وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ

کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ (26) وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (27) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (28) یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (29) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (30) سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَا الثَّقَلَانِ (31) فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (32)

 

هر چه بر [زمین] است فانى‏شونده است (۲۶)و ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند (۲۷)پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید (۲۸)هر که در آسمانها و زمین است از او درخواست مى‏کند هر زمان او در کارى است (۲۹)پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید (۳۰)اى جن و انس زودا که به شما بپردازیم (۳۱)پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید (۳۲)

 

 

 

 

 

 

خوب میدونی کی چیو به چشم آدم بیاریا....

دمت گرم خدا!

 

 

 

پ.ن.: من بیمارم به خدا. دیوانه ام!-به پست ربطی نداشت:دی-

۶ نظر ۰ لایک

من، خودم

درست نمیدونم چقدر، ولی خیلی وقته که مستقیم به خودم تو آینه نگاه نکردم. یعنی، نه که کلا از جلوی هیچ سطح صیقلی صافی که تصویر هر چی جلوشه تو خودش منعکس میکنه رد نشده باشم ها، نه. اتفاقا صبح به صبح تو آینه  دراور و جالباسی بغل در و آسانسور به هلال جلوی مقنعه م ور میرم که کاملا گرد وایسه و چتری های بلند شده جلوی سرم رو کاملا پوشونده باشه. شبا هم که برمی گردم خونه اجمالا تک تک نقاط صورتم رو بررسی می کنم تا ببینم فرآیند پیشرفت بازسازی پوستم در چه حاله. ولی نه صبح و نه شب نگاهم به خودم نبوده. به یه نقطه خاص تو گردن به بالام زل زدم، ولی تو چشمای خودم خیره نشدم و به کل صورتم نگاه نکردم .

امروز صبح که داشتم بند دستبندم رو جلوی روشویی توالت باز می کردم که خیس نشه، همینطوری و اتفاقی نگاهم تو آینه افتاد به خودم. مثل یه وقتی که نشستی تو مترو(یک در هزار!) و نگاهت اتفاقی میفته به نفر رو به روییت و میبینی زل زده بهت و بعد هردوتون غافلگیر میشین و روتونو برمیگردونین.

هردومون غافلگیر شدیم . هم من، هم اینه. اولش مثل ابله ها همینطوری زل زده بودم به تصویر تو آینه و داشتم تلاش می کردم سردربیارم این کیه که اینقدر قیافه ش اشناست، که تازه بعد پنج ثانیه یا بیشتر از پس ذهنم به خاطر آوردم که «نبوغ! آینه هر چی جلوشه منعکس می کنه تو خودش! تو الان جلوی آینه ای! نتیجتا اینی که تو اینه ست خودتی!» و بعد، انگار که خیالم راحت شده باشه یه نیشخند ملیح تحویل خودم دادم و جرات کردم بیشتر به خودم نگاه کنم.

تازه تازه ها، بعد عمری زندگی، بعد این همه وقت، فهمیدم چرا هر کی برای اولین بار می بیندم خیال می کنه غم دنیا ریخته تو دلم. قیافه م یه جوری بود،نه که واقعا بغض داشته باشم ها، , خداییش بخوام بگم یه ذره هم غصه دار نبودم. ولی فرم کلی صورتم رو که نگاه می کردی نمیتونستی تو دلت با خودت نگی «لاکردار الانه که بزنه زیر گریه».

آدم تا یه مدت خودشو تو اینه ندیده باشه و قیافه خودش یادش نرفته باشه نمی فهمه بقیه از روی قیافه ش چه قضاوتی می کنن در موردش. تجربه ترسناکی بود که خودمو همونطوری که بقیه همیشه میبینن ببینم، نه مثل خودم که همیشه زل می زنم به ترنجی پیوسته ی ابروهام و از همونجا بقیه صورتمو دید می زنم، بلکه به چش یه غریبه.

نتیجه ای که از اون ده دقیقه زل زدنم به خودم تو آینه عایدم شد، این بود که چقدر با چیزی که فکر می کنم به نظر میام فرق دارم!نیشخند

 

پ.ن.: این پست، سه تا پیش نویس داشت. سه تاش هم در مورد سه تا موضوع از زمین تا فردوس متفاوت بود. چون احتمالش می رفت که آخرین پست وبلاگم باشه تا بعد کنکور ( که این بار من نمیخوام ترک کنم وبلاگنویسی رو، بلکه اصلا وقت نمی کنم به ترک کردن حتی فکر کنم!) این یکی رو همینطوری و نصفه نیمه سرهم بندی کردم ، و خیلی هم به دلم نَشسته. لااقلش اینه که محض خاطر اصلاح کردن این آبروریزی هم که شده مطمئن باشید بالاخره برمیگردم و آپ می کنم پیناکل روخنده

۵ نظر ۲ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|