من مونده م، علم ژنتیک چه نقشی داشته تو خویشاوندی ما، والاغیرتا نیم مول از این اعتماد به سقف به من رسیده بود اتم شکافته بودم تا الان!

 

+بابت غلط های املایی انشایی تایپی پوزش، نمیبینم متن رو!

۵ نظر ۰ لایک

خشم ویرگول

بعله دیگه، بعضی وقت ها هم اینطوری میشه...

استاد محترم هفته پیش تاکید کرده ن که هفته دیگه پامیشین میاین و اگه نیومدین من میدونم و شما و چی و چی. ما هم که حرف گوش کن امروز دل از رختخواب گرم و نرم خویش برکندیم و خود را به آغوش خیابان سپردیم و دم صبحی زیر نم نم بارون زیر نور خورشید(!) خود رو به دانشگاه که مثل شمال ، یا مثل لندن حتی، ابرپوش و بادوَز بود، رسوندیم تا ببینیم خودمونیم و یکی از پسرها که هم محلمان است و یکی از پسرها که هم محلمان نیست. بعد هم مثل این ترمک های بچه مثبت از همه جا بی خبر هی جلوی در کلاس سه تایی قدم رو رفتیم تا دیدیم خود استاد هم نمیاد و کنفت شدیم. الانم از سایت یونی در خدمتتونیم!

 

حالا بچه ها هیچی ولی من دستم به استاد برسه..!!

۵ نظر ۰ لایک

مصائب بعد از عمل

مادرجان بهار از بچگی به گوشت علاقه نداشته. مثلا، آن موقع که کنکور داشته چون دو تا بچه کوچک توی خانه داشته اند توی اتاقکی روی پشت بام درس میخوانده؛ نقل است مادربزرگم برای تقویت وی، هی برایش گوشت بار میگذاشته و عصاره گوشت را با چند قطعه از خود گوشت توی شیشه مربا می ریخته میاورده بالا برای مادرجان بهار ما. بعد مجبورش میکرده سر بکشد. بعد مادرجان میگفته :«خب برو دیگه، گوشتاشو میخورم بعدا!» و بعد که مادربزرگمان پایین راه پله محو می شده، گوشت ها را مینداخته برای گربه ها...!!!

 

بعد تصورش را بکنید الان که زور شوهرش بالای سرش می باشد و از آن بدتر زی با ملاقه و کفگیر بالای سرش می ایستد تا غذایش را تمام کند، هر روز نهار و شام یک سیخ جگر، یک سیخ کباب خانگی، یک عدد شامی مرغ به خوردش می دهند. آن هم در حالی که ما دورش می نشینیم و خورش بامیه و قورمه سبزی و قیمه و غذاهای متنوع دیگر میخوریم. من بودم اعتصاب غذا می کردم اصلا. طاقتی دارد ها!

۲ نظر ۱ لایک

به ما چه که کلاغه قارقار میکنه؟

کاش این پسره،سینا حجازیو میگم، یه ترک طولانی داشت،... ده دقیقه، بیست دقیقه،اصلا جهنم،تا یک ساعتشم پایه ام،...که تو این روزای زهرماری بتونی هدفون رو بذاری تو گوشت و همینو لوپ کنی بخونه،هی بخونه، هی بازم بخونه...

 

لامصب عجیب حال آدمو خوب میکنه...از بارون که تهش دماغشو میکشه بالا، تا گلدون شمعدونی ش که صدای نیش بازش از همون اول تا آخر تو ترک پیچیده...

۹ نظر ۰ لایک

نسل سوخته ما نیستیم کیه پس؟

ما دبستان بودیم پسرداییمون پز میداد به راهنماییا پیک شادی نمیدن و دلتون آب که من مشق عید ندارم.

 

رفتیم راهنمایی دختر خاله مون پز میداد به دبیرستانیا مشق عید نمیدن و دلتون آب من عید میخورم و میخوابم.

 

رفتیم دبیرستان خواهرمون پز میداد رفتم دانشگاه و از اون قیف برعکس گذشتم و عیده و تعطیلات و الخ.

 

الان ایمیلمو باز کردم استاد میل زده منتظر پیک شادی باشید...!!

۵ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|