حالا باید قوی باشی جولیک.

قبلاً یه بار گفته بودم، یه جایی توی کتاب ِ Hunger games یا "عطش مبارزه"، دختره منهدم شده. از لحاظ روانی و ذهنی منهدم شده یعنی. اصولاً شخصیت اولّای مؤنث رو ملّت می‌خوان بزنن، ولی من کتنیس رو خیلی دوست داشتم. حداقل به خاطر این قسمتی که توی یه وضعیت دردناک گیر افتاده بود و خودشو مجبور می‌کرد ادامه بده: «حالا باید شکار کُنی کتنیس. حالا باید آب بخوری کتنیس. حالا وقتشه بخوابی کتنیس.» و اگرچه روبات‌وار، ولی تمام کارهای لازم برای ادامه‌ی حیاتش رو اینطوری انجام می‌داد.


تو زندگی همه‌ی ما یه روزهایی هست که باید به خودمون یادآوری کنیم: «حالا باید نفس بکشی.. حالا باید از خودت محافظت کنی.. حالا باید غذا بخوری..» اگه منتظر بشینیم یکی بیاد و بهمون یادآوری کنه «حالا باید خوشحال باشی..» ، هیچ‌وقت جون ِ سالم به در نمی‌بریم. متأسفانه، اوضاع هرچقدر هم خراب باشه، آخر ِ یه روز ِ افتضاح، اون روزی که احساس کردی وقتشه دنیا به پایان برسه و نمی‌تونه تشخیص بدی چطوری زمین هنوز داره به گردشش ادامه می‌ده، می‌خوابی و دوباره خورشید طلوع می‌کنه. دوباره باید بیدار شی و باید به زندگی‌ت ادامه بدی، حتی وقتی نمی‌دونی چرا هنوز داری زندگی می‌کنی. "روز ِ دوم" ِ معروف که می‌گن، همینه. روز دومی که تازه می‌فهمی نیست. تازه می‌بینی رفته. تازه می‌بینی چه چیزایی خراب شده و از اون بدتر، تو باید ادامه بدی!


فراری فرمود.

۸ نظر ۲۸ لایک

Never trust a hug



کلارا: چرا از بغل کردن بدت میاد؟

دکتر: هیچوقت به آغوش آدما اعتماد نکن. بغل کردن آدما فقط یه راهه واسه اینکه صورتت رو ازشون مخفی کنی.

کلارا: [دکتر را محکم در آغوش می کشد] میدونم.


دکتر هو-  فصل هشت



پی نوشت: مادر جان بهار هم بغل دوست نداشت.

قلقلکی بود چون.

۱۶ نظر ۱۳ لایک

به مناسبت مراسم افطاری دیشب و همه خرابکاری ها

تا یک جایی از زندگی فکر می کردم مادرم مادر خوبی نیست که من را از زهرا کمتر دوست دارد.

الان معتقدم من به اندازه کافی برایش خوب نبودم که آنقدر که دلم میخواست دوستم بدارد.


هایلایت:


Time: You can't change the past, you can only learn from it.

Alice through the looking glass

۸ نظر ۷ لایک

Unique

The Doctor: Hey. Do you mind if I tell you a story? One you might not have heard. All the elements in your body were forged many many millions of years ago in the heart of a faraway star that exploded and died. That explosion scattered those elements across the desolations of deep space. After so, so many millions of years, these elements came together to form new stars and new planets. And on and on it went. The elements came together and burst apart, forming shoes and ships and sealing wax and cabbages and kings. Until, eventually, they came together to make you. You are unique in the universe. There is only one Merry Gajhel. And there will never be another. Getting rid of that existence isn’t a sacrifice, it’s a waste!


Doctor Who-The Rings Of Akhaten


+دسترسیم به اینترنت بسیار بسیار محدوده...بابت تاخیر در پست ها و کامنت ها ببخشید!

۲ نظر ۶ لایک

مردی در تبعید ابدی-نادر ابراهیمی

-محمد! می شود که همین باشی، همینقدر آگاه و مسلط و فهیم؛ اما این قدر تلخ نباشی؟ می شود که به راه خود بروی و در این راه، سنگ به سوی آنها که به راه تو نمی آیند، نپرانی، و قلب هایشان را به درد نیاوری؟ می دانی پسرم؟ می شود حرفی خلافِ آنچه همگان-به غلط-می گویند گفت؛ اما آن گونه به ملاطفت گفت که همگان بپذیرند و تحقیر نشوند، نه آنکه همگان بر انگیخته شوند و به مقابله برخیزند.

-کلامیست بزرگ، مادر! کلامیست بزرگ. ای کاش همین سخنِ کوتاهِ تو را بتوانم تمام عمر حلقه  گوشِ روحِ خویش کنم، ای کاش!

-انسان برای توانستن خلق شده است محمد، نه نتوانستن. اگر خواستِ خدا بر ناتوانیِ انسان بود، از اصل، انسانی خلق نمی کرد...

۳ نظر ۱۳ لایک

کوئلیو شاید نویسنده خوبی نباشه ولی کپشن نویس خوبی میشد

دلم میخواهد فکر کنم آتنا(آن دختر) پس از خروج از کلیسا مسیح را پیدا کرد. گریان، خودش را در آغوش او می اندازد. آشفته از او توضیح می خواهد که چرا باید برای امضای یک برگه طرد شود؟ موضوعی که در جهان لاهوت هیچ اهمیتی ندارد. و عیسی مسیح به آتنا نگاه می کند و احتمالا می گوید «دخترم، خوش آمدی. مرا نیز بیرون رانده اند. مدت هاست که مرا هم به کلیسا راه نمی دهند.»

ساحره پورتوبلو-پائولو کوئلیو
۷ نظر ۱۱ لایک

آموزش و پرورش

دبستان جایی است که من شکوه و عظمتم را در آن گم کردم و راهنمایی جایی است که خوشحال شوندگی و خوشحال کنندگی‌ام را در آن گم کردم و دبیرستان جایی است که ته مانده‌ی استعدادهایم را در آن گم کردم و هاگوارتز جایی است که دعوتنامه اش هرگز به من نرسید. میدانید؟ همینطور مرحله به مرحله که جلو می‌آییم چیزهای بیشتری راگم می‌کنم و چیزهای ارزشمندتری را از دست می‌دهم.

تانزانیا

۱۹ نظر ۱۵ لایک

هر جور راحتیم اساسا:->

اصن اعتماد به نفس می خوام چی کار؟ چطو اون "به مد گرایان بگویید که آخرین مد کفن است" واسه مد گرایان صدق می کنه ولی نمیشه به ملت گفت " به اونایی که خودشون رو خفه می کنن که بگن اعتماد به نفسشون بالاست بگید که تهش کفن است" ؟! والا.

روژان فرمود!

۶ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|